neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

داستان مسجد مهمانکش و جایگاه زر و گنج در سلوک

 

داستان مسجد مهمانکش و جایگاه زر و گنج در سلوک

دكتر الهه معروضي

چکیده مقاله:

این داستان که در دفتر سوم مثنوی نقل شده حکایت ناتمامی از افسانه ی علی مصری در هزار و یکشب می باشد. مولوی در ابیات پراکنده ی این داستان چهار منزل اول سلوک و خاصه استغنا را به شیوایی توصیف نموده است. سه منزل متعاقب در افسانه ی هزار و یکشب قابل پیگیری است.

دسترسی به ثروت یکی از منازل سلوک است و پس از گذشتن از خطری مهیب رخ می نماید و در صورت به جا نماندن در این مرحله می توان سلوک را تا منزل آخر که در قصص به صورت وصال یار یا دسترسی به آب حیات نمادینه می شود ادامه داد. این سه مرحله:خطر_گنج_ وصال در افسانه ها و اساطیر متعدد قابل پیگیری است.

کلید واژگان:مثنوی، هزار و یک شب، طلب، عشق، معرفت، استغنا

 

 

این داستان که در دفتر سوم مثنوی معنوی[1] نقل شده اقتباس آزادی از افسانه ی علی مصری در هزار و یک شب – شبهای دویست و چهل و چهارم تا دویست و چهل و هشتم-[2] می باشد.

در هر دو حكايت بنایی مطرح است که هر کس شب در آن بیتوته کرده، زنده  بیرون نیامده است. قهرمان داستان به این خطر واقف است، امّا داوطلبانه اصرار دارد شبی را در آن سرکند. نیمه شب  صدای هولناکی می­شنود و چون از صدا نمی­ترسد از هر سوی بنا برای او زر می­ریزد.

دو روایت تفاوتهایی با همدیگر دارند. در داستان مسجد  مهمانکش قهرمان عارفي است كه وصف مسجد را شنيده و آمده است كه آن را بيازمايد و بنا مسجدی است که در شهر ری قرار دارد.  تاکنون 500 نفر کشته داده است و بانگ  نیمه­شب 5 بار به قهرمان نهیب می­زند که : « آیم آیم بر سرت ای مستفید.»[3] درانتها قهرمان زرها را از مسجد بیرون می­کشد و روایت وارد شرح و بسط عرفانی می­شود و سر آخر خود راوی می­گوید:  « این سخن را نیست پایانی پدید.»[4]

در افسانة هزار و یک شب قهرمان علي مصري پسر حسن گوهر فروش بغدادي است كه پس از فوت پدر ماترك هنگفت وي را هدر داده و اكنون براي جبران مافات به بغداد آمده است و   بنا خانة بزرگ و نفیسی است در بغداد که سقفی زراندود دارد. این خانه و دو خانة مجاور آن تحت مالکیت تاجری بغدادی است. از تعداد کشتگان ذکری نمی­شود و بانگی که نیمه­شب می­آید قهرمان قصّه را به نام می­خواند و می­گوید: «یا علی ابن­الحسن آیا می­خواهی که از برای تو زر بیفشانم؟»

در هزار و یک شب حکایت پس از زرافشانی تمام نمی­شود.  بلکه خادمی که برای او زرافشانده هویدا شده می­گوید: «این زرها از قدیم به نام تو طلسم شده بود، اکنون که من خدمت به انجام رسانیدم مرا  آزاد کن و خود به بلاد یمن برو و گنج دیگری را که از آن تُست بردار.»  علی مصری او را قسم می­دهد که «باید آن گنج را که در بلاد یمن است و زن و فرزندان مرا که در مصر هستند، برای من بیاوری آنگاه آزادت کنم.»

غلام سه روز مهلت می­گیرد و پس از ادای وظیفه آزاد می­شود. علی مصری محتشم شده به وزارت و پسر او به دامادی و سپس جانشینی ملک بغداد می­رسد.

در يك نگاه كلي اين افسانه بازگو كننده ي چرخه ي كامل سرنوشت بشريت است. روزگاري در جناتي كه از بخشش پدر داشته به عشرت مشغول بوده، پس از آن با عبور از مرز ممنوعه (معاشرت دوستان دغل) هبوط ميكند و سپس نا خود آگاه راه خويش را مي جويد تا از ديار پدر سر در مي آورد و در آنجا به آزمون عشق فرا خوانده مي شود و پس از پشت سر نهادن هفت خوان به وصلت و سروري مي رسد، يا به عبارت ديگر ذاتش با مقصود و مراد يكي مي شود.

آغاز و فرجام افسانه در هزار و یک شب مقبولتر است، امّا در مثنوی به نکات معرفتی دقیقی اشاره شده است.  با انطباق هر دو روایت می­توان هفت مرحلة سلوک را تشخیص داد:

1) طلب: «در نزد سالكان طلب آن را گويند كه سالك شب و روز در ياد او باشد ‌چه در خلأ و چه در ملأ و همه جهانيان طلب راحت و مراد كنند و او طلب مولي و رويت كند. و همه خلق در كار و بار خود زيادتي طلبند و او به هر حال در يكي كوشد، اگر بيابد ايثار كند و اگر نيابد شكر كند.‌»[5]«طلب بدون سابقه معرفت ميسر نيست. زيرا مجهول مطلق مطلوب واقع نمي شود و هر چه معرفت زيادتر شود خواست و طلب افزوده مي گردد.‌»[6]

از نقل قولهاي فوق دانسته ميشود حتما قبل از طلب معرفتي وجود دارد. طالب تنها در يكي كوشد و نه طلب راحت و مراد بلكه طلب مولي و رويت كند.

- درباره معرفت قبل از طلب در مثنوي آمده است:

تا يكي مهمان در آمد وقت شب

 

كوشنيده بود آن صيت عجب

1931
و مردمان نيز او را از خطر مي آگاهانند و منعش مي كنند.

« قوم گفتندش كه هين اينجا مخسب      تا نكوبد جان ستانت همچو كسب»3938

«هر كه آن مسجد شبي مسكن شدش       نيم  شب  زهر  هلاهل  آمدش »3941

در هزار و يك شب غلامك همراه علي مصري مي گويد:«هيچكس يك شب آنجا نمانده مگر اينكه بامدادش مرده يافته اند.»

- طالب نه طلب راحت و مراد بلكه طلب مولي و رويت كند. مهمان مثنوي در اين باره مي گويد:

«منبلي ام زخم جو و زخم خواه           عافيت كم جوي از منبل به راه     3947

منبلي ني كو بود خود برگ جو            منبلي ام  لاابالي،  مرگ  جو»     3948

- و او به هر حال در يكي كوشد ، اگر بيابد ايثار كند و اگر نيابد شكر كند. داوطلب داستان مثنوي مي گويد:

«اي  حريفان  من  از  آنها  نيستم              كز خيالاتي در اين ره  بيستم »    4100

«هر كه بيند مر عطا را صد عوض              زود دربازد عطا را زين غرض     4104

جمله در بازار  از آن  گشتند  بند              تا چو سود افتاد مال خود دهند    4105

چون ببيند كاله اي در  رنج  بيش              سردگرددعشقش ازكالاي خويش» 4107

در هزار و يك شب در باره اين كه در يكي كوشد و طلب راحت و مراد بكند، آمده:

«علي مصري گفت كه من ننشينم مگر در اين خانه و ازين سخنان باك ندارم.»

2)عشق: «عشق نتيجه ادراك و معرفت و حاصل علم است و از تعلق علم و ادراك و معرفت ، و احاطه ان به حسن و جمال ، عشق پيدا آيد.پس هر چه حسن بيشتر عشق هم بيشتر، وهر چه ادراك و معرفت و علم قويتر، عشق نيرومندتر و شديدتر. و عشق همواره متوجه كمال و جمال است ، نه نقص و زشتي؛ و چون ذات پاك خداوندي جمالش در حد كمال و علمش در حد تمام است عشقش به جمال خويش در حد اعلا خواهد بود. يا به عبارت ديگر در مرحله ي تجلي جمال ازلي بر علم ازلي عشق ازلي پيدا مي شود.

زادگاه عشق اين جاست و اين عشق است كه جامع عاشق و معشوق مي باشد؛ يعني خداوند عاشق است به اعتبار علم ازلي و معشوق است به اعتبار حسن ازلي و در نتيجه چون حقيقت ذات ازلي جز وحدت هيچ اصلي را برنمي تابد،عشق نيز كه حاصل اين عاشقي و معشوقي است خارج از وجود ازلي نخواهد بود.»[7]مثنوی برای تبیین عشق به زیبایی حال مرغی را وصف می­کند که در قفس و آن در گلزاری قرار داردو از تماشاي حسن گلزار مرغ را صبر و قرار نمانده است:

« مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا
آن قفس که هست عین باغ در
جوق مرغان از برون گرد قفص
مرغ را اندر قفس ز آن سبزه­زار
سر ز هر سوراخ بیرون می­کند
چون دل و جانش چنین بیرون بود

 

چون  قفس  هشتن  پریدن  مرغ را
مرغ    می­بیند   گلستان   و   شجر
خوش همي خوانند زازادي قصص نی ­خورش مانده ست و نی صبر و قرار   تا   بود   کاین  بند  از  پا   بر کند
آن قفس را  در گشایی چون  بود»
(3956-3951)

و مي گويد من در برابر هستي مطلق او هيچم و طبل نداي الست را بر جان من كوفته اند.

«عاشقم من كشته قربان لا                           جان من نوبتگه طبل بلا» 4098

و اما داستان هزار و يك شب:پدر علي مصري، حسن گوهر فروش بغدادي است.حسن يعني ان كه از حسن برخوردار است.گوهر فروش حسن را به بازار كاينات مي آورد و بغدادي دلالت بر كسي مي كند كه زاده ي شهر خداوند است.پس پدر در يك كلام حاكي از خداوند يكتاي ازلي است.علي به شهر پدر مي رود و در آنجا گنجي براي او مي ريزند كه به نام او و پدرش طلسم شده بوده، يعني جامعيت عاشق و معشوق را مي طلبد و اين نيست به جز گنجينه ي عشق ازلي.

 

3)معرفت: «عرفان و معرفت يعني وحدت و تحقق اين مسأله كه نمود كثرت در مقابل وحدت خواب و خيالي بيش نيست و همه ي كوشش عارف اين است كه اين خواب و خيال و اشتباه بزرگ را كه حجاب بين خالق و مخلوق است و ديوار ظلماني محسوب است از ميان بردارد.»[8]

مسافر داستان مثنوي خود را چون شتري مي داند كه بر پشتش كوس محمودي مي زنند و صلاي در آمدن سلطان مي دهند – يعني كاملاً با آن سلطان يگانه خودي است- ، بنا بر اين از طبلكي كه براي دفع مرغان از كشتزار ميزنند، نمي هراسد:

« پیش او چبود تبوراک تو طفل

 

که کشداز طبل سلطان بیست کفل»
4097

و نیز خود را بازرگانی می­شمارد که خريدارش حضرت حق مي باشد.

« مال و تن برفند ریزان فنا

 

حقّ خریدارش که الله اشتری»
4115

براي اثبات معرفت بايد خطر  روبرو شدن با ناشناخته ها را به جان خريد. بدين خاطر است كه مسافر مسجد مهمانكش مصمم است كه شب را آنجا بماند و وقتي پنج بار نهيب مي شنود كه:«آيم آيم بر سرت اي مستفيد»4326 با اشتياق تمام:

«برجهيد و بانگ برزد كاي كيا               حاضرم اينك اگر مردي بيا»4353

قهرمان هزار و يك شب نيز شناسا و عارف است. وقتي صدايي ناشناس كه همه كس را مي ترساند او را به نام خود و پدر آواز مي دهد نهراسيده، پرسش صحيح را مي نمايد و به اين ترتيب آشنا تلقي مي شود. متن هزار و يك شب چنين است:

«آن شخص گفت اي علي اين زرها از قديم به نام تو طلسم شده بود. هر كس كه به اين خانه داخل مي شد من به سوي او مي آمدم و به او مي گفتم يا علي بن الحسن زر مي خواهي كه از براي تو بريزم، او از سخن من مي ترسيد و فرياد مي زد، آنگاه من فرود آمده گردن او را مي شكستم. اكنون كه تو در اين مكان آمدي و من تو را به نام تو و پدر تو آواز در دادم تو هراس نكردي و گفتي زر در كجاست، من دانستم كه خداوند زر تو هستي ، پس فرو ريختم.»

 

4) استغناء:«استغناء بي نيازي حق است از نمودها و كردار بندگان و اگر در مورد عارفان كامل بكار برند مراد بي نيازي از غير حق است و نياز به او. شيخ ابوالفتوح مجدالدين احمدبن محمد بن محمد غزالي طوسي را در اين باره بيان لطيفي است آنجا كه گويد:« معشوق با عاشق گفت بيا تو من شو كه اگر من تو شوم آنگاه معشوق دربايد و از معشوق بكاهد و در عاشق افزايد و نياز و در بايست زيادت شود.اما چون تو من گردي كار منعكس گردد، همه معشوق بود و توانگر علي الاطلاق و غني مطلق او بود،از طرف عاشق همه نياز و درويشي باشد و لعل كه الله الغني و انتم الفقراء همين نقطه است.» (سوانح غزالي ص 10)[9]

در داستان هزار و يك شب به محض ورود به وادي معرفت از گنج استغناء زر روان مي شود.

در مثنوي اين گنج ، گنج جان معرفي شده و مهمان عارف ابتدا خود را بي نياز از تن مي داند كه مانند ذره ای بی ارزش بر سر گنج مي باشد.

«گفت كم گيرم سر و اشكمبه اي          رفته گيرازگنج جان يك حبه اي3933

صورت تن  گو برو  من كيستم           نقش  كم  نايد   چون  باقيستم

چون نفخت بودم از لطف خدا            نفخ حق باشم ز ناي تن جدا »3935

پس از آن مي گويد براي رسيدن به اين گنج بايد دست كشيدن از نفس را كه مانند مار هولناك است تجربه كرد:

«عشق چون دعوي جفا  ديدن گواه     چون گواهت نيست دعوي شد تباه

چون گواهت خواهداين قاضي مرنج    بوسه ده  بر مار  تا  يابي  تو  گنج

آن جفا   با   تو   نباشد   اي   پسر     بلكه  با  وصف  بدي  اندر تو در

.....................................

گفت چندان  آن  يتيمك  را  زدي      چون   نترسيدي   ز  قهر  ايزدي

گفت او را كي زدم اي جان و دوست       من برآن ديوي زدم كو اندروست»                                                                                                                                                       (4016-4009)

سپس بي نيازي از دوستان ترسان دل و مردد را پيشنهاد مي كند:

«پس مشو همراه اين اشتر دلان                    زانكه وقت ضيق و بيمند آفلان

پس گريزند  و تو را تنها هلند                     گر چه اندر لاف  سحر  بابلند

تو ز رعنايان  مجو هين كارزار                    توزطاووسان مجوصيدوشكار»

(4034 -4032)

و در آخر اين همراهان را با طبع (نفس ) خويش يكي مي گيرد،زيرا دوستان آينه ي نفسند:

«طبع طاووس است و وسواست كند       دم  زند  تا  از  مقامت  بركند»4035

مثنوي به خوبي توضيح مي دهد كه زر و گنجي كه در منزل استغناء حاصل مي شود زر و گنج ظاهر نيست، بلكه مربوط به باطن است:

« این زر ظاهر به خاطر آمده است
كودكان     اسفالها    را     بشكنند

اندر آن بازي چو گويي نام زر
بل زر مضروب ضرب ایزدی
آن زری که دل ازو گردد غنی

 

در دل هر کور دون زر پرست
نام  زر  بنهند  و   در   دامن   كنند

آن كند در خاطر كودك گذر
کو نگردد کاسد آمد سرمدی
غالب آمد بر قمر در روشنی»
(4363-4359)

5) توحید: خواجه عبدالله گويد:« توحيد اقرار عامه ي مؤمنان را است و توحيد معرفت عارفان و صديقان را است. توحيد اقرار آن است كه الله را يكتا گويي. توحيد معرفت آن است كه الله را يكتا باشي. »[10]

شمس تبريزي گويد: «او يكي است تو كيستي؟ تو شش هزار بيشي! تو يكتا شو و گر نه از يكي او تو را چه؟ تو صد هزار ذره، هر ذره به هوايي برده، هر ذره به خيالي برده!........»[11]

و نيز: «گفت:خدا يكي است. گفتم: اكنون تو را چه؟ چون تو در عالم تفرقه اي، صد هزاران ذره در عالمها پراگنده، پژمرده، فرو فسرده. او خود هست، وجود قديم او هست. تو را چه؟ چون تو نيستي.»[12]

مولوي مريد شمس گويد:

«خود را بيفشان چون شجر از برگ خشك و برگ تر

بي رنگ نيك و رنگ بد توحيد و يك تويي بود»(1)

«نه طالب است و نه مطلوب آن كه در توحيد

صفات   طالب  و  مطلوب  را  جدا  ديده  »(2)

و نيز در مثنوي:

«چون كه  بي رنگي اسير رنگ شد          موسوی با عیسوی    در جنگ شد

چون به بي رنگي رسي كان داشتي           موسي   و  فرعون   دارند   آشتي »

داستان مثنوي در منزل استغنا ختم مي شود و جز اشاراتي موجز به منازل ديگر در آن نمي يابيم.پس بايد از منزل توحيد را در وقایع حکایت هزار و یک شب بجوییم:

در افسانة علی مصری به گنج دیگری در یمن اشاره می­شود.   یمن (چون در یمین کعبه قرار دارد) مانند ختن (شرق دور) سرزمینی است که فیوضات غیبی به آنجا تعلّق دارد. گنجی که از آن سرزمین می­آورند، حاوی گهرهایی است که همچند یک قطعه از ان در خزانة هیچ پادشاهی یافت نمی­شود و حلّه­هایی در صندوقهای آن است که در بر شاهزادگان هم دیده نمی­شود و هر چشمی که بدانها بنگرد دچار حیرت می­شود. غلام  نفس را نباید مرخّص کرد تا وقتی که آن گنج را بیاورد.  آن هم در فاصلة زمانی بسیار کوتاه که مشخّص است یک راه زمینی نیست.

این مرحله­ایست که سالک از کون جهیده بر کانی می­زند:

« منبلی نی کو به کف پول آورد
آن نه کو بر هر دکانی می­زند

 

منبلی چستی کزین پل بگذرد
بل جهد از کون و بر کانی زند»
(3950-3949)

«خادمي كه گنج نخستين از براي او فرو ريخته بود، باز آمد و به علي مصري گفت: برخيز و گنجي را كه از يمن آورده ام ببين و عيال و فرزندان خود را ملاقات كن. او نيز برخاسته به نزد بازرگانان رفت و به ايشان گفت: برخيزيد تا به خارج شهر برويم و قافله اي را كه بضاعت من در آنجاست ملاقات كنيم و زنان خويشتن را نيز بگوييد كه از بهر ملاقات زن من بيرون روند. زنان و مردان از شهر بدر آمدند و در باغي از باغهاي شهر بنشستند،........ناگاه گردي بلند شد. چون گرد بنشست استران و مردان و فراشان با رقص و تغني پديد شدند و همي آمدندتا به حاضران برسيدند.»

غلام زن و فرزندان علی مصری را از مصر به بغداد می­آورد و به وی می­رساند. یعنی مراتب مختلف نفسش با او متّحد می­شوند و این بیانگر سیر تفرّد یا تحقّق فردیّت در روانشناسی یونگ است (یکی شدن اجزاء روان قهرمان).

این مهمّ حتماً باید با کمک نیروهای  ناشناختة وجود (مانند غلام پنهان در خانه) انجام شود،يعني تا اين مرحله را بايد با در اختيار گرفتن عنان نفس پيش بروي كه وادي معرفت مرحله ي آشنا شدن با آنهاست.

مثنوي مي گويد:

« فارغم از طمطراق و از ريا                      قل تعالوا گفت جانم را بيا»4102

يعني چون از چند رنگي نفس رها هستم و اجزاء وجودم يگانه است، آن يكتاي بي همتا جانم را به سوي خويش مي خواند.

 

6) حيرت: « حيرت امري است كه وارد بر قلب سالكان طريقت و عارفان حقيقت شود، در هنگام تأمل و حضور و تفكر آنها كه آنان را از تأمل و تفكر حاجب گردد.»[13]

«مرد حيران چون رسد اين جايگاه        در تحير مانده  و گم كرده راه

هرچ  زد  توحيد  بر جانش  رقم        جمله گم گردد ازو گم نيز هم» (عطار)

«حيرت واردي است كه ناگه از راه تفكر به دل عارف وارسته و صافي ضمير درآيد، و در حقيقت ورود اين كيفيت در حال حضور و تأمل است بر دل صوفي، به گونه يي كه ميان شناخت و ناشناخت فرو ماند و از كار بايستد، و اصل آن فتور و درماندگي سر است در ادراك كنه قدم.»[14]

«تحير نازلي است كه به دل عارف درآيد، ميان يأس و طمع در وصول محبوب. (شرح شطحيات ص 556)»[15]

-در مرحله ي حيرت آنچه عارف در مرحله ي توحيد تجربه مي كند، دوباره ازو گم مي شود و احساس واماندگي مي كند. در داستان هزار و يك شب پس از وادي افسون مانند توحيد به تدريج مهمانان و خادمان مي روند و علي تنها مي شود و حتي خداوند خانه كه نقش رب او را در اين مرحله بر عهده دارد، پاسي از شب گذشته   مي رود:

« بازرگانان علي مصري را وداع گفتند و زنان و مردان همگي بازگشتند....اما بازرگان بغدادي خداوند خانه پيوسته در نزد او بود و از او جدا نمي شد. پس علي مصري خادمان را اجازت دادكه به خارج شهر روند، چون شب در آيد از آنجا سفر كنند.ايشان در حال به خارج شهر بازگشتند، به هوا پريدند و به مكانهاي خويشتن برفتند و علي مصري با خداوند خانه بنشستند. چون پاسي از شب مجلس ايشان منقضي شد خداوند خانه به خانه ي خود بازگشت.»

پس از اين علي مصري به نزد زن خود (نفس خود) در مي آيد و شرح ماوقع را از زبان او مي شنود و در حيرت فرو مي رود.

با اين كه علي مصري از مرحله ي توحيد نزول مي كند، اما سخن از غمگين يا مأيوس شدن وي درميان نيست. در عوض او نيز گنجي را كه در مرحله ي استغنا به دست آورده (غلام براي وي ريخته) به همسرش نشان مي دهد و همسر مي گويد اينها  از بركت دعاي پدر توست.

گذر از وادي توحيد و رسيدن به وادي حيرت را در ابيات «مسجد مهمانكش» مي توان چنين رديابي كرد. در وادي توحيد به عين اليقين مي رسي و پس از آن بسيار به محبوب خويش متكي مي شوي:

«هر كه از خورشيد باشد پشتگرم         سخترو باشد نه بيم او را نه شرم»4139

«هر پيمبر سخت رو بد در جهان          يكسواره كوفت بر جيش شهان» 4141

«رو نگردانيد  از  ترس  و  غمي           يك  تنه  تنها  بزد  بر  عالمي» 4142

و از اين مرحله رمه ي او محسوب مي شوي:

«كلكم راع نبي چون راعي است           خلق مانند رمه او ساعي است » 4146

«از رمه  چوپان  نترسد  در نبرد          ليكشان حافظ بود ازگرم و سرد» 4147

و چون او به صيانت تو علاقه مند است، ظاهري دژم و باطني نژند برايت تدارك مي بيند تا از چشم نا محرم پنهان بماني و اين گونه بتواني از گرداب دوران وارهي.

«من تو را غمگين و گريان زان كنم        تا كت از چشم بدان پنهان كنم»4150

«تلخ  گردانم  ز  غمها   خوي   تو         تا بگردد چشم بد از روي تو » 4151

«تا  از  اين  گرداب  دوران وارهي         بر  سر گنج  وصالم  پا  نهي » 4156

«اصل حيرت فتور و درماندگي سر است در ادراك كنه قدم.» ماهيت گنج توحيد از كنه قدم است و وقتي عقل فضول خود را به ميان مي اندازد از حيرت فرو مي ماند، زيرا از ادراك آن عاجز است. در هزار و يك شب:

«علي صندوق باز كرده در آنجا حله هاي بسيار ديد و كليدهاي صندوقهاي ديگر را نيز در آنجا يافت. پس صندوقها يك يك بگشود و به چيزهايي كه در صندوق بود از گوهر و ياقوت و نگينهاي قيمتي تفرج مي كرد كه هيچ يك از آنها در نزد پادشاهي يافت نمي شود.»

مولانا در خوانش ويژه ي خود از اين داستان لازم دانسته نقش قواي مربوط به سر در هدايت سالك و ناتواني اين قوا را پس از طي مدارجي توضيح دهد:

ابزارهاي اوليه ي سر را حس و تصوير و خيال دانسته كه براي رشد معنوي لازم است:

«اين تصور وين تخيل لعبت است     تاتوطفلي پس بدانت حاجت است»4112

« چون ز طفلي رست جان شد در وصال       فارغ از حس است و تصوير و خيال»4113

پس از آن خيال بايد به علم تبديل شده علم يقين بار آورد:

«هرگمان تشنه ي يقين است اي پسر               مي زند اندر تزايد بال و پر»4118

«چون رسد در علم پس  پر پا  شود                مر يقين را علم او بويا شود»4119

« زانكه  هست  اندر  طريق   مفتتن                علم كمتراز يقين و فوق ظن»4120

و آنگاه دانش به بينش منتهي مي شود (تبديل علم اليقين به عين اليقين ) كه اين مرحله ديگر كار سر نيست.وادي حيرت آنجا پيش روي سالك قرار مي گيرد كه عقل در كنه بينش قصد فضولي كند.

 

-«تحير نازلي است كه به دل عارف در آيد، ميان يأس و طمع در وصول محبوب.» علي مصري از طرفي به خاطر نزول از آن مرحله، يأس را تجربه ميكند و از سوي ديگر طمع در وصول محبوب مي بندد و بدين خاطر دكان گوهر فروشي باز مي كند و براي ملك بغداد زر و گوهر هديه مي برد:

«آنگاه دكاني در بازار گشوده گوهرهاي گران قيمت در دكان بگذاشت و در شهر  بغداد از بزرگترين بازرگانان بود. چون ملك بغداد خبر او را بشنيد رسولي به نزد او فرستاده او را طلبيد. چون رسول به نز د او بيامد برخاسته چهار طبق زر سرخ و گوهر مهيا كرد، طبقها به خادمان داده سوي ملك روان شد.»

اما مولوي حالت ميان يأس و طمع را به عيان وصف كرده است:

«حيله مي انديشي كه درمن دررسي           درفراق وجستن من بي كسي4153

چاره  مي جويد  پي  من  درد  تو            مي شنودم دوش آه  سرد  تو

من  توانم  هم  كه بي  اين  انتظار             ره  دهم  بنمايمت راه  گذار

تا   ازين  گرداب  دوران   وارهي             بر  سر گنج  وصالم  پا  نهي

ليك   شيريني   و    لذات    مقر             هست بر اندازه ي  رنج سفر

آنگه از شهرو ز خويشان برخوري            كز غريبي رنج و محنتها بري»4158

 

 

7) فناء فی­الله: «فنا عدم شعور سالك به خود و لوازم خودي خويش ، نفي صفات بشريت، نفي خواست و اراده ي استهلاك در اراده ي حق تعالي و نفي ذات را گويند.»[16]

«فنا در نزد صوفيان سقوط اوصاف مذمومه است از سالك و آن به وسيله ي كثرت رياضتها و مجاهدتها حاصل شود و نوع ديگر فنا عدم احساس سالك است به عالم ملك و ملكوت و استغراق اوست در عظمت باري تعالي و مشاهده ي حق.»[17]

«فناي سالك نه چون مرگ صورت است كه عاقبت و سرانجام آن تباهي باشد. بلكه اين فنا پيش آهنگ بقا و هستي جاويدان است، و شكستن و در هم ريختني است مقدمه ي درستي و پيوستن. صورت كوزه وار مي شكند ولي آب معرفت و شراب ذوق از آن نمي ريزد و چگونه ممكن است بريزد، در حالي كه قدرت خدايش نگهباني مي كند و در كنارش مي دارد.»[18]

«فنا عبارت از نهايت سير الي الله است و بقا عبارت از بدايت سير في الله.چه سير الي الله وقتي منتهي شود كه باديه ي وجود را به قدم صدق يكبارگي قطع كند و سير في الله آنگاه محقق شود كه بنده را بعد از فناي مطلق، وجودي و ذاتي مطهر از لوث حدثان ارزاني دارد تا بدان در عالم اتصاف به اوصاف الهي و تخلق به اخلاق رباني ترقي مي كند، و اختلاف اقوال مشايخ در تعريف فنا و بقا مستند است به اختلاف اقوال سايلان.»[19]

پایان افسانة علی مصری، رسیدن علی به مقام  وزارت و همنشینی ملک بغداد است و نیز پیشنهاد ملک به او که  «داماد من شو».  امّا علی باز نفسش را مهار کرده، پسر چهارده ساله­اش را به ازدواج دخترملک درمی­آورد که جانشین ملک نیز می­شود.  پسر نفس مطمئنه است که به وصال و سلطانی می­رسد و خود به جای ممدوح می­نشیند. متن داستان مي گويد:

«پس علي مصري در حال خلعت وزارت بپوشيد و به كرسي وزارت بنشست و گفت اي ملك جهان تو اين نعمت به من عطا فرمودي و مرا به انعام خود بنواختي ولي مرا سخن هست كه آن سخن با تو بگويم. ملك گفت: بگو و هراس مكن. علي مصري گفت: اكنون كه مرا با تزويج دختر خواهي نواخت سزاوار اين است كه دختر به پسر من دهي.ملك گفت: مگر تو را پسري هست؟ گفت:آري! ملك فرمود همين ساعت او را حاضر آور. علي مصري يكي از خادمان خود را فرستاده پسر را در پيشگاه ملك حاضر آورد. ملك او را نظاره كرده ديد كه از دختر خويش نكوروي تر و بهتر است. ملك به او گفت: اي فرزند نام تو چيست؟ گفت: اي ملك زمان نام من حسن است و در آن هنگام او چهارده ساله بود.»

جايي كه علي از مسند دامادي ملك مي گذرد  و حسن چهارده ساله را به جاي خود مي نشاند گويا خود با حسن ازلي يكي شده و در آن حل گرديده است (فناء في الله). چهارده عدد تماميت ماه است و منتهاي حسن را بيان مي كند. چنان كه ملك اذعان مي كند حسن از دختر او –حسن الوجود-  نكوروي تر و بهتر است. مي توان گفت حسن از جهان عرض به حسن از عالم ذات مي پيوندد.

پس از ازدواج حسن و حسن الوجود داستان چنين ادامه مي يابد:

«پس از آن ملك از براي حسن بن علي بنا كردن قصري را فرمود. به زودي از براي او قصري بزرگ در پهلوي قصر ملك بنا كردند. پسر وزير در آن قصر جاي گرفت. پس از آن ملك فرمود قصر ديگر در پهلوي قصر حسن  در اندك زماني از براي وزير بنا كردند، وزير نيز در آن قصر جاي گرفت و هر سه قصر به يكديگر راه داشتند و پيوسته با حالت خوش و عيش تمام به سر بردند.»

و به اين ترتيب با بناي سه قصر تو در تو مرحله ي بقا يا سير في الله آغاز    مي گردد و با عيش پيوسته ي تمام ادامه مي يابد.

تا اين كه بي نياز از صورتهاي ديگر همگي با حسن (حسن ازلي) بيعت       مي كنند.

به تعبيرمثنوي دراين مرحله جان تبديل به شير شده و اجل ازپيش اومي گريزد. همان گونه كه مي گويند «صورت كوزه وار مي شكند ولي آب معرفت و شراب ذوق از آن نمي ريزد.»

«چون نه شیری هین منه تو پای پیش
ور ز ابدالیّ و میشت شیر شد
کیست ابدال آن که او مبدَل شود

 

كان اجل گرگست وجان تست ميش
ایمن آ که گرگ تو  سر زیر شد
خمرش  از تبديل  يزدان خل شود »

(4000-3098)

براي همين مسافر مسجد مي گويد كعبه ي حاجت رواي من اينجاست:

«مسجدا گر كربلاي من شوي               كعبه ي حاجت رواي من شوي4213

هين مرا بگذار اي بگزيده دار               تا  رسن بازي كنم  منصور وار»4214

او جان حيواني را پرتو آتشي مي داند كه بايد به سوي اصل خود بازگردد تا ثبات و قرار يابد:

« جان حيواني  فزايد از علف               آتشي بود و  چو هيزم شد تلف4219

گر نگشتي هيزم  او مثمر بدي               تا ابد معمور  و  هم عامر بدي

بادسوزان است اين آتش بدان                پرتو  آتش  بود   نه  عين  آن

عين آتش  در اثير  آمد  يقين                پرتو وسايه وي است اندرزمين

لاجرم  پرتو نپايد ز اضطراب                سوي معدن  باز ميگردد شتاب

قامت تو  برقرار آمد  به ساز               سايه ات كوته دمي يك دم دراز

زانكه درپرتو نيابد كس ثبات              عكسها واگشت  سوي امهات»4225

پس اين جان اصالتي ندارد تا همت غايي را بر صيانت آن مبذول داريم بلكه وسيله اي است براي پيوستن به جانان:

«تابه ازجان نيست جان باشدعزيز        چون به آمد نام جان شد چيز ليز»4110

 

جايگاه زر و گنج در افسانه هاي ديگر:

در بندهشن آمده است که چون کیومرث از پای درافتاد از تن او هفت گونه فلز و از جان رفتنی وی زر به پیدایی آمد که اکنون به سبب ارزشمندی زر آن را مردمان با جان بدهند.[20]

در روانشناسی یونگ گنج، گلوله زرّین و جواهرات: همانند شیر، پادشاه، انسان غول­آسا و موجود دو جنسی (کیومرث) جملگی از نمادهای "خود" (تمامیت انسان) هستند.[21] که قهرمانان اساطیر پس از آزمونهای دشوار مانند اژدهاکشي یا گذر از ظلمات و . . . که بیانگر مراحل جهاد با نفس و یا سیر تحقق فردیت است، به آن خواهند رسید.

تنها کسی می­تواند این مرحله را طی کند که آمادة قربانی شدن و جانفشانی باشداین سخن منسوب به اولیاءالله است: «خوشا آنکه یکباره پایش به گنج فرو رود.»[22] کسی که یکباره پایش به گنج فرو می رود غلام  نفس خویش را مطیع کرده آزمونهای الهی را به جان خریده است.

حال اگر فريبندگي زر سالك را متوقف نكند، ازين منزل مي تواند راهي ديار معشوق شود:.

« به رخان چون زر من، به بر چو سیم خامت

 

به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد»[23]

وليكن ممكن است به تعبير مولوي زر از پري راه در را مسدود كند:

«ريخت چندان زر كه ترسيد آن پسر              تانگيرد زر ز پري راه در»4355

می­توانیم برای ساده سازی مطلب هفت مرحلة سلوک را در سه مقطع مشخّص بگنجانیم:  1) خطر قبل از دسترسی به گنج. 2) برخورداری از گنج.  3) رسیدن به ارزش معنوی پایدار و یکی شدن با هویّت کیهانی.

این سه مقطع در افسانه­های متعدد قابل پیگیری است:

مثلاً در اساطیر هند خدا ویشنو ابتدا آب دریاها را هم می­زند و زهر هلاهل از آن آزاد می­شود. برای این که زهر جهان را مسموم نکند، خطر کرده آن را لاجرعه سر می­کشد و گلویش کبود می­شود. پس از آن به گنج  بی­پایان می­رسد و آن را به جهانیان ارزانی می­دارد،آنگاه به آب حیات دسترسی پیدا می­کند.[24] (نقل ديگر به اين صورت است كه خدا شيوا آب درياها را هم مي زند ولي زهر هلاهل را به خدا ويشنو مي دهد كه بنوشد.( [25]

گویند اسکندر با سپاهش از ظلمات می­گذشت، سپاهیان صدای اسرافیل را شنیدند که در زیر پاهای شما سنگهایی است.  اگر از آنها بردارید پشیمان خواهید بود و اگر برندارید هم پشیمان. گروهی که سنگ  برداشتند در روشنی متوجه شدند که آن سنگها جواهراتی بی­بدیل هستند. پس از گذشتن از روی جواهرات به چشمة آب حیات رسیدند.[26]

می گویند چشمة آب زمزم ناپدید شده بود و عبدالمطّلب جدّ پیامبر اکرم (ص) با پیگیری رؤیاهایش محلّ آن را یافت.  وقتی زمین را کند، ابتدا به مجسمة دو غزال رسید.  ( غزال نشانة بخشهای مجرد روان است  و باید منفرد باشد.  زیرا آهوان غیر از فصل جفتگیری در بیابان تنها حرکت می­کنند و از سایر موجودات می­رمند. نماد دو تا شدن آهو می­تواند نشانة انشقاق روان و خطرات بسیار باشد.)[27] وقتی قدری زمین را عمیقتر حفر کرد، به شمشیر زرّین و جواهرات و با حفر بیشتر به چاه زمزم رسید. [28]

در منظومة همای و همایون زرّینه دز جایی مشابه مسجد مهمانکش و خانة بازرگان بغدادی است.  همای قصد  این دز را نموده، از دریای آتش می­گذرد، زند جادو را می­کشد و پریزاد را نجات می­دهد. آنگاه گنج  کیخسرو را که در تصاحب زند جادو است از زرّینه دز خارج نموده بین کاروانیان تقسیم می­کند و آنگاه با پریزاد به چین رفته به وصال همایون می­رسد.

از جمله مکانهای افسانه­ای که ورطة  آزمون سالکند، می­توان به حمام بادگرد نیز اشاره کرد که یونگ حکایت آن را به عنوان قصّه­ ای  ایرانی نقل می­کند:

شاه به حاتم طائی دستور می­دهد الماسی را که از کیومرث به جا مانده برای او بیاورد. به او می­گویند این الماس در نیستان و در حمامی است که هیچ کس از آن زنده برنگشته و به حمام بادگرد معروف است. به محض این که حاتم وارد خزینة گرد حمام می­شود، آب شروع به بالا آمدن  می­کند و او متوجه مجسمه­های سنگی می­شود که دور تا دور خزینه چیده شده­اند صدایی به او می­گوید در کنار تو سه تیر و یک کمان زرّین است. اگر بتوانی طوطی را با تیر بزنی رسته­ای  و الماس را به چنگ می­آوری. آنگاه متوجّه  طوطئی می­شود که در مرکز حمام در یک قفس طلایی محبوس است.  تیر اول خطا می­رود و حاتم تا کمر سنگ می­شود. با خطا رفتن تیر دوم تا سینه سنگ می­شود و تیر سوم را با چشمان بسته و بر زبان آوردن نام خدا می­اندازد و به طوطی اصابت می­کند.  طوطی تبدیل به الماس می­شود و مجسمه­های سنگی جان می­گیرد. [29]

در این جا یکی شدن با هویت کیهانی به صورت نجات  شهر سنگی نمادپردازی می­شود.

حکایت گوساله سامری نیز بی­شباهت به این زر و گنج نیست.  در آن جا  مرحله اول یعنی خطر هلاکت، به این صورت است که موسی خلاف وعده کرده به جای سی روز، چهل روز در کوه طور توقف می­کند. در این مدت قوم بنی­اسرائیل در بیابان سرگردانند و د راین فکر که چرا منجی وفا نکرد.   ناگزیر به سامری رو می­آورند و او گوساله­ای زرین می­سازد. با بازگشت موسی گوساله زرین را می­شکنند و با پشت سر گذاردن  این  امتحان هفتاد نفر از آنان برگزیده شده، لیاقت رفتن به کوه طور، دیدن نور حق و دریافت فرامین مقدس را پیدا می­کنند.

 

خلاصه:

مسجد مهمانکش احتمالاً اقتباسی است از افسانه علی مصری در هزار و یک شب که مولوی آن را قطعه قطعه و ناتمام نقل می­کند و لابلای آن تمثیلهای دیگر می­آورد که این تمثیلها به رمزگشایی عرفانی افسانه کمک می­کند و می­توان رموز مربوط به هفت مرحله ي سلوك را در آنها جستجو نمود. اما چيدمان اين رموز به ترتيب واديها نمي باشد و بيش از همه به استغنا پرداخته شده و داستان در اين وادي بريده شده است. در حالي كه در افسانه ي علي مصري هفت مرحله ي سلوك در وقايع داستان قابل پيگيري است و بدون هيچ توضيح و تأويلي طريقت كامل و خوش فرجامي نمادين مي شود. مزيت ديگر افسانه ي علي مصري اين است كه مرحله ي هبوط نيز در آن گنجانده شده است. علي با حيف و ميل اندوخته ي پدر هبوط از موقعيت بهشت آئين راتجربه مي كند وپس ازطي سير نزولي خويش مدارج عروج رامي پيمايد.

افسانه هاي زيادي در جهان وجود دارند كه بر وادي استغنا تأكيد مي كنند.اين افسانه ها آغازي هولناك و فرجامي خوش دارند، اما هفت مرحله ي سلوك در آنها كاملا" عيان نيست.وادي استغنا در اين افسانه ها اغلب به صورت رسيدن به گنج پس از گذشتن از خطر هلاکت نمادينه می­شود. مرحله ي استغنا از نظر روان شناسی پذیرش هویّت فردی خویشتن و شناخت کیفیّاتی از نفس است که تا به حال سرکوب  شده بودند امّا می­توان با کاربرد صحیحشان همچون خادمانی وفادار از نیروی آنها برای   رسیدن به مراحل برتر سلوک استفاده نمود.

گذر از گنج به معنی گذشتن  از هویت فردی  و یکی شدن با هویت کیهانی می­باشد که در افسانه­ها به صورت وصال یار، یافتن آب حیات یا نجات یک شهر نمادينه می­شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] مثنوی معنوی- تصحیح و ترجمه ی نیکلسون- انتشارات سعاد- 1381

[2] هزار و یک شب- به اهتمام موسی فرهنگ- انتشارات گوتنبرگ- 1335

[3] مثنوی- بیش گفته- بیت 4326

[4] در مثنوی نیکلسون نیست. ولی در اغلب نسخ دیگر موجود است. بس از بیت4376

[5]برتو عرفان- دکتر عباس کی منش- انتشارات محمد علی علمی- چاب اول – مهر ماه 66-جلد دوم- ص 693- ذیل وادی طلب

[6]مأخذ فوق- ص695

[7]مأخذ فوق- ص710- ذیل عشق

[8] فرهنگ اشعار حافظ – دکتر احمد علی رجائی- انتشارات زوار- چاب اول- جلد اول-ص 582- ذیل معرفت

[9] مأخذ فوق- ص 19- ذیل استغنا

[10]برتو عرفان- بیش گفته- ص327- ذیل توحید

[11] مقالات شمس تبریزی- تصحیح محمد علی موحد- انتشارات خوارزمی- چاب اول- 1369- ص259

[12] مأخذ فوق- ص280

[13] برتو عرفان- بیش گفته- جلد اول- ص463- ذیل حیرت

[14] مأخذ فوق

[15]مأخذ فوق

[16]مأخذ فوق - جلد دوم- ص763- ذیل فنا

[17] مأخذ فوق

[18] مأخذ فوق

[19] مأخذ فوق

[20][20] - دانشنامة ایران­باستان – ذیل گیه مرتن / کیومرث – هاشم رضی – انتشارات سخن – 1381.

[21] - مقدّمه­ای بر روانشناسی یونگ،  صفحات 116 و 118.

[22] - پیغام اهل راز، دکتر رضا اشرف­زاده- انتشارات اساطیر  ذیل بیت " دولت آنست که بی­خون دل آید به کنار     ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست".

[23] - دیوان شمس

[24] - قهرمان هزار چهره- جوزف کمبل- ترجمه شادی خسرو پناه- مشهد- انتشارات گل آفتاب - 1385

[25] کندالینی یوگا- ترجمه ی جلال موسوی نسب – انتشارات فراروان

[26] - کتاب کوچه- احمد شاملو- انتشارات مازیار- ذیل آب حیات

[27] - آهو رمز نفس فلک ماه و از جمله نفس کامل است: راز گشایی از داستان عقل سرخ – دکتر عباس خیرآبادی  - مشهد – انتشارات کلهر -  چاپ اول – 1380- ص 24- نقل قول از کتاب رمز و داستانهای رمزی در ادب فارسی – دکتر تقی پورنامداریان .

[28] - دلائل­النبوّه، دکتر محمود مهدوی دامغانی.

[29] - انسان و سمبولهایش – یونگ -  ترجمه محمود سلطانیه – تهران – انتشارات جامی – چاپ اول – 1377- ص 325.

آخرین بروزرسانی (يكشنبه ، 19 شهریور 1391 ، 14:52)

 

نظرات  

 
0 #1 رویا رستگار 1391-07-12 17:28
با عرض سلام وادب
سرکار خانم معروضی من از اعضا وخوانندگان وبلاگ شما هستم.مطالب ارزشمند و خوبی ارایه می دهید و همواره از آنها استفاده می کنم .ممنون. اما لطف کنید رنگ و قالب یا زمینه قالب را عوض کنید چون خواندن آن دشوار است.ضمنا مکان دفن مرحوم دکتر ثروتیان را تصحیح فرمایید.
.....................
سلام. از نظرتان سپاسگزارم.
نقل قول
 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش