neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

دیداری با سرو کهن سرزمین مادری­مان، حکایت­گر دردها و قرن­ها، سر به آسمان ساییده­ی زمین­گیر؛ ارگ علیشاه

از خانم سميۀ حيدري براي نوشتن اين مطلب و از آقاي علي صفرنژاد براي فرستادن آن سپاسگزارم:

دیداری با

سرو کهن سرزمین مادری­مان، حکایت­گر دردها و قرن­ها، سر به آسمان ساییده­ی زمین­گیر؛

ارگ علیشاه

یک ضرب المثل معروف هست که می­گوید: "آواز دهل شنیدن از دور خوش است". حالا اگر از من بپرسی چرا میان این همه ضرب المثل یاد این یکی افتادم، خودم هم نمی­دانم، اما برای منی که یکی از آرزوهایم دیدن تبریز و ارگ علیشاهش بود، خیلی هم ضرب المثل دوری نیست. شاید اگر تو هم به ارگ علیشاه بروی، همین ضرب المثل یادت بیفتد. مثلا وقتی سرخورده بشوی از بس دنبال در ورودی می­گردی و به دنبال تابلوهای راهنما که می­روی سر از یک دیوار در بیاوری، مثلا وقتی بعد از کلی پیاده روی در گرمای تابستان بفهمی در ورودی ارگ علیشاه تبریز با مصلی تبریز یکی است، و تو هاج و واج بمانی که یعنی چه؟ تو هم سرخورده می­شوی، مطمئنم. تو هم سرخورده می­شوی وقتی که ساختمان بسیار زیبای مسجدی عظیم را ببینی که تکمیل شده است و کارگران هم­چنان در حال کار روی زیبا سازی بیشتر آن هستند و دیوار­های صحن مصلا را می­سازند، و کمی آن طرف­تر، ارگ علیشاه را ببینی، که بی اغراق، همچون کودکی که پدر و مادرش از شدت فقر، گوشه­ای رهایش کرده­اند، تب دار، گویی گذشته­ها را هذیان می­گوید، و تا می­بینی­اش، درد غریب بودن در تبریز را، درد تنها بودن را از یاد می­بری. آشناست! انگار بخشی از وجود خودت است! انگار بخشی از روح توست! با این تفاوت که او در شهر خودش غریب است، در دیار خودش تنهاست! می­بینی­اش! بی اغراق، به خود رها شده­ای است که بی­گناه به خود رها شده است، رنج دوران کشیده­ای است که بی امید به روزهای آینده، گوشه­ای غمباد گرفته است. در پیله مانده­ای است که توان پروانه شدن را از او گرفته­اند، و چقدر نگاهش سنگین است! حتی از آفتاب ظهر تابستان تبریز سنگین­تر، آن­قدر­ که می­ترسم، می­ترسم جلوتر بروم. کاش کسی بود همراهم، کاش کسی بود که می­شد گفت، می­شد در ندیدن نگاه سنگین ارگ علیشاه تبریز با او سهیم شد، می­ترسم، می­دانم، حتما تو هم خواهی ترسید. قفل می­شوی به زمین. نگاهت را می­چرخانی به سازه­ی نوینی که سرفراز، ارگ علیشاه رنجور کهنه­ی من و تو را می­نگرد. که کاش هر بنای دیگری بود جز مصلا! و کاش هر سازه­ی دیگری بود جز مسجد!

دردت می­آید! تشنه­ای! هوا گرم است! دور و برت پر است از کارگر و خاک و کانکس! انگار دستی جلوی گلویت را گرفته و نمی­گذارد داد بزنی، انگار بندی بر پایت افتاده و نمی­گذارد راه بروی.

راه می­افتی! هوا گرم است و دور و برت پر است از کارگر و خاک و کانکس، و آدم­هایی که آراسته و شیک لباس پوشیده­اند و از بازدید مصلا می­آیند، هی با هم دست می­دهند و بهم تعارف تکه پاره می­کنن، آدم­هایی که آرام و خونسرد، بی هیچ نگاهی به ارگ علیشاه تبریز، به سمت ماشین­هایشان می­روند، سوار می­شوند و می­روند، آدم­هایی که برایم عجیب است میان این همه خاک، چرا ماشین­هایشان اینقدر تمیز مانده است! راه می­افتی! قدم بر می­داری! باید رفت! انگار یک سیلی محکم خورده­ای. یک چیزی، یک جایی، درست کار نمی­کند انگار! یک چیزی سر جای خودش نیست! راه می­افتی! خسته­ای. دلت می­خواهد به هیچ چیز فکر نکنی، دلت می­خواهد با خودت بگویی "به من چه؟ من چه کاره­ام؟ اصلا چیز مهمی نیست. شاید من زیادی حساسم! این مملکت این همه ارگ علیشاه دارد، حالا یکی از ارگ علیشاه­هایش کم، چه توفیری می­کند؟". راه می­افتی.

اما نه! نمی­شود. یک مشت سوال بدجوری توی ذهنت وول می­خورند؛ انگار هی خودشان را می­کوبند به در و دیوار ذهنت و نهیب ­می­زنند که به ما فکر کن! و تو، ناگزیر فکر می­کنی؛ مثلا از خودت می­پرسی خدای ارگ علیشاه با خدای مصلا چه فرقی می­کند؟ سوال می­کنی از خودت، که مگر نماز چه فرقی می­کند با نماز؟ کدام سجده صحیح­تر است؟ سجده­ی حدود 800 سال پیش یا سجده­ی این زمان؟ یعنی 800 سال گذر زمان، موضوع اصلی را آنقدر زیر سوال می­برد که مجبور شویم یک اثر 800 ساله را زیر سوال ببریم؟ سوال می­کنی از خودت که مثلا یعنی گذر زمان و تاریخ این همه بی­ارزش شده است؟ نمی­شد آیا فضایی ساخت برای ارگ علیشاه، فضایی که با پا گذاشتن به درونش، بشود به قرن­ها قبل برگشت و پای به پای تاریخ، فریاد­ها را شنید و مقاومت­ها را لمس کرد و ارزش­ها را درک کرد؟ یعنی معماران ارگ علیشاه و همه­ی کسانی که در مقاومت­ها و مبارزه­هایشان، این سرو سر بلند آذربایجان را سپر خود کردند، کسانی جز تبریزی­های غیوری بودند که هنوز که هنوز است، خروش فریادهایشان از لابه لای صفحات تاریخ این مرزو بوم به گوش می­رسد و سرافرازانه و با صلابت، همواره در طی زمان­ها، ایمانی داشته­اند به اندازه­ی پای­بندی به همه­ی اصولشان و خدایی داشته­اند به اندازه­ی همه صداقت و نجابت و شرمی که حتی امروز در نگاه تک­تکشان می­بینیم؟

و چقدر عظیم، چقدر زیبا، چه با شکوه است این مصلا! تماشاکده­ای شده انگار در کنار تن فرتوت و چروکیده­ی ارگ علیشاه! چه خوب! دست مهندسان ایرانیمان درد نکند. چقدر زیبا، هنرمندانه و کامل! نشانه­ای دیگر از توانستنمان یا هرچیز دیگری، می­دانم، همه­ی این­ها را خوب می­دانم. اما این جا؟ این جا چرا؟ یعنی هیچ جای دیگری سزاوار محل نماز بندگان خداوند نیست؟ یعنی تبریزی­های پاک و غیورمان در هیچ جای دیگری از این شهر نماز نخوانده­اند؟ کاش فقط ذره­ای دانستن بود در مورد آن­چه که داریم و آن­چه که می­توانیم داشته باشیم.

لباس­هایت همه خاکی شده­اند! هوا گرم است. خسته ای. راه می­افتی و دوباره ارگ علیشاه را می­بینی! می بینی که حاصل تلاش شب و روز معماران، و حاصل مرمت­های بی­حاصل و با حاصل سالیان سال، و حاصل زلزله و باد و باران، هنوز حوصله کرده، گوشه­ای از این شهر، نشسته و بهت­زده به آسمان می­نگرد!

راه می­افتی! به آسمان نگاه می­کنی: "خدایا، دست از هدایت من بر ندار!"

 

 

تبریز

30/4/91

عكسها در سفر تبريز انجمن دوستداران حافظ مشهد ارديبهشت ماه 90 گرفته شده است:

 

 

 

 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش