neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

سروده ها

باغ برگهای زرد

 

باغ برگهای زرد، باغ خوشه های درد

باغ داغ و التهاب با نسیم آه سرد

نغمه خوان باغ زرد، قمریان ضجّه اند

شاخ و ریشه درخت، سخت در شکنجه اند

زندگی چو اعتیاد، مرگبار و بادوام

روز و شب تسلسلی بی امان و مستدام

از غروب زخمگین تا پگاه بی رمق

سیلی سفید صبح تا کبودی شفق

روح باغ مملو از رنج ناشکفتن است

در تمام طول سال فصل، فصل خفتن است

برگ تازه ای نرست بر درخت آرزو

زخم شاخه اش نگر چرک می رود ازو

جای هر جوانه کو سوخت سبز و ناشکفت

آبسه یا دمل یا تعفّنی به تن نهفت

٭٭٭

عابران این دیار دردمند و خسته اند

سروهای زخمی شاخ و بن شکسته اند

هر نحیف بستری ساق بر ندیده ای است

هر نهال خشک باغ پیکر تکیده ای است

هر نژند خسته ای کارمیده روی تخت

یک چکاله از حیات، از سلاله درخت

٭٭٭

مادری که سینه اش چاک چاک غصه هاست

در نگاه خامشش جیغ استغاثه هاست

رنج سالیان در آن قلب بخیه خورده است

در خزان سرد عمر روح او فسرده است

آن جوان پرامید در فغان و ملتمس

پیر مرد منزوی مستمند یک نفس

کودکی که پیکرش کشتزار تاول است

دیگری که خون او غوطه گاه انگل است

چشم او لبالب از برکه های شب شده

مملو از درخشش ستاره های تب شده

***

طفل نورسی که از بطن مادرش گریخت

در سپهر سرنوشت، نور یک ستاره ریخت

دردهای آشنا، چهره های ناشناس

هر طرف کشیده است دستهای التماس

یک نفر به حصبه و دیگری به سل دچار

درد رایج عموم مزمن است و ریشه دار

هر مریض خامشی درد را به جان کشد

مرده درد دیر پا نای این و آن کشد

٭٭٭

آن علیل خفته بین: او اسیر بستر است

روح او مچاله از تخته بند پیکر است

از ستون مهره ها پشت او شکسته است

زیر گردنش نخاع پاره و گسسته است

آنچه مانده است از او استخوان و چرک و ریم

زخم های بسترش با عفونتی وخیم

٭٭٭

عابران بی نشاط لنگ و خسته و نزار

خیره پشت در مدام چشمهای انتظار

همچو پتک می زند نبض در شقیقه ها

شد فلج ز اضطراب لحظه ها، دقیقه ها

در مصاف لحظه ها مرگ و زندگی به جنگ

چشمها پر از هراس، گونه ها پریده رنگ

٭٭٭

پیکری ز جان گسست، در گذر جنازه ای

هر طرف حکایتی، هایهوی تازه ای

گرد او عجین شده اشک و شیون و نگاه

بخش در تشنج از ناله ها و بغض و آه

آه بر کشیده از قعر سینه ای ستبر

بغض سرکش غرور اشکهای تلخ صبر

پاییز 71

 

 

قلب ستاره می تپد چه با شتاب این شامگه

نسیم شب می گذرد با اضطراب این شامگه

حلّۀ سیمینه به بر، نکرده ماه جلوه گر

بلکه نموده سر به در، زیر تراب این شامگه

طبیعت از هراس و بیم رمق شده زپیکرش

افق نشسته خامش و بی توش و تاب این شامگه

چهر مشوش کیان نهفته در ورای خود

سیطره ظلمت کور همچو نقاب این شامگه

آرامش دوشینه ها نیست میان کهکشان

ز هر طرف می گذرد تیر شهاب این شامگه

توهمات آسمان به ذهن تیره گون آن

نقش دگر گیرد هر آن شکل سحاب این شامگه

دمی به بوی زندگی سوی فلک نمی رود

هر دم به جان زندگان باشد عذاب این شامگه

ز ایچ کرانه ای دگر بانگ و صلاناید مگر

مرغ حق بیدارگر رفته به خواب این شامگه               خرداد    68

 

 

 

می روم تا قدمم سلطه شب را ساید

ظلمت از پرتو فانوس رهم فرساید

می روم تا که در این شهر سیاه و خاموش

دستی از پشت سرم پنجره را بگشاید

 

پرسم ز تو ای تشنه پر سوز! ای یار!

دانی که بود تشنه تر از هر بیمار؟

دریا که به یک جرعه فرو می بلعد

صد رود خروشان و گران و سرشار

 

قمری دلم همدل و همرازت نیست

در کنج قفس مرغ هماوازت نیست

آرام کنون در گرو خزن بخسب

پرپر چه زنی چون پر پروازت نیست

 

با عشق جمال خود بروید نرگس

ور راه وصال خود بپوید نرگس

باید که چو سرنوشت دور، از من خویش

بیگانه شود تا که بجوید نرگس

پاییز 72

بنشست به روی دل چون برف سلام تو

تنها رگ جانبخشش ردّیست ز گام تو

هر ریشه خودرویی در باغچه متروک

چون بید کهن لرزید از ارّه نام تو

26 /10 /74

خاموشی شب شکست از شیون و نال

در کله گیج نیمه شب بهت زوال

از عشق چه مانده است به دامان سحر؟

بویی از موم مذاب و بوی خاکستر بال

26 /10 /74

 

ترانه های پاییز

 

آنجا که دو گردباد به هم جفت شدند و تارانده

در کنار جاده رهگذر افتاد

رهگذر غریبه بود، با نفس های آخر پاییز در جیبهایش

و من در چشم های او دیدم که خورشید یخ زده هم می تابد

و من از پشت حصیر پلکهای او دیدم که خورشید یخ زده می تابد

پاییز خواهش فریبنده چشمی است در افق

٭٭٭

پنجره اتوبوس قابی است بر کوهپایه هایی که می دوند

و سهمی از آسمان را بر فراز خویش می دوانند

تنها راه است که خود را می کشد در سبقت از زمان

و بر فراز آن

کابل های ارتباط پوشیده از کلاغ

 

پلیس راه از سوزن پرسید: « کجا می روی برادر؟»

و سوزن گفت: « وصله می دوزم بر آستین ژنده ای.»

خطوط ازدحام وصله ناجوری بر خرقه راه می دوخت

-         رهگذر می گوید:

« از این بزرگراه نگاه پروانه جوان می رسد به آفتاب»

-         هنوز جاده در دست تعمیر است.» سرکار می گفت:

-         « ولی مگر ماهی به شوق ساحل شنا می کند سرکار؟»

درخت از حنجرۀ طلوع می خندد

و زخم سرخ شفق سر باز می کند

پاییز فوران طلا و نوراست از میان شاخه ها

٭٭٭

-         رهگذر به کجا راه می برد؟

-         به جایی نه، در روان خویشتن

-         چه می جوید؟

-         جستجو نمی کند، فقط احساس می کند

دلش از احساس پاره پاره است

-         پس چرا پنهان می کند پاره های دل خویشتن را؟

-         نه، هیچ راز نهانی نیست

کلاغ چهلم پاره های قلبش را جار می زند

( کلاغ قاه قاهش را سر می دهد

و زمین روی ترش می کند)

پاییز چهره بیزار جهانگردی پیر و رنجور است

٭٭٭

کویر سینه ای را ماند که در آن گردبادها بر می خیزند و از نفس می افتند کویر صبر حاجت مندان است

کویر مزاری را ماند که آرزوها را در برهنگیشان دفن می کند

تنها یکی درخت است در کویر با آرزوهای صریح گره خورده در بیخ شاخه ها تنها یکی درخت است با شاخسار الوان از لتّه های حاجت و رشته های نظرقربانی

تکدرختی که گردبادها طوافش می کنند به تعجیل

و از نفس می افتند به پای آن

ریزش فوجی از برگهای طلایی و نیایش چند صد نوار رنگی

پاییز آرزو را بر باد نمی دهد

پاییز اهتزار حاجت است

٭٭٭

رهگذر سوار بر گرد باد بر جاده های امید می تازد

و درخت حاجت از سینه کویر سلام می دهد بدو

رهگذر جاده های پر ازدحام نبرد را می نوردد

و چهل کلاغ سراسیمه می پرند

رهگذر بر جاده های توفیق می گذرد

و چون ماهی شوق ساحل نمی شناسد

رهگذر تنها آنجا عریبه است که دیگر نه امید است، نه نبرد و نه توفیق

آنجا که دو گردباد به هم جفت شدند و تارانده

آسمان چون روزنامه ای در دست رهگذر

با چرت او بر زانوانش می افتد بدون تا

پاییز ترانه می خواند بر بالین مهتابی

پاییز ترانه می خواند با طنینی که گویا قلب زمین در حنجره درخت

پاییز آغاز خفتن نیست

ارتعاش بهنگام درختان خفته است

پاییز اعلام پاکباختگی درختان است

در دفاع از باورهای دیرینه

پاییز 72

 

 

 

 

بهار با درختان بحث می کرد

انفجار حکم داد

و جوانه های سوخته مجاب شدند

نجوای نرم پنجره ها با خورشید

به حکم تصادف شکست

و حلقه های زنجیر به لب فشردن مجاب شدند

5 /3 /75

 

به راه هر روز قدم می گذارم

که نه پاسخ می دهد و نه بر می گردد

11 /3 /75

 

پیاز سالاد چشمانم را می سوزاند

پنجره را باز می کنم

ولی این پنجره هم خود لایه ای از پیاز روزمرگی است

11 /7 /75

 

به فنجان چای نگاه می کنم

و قوساکش خستگی را در اندام بخار می بینم

کلمات روزنامه همچنان که رژه می روند، خمیازه می کشند

و چشمهای من بسته می شود

ولی مهتابی تا صبح بیدار است

 

وقتی که برخیزم

یک لایه مشبک چربی روی فنجان سرد خواهد بود

روزنامه از غلتاغلت من چروک شده

و با یک اشاره انگشتم کشیک مهتابی تمام می شود

این آخرین فکر امشب من است

11 /7 /75

 

با لحن زنجرۀ بیتاب سلامت می کنم

تا زلال شبنم را نثارم کنی

از حنجره درختی پیر به تو درود می فرستم

تا لبخند هزار جوانه را به من بیفشانی

با طنین خاموش سنگ برای شادکامیت دعا می کنم

تا با طنطنه پرندگان قلبت اجابتم کنی

نوروز 77

 

پنجره بهار من رو به طلوع یاد توست

و لبخندت ژرفنای نیلوفر در سفال ذهن انبوهم

نوروز 77

 

پس تو آمدی

انتظار را نقطه پایان گذاشتی

و سر فصل اشتیاق را گشودی

اسفند 76

 

(برای کودکان به جا مانده از زلزله بیرجند)

 

سلام، بچه های کویر!

دستان خالیتان را پنهان نکنید

در کدام بیم لرزه کوله بار اشتیاقتان را گم کرده اید؟

هان! فرزندان گندمگون سرزمین من

خوشه های لبخندتان را به من دهید

نان مهتاب این دو هفتۀ آسمان را من می پزم

خرداد 76

 

همه فقر زمین زینت سردوشی تو

ندرد چشم سحر جز به نگه پوشی تو

اگر از پنجره سرد تراود مهتاب

انعکاسیست ز لبخند و ز خاموشی تو

خرداد 76

 

روزگارت خوش در ختا! که سبز رویشی، می رویی و شادی

تو می زایی پرنده، عشق، آواز و نسیم، مفهوم میلادی

دستهایت سبز می رقصد، اشکهایت زرد می ریزد

شگفتا خود چه بیرنگی، ز هر چه رنگ آزادی

تو در گوش بستر  آسمان، این گوش لای ابر بسته

با سالها سرب سکوت سایه گستر عین فریادی

دل نوباوه ات بر نرم رؤیا سر نهاده غرق لبخند است

ولی در قشر سختت، همچو صبر قرنها و قلب جلادی

درختا! دیروز را، دیروزهای دیر سال دهر را

در خاطر سر سبز خود گنجانده اما باز نوزادی

1 /12 /79 – ویلا شهر

 

(مکثی کوتاه در ماه اسفند و مچالۀ ابدیت در آن)

اندام زمین همچون شکمی است گرد و آبستن

و آسمان چشمی را ماند در پس پرده اشک

دریا سینه ای است لب پر زنان

مالامال از اشتیاق

در این ژرفای شب

خوش می گرید عشق

به سان نوزادی رها شده از بطن مادرش

و سپیده دم چون شیر تازه فواره می زند

3 /12 /79 – ویلا شهر

 

اینک قوساکش خیابان با خمیازه نسیم

و دمی دیگر پلکهای بسته پنجره ها

4 /12 /79 – ویلا شهر

 

بادکنکهای امید چاییده اند

یکی یکی عطسه می کنند و می ترکند

6 /12 /79

 

 

 

 

 

 

کولی پیر عمر، بگشاده انبانه                    باز می بخشد اسفند دانه

یک دانه اسفند، می چینم از دستش          یک سال دیگر هم بگذشته مستانه

کولی خیالش نیست از قلب لرزانم             هر سال در اسفند آید به کاشانه

اکنون 30 سال است، اسفند 30 دانه         من جمع کردم، یکجا به پیمانه

3 سال مانده است، 3 دانه دیگر                33 تا دانه بنا به افسانه

دود باید کرد بر آتش حسرت                      بنامیزد تا ترکد چشم زمانه

6 /12 /79

***

 

آغوش آسمان

 

شب سرود خامشی را ساز کرد

زنجره سیرسیر بی سرور آغاز کرد

قهوه را از جام خاکی سر کشید

گوژپشت عصر و درب حقّه اش را باز کرد

بانویی با حلّه های رنگ رنگ از حقّه جست

با سپهر حقّه باز از ژرفی دل راز کرد

«با نسیم صبح چشم مست نرگس باز شد»

او به روی زرد و موی سیمگونش ناز کرد

روح شبنم کوله بارش را در صبحدم بست

آسمان دستهای آبیش را باز کرد

تيرماه 90

***

درخت با برگ گفت

برداشتی آزاد از شعر نشانی سهراب سپهری

آخر پاییز است

از خروسخوان سحر، سحر بکر امید

تا دل ظلمت شب، شب دیجور فجور

خش خشی می شنوم

برگ زرد می پرسد چرخ زنان حین عبور

«خانۀ دوست کجاست؟

هر کجا باشد گذرم می افتد،

در نمکزار کویر یا چپر تار و نمور.»

از نفس می افتد

هر کجا کرد عبور

هیچ فوّارۀ جاوید اساطیر ندید، در زمین مغرور

گل تنهایی می شکفد،

دو قدم مانده به گل

ترس شفّاف درخت می شکند بر تن عور

می گشاید آغوش

«خانه ات قلب من است»، می زند بانگ ز دور

برگ زرد می شنود

یک ندای مبهم

از سر کوه بلند، آن ور رود شعور

«خانه ات قلب من است

هر کجا هستی باش

در دل گور رحم یا رحم سنگی گور

در صمیمیّت سیّال فضا

دست فشان برو تا آخر آن کوچۀ بن بست بلوغ

برو با شور و سرور

وقتی از خواب خدا سبزترم

تو در آنجا خواهی بود که به اندازۀ پرهای صداقت آبی است

در لانۀ نور

تو و خواهرهایت

از درّۀ شنها به بلندای سحر رخنه خواهید نمود

و به آن تاق بلور

و من اینجا هستم

تا به انگشت نشانم بدهند و نشانی بدهم...

همچنان سنگ صبور»

الهۀ معروضی، 30 آذر 1390

***

یک جفت دوبیتی، یک رباعی و یک چهار پارۀ سال تحویل امروز از این جانب تراویده است:

 

سپردم دیده و دل با خدایم                                      مگر دیگر شود اندیشه هایم

به شورستان دل بادی وزاند                                     که گلشن سازد آنجا را برایم

***

سپردم حال و تدبیرم به یزدان                                   که تا روز دگر بینم بهاران

ببینم بذر امّیدم ثمر داد                                           شده خرّم سراسر خاک ایران

***

گردون گرهی ز کار زارم برچین                                 ای چرخ به چاره شام تارم برچین

ای سال اگر به خوان ما آمده ای                               رندی بنما و سفره ای دیگر چین

***

بار دیگر آمد عید                دست سال نو لرزید          سیب آتش خورشید            از سر برج حوت برچید

ماهیان برون دادند              گوی خور چو مروارید         برج برّه بربودش                  خوانده شد بر آن جمشید

استوا سبکبار است            خرمنش درو گردید           اعتدال قطبین را                 خوشه های نور بخشید

لحظه ای که تحویل است     کهکشان شکر بارید         چنگی چرخ رقصان است      جنگی فلک خندید

دوست، فال من برخوان       در حلول سال جدید         پاگشا نما دل را                  وقت خوش بکن تولید

زایجه از تو شرف یابد          طالع از تو برتابید              اختر از تو پدرام است           بخت ما بازنما به نوید

بین یار و آیینه                   در مقابل ناهید                 عهد نو مقرّر شد                بسته شد نخ امّید

مرغ فرّخ شادی                 بر فراز چرخ پرید                پرشگون، فلک امسال          سرنوشت ما را دید

20 اسفند 90

***

خورشيد درخششي ز شيدايي ماست

مه جلوه كند كه رمز پيدايي ماست

در رقص شود عالم و خوش چرخ زند

چون نغمه نيوش ساز خنيايي ماست

***

آنجا كه صنم به سادگي استاده است

صد كنگره از عرش فرو افتاده است

جبريل به زير پاش پر بگشاده است

كوه از شكر و رود سراسر باده است

***

لوح نقش روي تو يك فضاي خالي است

چون بلور ساده اي با جلاي عالي است

آسمان بي كران در قياس چهره ات

تار و پود كهنه اي بر ترنج قالي است

راست پيكر تو و تاب زلف پر خمت

هر چه غير ازين برست، پوچ و كج خيالي است

ماجراي اين زمين چون بساط بازي است

دشتها حصيري و بيشه ها ز شالي است

ابر پنبه اي گذشت، رود شيشه اي دويد

كوهسار چون كلوخ روي درّۀ سفالي است

پرده پردۀ جّهان جلوه هاي دلكش از

عشق بي نهايت و هوش ذوالجلالي است

***

اختران پيلۀ تاريكي مي تنند

خورشيد چون كدبانويي

آنان را در ديگ سحر مي پزد

و ابريشم نور مي ريسد

***

رود از درّه مي گذرد، درخت از ديوار، ابر از تيغ آفتاب

و من از سايۀ بي هيبت خودم

رود آبشار مي شود، درخت شاخسار و ابر رگبار

و من رهگذار رنج اوبار

***

ساقي منم، بستان از دستم

سبو منم، شرابم را فرو ريز

ساغر منم، بنوش از لبم

باده منم، مرا فرو كش

سفال بي باده منم، مرا بشكن

سرمستي تويي، عقلم بستان

بيرنگي تويي، ز ميانم بردار

وجد تويي، به رقصم آر

رقص تويي، حجاب هستي از من برگير

نيستي تويي، خاموشم كن

23 تير 91

یک رباعی برای به مناسبت توافق برجام

امروز برخیز و بخوان توافق برجام را

امروز لاجرعه بنوش تا به آخر جام را

امروز شادی کن و لبخند به لب ظاهر شو

تا این ممه را چه کس خورد فرجام را

 

الهۀ معروضی- 27/ 10/ 94

آخرین بروزرسانی (يكشنبه ، 27 دی 1394 ، 08:30)

 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش