neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

دالانهای نه توی مسجد مهمانکش و حکایتهای اقماری این داستان

 

دالانهای نه توی مسجد مهمانکش

و حکـایتهای اقمـاری این داستان

دکتر الهه معروضی

 

مولانا جلال­الدّین بلخی در دفتر سوّم مثنوی از قول طاعن کوتاه فهمی می­سراید:

این سخن پستست یعنی مثنوی
نیست ذکر و بحث اسرار بلند
از مقامات تبتّل تا فنا
شرح و حدّ هر مقام و منزلی
جمله سرتاسر فسانه­ست و فسون

 

 

قصّة پیغمبر است و پیروی
که دوانند  اولیا زان سو سمند
پایه پایه تا ملاقات خدا
که به پر زو برپرد صاحب­دلی
کودکانه قصّة بیرون و درون

این ابیات در لابه­لای داستانکهای اقماری «صفت آن مسجد که عاشق­کش بود» آمده است که حکایت مورد بحث ما می­باشد. نگارندة این سطور در مقالة دیگری نمایانده است که این حکایت به طرز مؤثّری مقامات سلوک را در ابیات پراکندة خویش گنجانده، امّا از لحاظ سیر داستان در مقام استغنا مطلب را قطع می­کند، کاری که مولوی در حکایتهای دیگر خود از جمله داستان قلعة هوش­ربا نیز نموده است. در حالی که نسخه­های پیشین این داستانها در هزار و یک­شب و مقالات شمس حکایت را ادامه می­دهد و به منزل آخر می­رساند.

پرداختن به منزل استغنا و متمرکز کردن داستان بر آن شاید بدین علّت است که وارد شدن به این منزل آغاز سلوک است و از این وادی طریقت از شریعت جدا شده و خواص ازعوام متمایز می­شوند.

مولوی از نگاه ظاهری کوته­بینان رنجیده است که ندانسته­اند «شرح و حدّ هر مقام و منزلی» در لابلای حکایتهای وی نهفته و مندرج است.

نه به ادّعای گرامیداشت این عزیز  و رفع اتّهام از وی بلکه برای کسب بهره­ای  اندک از این خوان گسترده  شرح و حد مقام استغنا را در حکایت مسجد مهمانکش و داستانکهای اقماری آن بررسی می­کنیم تا ارتباط تنگاتنگ این داستانکها با چهارچوب اصلی حکایت نیز مسجّل شود.

مولوی در سیر داستان حالات مختلفی را که برای رسیدن به منزل استغنا باید از آنها گذشت شرح می­دهد و برای شرح و بسط مطلب از تمثیلهای متعدّدی استفاده می­کند که حکایتهای اقماری داستان می­باشند. این حالات مختلف آن چنان که از متن برمی­آید از این قرارند:

1)   استغنا از تن: مسجدی است در کنار شهر ری که هیچ کس شب را در آن به سر نرسانده که فردا زنده بیرون آمده باشد و با این وصف عاشق جان باخته­ای می­خواهد در آن بخوابد. این مهمان در پاسخ کسانی که نهی­اش می­کنند:

گفت کم گیرم سر و اشکمّه­ای
صورت تن گو برو من کیستم

 

رفته گیر از گنج زر یک حبّه­ای
نقش کم ناید چو من باقیستم

و در پاسخ این که چگونه حاضر است چنین جان بر کف قدم پیش نهد می­گوید:

مرگ شیرین گشت ونقلم زین سرا
آن قفس که هست عین باغ در
نی چنان مرغ قفس کز اندهان

 

چون قفس هشتن پریدن مرغ را
مرغ می­­بیند گلستان و شجر
گرد بر گردش گرفته گربگان

پس از این ابیات از جالینوس حکایت می­کند و این که عشق او بر این حیات بود، او جالینوس را طبیب جسم و مظهر همة کسانی می­داند که هستی انسان را محدود به جسم می­بینند و البتّه خود او اظهار می­دارد:

ور ز جالینوس این قول افتری­است

 

پس جوابم بهر جالینوس نیست

امّا در توصیف چنین کسی می­گوید:

مرغ جانش موش شد سوراخ­جو
زان سبب جانش وطن دید و قرار

 

چون شنید از گربگان او عرّجوا
اندرین سوراخ دنیا موش­وار

2)      استغنا از نفس و دوستان:

دوباره به حکایت مسجد مهمانکش برگشته و در پاسخ منهیان می­گوید:

من عجب دارم ز جویای صفا
آن جفا با تو نباشد ای پسر
زان که زادوکم خبالا گفت حق

 

کو رمد در وقت صیقل از جفا
بلکه با وصف بدی اندر تو در
کز رفیق سست  برگردان ورق

به این ترتیب از جفایی که بر نفس وارد شود استقبال می­کند و نفس را رفیق سستی می­داند که باید از وی ورق برگرداند.

و به حکایت جنگ صفّین می­پردازد که در آن شیطان به قریش قول یاری داده بود، امّا در برابر لشکر پیغمبر آنان را تنها می­گذارد و مولوی نتیجه می­گیرد:

نفس و شیطان هر دو یک تن بوده­اند
گر نه از نفس اندرون راهت زدی

 

در دو صورت خویش را بنموده­اند
رهزنان را بر تو دستی کی بدی؟

به این ترتیب شیطان را با نفس و نفس را با رهزنان و اشخاص نابابی که سر راه انسان قرار می­گیرند یکی می­داند.

3)      استغنا از هر راه گریز و درمان:

دوباره پند عاذلان را می­آورد و پاسخ مهمان که خود را به شتری تشبیه می­کند که بر پشت او کوس محمودی می­زنند و از طبلکی که برای دفع پرندگان از کشتزار می­زنند نمی­هراسد:

عاشقم  من کشتة قربان لا
من چو اسماعیلیانم بی­حذر

 

جان من نوبتگه طبل بلا
بل چو اسماعیل آزادم ز سر

برای تمثیل ابتلای نخودی را  وصف می­کند که در دیگ درحال جوشیدن است و کدبانو دائماً با کفگیر بر سرش می­زند  که مبادا از آب آتشین  بیرون جهد و به او می­گوید:

سر به پیش قهر نه، دل بر قرار
ای نخود می­جوش اندر ابتلا
گر جدا از باغ آب و گل شدی

 

تا ببرّم حلقت اسماعیل­وار
تا نه هستی و نه خود ماند تو را
لقمه گشتی اندر احیا آمدی

نخود وقتی از جنس بشر می­شود که از خود فارغ گردد، ما نیز آن­گاه از جنس دوست خواهیم شد که خویشتن را وانهیم.

آن­چنان کآن طعمه  شد قوت بشر
هر که او اندر بلا صابر نشد

 

ا زجمادی برشد و شد جانور
مقبل این درگه فاخر نشد

پس طبیعی است اگر طالبان وصالش دردی را که از دوست به یادگار دارند به صد هزار درمان ندهند.

4)      استغنا از قضاوت دیگران:

باز به مهمان مجال می­دهد که بر عزم خود پافشاری کند و رو به ساکنان آن شهر بگوید:

گر شدید اندر نصیحت جبرئیل
باد سوزانست این آتش بدان
زان که در پرتو نیابد کس ثبات

 

می­نخواهد غوث در آتش خلیل
پرتو آتش بود نی عین آن
عکسها واگشت سوی امّهات

با این وصف آنچه را که ذهن انسان می­بافد مجازی می­داند. پس مسأله را تسلیم نموده تن می­زند:

هین دهان بر بند فتنه لب گشاد
چون مراتب گشت دلها تنگ شد
گفتگو بسیار شد خامش شدم

 

باز گو الله اعلم بالرّشاد
هر یکی با دیگری در جنگ شد
مسأله تسلیم کردم تن زدم

 

حکایت اقماری که پس از این مرحله می­آورد ماجرای خربط طعّانه­ای است که به خود آن بزرگوار طعنه می­زند و ابیاتی از آن در اوّل مقاله ذکر شد و بی­آنکه به مسجد مهمانکش بازگردد چند پارة جداگانة دیگر از پی آن می­آورد.

5)      استغنا از فهم ظاهری خویشتن:

به تفسیر حدیثی که برای قرآن هفت بطن و به روایتی هفتاد بطن قائل است پرداخته، می­گوید:

حرف قرآن را مدان که ظاهر است
همچنین تا هفت بطن ای بوالکرم
ظاهر قرآن چو شخص آدمی است

 

زیر ظاهر باطنی هم قاهر است
می­شمر تو زین حدیث معتصم
که نقوشش ظاهر و جانش خفی است

6)      استغنا از حواسّ ظاهری:

رفتن انبیا و اولیا به کوهها و غارها را جهت ارشاد خلق به قطع از دنیا می­داند. زیرا آدمی از پری نیز پنهان­تر است و باید با بخشهای پنهان وجودش اتّصال به هم رساند:

نزد عاقل زان پری که مضمر است
آدمی نزدیک عاقل چون خفی است

 

آدمی صد بار خود پنهان­تر است
چون بود آدم که در غیب او صفی است

وقتی با باطن خود مربوط شوی، باطن امور را نیز خواهی دید:

تو مبین ز افسون عیسی حرف و صوت
تو مبین مرآن عصا را  سهل یافت
تو زدوری می نبینی غیر گرد

 

آن ببین کز وی گریزان گشت موت
آن ببین که بحر اخضر را شکافت
اندکی پیش آ ببین در گرد مرد

7)      محرم شدن با صداهای نهان:

داوود آواز کوه را می­شنید و با آن همصدایی می­کرد:

کوه با داوود گشته همرهی
یا جبال اوّبی امر آمده
هم نشینان نشنوند او بشنود
بنگرد در نفس خود صد گفتگو

 

هر دو مطرب مست در عشق شهی
هر دو هم آواز و هم پرده شده
ای خنک جان کو به غیبش بگرود
هم­نشین او نبرده هیچ بو

8)      استغنا از کارفرمایان و ارباب متفرّقه:

مثال کرّه اسبی را می­آورد که وقتی کارافزایان صفیر می­زدند تا اسبان آب بنوشند، او می­هراسید و رم می­کرد و مادرش به او پند می­داد که بی­اعتنا به آنان به کار خودش برسد:

گفت مادر تا جهان بوده­است این
هین تو کار خویش کن ای ارجمند

 

کار افزایان بدند اندر زمین
زود کایشان ریش خود بر می­کنند

نفس مطمنّه مانند کره­ای که همراه مادرش می­باشد، به ارباب متفرّقه نیازی ندارد، حتّی اگر آنان سرچشمه­ای صحیح را بنمایانند.

9)      رویارو شدن با دیو درون و شنیدن بانگ وی:

به احوال مرد خفته در مسجد برمی­گردد که:

نیم­شب آواز با هولی شنید
پنج کرّت این چنین آواز سخت

 

کایم آیم بر سرت ای مستفید
می­رسید و دل همی­شد لخت­لخت

و پس از آن به توصیف دیو درون می­پردازد:

تو چو عزم دین کنی با اجتهاد

 

دیو بانگت می­زند اندر نهاد

امّا کسی که بانگ سلطان را شنیده است، از این بانگ نمی­هراسد:

بانگ دیوان گله­بان اشقیاست

 

بانگ سلطان پاسبان اولیاست

و به داستان مرد نیک­پی برمی­گردد که از این بانگ نهراسید و از دیوار مسجد زر فراوان برای او فرو ریخت:

برجهید و بانگ بر زد ای کیا
در زمان بشکست ز آواز آن طلسم

 

حاضرم اینک اگر مردی بیا
زر همی ریزید هر سو قسم قسم

 

امّا این زر تنها در منزل استغنا به دست می­آید و زر این جهانی نیست:

بل زر مضروب  ضرب ایزدی
آن زری که دل ازو گردد غنی

 

کاو نگردد کاسد آمد سرمدی
غالب آمد بر قمر در روشنی

خلاصه:  به این ترتیب می­بینیم که این حکایت با خرده­حکایتهای اقماریش کاملاً مربوط بوده و به صورت طولی طی وادی استغنا را در نه مرحله شرح می­دهند.

آخرین بروزرسانی (يكشنبه ، 19 شهریور 1391 ، 14:52)

 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش