neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

عارفی از جنس نی

انجمن دوستداران حافظ از دی ماه 89 شروع به برگزاری جلسات مثنوی خوانی ماهانه با حضور خانم جامی الاحمدی نموده است. آنچه در ذیل می آید متن سخنرانی ایشان در جلسۀ اوّل دربارۀ مولانا می باشد. لازم به ذکر است این متن از روی فیلم پیاده شده و توسّط ایشان ویراستاری نگردیده است.

 

عارفی از جنس نی

خانم جامی الاحمدی

انجمن دوستداران حافظ مشهد

 

رو آن رواقی را بگو مستان سلامت می کنند                        وان میر باقی را بگو مستان سلامت می کنند

مولانا جلال الدین محمد بلخی خداوندگار عشق و عرفان در سال 604 ه . ق. به دنیا آمده در سال 672 در بعداز ظهر یکشنبه دار فانی را وداع گفته و به وصال و قرب جانان رسیده و مرگ را با آغوش باز پذیرفته. مولوی را به مرکز تشبیه می کنیم -مثل زمینی که حول آن 9 فلک در رقصند- حول او نیز افلاکی می گردند که هر کدام در نوع خود خیلی بزرگند ولی در قیاس با مولانا کوچک به نظر می رسند. فرزندش سلطان ولد حداقل سه مثنوی خوب دارد .بهاء ولدپدرش نیز در زیر سایه مولوی قرار می گیرد. پدرش تحصیلات عالیه داشته و نسبت به معارف زمانش بسیار اشراف داشته. در مدار اول او را داریم . شاگرد پدر برهان الدین محقق ترمذی که مولوی را تشویق به حرکت می کند . پس از سفرش (هجرت بیرونی) وقتی دلبستگیهایش را گذاشت و وارد وادی طلب شد (وادی خوف و خطر آمیز) و خانه کوچی بزرگی کرد، همراه با پدر و شاگردان پدر بر اساس متن حسن سپهسالار یا مناقب الافلاک افلاکی به خاطر مسائل اخلاقی خوارزمشاهیان در بلخ یا تناقض بهاء ولد با امام فخر رازی یا حدس زدن حمله مغول، به قونیه می رسد. در سال 628 پدر مولانا فوت می کند. در سال 629 برهان الدین محقق ترمذی به بلخ می رسد و به جستجوی استاد به قونیه آمده مولانا را بر کرسی استادی پدر می بیند و او را ترغیب به ادامه تحصیل می کند. 10 سال خلاء پدر و استاد را برای مولانا پر می کند. در مراحل سیر و سلوک عرفانی مرحله اول پیروی از یک پیر و مراد روحانی است. مولوی عرفان عملی و تصوف عاشقانه را برای ما به یادگار می گذارد . عرفان پرخاش پس از مولانا در دوره صفویه ایجاد شد و عرفان زاهدانه قبل از مولانا در کلام امام محمد غزالی و شیخ جام است.

دوره مولانا هم در آسیای صغیر و هم در ایران وضعیت اجتماعی خاص می بینیم. عثمانیها در آسیای صغیر، مغولها در ایران، جنگهای صلیبی در اروپا خونریزی می کنند و در این میان کسی منادی صلح و عشق می شود. مولانا پس از ده سال شاگردی برهان الدین محقق ترمذی به اوج تبلور فکری می رسد تا این که شیخ پرنده (شمس تبریزی) وارد قونیه می ود. برخوردش با مولانا را به طرق مختلف نقل کرده اند. مولانا حداقل 5 – 4 هزار شاگرد تربیت کرد که حالا میلیونها نفر شده اند. او در کنار حوض نشسته و در تاریک روشنی غروب در حال خواندن و نوشتن بود که می بیند کسی لای درختها تکان می خورد. دو سه بار این اتقاق می افتد تا شمس خودش را نشان می دهد . از مولوی می پرسید چه می کنی؟ پاسخ می دهد تو ندانی . چند بار این کنجکاوی تکرار می شود . شمس کتابهای مولوی را در حوض آب می ریزد . مولوی می گوید چه کردی؟ شمس جواب می دهد تو هم این را ندانی . مولانا اعتراض می کند که کتابهای مرا شستی. شمس می گوید نگران کتابهایی؟ کتابها را از آب می گیرد و سالم به مولانا می دهد. مولوی اول بایدمدارج علمی و عناوینش را فدا کند. در مناقب الافلاک ذکر می شود شمس مولوی را به محله یهودیها می فرستد که شراب بیاورد. به فقهاء اهل سنت مولوی می گویند. برای یک فقیه جامع الشرایط بدنامی بسیار دشوار است. شمس می خواهد مولوی خلاف هیئت قبلی خودش ظاهر شود . کاری را انجام دهد که خودش همیشه نهی کرده. یکی از زیباترین غزلها که تحول مولانا را نشان می دهد اینست:

مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

شمس می خواست اسراری را که حفظ کرده در وجود کسی تزریق کند:

گفت که دیوانه نئی، لایق این خانه نئی، رفتم و دیوانه شدم / سلسله بندنده شدم

شمس می گوید تو چرا رفتی در محله یهودیها ؟ مولانا می گوید چون تو گفته بودی و تو مرادی. با اینحال مولانا می گوید شمس یک بهانه است. حتی زمانی که شمس می میرد مولوی برای او عزاداری نمی کند. مولوی را وقتی نکوهش می کنند چرا شمس را گم کردی، مولانا دو بار به دمشق می رود در جستجوی شمس. بعد از اینکه یقین پیدا می کند دیگر نمی تواند او را ببیند صلاح الدین زرکوب می آید. حاسدان نسبت به او هم حسادت می ورزند. زرکوب یک نوع موسیقی کلامی خاص را به مولانا عطا می کند. دلیل این که مولانا خود را نی می گوید حتماَ این است که مولانا بارها نی را بر لب گذاشته. رباب، دف و بربط در اشعار مولانا هست. موسیقی کلامی مولانا پر از تکرار است. در شعر مولانا تکرار خیلی اهمیت دارد. این غزل: -قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر / پوست بود پوست بود حاصل مغز شعرا – خود سه وزن دارد. در ادبیات معاصر ما مولوی را اولین سنت شکن می دانیم. غزل: شبی گیسو فرو هشته به دامن، پر از هنر تصویر پردازی منوچهری است. مولوی می گوید کو سخنی که «انسان» را معرفی می کند. مولوی بزرگترین انسانشناس قرنهاست. اگر محورهای سخن مولوی را تقسیم بندی کنیم، مولوی از هستی و نیستی خیلی حرف می زند، از جهان و جان جهان زیاد صحبت می کند. جان جهان خداییست که مولوی عاشقانه ستایشش می کند. حدفاصل این دو انسان است . انسان سرگردان که هبوط کرده و نی نامه حکایت این سرگشتگی، هبوط و فرود آمدن است و مساوی با این غزل است:

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست/ ما ز فلک بوده ایم عزم تماشا کراست/ ما ز فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم/ باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست/- عطار روح بود و سنایی دو چشم ما/ ما از پی سنائی و عطار آمده ایم- این باید سخن سلطان ولد پسر مولانا باشد نه خود او. مرغ باغ ملکوتم هم مال مولوی نیست . منسوب به مولانا ست.

هر یکی دو بیتش مال یک شاعر قبل از مولاناست.

بسیاری از رباعیات هم مال خیام نیست ولی چون کسی جرئت نکرده بگوید مال من است گفتند مال خیام است. در حوزه درس مولانا دختران و پسران بودند. دختری به نام کیمیا بوده که زیبا رو بوده و به مولوی نزدیک و آن دختر را به عقد ازدواج شمس در می آورد. پسر مولانا که به این دختر علاقه مند بوده کینه مولانا و شمس را به دل می گیرد و می گویند شمس توسط پسر مولانا و مریدان حسود او در قونیه کشته شده. لقب پدر مولانا سلطان العلماء و اسم او بهاء ولد است. با ترکیب این دو مولوی اسم پسرش را سلطان ولد می گذارد که دایم یاد پدرش باشد. مدار بعدی مولانا این پسر و شمس مدار چهارم است. عیسی در فلک چهارم است. شمس هم در این فلک است. در فلک بعدی صلاح الدین زرکوب است. مولوی با وزن کوبیدن پتک زرگرها بر سندان غزل می گفت. گاهی کلماتی بر زبان مولانا آمده که معنایی در فرهنگ واژگانی جهان ندارد مثل ترّللا. مولوی از کلمات زیبا و اهورایی استفاده می کند. موسیقی کلمات در نگاه مولانا خیلی اهمیت دارد. کلمه عشوه و کرشمه قشنگ است و مولانا زیاد بکار می برد. مولانا مرگ را مگر به اجبار به کار می برد. کلماتی که یار  را تداعی می کنند مولانا زیاد بکار می برد.

دکتر غلامحسین یوسفی از زبان نیکلسون سخنی نقل می کند: مثنوی دریایی عمیق و آرام است. غزلیات مثل سیلاب است. مثل یک رودخانه خروشان. سماعی که مولوی در غزلیاتش پی ریزی می کند خواننده را به اوج آسمان می برد. مثنوی شما را از اوج به عمق می برد و غرقتان می کند. در مثنوی مجبوری به اعماق فرو روی وگرنه نمی توانی درکش کنی. سماع بیش از همه دوره ها در دوره صلاح الدین زرکوب بوده. صلاح الدین می گوید پس از مرگ من قرآن نخوانید، دف و رباب بزنید و مرا با موسیقی به خاک بسپارید .

مدار بعدی حسام الدین چلپی است. جایگاه حسام الدین را مولوی این گونه می گوید. شمس مانند خورشید، صلاح الدین زرکوب مثل ماه و حسام الدین مثل ستاره بین ماه و خورشید است. همچنان که ستارگان راهنمای بیابان گردان است مولانا می گوید من نیز با این ستاره راه خودم را پیدا می کنم . مولانا تا پیش از مثنوی، از عطار و سنایی و منطق الطیر و حدیقه می گفت حسام الدین گفت از خودت بگو .

بخشی از دفتر اول مولانا راجع به سنایی است، تفسیر قول حکیم: نه اینجا باش و نه آنجا، سلطان ولد بیراه نگفته که ما از پی سنایی و عطار آمدیم . خیلی از حکایتهای مثنوی شبیهش در عطار است . شروع مثنوی در سال 658 است . مقدمه ای شگفت انگیز به زبان عربی موجود است که می گوید مثنوی اصول اصول اصول دین است. مولوی نوشتن را خیلی دوست دارد. وقتی مولوی فوت می کند مسیحیان و یهودیان خیلی اشک می ریزند. خشک مغزان قونیه می گویند اینها را راه ندهید. حسام الدین و سلطان ولد می گویند اینان مریدانند. مسیحیان می گویند مثنوی از عیسی و یهودیان می گویند او از موسی گفته است. داستان جستجو گری و سحر موسی، موسی را نماینده عقل می داند. حضرت عیسی می گوید زندگی یعنی در هر لحظه مردن و در هر لحظه تولدی دیگر داشتن، مولوی می گوید باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم.مولوی در خانه حسام الدین 14 شبانه روز در را به روی خود می بندد و روزنه ها را می گیرند. در آن مدت که با حسام الدین خودش را در اتاق حبس کرد حتی روزه بنگشاد. دایم اسرار می تراوید و حسام الدین می نوشت. بعد گفت تنور را گرم کنید و اینها را بسوزانید. اگر چیزی بماند جهان را بسوزاند. یک هفته رفت حمام و در نیامد و پس از آن می آید و می گوید: باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم .

علتی که مولوی خودش را به نی مانند می کند در این غزل است:

گر پاسبان گوید که هی / بر وی بریزم جام می/ دربان اگر دستم کشد/ من دست دربان بشکنم.

بعضی غزلهای مولوی یک مثنوی  موجزند مانند غزل انسانم آرزوست.

بشنو از نی هم مربوط  به انسان و محیت به انسانهاست.

دیدگاه مولانا دربارۀ انسان کامل در این غزل آمده و زمینه های اجتماعی عصر مولانا را هم در این غزل می توانیم ببینیم .

به جز مقدمه که سروده مولانا و در خواست حسام الدین است که از آستین یا دستارش در آورد و به حسام الدین داد، داستان پادشاه و کنیزک بود و بقیۀ مثنوی که می گفت و شاگردان می نوشتند و شب به شب می آوردند اصلاح می کردند. به جز 36 بیت مقدمه بقیه تحریر شاگردان و تقریر مولانا ست. درسهای مولانا ناخودآگاه به شعر تبدیل می شد.

از سال 660 تا 662 مثنوی تأخیر شد و بعد تا پایان عمر ادامه پیدا کرد. همان حول و حوش غزلها هم سروده می شد. پس از این که مولوی 40 شبانه روز با تب دست و پنجه نرم کرد به ملکوت اعلی پیوست. وقتی دعا کردند به مولوی که الهی 400 سال عمر کنی اشکها ریخت و گفت مرا نفرین می کنید. همین مدت هم که سخن گفتم برای احساس نیاز بود . مثنوی به اعتقاد خودش کتابی است که وقتی مریدی آن را پشت سرش گذاشته بود گفت تو کتابی را پشت سرت گذاشته ای که قرنها بعد سر سجود بر آن می گذارند . در تاریخ کشورهای مسلمان پس از مولانا کدام بزرگمرد داعیۀ اندیشه ای را داشته؟ بنا به نظر پاره ای از محققین مهم نیست موضوع چه باشد. اندیشه بزرگ برای موضوع خرد هم می شود مطرح شود. اگر توانستی برای مورچه ای که روی دیوار راه می رود اندیشه ای مطرح کنی مهم است. در تاریخ کشورهای مسلمان خیلیها آمدند و رفتند ولی چند نفر اندیشه مطرح کردند؟ تا سال 672 سرودن مثنوی ادامه پیدا کرد. آخرین حکایت مثنوی (قلعه ذات الصور) ناتمام باقی ماند. اگر چه برخی معتقدند ناتمام ماندنش هم فلسفه ای دارد. مولوی در آن داستان مثنوی را جمع کرده است. خیلیها پس از مولوی سعی کردند داستان را کامل کنند ولی خرابش کردند. مولانا در شب آخر غزل پایانی را خطاب به فرزندش سرود: روسربنه به بالین- خطاب به سلطان ولد.

وقتی پیکر مولانا تشییع شد از هر قومی جمع شده بودند: همدلی از همزبانی خوشتر است. یهودیان، مسیحیان، گبرها اسرار ناگفته را بر زبان مولانا یافتند. مولانا از رفتن شاد بود: به روز مرگ چو تابوت من روان باشد ...

همه طبقات انسانها در شعر مولوی هستند – شخصیتهای شسته رفته نیستند . مخاطبین او هم چنین بودند . بعضی خرده می گیرند چرا کلمات رکیک بکار می برده ولی مخاطب از قبیل ستوربان هم داشته. مولوی در سطح هم بالا پایین می شود مانند نیلوفر مرداب. زیباترین مثال برای عرفان تمثیل نیلوفر مرداب است. گیاهی است که در لجن می روید. زیبا زیست می کند. سپهری در «پی آواز نیلوفر» می گوید هستی را باید در میان دو هجای هس-تی نشاند: رد پای دیدگاه مولوی را در شکل گیری شعر سهراب سپهری می توانیم دنبال کنیم.

مولوی از خانه و کاشانه هجرت می کند. از نام و آوازه و علم و دانش و شهرت و عقل هم هجرت می کند. هجرت بعدی در درونش است. ناگهان چشمه ذوق مولانا تراوش می کند و غزلها سروده می شود. بشنو از نی داستان هجرت مولاناست.

هجرت زیبای انسان را از خاک تا افلاک و از افلاک تا دل خاک می توانیم در «بشنو از نی» ببینیم. سه محوری را که در اندیشه مولوی جستجو می کنیم می توانیم در «نی نامه» ببینیم .

یکی از رمزواره های غزل مولانا تکرار است که با هر تکرار عمیقتر میشود.

مولانا گاهی در شخصیت طوطی ظاهر می شود. طوطی خود مولاناست. شمس یک کلان واژه در شعر مولاناست. یک کلان نماد است.

سیر و سلوک یعنی کشف المحجوب. مولوی می گوید این کتاب اصول اصول اصول دین فی کشف اسرار اصول یقین است. کشف یعنی زدودن تاریکیها، پرده ها را کنار زدن. بلافاصله تا مولوی به حال عادی بر می گردد می گوید خیلی گفتم دیگر بس است. در نیابد حال پخته هیچ خام/ پس سخن کوتاه باید والسّلام. جلو  سمند سخن را می گیرد تا اسرار خیلی هویدا نشود. سلوک هفت مرحله دارد که یکی از آنها «صمت» سلوک یا خاموشی است. به این دلیل تخلصش خموش است.

کسی ره سوی گنج قارون نبرد          و گر برد راه باز بیرون نبرد

مرام مولوی نفرین نیست. نیست باد یعنی خالی شدن از صفات بشری و رسیدن به فنا و آدم شدن.

بشنو از نی چون حکایت می کند     وز جداییها شکایت می کند.

چرا مولانا با نام خدا آغاز نمی کند و از لفظ «بشنو» استفاده می کند. چرا با دستور و امر شروع می کند. چرا «ببین» نه ؟ کلمه حکایت با شنیدن همراه است.

مادر قصه می گوید بچه می شنود . مولوی قصه انسان را بیان می کند. قصه خودش. قصه خودمان. حافظ می گوید بیا ... بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است. مولوی می گوید بشنو ... قصه عشق مجنون و لیلی.

مولوی نیز از عارفانی است که اعتقاد دارد انسان پنج حس درونی هم دارد. فعل امر وقتی در صدر جمله است بلاغت صد در صد است. مثنوی قرآن عجم است. مثنوی معنوی مولوی/ هست قرآن به لفظ پهلوی (عبدالرحمن جامی)

بین حضرت رسول و آدم اختلافی است. خدا به آدم می گوید اهبطوا، به حضرت رسول می گوید بیا بالا.

اولین آیه ای که به پیغمبر نازل می شود آغازش با اقرأ است. پیغمبر باید متن را بخواند. مولوی قصه خوانده شده را نقل می کند می گوید بشنو. قصه نی حکایت از جدایی است. داستان فراق همیشه جانگداز است. هر که در این بزم مقربتر است / جام بلا بیشترش می دهند. کسی که درد بیشتر می کشد بیشتر سزاوار نوازش است. و یاد معشوق که می تواند او را نوازش کند در ذهنش تداعی می شود. انسان در کبد آفریده شده و همیشه درد و رنج را تجربه می کند. آواز نی همیشه حزین و همیشه توأم با اندوه است. مادری که از فرزند جدا می شود لحظه لحظه را می شمارد. انسان در جوار قرب الهی بوده. دوره اول: هماهنگی – دوره دوم: آمیختگی-  دوره سوم: نبرد خیر و شر-  دوره چهارم: پیروزی خیر بر شر (چهار دوره سه هزار ساله اسطوره ای)

مولوی می گوید قصه من یک قصه معمولی است. حکایت از جدایی است. قصه گو «نی» است . تناسبی بین نی و جدایی است. شنونده به شنیدن موسیقی گوش جان می سپارد. در نظر بگیرید نی نوازی شروع به نواختن می کند و همه غلغله کرده اند. مولانا می گوید : ... بشنو .

نی چند ویژگی منحصر بفرد دارد:

1) از نیستان جدا شده: مولانا هم از بلخ کنده شده (در بعد جسمانی) همه انسانها زادگاهشان را دوست دارند. هجرتی برایش اتفاق افتاده. دوباره از پدرش، و از برهان الدین جدا شده. داغترین مرحله، جدایی از شمس. همه برایش آوای فراق و نوای جدایی سر داده اند. هیچ کس برای او از وصال نگفته.

2) نی را از شکر هم جدا می کنند. معشوقش را جدا می کنند. نوش را از وی گرفته اند. جدا شدن از آنچه به نی اعتبار می داده. سعدی سخن پروانه و شمع را خیلی قشنگ می گوید:

بگفت ای هوادار مسکین من       برفت انگبین یار شیرین من

موم را از عسل می گیرند و با آن شمع می سازند.

شمع اگر معشوق پروانه است، عاشق عسلش نیز هست.

عطار می گوید: همه به درگاه تو رو می آورند و حاجت می خواهند، من آمده ام از تو تو را می خواهم. می خواهم تو مال من و من مال تو باشم – این یعنی وحدت وجود.

3) نی بند بند است. تکه تکه است. همان بند بند شدن به آن صدا می دهد. از من شکرم را گرفته اند:

چو  شیرینی از من به در می رود        چو فرهادم آتش به سر می رود

نی تو خالی می شود و نماد انسانی می شود که باید از خودش خالی باشد. آن کسی که رنج می کشد، از شهد بیشتر استفاده می کند:

نار تو این است نورت چون بود / ماتم این تا خود که سورت چون بود /

نالم و ترسم که او باور کند /  وز کرم این جور را کمتر کند

نی نامه چکیده مثنوی و جامع جمیع همه اندیشه هاست .

نی خالی از خود است و نیاز به نوازنده دارد. مولوی هم خالی از خود است. از خود بر آ تا هست شوی. تمام داستان طوطی و بازرگان خلاصه موتو قبل ان تموتوا ... است.

اولین مرحله از مراحل هفت گانه عرفان و تصوف و مراحل سیر الی الله، ترک است. نی به خودی خود صدایی ندارد. نی را باید بر لب گذاشت تا صدایش در آید. نی دمنده ای می خواهد، این فنا فی الله است:

ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی        زاری از ما نی، تو زاری می کنی

مطابق نظر فروزانفر مولوی 28 بار نی را بکار برده است.

نی نماینده فنای فعلی است. فعلش از خودش نیست: تو مپندار که من شعر به خود می گویم / تا که بیدارم و هشیار یکی دم نزنم

... آن که میان جان من تلقین شعرم می کند .

اول مدتها در خانه حسام الدین نشسته و آخر حسام الدین را وا می دارد هر چه گفته و نوشته اند در تنور بیندازد و بعد حمام می رود و می آید بیرون. آدم نو ... آدمی که امروز با دیروز یکی نیست. هر سازی چه زهی، چه دمی، چه بادی نیاز به نوازنده و مضراب دارد. مولوی هم نیاز به نوازنده دارد. شمس تبریز بهانه است. شمس تبریز نماینده تجلی الهی است.

شمس تنوع است. هرگز برای شمس نگریست. شمس و مولوی یکی شدند. شمس همه اسراری را که در خود نمی توانست تحمل کند به مولوی تلقین کرد.

می گویند حدیث نی بر گرفته شده از روایتی است: مثل المؤمن کمثل المسمار، لا یحزن صوته الا بخلأ البطنه

در بیت پانصد و خرده ای ... فنای فعلی را می بینیم .

ما چو ناییم و نوا در ما ز توست     ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

ما چو شطرنجیم اندر برد و باخت    برد ما از توست ای خوش صفات

ما همه شیران ولی شیر علم          حمله مان از باد باشد دم به دم

وقتی به حضرت رسول گفتند اینها که می گویی سحر و جادو است، گفت من از هوا سخن نمی گویم این وحی است. در اساطیر ایرانی، سامی، آفریقایی و ... نی نماد آفرینش و برخاستن انسان است.

در افسانه زئوس و پرومته پسر عمّ او هم چنین است.

نی کلان نماد جهانی است. چون مولانا برای جهان صحبت می کند. نی حکایت جدایی و فراق را می گوید و برای همه آشناست.

قصه گوی ما قصه های فراوانش را مطرح می کند. اگر شکسپیر16 – 115 شخصیت دارد، مولانا بیش از هزاران شخصیت پرورانده است. علت گفتن و سرودن نی نامه در این سه محور است:

1) عدم: مولانا تا عدم نشود مولوی نمی شود، مولوی زایش ثانی و مکرر را از همان بیت اول مطرح می کند.

به نظر من تمثیل نی چکیده و خلاصه «از جمادی مردم ونامی شدم / و ز نما مردم ز حیوان سرزدم .....» می باشد.

2 ) بخشهای مختلف نی نامه می تواند حکایت هستی و نیستی باشد.

مولوی از یک اصل جدا شده. حال بلخ یا عالم بالا. وطن از دیدگاه مولانا هم اینجا مطرح می شود. می گوید وطن من جایی است که نامی ندارد. سهروردی به آن ناکجا آباد می گوید، مولوی نیستان، حافظ میکده، فخرالدین عراقی خورستان، بودا شونیتا، همه دنبال مدینه فاضله ای هستند که از آنجا جدا شده اند. تحولی که سهراب در کلمه دریا ایجاد می کند خیلی قشنگ است. چون خداوند لایتناهی است انسان لایتناهی است و خدا از روح خود در وی دمیده. وطن مولانا همان وطنی است که اخوان بیرنگی می گوید: نه از روحم از زنگم/ همان بیرنگ بیرنگم. مولوی در بشنو از نی دنبال مدینه فاضله است. من این را در وی می بینم .

از ...  تا ....  از مبدأ و تا مقصد است .

وقتی می گوید از نیستان تا ... جدایی عظیمی می خواهد اتفاق بیفتد.

مولوی می گوید قرب در  ذلّت نیز هست. یونس اگر در شکم ماهی می رود قرب است . پیغمبر می گوید من بر یونس متی برتری ندارم .

تا مرا ببریده اند ... تا بعد مسافت را می گوید . یک  کندن، یک هجرت، یک هبوط .

مولوی می گوید بزرگ شدن فقط در اوج نیست. هبوط آغاز رهایش است. در عرفان ما سکر، صحو، شوق، جذبه، کشش، ذوق داریم. مولوی در بشنو از نی دارد اینها را پیاده می کند.

مولوی در غزل به حالت سکر است و در مثنوی به صحو پس از سکر رسیده، به هشیاری بعد از سکر رسیده است. فوران اندیشه و کلام دارد.

جایی هست که اندیشه اش از آنجا نشأت می گیرد.

3 ) همدلی از همزبانی خوشتر است:

هر کسی از ظن خود شد یار من        و ز درون من نجست اسرار من

من با او احساس نزدیکی می کنم ، حالا با هر زبان .

4 ) عشق اساس فکر مولوی است .

نی به واسطه عشق خالی از خود می شود. در جدایی همیشه انتظار هست. از ویژگیهای عشق انتظار است. هر عاشقی منتظر است. چشم براه است که شمس در بزند و بیاید تو. در این انتظار هی برایش جانشین پیدا می کند تا غلیانش را تسکین دهد .

 

 

آخرین بروزرسانی (يكشنبه ، 26 تیر 1390 ، 06:06)

 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش