neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

واگویه های سپندارمذگان 87 و 89

دکتر الهۀ معروضی

دربارۀ سپندارمذ (سپنت آرمئیتی)

به افتخار سپنت آرمئیتی مادر تمام مخلوقات، دختر اهورامزدا و مادر و خواهر تمام ایزدان و امشاسپندان دور هم جمع شده ایم. متنی هست به زبان پهلوی به نام کتاب پهلوی که شامل اقوال و حالات زرتشت است. چنین توصیف کرده که وقتی زرتشت به عیان توانست اهورامزدا را ببیند او را در مجلسی دید که تمام ایزدان و امشاسپندان دور وی بوده و بانوی بسیار زیبایی دست در گردنش داشت و از هم چشم برنمی داشتند و با نگاهی لبریز از شراب عشق در نهایت آرامش و خرد سخن می گفتند. زرتشت از اهورامزدا می پرسد این بانو کیست که چنان او را دوست می داری؟ او پیوسته دست در گردن تو و چشم در چشم تو دارد و تو نیز چشم در چشم او داری. اهورامزدا پاسخ می دهد: این سپنت آرمئیتی دختر من، کدبانوی بهشت و مادر تمام ایزدان و امشاسپندان است.

در اوستا خطاب به خدابانو اشی خدابانوی فیوضات می گوید ای اشی تو دختر سپندارمذ هستی، دختر اهورامزدا هستی، دئنا تو را خواهر است و سروش و شهریور و آذر تو را برادرند. اینها اساطیر مذهبی است. امّا از آنها می فهمیم که عمد داشتند سپندارمذ را از سایر امشاسپندان و ایزدان جدا کنند و بر آنها مقدّم بدانند.

سپندارمذ اهورامزدا را معشوق، دختر و همسر است. تجلّی لطف اهورامزداست. صورت ایمان است: گوشم شنید قصّۀ ایمان و مست شد/ کو سهم چشم صورت ایمانم آرزوست.

سپنت آرمئیتی یعنی چه؟ سپنت یعنی مقدّس. ارم یعنی کامل، درست. گیو در میدان جنگ در برابر پیران به همسر و خواهرش خیلی می نازد و آنان را با صدای بلند معرّفی می کند. همسر او بانوگشسب دختر رستم است. بانو ارم خواهر گیو و همسر رستم است. مئیتی همریشۀ من و مان و به معنی خرد است. پس آرمئیتی یعنی خرد کامل و سپنت آرمئیتی یعنی خرد کامل مقدّس.

آرمئیتی را عشق و فروتنی هم معنی کرده اند و به قولی آرامش هم از این ریشه دانسته شده. در بعضی از برگردانهای اوستا به جای واژۀ سپنت آرمئیتی عشق و ایمان آمده است.

 

پیشینۀ سپندارمذگان

ایرانیان سپندارمذ روز از سپندارمذ ماه را از زمان گاهشماری اوستایی یعنی هزار و هفتصد و اندی قبل از میلاد مسیح جشن می گرفتند. شاید روز بزرگداشت زن و زمین از این نیز کهنتر باشد. یعنی یادگار دورانی که این جلگه، جلگۀ کشاورزی بوده، قوم هیتی و آریایی هنوز تاخت و تاز را شروع نکرده بودند و استخراج آهن که به منزلۀ مکیدن خون مادر زمین است آغاز نشده بود. زمانی که جلگه در آرامش بوده، مادران رئیس خانواده بودند و فرزندانشان را با مساوات اداره می کردند. به هر حال ما قبل از هر قوم دیگری روز زن و  روز مادر داشته ایم.

 

جشن بذرپاشی

سپندارمذگان جشن شروع بذرپاشی است. برزیگران این روز مقدّس را جشن گرفته زنانشان را گرامی می داشتند. همزمان با شروع بذرپاشی زنانشان را ار هرگونه کار خدماتی معاف می کردند. در پامیر اوّلین بذرها را کشاورز از روزن سقف به دامان همسرش می ریزد و اگر زن بتواند همۀ آنها را در دامن گرد آورد آن سال را پر برکت می دانند.

 

مردگیران- مزدگیران یا مژدگیران

مزدگیران یا مژدگیران هم به این روز می گفتند. در کتاب خونبهای اسفندیار به رسم دیگری اشاره شده که اگر 40 شبانه روز از عروسی می گذشته و آن روز باران می آمده، هر آرزویی که عروس بر زبان می آورده، داماد باید آن را برآورده می کرده است. بر این اساس شاید منظور از مژدگیران مژدۀ آمدن باران بوده است. امّا شرط آمدن باران در جایی قید نشده و در هر صورت هر آرزویی که زن می کرده باید برآورده می شده است. اصلاَ شاید منظور مژدۀ آمدن همین روز بوده است.

بعضی می گویند مردگیران یعنی در این روز خود زنان همسرشان را انتخاب می کردند. یعنی خودشان می گفتند من مایلم همسر فلانی باشم.

بعدها تاریخ مردگیران عوض شده و در جاهای متفاوت در تاریخهای مختلفی برگزار می شده است. در اسک آمل جمعۀ آخر اردیبهشت، کردهای ماوراءالنهر قفقاز در اواخر اردیبهشت، افوس فریدن اصفهان در خردادماه و بیمرغ گناباد در سیزدهمین روز نوروز این رسم را داشته.  در آبسرد دماوند هنوز هم این رسم پابرجاست و زمان اجرای آن از پانزدهم تا بیست و پنجم اسفند می باشد. مردها شهر را خالی می کنند. زنان بهترین لباسشان را می پوشند.  بیشتر وقت را به بازیهای زنانه مشغول می شوند. امّا در کنار آن مراسم جنبۀ جدّی هم دارد. با رأی اکثریت یک نفر شاه می شود و دو وزیر را انتخاب می کند. هر کس شکایتی دارد مطرح می کند. همه به او راه و چاه می دهند. هر که را لازم بدانند نصیحت می کنند. اگر مردی به این حیطه نزدیک شود دستگیر و محاکمه می شود و اگر معلوم شود عمدی آمده مجازات می شود.

بعضی می گویند این رسم برای این بوده که زنان یک یا چند روزی از سال را آزادانه و بی پوشش ظاهر شوند و مردان بتوانند از راه دور آنان را ببینند و از بینشان همسر انتخاب کنند. یکی از افسانه های مربوط به این رسم که در خراسان مانده به این شرح است که در مردگیران گناباد به صورت نمایش آن را اجرا می کرده اند: می گویند شاهی بوده که دو دلبر داشته به نامهای حیات و جهان. بانویی که شاه شده بین دو وزیرش می نشیند که نقش دلبران او را ایفا می کنند و می گوید: نشسته ام میان دو دلبر و دودلم/ که زین میان دل به که بندم و خجلم. زنی که جهان نام دارد می گوید: تو پادشاه جهانی تو را جهان باید، و دیگری فوراَ می گوید: اگر حیات نباشد جهان چه کار آید؟ اینجا توقّف می کنیم...

یکی از ایزدبانوان مطرح در اسطوره ایزدبانوی جوان و عشق بخش است که با دو عامل مردانه سر و کار دارد. ایزد شهید شونده که معمولاً شاه شبان است و ایزد پیروز و جنگاور.  اوّلی می گوید من بمیرم که جهان حیات یابد و دومی همه چیز را فدای بقا و پیروزی خودش می کند. در داستان خسرو، شیرین و فرهاد، فرهاد نماد ایزد شهید شونده است که از جامعۀ شبانی برخاسته و موظّف است برای شیرین جوی شیر روان سازد. وقتی شیرین عشق فرهاد را می پذیرد و با جام شیر به سراغ او می رود اسب وی سقط می شود. اسب نماد نفس فردی است. یعنی شیرین در اینجا از حالت نفس فردی خارج شده وبه نفس کیهانی تبدیل می شود. خسرو نیز در نقش ایزد پیروز و جنگاور است. در داستان حیات و جهان که دختران در مردگیران بیمرغ گناباد آن را به بازی می کشند نیز همین نقشهای اسطوره ای وجود دارد.

در سپندارمذگان زمین دوباره حیات می گیرد و حیات آغاز می شود. ایزد شهید شونده از زیر زمین دارد بالا می آید. سیاوش دارد بر فراز کوه پوشنگ در پنج فرسخی هرات با دسته گیاه مرو ظاهر می شود. این جشن به خاطر همۀ این مسائل است امّا قبل از هر چیز روز زن اعلام  شده است. زیرا زن باید حیات ببخشد. ایزد بانو ایشتار از زیر زمین نفوذ می کند که در فرهنگ ما به آناهیتا تبدیل می شود و مادر آناهیتا سپندارمذ است. پس چه بهتر که این روز، روز مادر و زن اعلام شود.

 

رابطۀ عشق و فروتنی

آرمئیتی عشق، فروتنی و ایمان معنی می دهد. عین القضاة می گوید : «خلق پنداشته اند كه انعام و محبّت او با خلق از براي خلق است نه از براي خلق نيست بلكه از براي خود مي كند كه عاشق چون عطايي دهد به معشوق و با وي لطفي كند ، آن لطف نه به معشوق مي كند كه آن با عشق خود مي كند.» نیکویی اهورامزدا به مخلوقات از طریق سپندارمذ است، زمین مقدّس و تمام این نیکوییها را در نهایت فروتنی می کند چون می خواهد خودش پدیدار شود همچنانکه در حدیث قدسی گفته و اینچنین است که عشق و فروتنی یکی می شود. به قولی لغت مهربان در اصل مهروان است، کسی که روانش بالاست، یعنی تنش پایینتر از روانش می باشد، فروتن است، روانش فراز گرفته و اعلا و بزرگ است. پس کسی که فروتن است مهروان هم هست و اینچنین عشق و فروتنی یکی می شود. جالب است این دو واژه در اصل یکی و هر دو از مصادیق آرمئیتی بوده اند امّا اکنون به نظر ما خیلی فرق می کنند. می گوییم فروتنی یعنی خاکی باشیم امّا عشق آتشین است. در حالی که نجم الدّين رازي مي فرمايد: «ملايكه چون تعلّق به عالم جسماني نداشتند، محبّت در ايشان به كمال نرسيد. عشق خاصيّت خاك است كه آدم را از آن آفريده اند.»

بنابر این در این روز به زمین تمسّک می جوییم.  به دامان مادر پناه می بریم تا بتوانیم یک جوانۀ سبز در دلمان بکاریم. محبّت ریشه اش حبّ است، دانه. دانه ای که بتواند سبز شود، رویش کند، قشر عادت را پاره کند و به سدرة المنتهی برسد. سپندارمذ باید این لیاقت را تفویض کند.

 

رابطۀ عشق و خرد

جالب است که در لغت پهلوی و اوستایی خرد کامل به عشق می رسد. نهایت خرد عشق است. خدابانوی خرد هم زن است. عشق خرد جزء را زائل می کند و انسان را به خرد کلّ می پیوندد. این خرد خام به میخانه بر/  تا می لعل آوردش خون به جوش (حافظ)، آزمودم عقل دور اندیش را/ بعد از این دیوانه سازم خویش را (مولانا). عقل دوراندیش با ترسها و نگرانیها و در رؤیای فرداها بودن به پیش می رود. در حالی که خرد کلّ از اکنون پشت پرده را می بیند. در بندهش با اصطلاحات پیش دانشی و پس دانشی تعبیر شده که پیش دانشی اهورایی و پس دانشی اهریمنی می باشد.

 

گیاه سپندارمذ

هر کدام از امشاسپندان یک گیاه مخصوص خود دارند. گیاه سپندارمذ بیدمشک است و مانند خود سپنت آرمئیتی آرامش می بخشد.

 

جشن شب اوّل اسفند

کاشانیها شب اوّل اسفند را جشن می گیرند. در الویر گرمسار هم این جشن را می گیرند و روز پس از آن را نوروز قدیمین می گویند. کی نوروز اوّل اسفند بوده نمی دانیم ولی شاید ردّ پای مهمّی باشد. در این روز هفت سین می چینند. آش مخصوصی هم دارد که آن را آش اسفندی یا آش ترش می گویند و دارای خشکبار است. بعضی جاها هم آش هفت سین می پزند که توی آن سیرابی و شش سین دیگر دارد. غذاهایی که کشمش دارد در این شب مرسوم است. کشمش پلو یا خورش نتار و کشمش آغشته به پودر دانۀ انار می خورند تا از نیش حشرات در امان باشند. انار اسفندیار را رویین تن کرد. خیلیها این شب را به اسفندیار ارتباط می دهند، می گویند اسفندیارمذ رویین تن امشب می آید. اسفندیار با اسب سیاه کشته شد. اکنون می گویند اسفندیارمذ رویین تن با اسب سفید می آید. اسب سیاه انسان را به جهان زیرین می برد و اسب سفید بازمی گرداند. می گویند اسفندیارمذ رویین تن در این شب می آید. سردر خانه باید برایش سبزه بچسبانیم.  ورودی خانه هم جو بریزیم که اسب اسفندیار بخورد. دیگی از آش اسفندی هم شب تا صبح در تنور بگذاریم. وگرنه اسب اسفندیار در تنور خانه ادرار می کند و آن سال تنور گرم نخواهد شد. دیگر از رسوم این شب این است که یک نوع حلوا سر سفره باشد. تخم مرغ معمولاَ رنگی می گذارند امّا نمی خورند و نگه می دارند چون می گویند مایه است. پنیر سبزی هم دارند. سبزی فروشیها قبل از این جشن رونق دارند و سبزیهاشان را خیلی قشنگ می چینند. خشکبار در این شب جایگاه دارد به ویژه مویز و کشمش. در آششان مویز و سیب خشکه می ریزند. سیب میوۀ ولنتاین هم هست. از آش می خورند تا در طول سال سرما نخورند و حشره هم نیششان نزند.  در کاشان، محلّات، واران، جاسپ، الویر این رسم متداول است. اعتقاد دارند همۀ زنان در روز اوّل اسفند باید خانۀ برادرشان بروند و خرجشان را برادرشان بدهد، وگرنه برادرشان بیمار می شود.

 

رقعۀ کژدم

رقعۀ کژدم هم در این روز به دیوار می چسباندند. به این صورت که دیوار سه طرف را رقعۀ کژدم می چسباندند و یک طرف را باز می گذاشتند تا حشرات خارج شوند. حتماَ در متن رقعۀ کژدم اسم فریدون بوده و گاهی نام جمشید هم می آمده مانند این متن: «به نام اورمزد، اسفندارمذ ماه و اسفندارمذ روز، بستم دم و رفت زیر و زبر از همه جز ستوران، به نام یزدان و به نام جم و افریدون.»  با رقعۀ کژدم به مداوای بیماران هم می پرداختند. یک موبد شست دست راست بیمار را می گرفته. اردیبهشت یشت را می خوانده و بعد این متن را: «کشگیر. بشگیر. برو چنان که ابر از آسمان رفت. غبار و باد از سر و چشم فلان بن فلان به نام ایزد. به نام نیک فریدون. یاجبّار، یا ستّار، یا سدرۀ امانت دار، بی غم تو کنی. در حال این غم ز دلش بردار. به حقّ خواجۀ افتحر. به حقّ نوری که در گنبد عرش تو می تابد. غبار و باد از سر و چشم فلان بن فلان برود، چنان که  آب از جوی  برود. غبار و باد از سر و چشم فلان بن فلان یرود به نام ایزد، به نام نیک فریدون گاودایه. آبله و زلزله دیده بر دیده می لرزد و جای تو در پشت خر گر است و در بیابان لوت می گردد. سر به سر دردها برو. گرم باد و سرخ باد برو. سفید باد برو. شل باد برو.  کورباد برو. پلشت باد برو. پلید باد برو. ماشوله باد برو. هفتاد و دو رنگ باد برو. بادخواران و بادزوان و زهره روان فریوان مکن. اگر از راست درآمدی از چپ برو. اگر از چپ درآمدی از راست برو. رقعۀ کژدم برای دور کردن حشرات و هر گزندی است. فریدون ضحّاک را در شهریور ماه (قبل از تاجگذاری وی که اوّل مهر بوده) در بند میکند. نمی کشد تا از تن او خرفستران نرویند. امّا شش ماه بعد ضحّاک خودبخود در بند می میرد و خرفستران به سوی خانه ها روانه می شوند. وقتی آفتاب به پنج درجۀ برج حوت می رسد معتقدند خشرات شروع به زیاد شدن می کنند و مردم رقعۀ کژدم می نویسند. روز مرگ ضحّاک را روز جشن زنان گرفته اند، چون دختران جمشید که بارورترین زنان بودند، در چنگ ضحاک گرفتار بودند.

 

ماه دختران

وقتی دختری در ماه اسفند دنیا می آید خیلی خوشحال می شوند و می گویند دختر اسفندی خوش روزی است. در کاشان کوچۀ مروا و در شهرهای اطراف هم یک محلّه در ماه اسفند به نام دختران بوده که راحت بازی کنند و اگر مردی بخواهد رد شود سرفه می کند تا دختران بدانند و قایم شوند. معتقدند اگر دختران در ماه اسفند آزاد باشند برکت زمین و روزی مردم زیاد می شود. همانطور که در هلند کودکان را به گلخانه ها می برند که بازی کنند تا گلها رشد نموده و با طراوت شوند.

 

 

 

 

واگویه های سپندارمذگان 89

سپندارمذ بانویی است که اورمزد لطفش را از طریق او به مخلوقات می رساند. سپندارمذ ایزدبانوی زمین، صورت عشق اهورامزدا و مادر تمام موجودات است که در هر صورت بشر را پذیرفته و تاکنون به او پناه داده است. مانند مادری که فرزندانش را با تمام پلشتیهاشان به دامن خود راه می دهد. پس پیش از هر چیز برای گرامیداشت این بانو که حق اغلب نیکوییهایی که به بشر رسیده به گردن اوست دور هم جمع شده ایم، سپس به افتخار مادران که در طول زمان با زمین یکی پنداشته شده اند و باید زمین را اسوۀ خود کنند و مانند او صبور و پذیرا باشند و به افتخار معانی عشق، فروتنی، آرامش که از واژۀ سپنت آرمئیتی برداشت شده است.

ایرانیان از سالیان سال پیش حتّی شاید پیش از آریائیان روزی را برای زمین جشن می گرفتند.

آیا سپندارمذگان و ولنتاین هم ربطی دارند؟ چرا زمان و مصداقشان به هم نزدیکی دارد؟

تاریخچۀ ولنتاین از نظر کلیسا: روم در قرن چهارم مسیحی شده. کلیسا می گوید در قرن سوّم در زمان امپراطور کلاودیوس که امپراطور خونخواری بوده، مدام در حال جنگ بوده و سربازان زیادی نیاز داشته   و بر این عقیده بوده که وقتی سرباز ازدواج می کند دل به جنگ نمی دهد و می خواهد هر چه زودتر پیش خانواده اش برگردد، پس ازدواج را برای سربازان قدغن می کند. کشیشی به نام ولنتاین که رومی بوده و مسیحی شده وقتی می دیده سربازی واقعاَ عاشق است علیرغم فرمان امپراطور او را به عقد معشوقش در می آورده، کم کم قضیه لو رفته و کلاودیوس حکم دستگیری و اعدام او را می دهد. در مهلتی که در زندان انتظار فرا رسیدن روز اعدامش را می کشیده، تمام خانوادۀ زندانبان را مسیحی نموده و دختر کور او را شفا می دهد و بعد خود عاشق آن دختر می شود و روز اعدامش یادداشتی برای دختر می نویسد و امضاء می کند از طرف ولنتاین تو. روز اعدام او 14 فوریه از طرف کلیسا روز جشن ولنتاین اعلام می شود. البتّه اختلاف روایت در این داستان زیاد است. بعضیها گفته اند این کشیش صرع داشته و به کودکان مصروع کمک زیادی می کرده است و وقتی در زندان بوده این بچّه ها از جرزهای زندان یادداشتهای زیادی برای او می فرستاده و امضاء می کرده اند از طرف ولنتاین تو. چون کشیش هم با این امضاء کمکها را به آنان می رسانده است. حتی از مقبرۀ ولنتاین در سه شهر یاد می شود که هر سه را به نام شهر عشق می شناسند: روم ایتالیا، گلاسکو اسکاتلند و دوبلین ایرلند.

کلیسا برای این که مشکل را حلّ کند گفته است بقایای ولنتاین را سه قسمت کرده اند که هر سه شهر متبرّک شود. خود واژۀ ولنتاین به گفتۀ نورمنها در اصل گالانتین است به معنی عاشق زنان. آنان «گ» را «و» تلفّظ می کنند و به فرانسه هم گالانت یعنی عاشق و شجاع. 14 و 15 فوریه از زمانهای بسیار قدیم جشن عشق و جفتخواهی در روم بر پا بوده و ربطی به مسیحیت ندارد و کاملاَ هم مستند است.

اگر این افتخار برای مسیحیت بود که یک کشیش در روم غیر مسیحی این حرکت را بکند و این معجزات را داشته باشد خیلی سریع این جشن پذیرفته می شد، ولی سیر بسیار بطئیی داشته و تا یک قرن اخیر سر و صدایی در جهان نداشته و همین پذیرفته شدن بطئی آن می رساند که نباید ریشۀ مسیحی محکمی داشته باشد.

14 فوریه به افتخار خدابانو ژونو خدابانوی زمین که معادل سپندارمذ ماست برپا می شد. به این صورت که اسم تمام دختران مجرّد شهر را در صندوق یا کوزه ای می انداختند و پسران مجرّد جمع شده هر یک اسمی از کوزه در می آوردند و نامی که از کوزه در می آمده ولنتاین وی یوده. مجبور بودند آن روز را تا پایان روز با هم به سر برند  و هدایایی را ردّ  و بدل کنند. اگر اعتراضی نداشتند تا یک سال این دوستی را تمدید می کردند و گاهی هم منجر به ازدواج می شده. این جشن بسیار باستانی بوده که روم با تهاجمهای نظامیش کم کم تهاجم فرهنگی هم کرده و این جشن را به کشورهایی از قبیل فرانسه و انگلیس و ایتالیا هم منتقل کرده که به صورتهایی دیگر با کمی تغییرات اجرا می شده.

روز 15 فوریه جشن دیگری به نام لوپرکالیا به افتخار لوپا  ماده گرگی که روموس و رومولوس را شیر داده برگزار می شده است. غاری هست که اخیراَ کشفیاتی در آن صورت گرفته و به عقیدۀ خودشان مؤیّّد این است که همان غار لوپاست. در آنجا تجمّع می کردند و دو بز و یک سگ می کشتند.  بز به نماد باروری و سگ به نماد تزکیه. چون اصلاَ فوریه به معنی پاکسازی و تزکیه است. وقتی بوده که باید انبارها از آذوقۀ قبلی پاک و برای ذخیرۀ آذوقۀ جدید آماده می شده.  برای این که روح شهر هم تزکیه شود سگ قر بانی می کردند. دو بز را هم برای تقویت باروری قربانی می کردند. کاهنان لوپا که لوپرکوس نام داشتند از پوست بز تسمه هایی برای خود در می آوردند و بقیّۀ آن را به بر می کردند و تنها لباسشان همان بوده. بعد چاقو را با پنبۀ آغشته به شیر از خون پاک می کردند  و با آن خون به پیشانیشان علامت می زدند و در حالی که لبخند به لب داشتند میان جمعیتی که در خیابانها تجمّع کرده بودند می دویدند و هر که را می دیدند یک ضربه به دستش می زدند و این ضربه را شگون می دانستند.  معتقد بودند که باعث می شود بارور شوند. عقیمی و درد زایمان را از میان زنان برمی دارد  و شانس ازدواج را زیاد می کند. تمام زنان متشخّص شهر صف می کشیدند و کف دستشان را مثل بچّه مدرسه ایها جلو می آوردند که حتماَ از این ضربت برخوردار شوند. به این تسمه ها فوروآ می گفتند  که فوریه از این ریشه است.

شکسپیر هم نمایش ژولیوس سزارش را با جشن لوپرکالیا شروع می کند. به مارک آنتونی سفارش می کند که همسرت را از یاد نبری و حتماَ با تسمه بزنی  و به همسرش هم سفارش می کند حتماَ روبروی مارک آنتونی بایست که در میان جمعیت گم نشوی. لوپرکالیا تا قرن اوّل قبل از میلاد مسیح که زمان ژولیوس سزار بود رونق زیادی داشته و تراز اوّلیها در آن شرکت می کردند و خودشان کاهن لوپا می شدند که متشخّصترینشان همین مارک آنتونی بوده. با ظهور مسیحیّت کمرنگ شده است. دیگر طبقۀ اوّل جامعه در آن شرکت نکرده اند و به میان افواه کشیده شده است. خیلی از کشیشها بخصوص کشیش گلاسیوس سعی کرده این رسم را از بین ببرد. آن را مسخره کرده. برای سناتورها نامه می نوشته که اگر شما سودمندیی می بینید که خودتان را عریان کنید و مانند دیوانگان میان مردم بدوید خوب رسم پدرانتان را ادامه دهید، امّا گمان نکنم فایده ای داشته باشد که خودتان را مورد استهزاء قرار دهید. بعدها دیده می تواند مردم متشخّص را منع کند امّا نمی تواند از میان عموم مردم آن را بردارد. پس فکر کرده رنگ و بوی مسیحی به آن بدهد و سنت ولنتاین راجستجو کرده یا از خودش ساخته و این جشن را به او منسوب کرده است به عنوان روز ولنتاین. به جز معدودی از مردم روم و چند کشور دیگر از آن یاد نمی کردند تا این که این اواخر صنعت چاپ کارتهای ولنتاین را شایع کرد و در واقع کارتهای ولنتاین این جشن را فراگیر و جهانی نمود.

نمادهای ولنتاین:

شکلات: فنیل اتیل آمین دارد و باعث احساسی شبیه سرخوشی عشق می شود.

کیوپید: پسری که تیر و کمان دستش است و یک قلب را نشانه گرفته. او کیوپید پسر ونوس است. معمولاَ به یک نفر تیر می زند و به طرف مقابل نمی زند. ونوس نفرین کرده همۀ عشقها ناکام باشد، چون خودش به عشقش نرسیده است. کیوپید در اصل یک جوان خوش تیپ است. امّا چون برای ولنتاین دنبال جذب مخاطبان نوجوان و بچّه سال هستند، کیوپید هم به صورت یک پسر بچّۀ تپل در آمده است.

پرندگان: موساکوتقی پرندۀ ونوس است. به طور کلّی راستۀ کبوتران را به عنوان نماد عشق می شناختند. امّا امروزه بیشتر مرغ عشق نماد عشق است. رفتار این پرنده ها مثل عاشقهای جوان است. دایم به هم ور می روند و دوست دارند زوج زوج با هم تنها باشند.

 

امّا چرا ولنتاین با سپندارمذگان ما همزمانی دارد؟ چرا روز زمین ما در این برهه از طبیعت انتخاب شده به چه دلیل است؟ جشن باروری چرا باید این موقع باشد؟ اوّلین جوانه ها را در این هنگام داریم. در بعضی جاها مثل کاشان رسم است دختران در این موسم دنبال پونه می گردند که سر سفره بیاورند و یا علفهایی مثل کلیس به دم در می چسبانند که به قول خودشان اسب اسفندیار بخورد. فوریه ماه پاکسازی است. ما هم خانه تکانی را در این موقع داریم. این خانه تکانی و پاکسازی در اندیشۀ انسان باستان خیلی اهمیت داشته. قبل از نشاندن یک نطفۀ بارور حتماَ باید پاکسازی صورت بگیرد. برای همین جشن باروری همزمان با خانه تکانی مطرح است. دیگر این که زمان جفتجویی خیلی از حیوانات 10 روز آخر بهمن و 10 روز اوّل اسفند است. در فرهنگ عامّه داستانها و باورهای جالبی پیرامون این موضوع داریم. گربه ها اگر در چلّه کوچکه جفتگیری کنند سال پرشگونی در پیش داریم، ولی اگر به اوایل اسفند بکشد نشانۀ خوبی نیست. گربه ها در این زمان صدایشان عوض می شود. گربه های نر با فریاد صدا می زنند نرگس نرگس و گربه های ماده هم داد می زنند نوروز نوروز. زمان جفتجویی شتران نیز همین موقع است. 10 روز اوّل اسفند را چلّۀ شتر می گویند. داستان از این قرار است که می گویند در زمان حضرت موسی پیرزنی به نزد او می آید و می گوید چلّه تمام شد و شتران من آبستن نشدند. حضرت موسی به خاطر او از خدا می خواهد که ده روز دیگر هوا را سرد کند. از قرون وسطی روز جفتجویی موساکوتقی و خیلی از پرندگان دیگر را 14 فوریه می دانستند. موساکوتقی پرندۀ ونوس است. ما هم او را مقدّس می دانیم. در داستان نوح با برگ زیتونی در منقار خبر رسیدن به خشکی را برای نوح می آورد. در خرافات غربی قلب او را مهرداروی عشق می دانند. لانه سازی پرنده ها نیز از این زمان شروع می شود که تا بهار لانه هاشان را ساخته باشند و در آن تخم گذاری کنند.  پس این همزمانی به حکم طبیعت بوده و بشر قدیم خیلی از ما در رفتار طبیعت دقیقتر بوده است.

امّا ایران و روم در گذشته  های دور ریشۀ مشترک هم داشته اند و جالب است که می بینیم ما رسوم مشابه هم داریم.  اوّّل این که در لوپرکالیا برای پاکسازی شهر سگ قربانی می کردند. در کرج روز بیستم بهمن جوانان دنبال یک سگ می گذارند و آن را از شهر خارج می نمایند، می گویند برای این که سرما را برانیم. امّا به طور کلّی می شود گفت برای پاکسازی. شلّاقی که می زنند  مثل لالشیش ماست. در تیرگان با ترکۀ شمشاد شلّاق درست می کنند. یک نفر که صورتش را سیاه می کند و هیچ چیز نمی گوید یا فقط صداهای مغشوش از حلقومش در می آورد یکی یک ترکه به همه می زند . این ضربه را در باروری درخت، حیوانات و انسان مؤثر می دانند و آن ترکه را برای برکت و شگون نگه می دارند. دیگر این که یکی از نمادهای سپندارمذگان ما سیب است که حتماَ در آش اسپندی هم برگۀ سیب می ریزند و به انواع و انحاء دیگر نیز نقش دارد. یکی از نمادهای اصلی ولنتاین هم سیب است.

جشن سپندارمذگان را معمولا کاشانیها در شب اوّل اسفند می گیرند. دم در را سبزه می چسباند و می گویند برای اسفندیارمذ رویین تن که با اسب سفید می آید. جالب است که اسفندیار با اسب سیاه مرده و با اسب سفید می آید. توی حیاط را هم جو می ریزند. در تنور هم شب تا صبح آش اسبندی با انواع خشکبار می گذارند که اگر اسب اسفندیار تا آنجا آمد آش بخورد و توی تنور ادرار نکند که تمام سال سرد بماند. قرینۀ آن را در مهرگان داریم  که زردشتیان با ریشه ها غذایی به نام دون درست می کنند و روی پشت بام می گذارند که اسب مهرایزد بیاید بخورد. چون ریشه ها انرژی مغناطیسی دارند انرژی فتونی خورشید را جذب می کنند و آش که پر از خشکبار و سرشار از انرژی فتونی است انرژی مغناطیسی خورشید را می تواند بالا بکشد.

در کاشان کوچه ای است به نام کوچۀ ماروا که دختران در تمام ماه اسفند می توانند بدون حجاب در آن بازی کنند و اگر مردی بخواهد از آن ردّ شود سرفه می کند تا دختران متوجّه شوند و بتوانند پناه بگیرند و معتقدند این بازی آزادانۀ دختران باعث می شود زمین سبزتر و بارورتر شود. دقیقاَ کاری که در هلند می کنند و کودکان را به گلخانه ها می برند که بازی کنند وگلها باطراوت تر شوند. اسفند ماه دختران و  دختر اسفندی خوش روزی است.

اگر دختران پونه پیدا نکنند پدر و مادر می گویند امسال اهمن و بهمن خیلی جور کردند و پودینه ها سر در نیاوردند. امّا اسفندیارمذ می آید و حسابشان را می رسد. مردم می گویند پشت بهمن اسفندیار است. در شاهنامه بهمن پسر اسفندیار است. مردم بهمن را بد و اسفندیار را نیک می دانند. کاری ندارند که تقویم را جلو می روند و افسانه را به عقب برمی گردند. می گویند پشت بهمن اسفندیار است تا با یادآوری زمانهای باستانیتر به خودشان دلخوشی دهند. روی همین اصل می گویند شاهنامه آخرش خوش است. مگر ما گذشتگان را اعقاب و آیندگان را اخلاف نمی گوییم؟ هر دو یعنی پشت. پس انسان خودش را مبدأ می داند و هر دو طرف برایش پشت است. آخر جایی است که از همه دورتر باشد. آخر کتاب شاهنامه حملۀ اعراب است و اصلاَ خوش نیست. امّا آن هم گذشته است و گذشته تر از آن دورۀ اسطوره ای شاهنامه است که در ابتدای آن است. خیلی قدیمتر و از ما دورتر است. پس آخرتر است.

هر روزی از ایران زمین گلی دارد. گل سپندارمذ روز، بیدمشک است. به گل بیدمشک در خراسان پیش پیشی می گویند. شاید چون شکل دم گربه است و شاید چون زودتر از بقیۀ گلها می آید.

امّا در روز سپندارمذگان سابق بر اینها جشن مردگیران را داشتیم. به این صورت بوده که آقایان خانمها را بر تخت شاهی می نشاندند . خانمها از تمام کارهای خدماتی معاف بودند و هر آرزویی داشتند می بایست آقایان آن را برآورده کنند. اکنون هم در کاشان می گویند بهتر است در این روز خانمها به خانۀ برادرشان بروند و نان برادزشان را بخورند. اگر خودشان کار کنند برادرشان مریض می شود.

تا این اواخر مردگیران در چند جای ایران به یادگار مانده و هنوز هم از 15 تا 25 اسفند در آبسرد دماوند جاری است.

ارامنه مردگیران را به این صورت می گیرند که دختران گل به نخ می کشند. بزرگترین رشتۀ گل را شکل صلیب در می آورند و به کلیسا تقدیم می کنند.و سایر رشته ها را به گردن و موی و جوانب خودشان آویزان می کنند. در شاهنامۀ فردوسی عین این را در داستان بهرام گور و چهار خواهران می خوانیم که مردان آن سوی آتش هستند و دختران یک رشته گل بزرگ به آسیاب آویخته و خود را نیز با گل آراسته اند و دور هم چنگ می زنند و می خوانند.

 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش