neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

نگاهی به متل خاله سوسکه، بررسی چرایی محبوبیت و آسیب شناسی آن از نظر بی توجّهی به کهن الگوی منجی

 

 

 

 

نگاهی به متل خاله سوسکه، بررسی چرایی محبوبیت

و آسیب شناسی آن از نظر بی توجّهی به کهن الگوی منجی

دکتر الهۀ معروضی

 

مقدّمه: از نخستین داستانهایی که در دورۀ قاجار به صورت مصوّر به چاپ سنگی رسیده و پس از آن نیز به طور مکرّر چاپ و توسّط مادران و مادربزرگها سینه سینه برای کودکان نقل گشته و می شود "متل خاله سوسکه" است. برخی از روایات مهم چاپ شده از این متل عبارتند از:

1)     یک نمونه مکتوب و مصور از آن همراه با داستانهای سلیم جواهری و چهار درویش بدون تاریخ منتشر شده‌است و نوشین نفیسی آن را در میان دو کتاب به تاریخ‌های ۱۲۷۵ و ۱۲۸۲ معرفی نموده‌است. در این جزوه چند صحنه داستان نیز به تصویر کشیده شده‌است. قهرمان داستان شلوار پرچین چادر سیاه پوشیده و روبنده‌ای بلند دارد که تا زانو می‌رسد و تنها دو سوراخ مقابل چشمان دارد. یکی از نقاشی‌های کتاب، دکان قصاب را با گوسفندان آویخته با دنبه‌های ضخیم نشان می‌دهد و دیگری دکان نانوا را با توتک‌های مختلفی که روی پیشخوان گسترده‌است.

2)     نمایشنامۀ خاله خزوک نوشتۀ میرزا جبار عسکرزاده (جبار باغچه بان)، با اصطلاحات محاوره ای شیرازی، 1307، شیراز. بازنشر توسّط دانشگاه هاروارد

3)     خاله سوسکه و آقا موشک، بازنویسی میرزا آقا قاضی سعیدی خوانساری، چاپ سنگی، مطبعۀ خوانساری، 1315

4)     قصۀ خاله سوسکه و آقا موشه، پدیدآورندگان: جعفر تجارتچی و محمد بهرامی، تهران، نشر نیل، 1341

5)     نمایشنامۀ شهر قصه، اثر بیژن مفید، در 4 پرده و 8000 صفحه، 1346

6)     خاله سوسکه کجا میری؟ (ژاپنی)، منتشر شده در کشور ژاپن، با نگاره های اکسپرسیونیسم مرتضی زاهدی، 1381

7)     خاله سوسکه و آقا موشه، مجموعۀ شعر، سرودۀ شکوه قاسم نیا، تصویرگر غلامعلی مکتبی، نشر قدیانی

8)     خاله سوسکه مجموعه قصه های مکتبخانه، به قلم مهدی آذریزدی، منتشر نشده

9)     خاله سوسکه (فارسی- گیلکی یا دماوندی)، به روایت سرور کربلایی مهدی، بازنویسی منوچهر کریم زاده، تصویرگری انوشۀ عسگری فرهادی، انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

10) خاله سوسکه به قلم احمد شاملو در مجموعه قصه های کتاب کوچه

11) خاله سوسکه، اثر پژوهشی خسرو صالحی، 400 صفحه، شامل 150 روایت منتشر شده از خاله سوسکه، 1387

12) خاله سوسکه و آقا موشه (فارسی- آلمانی)، نویسنده و تصویرگر: میترا ظریف کیوان، برگردان به آلمانی اشتفان بلومر، نشر آبادیران، 1393

13) نسخۀ پارچه ای خاله سوسکه (انگلیسی)، منتشر شده در کانادا به قلم روبرت براون کانادایی، به کتابخانۀ تحقیقاتی شورای کتاب کودک ایران نیز اهدا شده.

14) فیلمنامۀ فیلم سینمایی خاله سوسکه، خسرو صالحی و نادرۀ ترکمانی، انتشارات درخت بلورین، 1393

15) ماجراهای خاله سوسکه و آقا موشه در 6 جلد نوشتۀ سوسن طاقدیس، تصویرگری سمیۀ علیپور، 1395

این متل به قلم مجید پارسا، معصومۀ براتی بروجنی، علی اصغر سیدآبادی، مرضیۀ جوکار، مریم بهرامی، بنفشۀ رسولیان بروجنی، مهدی مردانی، منوچهر احترامی و بسیاری از دیگر نویسندگان و شاعران ادبیات کودک هم بازنویسی شده است.

دیگر محصولات فرهنگی مهمی که از روی متل خاله سوسکه تهیه شده عبارتند از:

1)     نمایش شهر قصه به نویسندگی و کارگردانی بیژن مفید، گروه نمایش برنامۀ دوم رادیو تهران و آتلیۀ تئاتر و جشن هنر شیراز

2)     فیلم شهر قصه به کارگردانی منوچهر انور که با شکست تجاری روبرو شد.

3)     فیلم سینمایی خاله سوسکه، کارگردان نادرۀ ترکمانی، مؤسسۀ فرهنگی هنری سخن فیلم، 1389

4)     کتاب صوتی خاله سوسکه کجا میری؟ با سرایش محمود مشرف آزاد تهرانی و آهنگسازی سعید انصاری

5)     کتاب صوتی خاله سوسکه کوچولو، نویسنده و کارگردان مهرداد امینی و هدی صدر، سرایندۀ اشعار ساغر مختاری. تهیه کننده مجموعۀ صوتی خاله ستاره

6)     ) کتاب صوتی عروسی خاله سوسکه به قلم بنفشۀ رسولیان

7)     نمایش خاله سوسکه به کارگردانی سینا نورایی، تهران، اسفند 1394

البته در فرهنگ کهن ایرانی متلهای دیگری هم هستند که از محبوبیت و انتشار زیادی برخوردارند. امّا این متل در نگاه اول توهین توهین به دختران و زنان ایرانی را در بر دارد. چه از نظر تشبیه آنها به سوسک و چه از این نظر که زن را پذیرای ضرب و شتم همسر نشان می دهد. پرسش وی این است که مرا با چه می زنی، یعنی در این که مرد حق زدن او را دارد تردید نمی کند. حال با وجود این کاستی موهن راز ماندگاری و دلپذیر بودن متل در چیست؟

دربارۀ علت جذابیت متل « محمدرضا یوسفی »، (نویسنده ادبیات کودک و نوجوان) می‌‏گوید : "« تخیل فعال در ادبیات مهم است و در این تخیل فعال خردورزی هم همراه می‌شود. داستان خاله‌سوسکه از جمله داستان‌هایی است که تخیل فعال در آن جریان دارد و خردورزی هم در پایان آن دیده می‌شود. »

یوسفی تجلی این تخیل فعال را در شخصیت دختر این داستان می‌‏بیند و می‌‏گوید : « خاله سوسکه دختری است که به سن بلوغ رسیده، می‌خواهد استقلال داشته باشد و همسر انتخاب کند و دستاوردهایی که بشریت بعد از سال‌ها به آن رسیده درون‌مایه این داستان است. »

این نویسنده درعین حال این قصه را مرتبط با مسائل و رنجهای زنان در جامعه معرفی می‌‏کند: «شکل داستان فانتزی است و دختر فرضی تبدیل به خاله سوسکه می‌شود. خاله سوسکه راه می‌افتد و با شخصیت‌های گوناگون اجتماعی برخورد می‌کند و به نقاط اجحاف‌آمیز جامعه اشاره می‌کند و از رنج دیرینه‌ی کتک‌خوردن که زن امروز و دیروز را عذاب می‌دهد و در فرهنگ عادی است سخن می‌گوید، خاله سوسکه برای آشنایی‌زدایی می‌گوید:«من را با چی می‌زنی؟»

خاله سوسکه در واقع روایتی از اوضاع زنان در یک جامعه‌‏ی مردسالار است. پدر به‌‏خاطر ناتوانی اقتصادی دخترش را برای شوهر دادن به شهری دیگر می‌‏فرستد و به او پیشنهاد می‌کند همسر « مش رمضون » بشود و « نان گندم بخورد، قلیان بلور بکشد، منت بابا نکشد ».

اما خاله سوسکه که دختری متکی به نفس و آزاداندیش است تصمیم می‌‏گیرد همسرش را با معیارهای خود انتخاب کند. او در عین طنازی زنانه، به انواع مزاحمت‌ها و فضولی‌‏های مردم پاسخ دندان شکن می‌دهد.

هانا ناصرزاده می‌‏گوید : « خاله سوسکه اصل را بر این گرفته که گریزی از تنبیه بدنی ندارد. در واقع پیام ضمنی قصه این است که کتک زدن زن در جامعه امری است بدیهی و نهادینه شده. نهایت تدبیری که خاله سوسکه می‌تواند بیندیشد این است که تن به ازدواج با چه کسی دهد تا کمتر کتک بخورد. »

در انتهای قصه هم رنج زنانه‌‏ی دیگری نهفته است. خاله سوسکه به خاطر افتادن در نهر آب بیمار می‌‏شود. آقا موشه ‌‏که قصد پختن شوربا برای همسر بیمار خود دارد، به داخل دیگ آش افتاده و می‌میرد. به این ترتیب او تا پایان عمر سیاهپوش همسرش می‌‏شود." (یوسفی. اپک تایمز.2014)
به جز این اظهار نظر کوتاه از قول دو تن از نویسندگان ادبیات کودک، مطلب دیگری در رابطه با علل جذابیت خاله سوسکه یافت نشد.

برخی مقالات منتشر شده دربارۀ متل خاله سوسکه عبارتند از:

1)     بررسی نقشهای جنسیتی در خاله سوسکه، فریدۀ پورگیو و مسیح ذکاوت، مجلۀ مطالعات ادبیات کودک، شمارۀ 2، پاییز و زمستان 89

2)     خاله سوسکه ای تازه یا نگاهی به ماجراهای خاله سوسکه و آقا موشه، مصطفی رحماندوست، فصلنامۀ نقد کتاب، شمارۀ 6، تابستان 94

3)     تحلیل طنز خاله سوسکه از دیدگاه نشانه شناسی پزشکی، هفته نامۀ سلامت، 233

4)     بررسی سیر تحوّل تصویرسازیهای متل خاله سوسکه از اولین نسخۀ چاپی تا امروز، رعنا آذرمنش

5)     بررسی و معرّفی نسخۀ مصوّر چاپ سنگی خاله سوسکه، رضوان علی بیگی، فصلنامۀ هنرهای تجسّمی، شمارۀ 47، پاییز 1390

ما نیز به ظن خویش به برخی از اسباب جذابیت این متل می پردازیم و این که چرا برای دورۀ خود اهمیت داشته است و آنگاه متذکر می شویم متوقف ماندن در این متل چه خطری را متوجه مخاطب که اغلب کودک یا نوجوان است می نماید و چگونه می شود به اعتلای دید او و عبور وی از این متل کمک نمود.

پیش از آن به نقل متل خاله سوسکه به روایت زنده یاد احمد شاملو می پردازیم.

یکی بود، یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود.

یک خاله سوسکه بود، که در این دار دنیا، جز یک پدر کسی را نداشت.
یک روز پدره گفت: “من دیگر نمی توانم خرج تو را بدهم، پیر شده ام و زمین گیر، پاشو، فکری به حال خودت بکن!”  گفت: “چه کنم، کجا برم؟”
گفت: “شنیده ام در همدان عمو رمضانی است پولدار که از دخترهای ریز نقش خوشش می آید پاشو برو خودت را به او برسان، که اگر همچین کاری بکنی و خودت را توی حرم سرایش بیندازی نانت توی روغن است.”
خاله سوسکه وقتی از پدرش این حرف ها را شنید گفت: “راست می گویی ما توی این خانه لنگه کفش کهنه شدیم، از این در به آن ‌در می افتیم.”

آهی کشید و نفسی از دل برآورد، پا شد رفت جلوی آیینه و بزک و هفت قلم آرایش کرد، به صورت و لپش سفیدآب و سرخاب مالید، ‌میان ابروهایش را خط کشید و به گوشه لپش خال گذاشت. به چشم هاش سرمه کشید.ابروها را هم وسمه گذاشت و دستش را هم با حنا نگاری کرد و روی موهاش هم زرک ریخت. آن وقت از پوست پیاز پیرهنی درست کرد و پوشید و از پوست سیر روبندی زد و از پوست بادنجان چادری دوخت و به سر کرد و از پوست سنجد هم یک جفت کفش به پا کرد و با چم و خم و کش و فش و آب ‌و تاب، مثل پنجه ی آفتاب، آمد بیرون. رسید دم دکان بقالی،
بقاله گفت: “خاله سوسکه کجا میری؟”
گفت: “خاله و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!”
بقاله گفت: “پس چی بگم؟”
گفت:”بگو ای خاله قزی، چادر یزی، کفش قرمزی، ‌اقر بخیر. کجا می ری؟”
“می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم.”
گفت: “زن من می شی؟”
گفت: “اگه من زنت بشم، وقتی که دعوامان شد مرا با چی میزنی؟”
گفت: “با سنگ ترازو”
گفت: “واخ، واخ! زنت نمی شم، ‌اگه بشم کشته می شم.”

از آنجا رد شد تا رسید به دکان قصابی، ‌
قصابه وقتی چشمش به خاله سوسکه خورد گفت: “خاله سوسکه کجا می ری؟”
در جوابش گفت:‌ “خاله سوسکه و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!”
گفت: “پس چی بگویم؟”
گفت:”بگو ای خاله قزی، چادر یزی، کفش قرمزی، ‌اقر بخیر. کجا می ری؟”
گفت: “می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلوربکشم، منت بابا نکشم.”
قصابه گفت: “زن من می شی؟”
گفت: اگه من زنت بشم، وقتی که دعوامان شد مرا با چی میزنی؟”
گفت: “با ساتور قصابی.”
گفت: “واخ، واخ! زنت نمی شم،‌اگه بشم کشته می شم.”

از اونجا هم رد شد رسید به دکان علافی،
تا چشمش به خاله سوسکه خورد، داد زد “آی خاله سوسکه کجا می ری؟”
خاله سوسکه گقت: “خاله سوسکه و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!”
علاف گفت: “پس چی بگم؟”
گفت:”بگو خاله قزی، چادر یزی، کفش قرمزی، ‌اقر بخیر. کجا می ری؟”
گفت: “می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم.”
گفت: “زن من می شی؟”
گفت: “اگه من زنت بشم ، اگه دعوامون بشه منو با چی میزنی؟”
گفت: “با این چوب قپان!”
گفت: “زنت نمی شم. اگر بشم کشته می شم!”

از آن جا رد شد، تا رسید سر کپه ی خاکی. آن جا آقا موشه ای نشسته بود.
آرخلق قلمکار پوشیده بود، شب کلاه ترمه به سرش و شلوار قصب بپاش. تا چشم آقا موشه به خاله سوسکه خورد، آمد جلو کرنش بالا بلندی کرد و گفت: “ای خاله قزی، چادر یزی، کفش قرمزی، اقر بخیر؟ کجا میری؟”
خاله سوسکه گفت: “ای عالی نسب، تنبان قصب. می روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم، نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم!”
گفت: “خاله قزی جان، جان جانان! می توانی راه را نزدیک کنی و زن من بشی؟”
گفت:‌”البته که می شم! چرا نمی شم! اما بگو ببینم مرا کجا می خوابانی؟”
گفت: “روی خیک شیره”  گفت: “کی می تواند روی چمن چسبان بخوابد؟”
گفت: “روی خیک روغن”  گفت: “کی روی چیز چرب و چیلی می خوابد؟”
گفت: “روی مشک دوغ.”  گفت: “کی روی چیز تر و تیلی می خوابد؟”
گفت: “روی کیسه گردو”  گفت: “کی روی چیز قلمبه سلمبه می خوابد؟”
گفت: روی زانوام می خوابانم”

گفت: “چی زیر سرم می گذاری؟”  گفت: “بازوم را”
گفت: “گفت خوب اگه یه روزی روزگاری از دست من اوقاتت تلخ شد، مرا با چی می زنی؟ ”
گفت: “با دم نرم و نازکم”  گفت: “راستی راستی می زنی؟”
گفت: “نه دمم را به سرمه می زنم و به چشمت می کشم”

گفت: “حالا که این طور است زنت می شم.”

باری کارها را راست و درست کردند و هر چه موش و سوسک تو شهر بود وعده گرفتند و عروسی را راه انداختند. شب عروسی دیگها را بار گذاشتند، قندها را به آب ریختند، بزن و بکوب خوبی هم راه انداختند. کارها که روبراه شد، عروس را با با ینگه و دار و دسته اش به خانه داماد آوردند. داماد هم تا سر کوچه با ساقدوش ها پیشواز آمد. آخر سر، کار چاق کن ها دست عروس را گرفتند و گذاشتند توی دست داماد و مبارک باد را خواندند.

دیگر زندگی را درست کردند، خاله سوسکه سر و سامانی پیدا کرد.
چند روزی گذشت. آقا موشه دنبال کارش رفت، و خاله سوسکه افتاد توی خانه داری.
یک روز عرق چین و پیراهن و زیر شلواری آقا موشه را برد دم آب که بشورد، پاش سرید افتاد توی آب. به هزار زحمت خودش را به علفی رساند و آن جا بند شد. پی چاره می گشت و می خواست تا غرق نشده آقا موشه را خبر دار کند، در این میان یکی از سوارهای شاهی پیدا شد. خاله سوسکه فریاد زد: “ای سوار کرکی، دم اسبت اردکی، بتو می گویم، به اسب دلدلت می گویم، به قبای پرگلت می گویم، برو تو آشپزخانه شاه، آن جا آقا موشک را بگو، بلبله گوشک را بگو، سنجاب پوشک را بگو، که نازت، نازنینت، گل بستانت، چراغ شبستانت، تو آب افتاده، خودت را با نردبان طلا برسان و از آب بکشش بیرون.” سوار آمد به خانه ی شاه و تو آب افتادن خاله سوسکه و حرف هاش را برای شاه و وزیر تعریف کرد و آن ها را خنداند،
نگو آقا موشه هم که همان وقت از آشپزخانه به کنج اتاق آمده بود، این ها را شنید.
مثل برق و باد خودش را رساند دم آب، بنا کرد توی سرش زدن، که: ای حلال و همسرم، خاک عالم بر سرم، که گفت تو آب بیفتی؟ زود باش دستت را بده بکشمت بیرون،
گفت: ” وا دستم نازک است ور میاد.”
گفت: “پاتو بده”  گفت: “پام رگ به رگ می شود”
گفت: “زلفت را بده”  گفت: “پریشان می شود”
گفت: “پس چه کنم چاره کنم؟”

گفت: “من که به تو پیغام دادم، که نردبان طلا بیار، تا بیام بیرون.”

موشه دوید، رفت تا دکان سبزی فروشی یک هویج دزدید، با دندانش جوید و دندانه – دندانه اش کرد و آورد برای خاله سوسکه و گذاشت توی آب. خاله سوسکه با قر و غمزه، یواش یواش آمد بالا و آقا موشه کولش گرفت و بردش خانه، رختخواب را پهن کرد و خواباندش.
صبح که از خواب بیدار شد، استخوان درد گرفته بود و سرمای سختی هم خورده بود.
آقا موشه دستپاچه شد، که: نکند، سینه پهلو کرده باشد! تند و تیز به سراغ حکیم رفت.
حکیم آمد و گفت: “چاییده، باید شوربای شلغم بخورد.”
بیچاره آقا موشه باز رفت، این طرف و آن طرف دنبال شلغم دزدی و لپه دزدی و چیزهای دیگر. وقتی که همه را فراهم کرد، رفت توی آشپزخانه و یک دیگ را بارگذاشت و زیرش را آتش کرد،‌ آب که جوش آمد، لپه و لوبیا را ریخت، بعد هم شلغمها را پوست کند و خرد کرد و ریخت توی دیگ. اما همین که آمد بهم بزند افتاد توی دیگ آش،

از آ‌ن طرف خاله سوسکه هر چه صبر کرد دید آقا موشه نیامد. هم دلواپس شده بود هم گرسنه،
بنا کرد به صدا زدن: “آقا موشه، آقا موشه!”
دید جوابی نمی آید. به هزار زحمت چادرش را پیچید دور کمرش و آمد توی آشپزخانه،
دید: آقا موشه نیست.
رفت سر دیگ، کفگیر را گرفت که دیگ را بهم بزند (چشت چیز بد نبیند) دید آقا موشه پخته و بریان توی دیگ آش شنا می کند… دو بامبی زد تو سرش. بنای گریه و زاری گذاشت.

گیس کشی کرد، سینه کوبید، اشک ریخت تا از حال رفت.
همسایه ها خبر شدند، آمدند مشت و مالش دادند، کاه گل به دماغش رساندند، گلاب به صورتش زدند، تا به حال آمد و گفت: “دیگه زندگی به چه درد می خوره؟”
باری شب و روز خوراک خاله سوسکه اشک چشم بود و خون جگر،
سر هفته که شد، با در و همسایه سر خاکش رفت، چله اش را هم گرفت.

سالش را هم برگزار کرد.
بعد از آن هم هر چه خواستگار آمد جواب داد و گفت: “من بعد از آن نازنین دو کار نمی کنم: نه اسم شوهر می آورم، نه سیاهی از خود دور می کنم!”
اینست که از آ‌ن روز تا حالا خاله سوسکه از غم آقا موشه سیاه پوش است.

این بود سرگذشت خاله سوسکه.

بالا رفتیم ماست بود. پایین آمدیم دوغ بود. قصه ی ما دروغ بود.

(شاملو.  قصه های کتاب کوچه. 1379)

اکنون برخی از علل جذابیت متل خاله سوسکه را بر می شمریم:

1)     متل از مشکل دیرینه و کم بیان شده ای پیرامون ازدواج دختران پرده بر می دارد: قرنها دختران به ناچار برای رسیدن به امنیت مالی یا حتی لقمه ای بخور و نمیر تن به ازدواج زودهنگام یا ناخواسته داده در حالی که بیم جان داشتند. خاله سوسكه دختر بالغي است كه جاذبۀ جنسي را به عنوان تنها سرمايۀ شخصي پذيرفته و مي خواهد به كمك اين سرمايه شوهري بيابد تا به امنيّت مالي برسد و امّا در كنار اين سودا او نیز از امنيّت جاني خود بيمناك است. در فیلم گبّۀ محسن مخملباف هم به این مسئله اشاره شده. وقتی خواستگار به سراغ دختر قشقایی می آید تنها پرسش دختر از وی این است که: «وقتی از من ناراحت شوی چه می کنی؟» البته در کنار این مسئله انگیزه های دیگری نیز می توان یافت که عزم خاله سوسکه را برای روانه شدن به سمت بازار به قصد یافتن شوهر جزم می کند. خاله سوسکه چادر پوست پيازي به سر و كفشها يا تنبان قرمزي به پا دارد. پوست پيازي (بين صورتي و نارنجي) رنگي است كه عاطفه را بر مي انگيزد و قرمز (آن هم كفش يا تنبان قرمز) نشان دهندۀ غرايز لگام گسيخته است. كفشهاي قرمز داستاني بين المللي است كه منجر به از دست رفتن پاهاي (=رجل، بخش مردانۀ وجود) دختري شده كه آنها را پوشيده است. (پینکولا استس. 2003).

خاله سوسكه به همه مي گويد «مي روم تا همدان، شو كنم بر رمضان». "رمضان" مي تواند نماد شوهر سنّتي باشد كه پذيرش آن مانند ماه رمضان مبارك و واجب است ولي رنجي توانفرسا و طولاني به همراه دارد. پس خاله سوسکه ترجیح می دهد از میان بازار به سوی همدان برود تا در میان راه دستکم نرخی به دست آورد.

2)     متل برای توجّه به نکاتی فراتر از مسائل مالی و عاطفی در ازدواج هشدار می دهد: نهايتاً خاله سوسكه مرد ايده آلش را مي يابد. مردي كه نياز عاطفي و  آرزوهاي مادّي او را برآورده مي سازد، حتّي مطابق آرزوي خاله سوسكه براي نجات او  نردبان طلا مي آورد، ولي آنقدر بي دست و پاست كه در ديگ آشي كه خود بار گذاشته مي افتد.

آش نماد شفاست، امّا شفاي خاله سوسكه به اين بستگي دارد كه همسر بي دست و پايش نيز در ديگ آش بيفتد و با محتويات آن ادغام شود.

3)     حق ابراز هویت و تصمیم گیری دختر را مطرح می کند: باز هم آفرين به همّت خاله سوسكه كه ابتدا چادر پوست پيازي به سر كرده و پس از مرگ همسرش آن را كنار گذاشته سياه پوش مي شود.

متلهاي همزمان يا متأخّرتر از آن حتّي اين كوشش ناموفّق را حذف كرده اند و چنين مي نمايانند كه دختر با اوّلين «ابراز هويّت خويش» بايد چادر سياه به سر كند و از خانه به در شود. مثل اين متل كوتاه:

كلاغه ميگه قارقار/ ننه ش ميگه زهر مار/ باباش ميگه چادر سيا سرش كن/ از خونه بيرونش كن

و توصيۀ سنّتي و هولناك والدین به دختران در آستانۀ شوي كه «با لباس سفيد مي روي، با كفن سفيد بر مي گردي» که رنگ سفيد را با رنگ مرگ برابر كرده است از همين جا بر مي خيزد.

4)     این واقعیت تلخ را به طور ضمنی بیان می کند که اگر چه زن ایرانی همچون زن هندو پس از مرگ همسر خودسوزی نمی کرده، امّا حق زندگی شاد و کامل هم به خود نمی داده است: خاله سوسكه به حيات خويش ادامه مي دهد امّا با چادر سياه و در جاهايي كه كمتر در معرض ديد باشد، يعني در بخش نهان اجتماع و روان ما. شايد روزي كه خاله سوسكه ترس از غرق شدن دوباره را پشت سر گذاشته، شهامت قرار گرفتن در برابر نور مستقيم آفتاب و هواي تازه را پيدا كند، آن سوار باز هم از راه برسد و با اهداي عشق او را تبديل به زيبا رويي بنمايد كه رسالت راستين زن كه همانا ساقي عشق بودن است را به عهده بگيرد.

سوسكها و خاله سوسكه هاي چادر سياه در شهر بيشترند زيرا گاز متان باعث رشد و تكثير آنها مي شود. اين خود بيانگر اين حقيقت است كه تا زن افق دید محدود داشته، خود را اسير آشپزخانه و يك زن مطبخي بينگارد، هيچ دگرديسي اتّفاق نيفتاده، نه زن ما رشد مي كند و نه مرد كه بايد از دامن زن برخيزد.

با پذیرش هنجار جهان و خطرهایش روي آوردن به طبيعت و هواي تازه میسّر می شود. آنگاه سوسكهاي سياه پوش محو مي شوند و پروانه هاي رنگين بال عاشق جايگزين آنها مي گردند.

در اينجا تصريح می كنم كه قرآن هم به اين نكته توجّه داشته زناني را كه مانند خاله سوسكه فقط براي خود كاربري جنسي قائلند به صورت مرأة كه نساء جمع آن است خوانده است، و زناني را كه تشخّص دارند به صورت امرأة كه جمع آن نسوة مي شود مورد اشاره قرار داده است. متأسفانه تمام قوانين حقوق زن در كشور ما از روي كلمۀ نساء استخراج شده كه زنان نوع اوّل را در بر مي گيرد. مقالۀ اين جانب كه در همايش بين المللي كابل پذيرفته و چاپ شده است اين مسئله را به طور مبسوط مورد مطالعه قرار داده است. (معروضی. 1388. 308)

5)     این متل با  قرار دادن شخصیت فانتزی در تقابل با شخصیتهای واقعی نمودی از خلّاقیّت است: راوی متل برای حفظ حرمت دختر ايراني، شخصیت اول داستان را به شمايل خاله سوسكه در مي آورد. زیرا او بر خلاف تابوی مرسوم که دختر نباید خود در پی طلب همسر برخیزد، به این مهم کمر می بندد. و نگرانی ناگفتۀ دختران یعنی عدم احساس امنیت جانی پس از ازدواج را از زبان او بیان می کند. از سوی دیگر راوی مرد را به همان صورت بقّال و قصّاب و عطّار سبيل كلفت و بزن بهادر بازار به تصوير مي كشد كه در برابر يك سوسك مؤنّث از خود ضعف بروز مي دهند و پايشان سست مي شود و در عين حال به او زور بازو نشان مي دهند. پس اين متل مرد سنّتي ايراني را مورد مضحكه و شخصیت او را مورد پرسش قرار می دهد.

تأملی در شخصیت پردازی متل خاله سوسکه: در دوره هاي اجتماعي گوناگون روان آدمي مسير رشد متفاوتي دارد و در هر دوره، گونه هاي شخصيتي تازه اي به ظهور مي رسد.

گونه هايي از شخصيت كه  در حال تكوين است و هنوز شكل و جايگاه  ويژه خود را نيافته است، در قصه ها و متل ها به صورت نيمه انسان-نيمه حيوان بروز مي كند. در متل مورد نظر ما خاله سوسكه و آقا موشه از اين گونه هاي شخصيتي در حال تكوين هستند.

نام خاله سوسكه تركيبي از خاله و سوسك و «ه» غير ملفوظ است. خاله يك نسب خويشاوندي نزديك و اغلب دوست داشتني است. خاله مي تواند دوشيزه باشد ولي در حقّ خواهرزادۀ خود مادري كند. حتّي به تمرين دختر بچه ها براي ايفاي نقش مادري خاله بازي مي گويند. پس براي دختري كه در جستجوي همسر است و هم دوشيزگي و هم ايفاي نقش مادري به جذّابيت او مي افزايد، لقب مناسبي است. سوسك ذهن را به طرف مسخ و استحاله مي كشاند. شايد كتاب مسخ كافكا تا حدّ زيادي موجب اين امر باشد و نيز اين امر كه سوسك از چاه فاضلاب در مي آيد. چاهي كه آب زلال دارد مانند زهدان است و آيينهاي رازورانه اي كه موجب نوزايي مي شد، در اين چاهها انجام مي شده است. چاه فاضلاب مي تواند محلّ پست ترين نوع استحاله باشد. خاله سوسكه دختري است كه بر خلاف عرف جامعۀ خويش كه طبق آن دختر حتماٌ بايد در خانه بنشيند تا خواستگار به قصد او بیاید، برمي خيزد، كفش قرمز به پا كرده و چادر پوست پيازي مي پوشد و عزم سفر مي كند تا شوهر ايده آلش را بيابد و مسير خود را نیز از درون بازار برمي گزيند كه تأكيدي است بر اين كه او در پي معامله و سوداگري است. مسلماٌ چنين عملي بايد تا حد امكان قبيح و چنين دختري وقيح معرفي شود. پس اين دختر در قالب سوسك نمايانده مي شود. ولي متل مي خواهد آن روي سكّه را به ما نشان دهد. پس نام اين موجود چندش آور را در لفّافه اي دوست داشتني قرار مي دهد، به اين صورت كه با آوردن لقب خاله در ابتداي نام و «ه» تحبيب و تلطيف در آخر آن نام دلنواز خاله سوسكه را مي سازد.

آقا موشه هم يك گونۀ شخصيتي نوظهور است. او از عوامل پنهان حكومت و کاسه لیسان دربار است. با این که شاه و وزیر از وجود او بی خبرند، او از هر چه در دربار می گذرد آگاه می باشد. در عين حال خود را مبادي آداب و اهل ذوق مي نماياند. مي خواهد متفاوت از عوام جلوه كند، پس لقب آقا مناسب اوست. اين لقب در متل براي كسبۀ بازار به كار نرفته است، يعني در زمان ظهور متل لقب عمومي و رايج نبوده و احتمالاٌ خاصّ اشراف بوده است. موش معمولاٌ نقش مقابل گربه را دارد. با اين كه از گربه بسيار كوچكتر و ضعيفتر است و فاقد زور و خشونت وي مي باشد ولي به دليل ظرافت و زيركي مي تواند از گربه برنده شود. آقا موشۀ متل، رقيب عشقي كسبۀ سبيل كلفت بازار است و اتّفاقاٌ برگ برنده را به دست مي گيرد. در آخر نام او نيز «ه» تحبيب و تلطيف مي آيد تا شخصيت لطيف وي را بيشتر بنماياند.

6)     با بهره گیری از  طنز، ضعف شخصیّتی مرد سنّتی ایرانی را افشا می کند: شناسايي تصوير در آينه كار نيمكرۀ راست مغز است. تشخيص ضعفها و نقيصه هاي فردي در شخصي ديگر نيز كار نيمكرۀ راست و مکانیسم آن همانا مانند شناسایی تصویر در آینه است، بنابراین به صورت حساسيتهاي ناخودآگاه بروز مي كند. وقتی ما متوجّه بروز صفتی در دیگری می شویم که آن صفت را در خود نیز سراغ داشته باشیم و این آگاهی چون ابتدا از طریق نیمکرۀ راست مغز صورت می گیرد و از سطح ناخودآگاه به خودآگاه می آید، با خیزش احساسات و عواطف همراه است. ممکن است سبب خشم، ترس یا احساس گناه شود، امّا اگر به شيوه اي ظريف و هنرمندانه نشان داده شود، با خنده از آن استقبال می کنیم. طنزهايي كه به خوبي ميان مردم، جا باز مي كند، معمولاٌ بر روي ضعفهاي رايج در اجتماع دست مي گذارد. متل خاله سوسكه نيز از اين قبيل است.

7)     شخصیتهای داستان عبارات شعرگونه و مطنطن را تکرار می نمایند و این کار شنونده را با متل همراه و هماوا می سازد:  برخي گونه هاي شخصيتي متل از قبيل بقّال و قصّاب و علّاف كاملاٌ شناخته شده هستند. اينان در متل نقشي مشابه ايفا مي كنند، نقش تكراري آنان در مقابل خاله سوسكه كه  شعر گونه و مطنطن هم هست براي كودكان حالتي سرگرم كننده و خنده دار دارد و بخش عمدۀ  داستان را در بر مي گيرد. روایتهای دیگری از گفتگوی تکراری و مطنطن خاله سوسکه با این شخصیتها را هم در اینجا می آوریم که مشخص شود برای بیان آن راویان گوناگون در هر گوشه از ایران چقدر ذوق پردازی کرده اند:

i- عروسی خاله سوسکه، به قلم مجید پارسا، نشر برف:

"سلام سلام سوسک سیاه / آفتاب دراومد از تو چاه

خاله خانم، حریره بادم ، صغری بگم

این وقت روز کجا میری؟ / چرا بی سر و صدا میری؟"

"این چه جور حرف زدنه؟ / خواستگاری کردنه؟

"من که از گل بهترم/ تاج گل روی سرم / رو به بقال (قصاب، ...) نبرم

"پس چی بگم؟ / چه جوری بگم؟"

"خانم قزی ، چشم بادومی، لپ قرمزی، مو وزوزی، چادر زری، گیس عنبری، نازگل پری، کجا میری؟"

"تکرار"

"می روم تا همدان، پیش دایی رمضان، می شوم عروس خان"

"سر صبح اوّل ماه / کی بره این همه راه؟

خاله جون پیاده شو / کمی صاف و ساده شو

زود بگو زنم می شی؟ / وصلۀ تنم می شی؟

" واه واه واه! خدا به دور / چشم همه حسودا کور

اگه بشم که نمی شم / جمعه ها جمع بشن پیشم / آشناها و قوم و خویشم

تو سرم داد می زنی؟ / منو با چی می زنی؟"

ii- برگرفته از نی نی سایت:

"خاله سوسکه پاکوتاه، سوسک سیاه، کجا می ری؟"

"خاله سوسکه و درد، من که از گل بهترم، از برگ گل نازکترم، چرا می ذاری سر به سرم؟"

"پس چی بگم؟"

"خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا میزی؟"

"تکرار"

"می رم کمی گردش کنم."

"خاله قزی زنم می شی؟، وصلۀ این تنم می شی؟ دکمۀ پیرهنم می شی؟"

"اگه من زنت بشم، وصلۀ اون تنت بشم، دکمۀ پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه، منو با چی می زنی؟"

iii- کتاب صوتی عروسی خاله سوسکه، به قلم بنفشۀ رسولیان بروجنی:

"آهای خاله سوسکه نازنازی / رخت و لباس پوس پیازی

عجب قدی، چه ابرویی، عجب چشایی، چه مویی

با این همه ناز و ادا بگو ببینم میری کجا؟"

"دارم میرم دنبال بخت / تا که بشینم روی تخت

منم می خوام عروس بشم / یک عروس ملوس بشم"

"سوسکی خانم زنم می شی؟ / و صلۀ این تنم می شی؟"

"اگه من زنت بشم / پارۀ تنت بشم

وقتی میون ما دعوا می شه / یه آتیشی بر پا می شه

منو با چی می زنی؟"

"معنی نداره خانما / حرف بزنن رو حرف ما

اگه دراز شه زبونت / میفته خطر به اون جونت

تو رو با سنگ (...) می زنم / آخه آقا بالا سر منم"

"واه واه واه خدا به دور / شوهر نمی کنم به زور

مگر که از جونم سیرم؟ / دلم نمی خواد بمیرم"

iv- روایت مادربزرگم:

"خاله سوسکه پاکوتاه کجا می ری؟"

"خاله سوسکه و داغ جگرم، من که از گل بهترم"

"پس چی بگم؟"

"خاله قزی، پوست پیازی، کفش قرمزی، کجا میری؟"

"تکرار"

"می روم در همدون، شو کنم مش رمضون، نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم."

"نمیشه راه نزدیک کنی، زن من بشی؟"

"اگه من زنت بشم، وصلۀ تنت بشم، وقتی که دعوامون بشه، تو منو با چی می زنی؟"

8)     در صحنه ای از داستان کهن الگوی منجی ظهور می یابد که می تواند به تحقق فردیت بینجامد و متل را به یک اسطورۀ قهرمانی تبدیل کند: مذكّر ديگري هم در اين متل وجود دارد، سواري كه پيغام خاله سوسكه را براي آقا موشه مي برد. سوار نماد شناخته شدۀ منجي است، ولي خاله سوسكه فقط در اين حدّ از او تقاضا دارد. سوار نیز با گذر سریع خویش تنها همین نقش را ایفا می کند و اصلاً چهره ای بارز ندارد. سوار معمولاٌ در آخر افسانه ها ظاهر مي شود و نقش منجي را دارد. به اين گونه شخصيتهاي تكراري كه نقش مهمي را در اساطير و افسانه ها ايفا مي كنند كهن الگو يا آركيتايپ مي گويند.

ولي خاله سوسكۀ ما كه يك موجود مسخ شده است با آركيتايپ هاي روان خويش بيگانه است و قادر به تشخيص منجيش نمي باشد. پس سوار در اين متل نمي تواند نقش عمده اي ايفا كند.

مي گويند واژۀ فرانسوي شواليه تغيير شكل يافتۀ سوار است كه ابتدا به صورت شوال و بعد شواليه تلفظ شده است. سنت جرج كه قدّيس افسانه اي حامي شواليه هاست دختري را از چنگ اژدها نجات داده و آب رواني كه اژدها بند آورده را دوباره جاري مي سازد. ساير داستانهاي شواليه اي نيز برگرفته از اين افسانه است.

آب و دختر در پيوند با هم و هر دو نماد ايزد بانوي آبها (در ايران زمين آناهيتا) مي باشند.

در اينجا اژدها كه نماد نيروي مذكّر راكد و سلطه گر مي باشد آب را كه نماد نيروي خودجوش زنانه است بند نياورده است ولي خاله سوسكۀ ما به اين علّت كه قبل از آموختن ارتباط با اين نيروها در پي شوهریابی بر آمده است و شوهر مطلوب وي پاسخگوي نيازهاي ناخودآگاهش نمي باشد، در فوران ناخودآگاهي خويش غرق مي شود و البته در اثناي همين دست و پا زدن در امواج ناخود آگاهي است كه يك لحظه قادر به درك حضور سوار مي شود و شايد همين ارتباط كوچك و فرستادن او به سوي شوهرش نهايتاٌ منجر به از ميان رفتن شوهر به عنوان اژدهايي كوچك مي شود.

دست و پا زدن خاله سوسكه در آب هم از يك آيين گذار ناموفّق مي گويد، اگر خاله سوسكه خود مي توانست به آن سوي آب برود و يا از سوار مي خواست كه او را در اين كار كمك كند حتماً سرنوشتي روشنتر پيدا مي كرد و مجبور نبود براي هميشه چادر سياه به سر كند.

به هر حال سرنوشت خاله سوسكه  -چه گير مردهاي خشن بازاري مي افتاد و چه آقاموشۀ بي دست و پاي کاسه لیس- سياه بود، در اين ميان فقط سوار كه كمترين نقش و سريعترين گذر را دارد نقطۀ اميدي را مي تاباند، امّا حيطۀ او بالاتر از افق آرزو و دامنۀ همّت خاله سوسكه است.

آب بزرگ نيز خود يك كهن الگوست و عبور از آن به معني پيشرفت روحي چشمگير و شروع يك مرحلۀ جديد مي باشد كه خاله سوسكه از عهدۀ آن بر نمي آيد و از سوار نيز براي اين مهم كمك نمي خواهد. پس در مرتبۀ خويش مي ماند و فقط چادر پوست پيازي را از سر به در كرده، چادر مشكي به سر مي كند و احتمالاٌ به جاي اين كه دوباره در بازار دنبال شوهر بگردد، پاي ثابت خيريه ها و محافل مذهبي مي شود كه حسّ مهر طلبيش را تا حدّي ارضا مي كند.

9)     سایر نمادها نیز به جا و درست به کار گرفته شده اند که نشانۀ اصالت متل است:  تنها درخواست خاله سوسكه از سوار اين است كه به شوهرش بگويد كه براي او نردبان طلا بياورد. در فرهنگ جامع تعبير خواب تأليف هانس كورت ذيل نردبان مي خوانيم: نردبان در خواب نشانگر عدم اطمينان دربارۀ موفّقيت يا عدم موفّقيت است. امّا توسّط ديگران نردبان را در حال حمل شدن ديدن به خواب بيننده هشدار مي دهد كه ديگران ممكن است شانس او را ضايع نمايند و از نردبان بالا رفتن يعني عدم موفقيت در پيش است. و به اين ترتيب تنها شانس خاله سوسكه ضايع مي شود.

طلا كاري در خواب نشانگر رفاه، تمكّن و افتخار است كه خاله سوسكه اينها را به عبور از آب بزرگ ترجيح مي دهد.

سفر هم نشانۀ ورود به مرحلۀ جديدي از زندگي است. سفر قهرمان داستان را به شخصیتی در آستانۀ تحوّل تبدیل می نماید و نشان می دهد قهرمان آنچه را که بدان انس گرفته ترک می نماید تا با ابعاد ناشناختۀ هستی و خویشتن روبرو شود. برای همین پیروان معرفت را رهرو و سالک می نامند.

خاله سوسكه روانۀ همدان مي شود. همدان شهري است كه آرامگاه استر در آنجاست. داستان استر به طور خلاصه چنين است:

خشايارشا با پيروزي از جنگ يونان بر گشته،در طي جنگ دريايي سلامين آرتميس شهبانوي درياسالار آسياي صغير كه خود با يك ناوگان جنگي به ياري خشايارشا آمده از او مي خواهد كه وي را به همسري اختيار كند ولي خشايارشا به او پاسخ مي دهد ما ايرانيان يك همسر مي گزينيم و من همسرم را بسيار دوست مي دارم. پس از رسيدن به كاخ، خشايارشا در حالت مستي براي بانوي خويش وشتئي پيغام فرستاد كه خود را بيارايد و در برابر مهمانان خارجي حاضر شود تا ببينند كه شهبانوي ايران چقدر زيباست. وشتئي اين فرمان را دون شأن خويش مي داند و مي گويد: حتي اگر شاه جانم را بستاند، حاضر نيستم اين فرمان را به جاي آورم.

خشايارشا بر افروخته شده دستور مي دهد دختران زيبا روي شهر را به كاخ بياورند تا از ميان آنان شهبانويي بگزيند و آنگاه استر يهودي که با توصیه و کمک مردخای به خوبی خود را آراسته را به جاي وشتئي بر مي گزيند تا پس از اين بزم شاهانه با شهبانوي زيبارو مزيّن باشد.

پس مي توان اين متل را ريشخندي جزئي به استر يهودي که به شکار شاه به عنوان همسر همّت گماشته نيز انگاشت.

همدان كهن شهري است كه از دورۀ مادها تا اشكانيان پايتخت بوده است و بايستي ردّ پاي رسوم كهن در آن به جا مانده باشد. شواهدي وجود دارد كه در ايران باستان دختران خود همسرشان را بر مي گزيده اند. مانند جشن مرد گيران و رسم ترنج زدن شاهزاده خانمها به يكي از خواستگاران خود كه به معني انتخاب او بوده است.

نمي دانيم آيا در زمان ظهور اين متل نيز رسم همسرگزيني دختران در همدان جاري بوده يا زنان اجازۀ حضور در اجتماعات با روي باز را داشته اند يا نه، اگر چنين بوده خاله سوسكه انتخاب درستي كرده است. البته احمد شاملو می گوید پدر خاله سوسکه او را به قصد حرمسرای مش رمضان روانۀ همدان می نماید. ولی در سایر نسخ سخنی از حرمسرا نیست.

با اين كه قبلاٌ هم اشاره كرده ام ولي باز شايستۀ تأكيد است كه قسمتهاي اوّل داستان كه در بازار مي گذرد، با اين كه صحنه هايي مشابه و تكراري است با جزئيات كامل بيان شده و آهنگين و داراي جذّابيت كلامي است. همين صحنه هاست كه لبخند را بر لب كودكان مي نشاند و تا پايان عمر بزرگسالان هم در خاطرشان ثبت است. ولي قسمتهاي آخر كه بسيار قابل بحث تر مي باشد فشرده و زودگذر بيان شده و چندان در ذهن نمي نشيند.

چون صحنه هاي بخش اوّل كاملاٌ براي ذهن آشناست ولي صحنه هاي پس از آن انگار در ناخودآگاهي مي گذرد و هاله اي از ابهام دارد.

نتیجه گیری: متل خاله سوسکه که از دورۀ قاجار تاکنون همواره مورد توجّه و انتشار فراگیر بوده و قطعاً پیشینه ای بسیار کهنتر دارد، به علل برشمرده متلی بسیار مهم است و نقشی مؤثّر و ماندگار در شکل گیری شخصیت کودکان و نوجوانانی که با ذوق و شوق به آن گوش می سپارند ایفا می کند. شاید تاکنون متلی پیشرو هم محسوب می شده و دردها و ضعفهای مرد و زن ایرانی را به خوبی می نمایانده است. امّا باید توجّه داشت که امروزه بسیاری از مردان و زنان به رشدی فراتر دست یافته اند و آن دسته نیز که هنوز خود درگیر این مسایل هستند شایسته است برای فرزندانشان آرزوی رشد بیشتری داشته باشند.

به نظر این جانب بازگو کردن متل خاله سوسکه به عنوان یک متل سرگرم کنندۀ قدیمی خوب است. امّا شایسته است بر روی شخصیت سوار تأکید بیشتری شود و احتمالات گوناگون را مطرح کنیم که سوار چه کارهای دیگری می توانست انجام دهد یا خاله سوسکه خود اگر می توانست از آن آب بگذرد چه می کرد؟ و نیز شایسته است که نیروی خطر کردن، به آرزوهای بزرگ اندیشیدن و گذراندن آزمونهای دشوار را در فرزندان بپرورانیم تا در صورت مواجهه با ناکامی مانند خاله سوسکی سیه پوشی و انزوا را نگزینند و مسیر رشدشان را ادامه دهند.

کتاب نامه:

1)     پارسا، مجید. (1395). عروسی خاله سوسکه. چاپ اول. تهران: برف.

2)     پینکولا استس، کلاریسا. (1383). زنانی که با گرگها می دوند. ترجمۀ سیمین موحّد. تهران: پیکان. ص292.

3)     سمینار منطقه ای زن از دیدگاه قرآن. (1388). از منظر دوست. کابل: بنیاد بلخی. 308.

4)     شاملو، احمد. (1379). قصّه های کتاب کوچه. چاپ اول. تهران: مازیار.

5)     یوسفی، محمّدرضا. (1392). «قصّۀ خاله سوسکه، نوستالژی کودکیها یا روایت رنجهای زنان؟». مجلّۀ اینترنتی اپک تایمز. 17 سپتامبر 2014.

چکیدۀ مقاله برای همایش ملّی ادبیات کودک و نوجوان و معنویت

(ادبیات کودک و نوجوان، معنویت، فرهنگ عامّه و اسطوره شناسی)

نگاهی به متل خاله سوسکه، بررسی چرایی محبوبیت و آسیب شناسی آن از نظر بی توجّهی به کهن الگوی منجی

مولّف: دکتر الهۀ معروضی[i]

هدف از تحلیل متل خاله سوسکه این بوده که ببینیم متل چه پیام فراگیری را در خود دارد که در میان همۀ اقشار جامعه جا باز کرده است و در ناخودآگاهی مردم و به ویژه کودکان چه اثرهای رشددهنده و چه آثار بازدارنده یا واپس برنده ای می تواند به جا گذارد.  نقل روایتی از متل آغازگر مقاله بوده، سپس به بررسی علل جذّابیّت آن پرداخته و  در صدد پاسخگویی به این پرسشها برآمده ایم که تلاش خاله سوسکه از چه جهت مورد استقبال عامّۀ مردم قرار گرفته و چرا خاله سوسکه علیرغم تلاشی که برای ازدواج موفّق و خوشبختی در کنار همسر می کند، سهم کمی از این خوشبختی داشته و در کجای داستان می توانست سرنوشت خود را به دست بگیرد و عاقبت متعالیتری را برای خود رقم زند.  با تأمّل بر اسامی و رفتار و گفتار و طرز لباس پوشیدن شخصیّتها و نمادپردازی جزئیّات متل، شناختی ژرفتر از خاله سوسکه و شخصیّتهای مقابلش به دست داده، آنگاه خاله سوسکه را نماد قشر خاصّی از بانوان و نه همۀ آنان فرض نموده ایم. سپس به تبیین مفهوم نمادین کهن الگوهای مورد اشاره در متل پرداخته ایم و از همه مهمتر کهن الگوی منجی مورد بررسی قرار گرفته تا پاسخ این پرسشها روشن شود: کهن الگوی منجی در کجای داستان آشکار می شود و چرا؟ چگونگی برخورد با او و علّت ان چیست؟ چه ملزوماتی می توانست قهرمان ما را به تجربه ای موفقتر و برخوردی صحیحتر با منجی برساند. در پایان نتیجه گرفته شده خاله سوسکه متل عبرت آموزی است و این واقعیت مهم را در خود دارد که سرنوشت زنان، مردان و جامعه بسته به این است که بانوان به چه الگوهایی در ذهن و روان خود توجّه داشته باشند.

واژگان کلیدی: ازدواج، خاله سوسکه، زن، کهن الگو، متل، منجی

 

 


[i] مؤسسۀ ایرانشناسی نیستان گمشده، انجمن دوستداران حافظ، پزشک، 09151075652، 38422181، آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

آخرین بروزرسانی (شنبه ، 26 فروردين 1396 ، 17:31)

 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش