neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

عاشق روی جوانی خوش و نو خاسته ام:

این متن گفتار آقای آرش خیرآبادی است در یکی از نشستهای ادیان باستان در دیوان حافظ که دوشنبه عصرها در انجمن دوستداران حافظ بر پاست و توسّط خانم معصومۀ مختاری تدوین شده است. از هر دوی این بزرگواران سپاسگزارم.

موضوع : ادیان باستان در دیوان حافظ زمان : 20/04/1390 توسط : جناب آقای آرش خیرآبادی

غزل شماره 311 :

عاشق روی جوانی خوش و نو خاسته ام                      وز خدا دولت این غم به دعا خواسته ام

قدیمی ها فکر میکردند که زنبور ملکه خودش ؛ خودش را بارور میکند ؛ بنابراین زنبور عسل را نماد این نوع ارتباط بین دو جنس موافق میگرفتند . معتقد بودند تمام هستی از مثبت و منفی و یا نر و ماده تشکیل شده است و دو قطب مثبت در مغناطیس هیچ وقت همدیگر را جذب نمیکنند همچنان که دو قطب منفی ؛ این اتفاق نمیافتد مگر به خواست خدا ! و چون دو قطب مرد-مرد و زن- زن در نگاه فلسفی نباید یکدیگر را جذب کنند ؛ اگر این اتفاق بیافتد یک کار خدایی بوده و معجزه ای اتفاق افتاده است.

امروز اگر شما هند تشریف ببرید این دو جنسی ها را که میبینید ؛ مردم احترام زیادی برایشان قایل هستند.پیش پای آنها خم میشوند و هر چه بخواهند به آنها میدهند و اگر کسی آنها را مسخره کند به شدت برخورد میکنند و میگویند خداوند به اینها تکامل داده است یعنی هم مرد و هم زن هستند.در یک تن دو جنس دارند.این باقی مانده همان نگاه تقدس گرایانه است به این مقوله.

شاهد بازی به نوعی که در خطه افغانستان ؛ شمال پاکستان ؛ بخشی از هند ؛ بخشی از تاجیکستان و خطه شرق تا جنوب شرقی کشور خودمان وارد فرهنگ عامه ما شد و مردان به سمت پسر بچه ها و یا پسران نو خاسته کشیده شدند. دلیلشان هم این بود که زنان اهمیت و ارزش و جایگاه عشق ورزی ندارند و مردان باید بر مردان عشق بورزند.

در حوزه ادبیات اینطور بود که هر زمان اسم عاشق می آید ما در آن طرف معشوق داریم نه معشوقه ! معشوق یعنی مورد عشق واقع شده مذکر و معشوقه یعنی مورد عشق واقع شده مونث.وقتی که حافظ در مورد شاهد صحبت میکند که :

ز وصل روی جوانان تمتعی بردار.....

البته این شیوه از شاهد بازی همچنان در افغانستان به وفور پیدا میشود ؛ شکل منزجر کننده اش سر جای خود اما باید قبول کنیم که در زمان کسانی مثل حافظ و حتی شمس (زمانی که بعد از موارد مختلف از مولانا پسرش را میخواهد و مولانا میگوید پسرم از آن تو )این یک رسم بوده و قبحی نداشته ولی ما امروز با انزجار و زشتی به آن نگاه میکنیم.مخصوصا سعدی بسیار واضح در مورد آن صحبت کرده است و ابایی هم از مطرح کردنش نداشته است.

قصد من از گفتن این مقوله آن بود که کمرنگ شدن نگاه های زن محور باعث به وجود آمدن این چنین فرهنگی میشود که ما به این فرهنگ فعلا در ادبیات حافظ کاری نداریم و یا من به شخصه کاری ندارم ؛ دلیلش هم شخصی است.دوست ندارم در مورد حافظ این چنین فکر کنم.بدون رو در بایستی و به تفسیر دیگر میخواهم خودم را گول بزنم و چشمان خودم را ببندم چرا که حافظ فارغ از این گونه موارد برای من حافظ است و اگر من بخواهم در گردونه تاریخ به آن بپردازم شاید آن وقت با این موارد دست و پنجه نرم کنم اما حافظ ادبی من این گونه نیست.من تنها در این حوزه به آن می پردازم که رنگ مایه ها و خدای واره های زن در ادبیات تا این مقطع از زمان کم شده و بیشتر جنسیت مذکر است که مورد توجه ادبا و علما و هنرمندان قرار گرفته است ؛ تا همین جا و بعد از آن را کاری ندارم.

عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش                        تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

کلمه هنر تشکیل شده از هو+ نر است.نر همین جنس نر است یعنی مرد نیک ؛ خوب و در جایی جوان.هنر یعنی جوانمرد ؛ نیکمرد ؛ انسان پاک سرشت. اگر جایی کلمه نر را دیدید یعنی نر بودن یا نرینه بودن در صورتی که اگر کلمه مرد را در جایی دیدید معنای مرد امروزی ما را نمیدهد .مرد یعنی کل آدمی ؛ انسانها. مرد-مرگ-مهر سه کاربردی هستند که ما امروز از یک ریشه داریم و ریشه آن میثره است.

از یک طرف این میثره رفته به میتره و میترا تبدیل شده یعنی میترا باید در حقیقت اسم مرد باشد که ما امروز برای زنان استفاده میکنیم ؛ از طرف دیگر این میثره رفته به مرد و مرگ و مهر و این اسم خاص را هم از آن داریم مار.مار یعنی مرگ و بیمار یعنی بی مرگ ؛ جاودان.

پس اگر جایی دیدیم کلمه مردمی یا مردمان آمد یعنی تعداد زیادی آدمی نه تعداد زیادی جنس مرد.کلمه مردم هم از مرتهم یا مرد تخم یعنی از تخم ؛ ترکه و ریشه مرد.

یک تاریخچه بگویم : در دوران امیر مبارز الدین و قبل از آن چون ترکها چیره بر ایران بودند جوانان و یا پسرکان ترک درباری چون از تیره مغولها بودند صورتشان دیر سبز میشد و سن شان بالا میرفت و جنگجو میشدند ولی چهره ای نوجوان داشتند ؛ به همین دلیل در ابیات و غزلیات حافظ این همه صحبت از جوان سپاهی یا جنگجو میشود ؛ معشوق جنگجوست. این افراد مبادله میشدند یعنی به عنوان یک کالا خرید و فروش میشدند یعنی سرباز کالا بودند.در حقیقت اگر کسی خوشش می آمد مبلغی میداد و سربازی را از سپاه میخرید ؛ بعضی از مواقع حتی در تاریخ هست که کرایه میکردند.مثلا : چون دل آرام میزند شمشیر.....و از این دست موارد در ادبیات ما دقیقا به همین دلیل است.

شرمم از خرقۀ آلودۀ خود می آید                 که برو وصله به صد شعبده پیراسته ام

در کلام آراستن یعنی زیبا کردن با افزودن چیزی ؛ گلی به سر زدن ؛ لاک به ناخن زدن ؛ لباس زیبا پوشیدن ؛ زیور الات استفاده کردن ولی اگر موها کوتاه شود ؛ ابرو برداشته شود ؛ ناخن خود را بگیرد ؛ صورت اصلاح کند این میشود پیراستن یعنی زیبا کردن از طریق کم کردن زواید. در اینجا اگر با این دیدگاه نگاه کنیم به جای بر او باید از او باشد زیرا که بر چیزی نمی پیرایند ؛ از چیزی می پیرایند. این وصله هایی را که به لباس کوک زده اند ؛ میگوید من وصله ها را می پیرایم چون می خواهد لباس را یک دست نشان دهد .

در ادبیات عرفانی خرقه همین تن ماست.ما سه نوع لباس داریم :

1-پیراهن : لباس یک دستی که هیچ چاک یا جای دکمه ای در آن نبود و در عرب به آن دشتاته می گویند.

2-قبا : جلوی بازی دارد و اینکه در ادبیات می گویند پیرهن قبا کردن یعنی پیراهنی که جلوی آن بسته است را پاره کند و پیراهن به قبا تبدیل شود.

3-خرقه ها که پشمینه پوشها ؛ صوفی پوشها را جزء همین دسته باید حساب کنیم.

پیراهن جسم خاکی است قبل از مرگ ؛ خرقه جسم خاکی است بعد از مرگ.

ما دو نوع مرگ داریم :

1-مرگی که انسان نزد خدا می رود(انا لله و انا الیه راجعون)

2-مرگ پیش از مرگ یعنی جدایی از دنیا و تعلقاتش ؛ زنده است ؛ روح دارد ولی هیچ دل بستگی به این دنیا ندارد.انگار مرده است .روحش با خداست و جسمش اینجاست.وقتی کامل میمیرد جسمش هم با خداست.

پس انسانها در ادبیات انسانی سه دسته اند : یا وابسته به تن یا فارغ از تن یا در ظاهر وارسته از تن اما در اصل پایبند به تن که اینها خرقه پوشانند.

ما این قضیه را از عصر امام صادق (ع) به این طرف حداقل داریم.روایت است از ایشان در مورد همان مرمر پوشیدن یا حریر پوشیدن یا صوف پوشیدن که از قدیم بوده است.

آزار تن هم یک نگاه وارداتی به آیین ما است و دقیقا به همین دلیل هم مورد عنایت بسیاری از عرفا قرار نگرفت چرا که مایه ایرانی نداشت. ما در تاریخ خود هیچ جایی آزار تن به عنوان محاسن نداریم . یک تعداد از مزدکیها در قدیم تن آزاری میکردند که این شیوه عزاداری ما در روزهای تاسوعا و عاشورا باقی مانده همان نگاه خود آزاری مزدکی هاست . روز سووشون ویا سیاوشون که روز مرگ مزدک است شمشیر و زنجیر به سر و صورت میزدند. صورت را چنگه چنگه میکردند و از یک مکان مقدس تا مکان مقدس دیگر را هروله میکردند.

با این نوع فکر حافظ به مجادله و مبارزه با خرقه پوشان میرود و زمانی که خودش را خرقه پوش نام میبرد یعنی اینکه من جزء شما هستم و باید از منظر طنز حافظ به این قضیه نگاه کرد نه اینکه او واقعا جزء آنها بوده است.حافظ چون از فرقه ملامتیه است خودش را بد نام میکند.در دین ریایی اعجاز وجود ندارد بلکه شعبده و حقه وجود دارد.

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد/بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

دین متشرع دین شعبده است نه دین معجزه . در دین و شریعت کور میکنند ولی در طریقت بینا می کنند ؛ چشم می دهند اما در شریعت می خواهند که چشم فرو بندی.شعبده نشان میدهد که دنیا هست اما از معنا خالی است ؛ دنیا را میبینید اما برایتان مفهومی ندارد ؛ تصاویر هستند اما آن تصاویری است که متدین متشرع میخواهد ما ببینیم.اما در طریقت میگویند حقیقت آن طرف است و تو هم این طرف ؛ چشم باز کن جلوه جمال ببین ؛ نیاز به واسطه نیست ؛ کشف حقیقت اعجاز است و اعجاز عشق است.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد/عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد 

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز                            هم بدین کار کمر بسته و برخاسته ام

در مورد خوش بسوز از غمش .....شمعدانها ی دسته داری بوده اند که شمع تا کمرگاه در آن جای میگرفته است و کمر بستن یعنی دست به کمر زدن که حالت همان دسته شمعدان می شود . شمعی را تصور کنید که در شمعدانی با آن خصوصیات است درست مثل کسی که دست به کمرش زده است .

با چنین حیرتم از دست بشد صرفۀ کار                                     در غم افزوده ام آنچ از دل و جان کاسته ام

سوزش از غم یا سوختن از غم در ادبیات عرفانی نه مرگ است و نه زجر و در کل یعنی شادمانی کردن.در شریعت است که ما فقط گریه میکنیم در طریقت باید بخندیم.مولانا میگوید:

گریه بدم-خنده شدم-مرده بدم-زنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

پس تفاوت از مردگی است تا زندگی و از گریه تا خنده

در ادبیات باستان گریه را اهریمنی می دانستند و خنده و شادمانی را اهورایی . سرودهای اوستایی همه با بربط و چنگ و نوای خوش و شاد خوانده می شد.سرودها هم اکثرا شادمانه بودند.در اوستا وزن اشعار هجایی است یعنی ریتم دارد.در واژه ها رقص است.

دقیقا مثل همین کاری که مولانا در غزلیات شمس کرده است.کل غزلیات ناله و درد و هجر و دوری است ولی در لباس شادمانی و رقص و پایکوبی .انگار کسی آمده دف گذاشته کنار مولانا و مولانا بر مبنای یک ریتم تند دف شعر گفته است.

حافظ هم با همین دیدگاه به قضیه غم نگاه میکند.غم در دل اما لبخند بر لب ؛ دست افشان و پای کوبان میگوید من از طرح این جهان راضی نیستم ولی بیا شادمانه عوضش کنیم.

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

یک تصویر زیبا از سوزش در ادبیات است مربوط به مجذوب علی شاه که میگوید:

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش