neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

به نام خداوند جان و خرد

زبور عشق از نواي حافظ

 

مولّف: الهۀ معروضی

مؤسسۀ ایرانشناسی نیستان کمشده، انجمن دوستداران حافظ مشهد

رایانامه: آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

 

چکیدۀ مقاله:

در این مقاله تلاش بر این بوده جستجوی جامع و مجملی درباره عشق داشته باشیم. حوزۀ تحقیق از یک سو فرهنگنامه ها و مئاخذ عرفانی و سخنان منثور عرفایی همچون احمد غزالی، رشید الدین میبدی، خواجه عبدالله انصاری، حسین منصور حلاج، عین القضات همدانی، ابوالحسن خرقانی، نجم الدین رازی، ابوسعید ابوالخیر، بایزید بسطامی، رابعه عدویه، شهاب الدین احمد سمعانی، سری، شیخ ابوعلی دقاق، علی ابن محمد دیلمی، ابوالعباس بن عطا، مولوی و.... است که معنی لغوی، ریشه واژه عشق، سابقه کاربرد و تعریف و طبقه بندیهای عشق از آنها استخراج شده و از سوی دیگر دیوان اشعار حافظ که بیش از 300 بیت از ابیات آن مشتمل بر واژه عشق و عاشق و معشوق است و تک تک این ابیات با ویژگیهای عشق مطابقت داده شده تا ببینیم چه میزان ویژگیهای عشق عرفانی و چه میزان غیر آن را بر می تاباند. بحثهای مطروحه در این مقاله که همه آنها با ذکر ابیات شاهد از دیوان حافظ می آیند عبارتند از: رابطه هوی و محبت و عشق، مراتب عشق، انواع عشق ، اسطوره عشق ازلی، سفر و غربت عشق، فراق کفاره عشق، عشق و فنا، عشق و نفی خودبینی، غیرت عشق، ملامت عشق، قطع صحبت اغیار، رابطه عشق و حسن، عشق و جمیع کمالات، عشق بنیاد هستی، وصف ناپذیری عشق، خاموشی و خروش عشق، عشق بی واسطه، درد و بلای عشق، عشق و عقل، غلو عاشق، مستی عشق و تطهیر عشق.

کلید واژه ها: عشق، حافظ، عرفان، طریقت

 

 

هم او آفتاب و هم او فلك،

هم او آسمان و هم او زمين

هم او عاشق و هم او معشوق و هم او عشق

 

ديوان حافظ با اين بيت آغاز مي شود :

الا يا ايّها السّاقي ادر كأساً و ناولها

كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها

و بيت پاياني آن چنين است :

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم

با ما منشين اگر نه بد نام شوي

شايد بتوان اين ديوان را شرحي بر مشكلات عشق دانست. 313 بيت از اين ديوان (نسخۀ غنی- قزوینی) مشتمل بر واژگان عشق،  عاشق و معشوق است . لغت عشق براي همگان آشناست . ليكن طيفي متنوّع از احساس ، خيال و ادراكات را بر مي انگيزاند و هر كسي به وجهي با آن برخورد مي كند و از ظنّ  خود اين واژه مقدّس را ردّ يا تأييد مي نمايد و خويشتن را رهرو آن پنداشته يا از آن مبرّا مي داند، تا كه قبول افتد و که در نظر آيد .

در اين پژوهش ابتدا به سراغ لغتنامه ها و دايرةالمعارفها رفته ريشۀ واژۀ عشق ، معنا و تعاريف آن و طبقه بنديهايي كه براي آن قائلند و از جمله ارتباط عشق با محبّت را ذكر مي كنيم . سپس به تعاريف عشق از نظر طبيعي دانان پرداخته سابقۀ عشق در ادبيّات منظوم فارسي را بررسي مي كنيم . آنگاه به مقصود اصلي يعني وجه عرفاني عشق روي آورده براي تيمّن آياتي از قرآن كه در آنها ريشه حبّ به كار رفته ، دو آيه اي كه اسطورۀ عشق از آنها منشأ گرفته و آن احاديث قدسي ، نبوي و علوِي  كه واژۀ عشق را در خود دارند بازگو مي نماييم . سپس ويژگيهاي عشق را از ميان كلام عرفا از رابعۀ عدويّه تا عرفاي عصر حاضر استخراج و به اجمال بيان مي كنيم. آنگاه به سراغ ديوان خواجۀ شيراز رفته ابيات مشتمل بر واژه هاي عشق و عاشق و معشوق را استخراج نموده و آنها را با ويژگيهاي مذكور دربارۀ عشق مطابقت مي دهيم .

بحثهاي مطروحه در اين مقاله كه همۀ آنها با ذكر ابيات شاهد از ديوان حافظ مي آيند عبارتند از : 1 ) رابطۀ هوي و محبّت و عشق و انتساب آنها به تن و دل و جان .   2 ) مراتب عشق .   3 ) انواع عشق و رابطۀ آنها با يكديگر .    4 ) اسطورۀ عشق ازلي .   5 ) سفر و غربت عشق .   6 ) فراق كفارۀ عشق .   7 ) عشق و فنا .     8 ) عشق و نفي خود بيني .      9 ) غيرت عشق .    10 ) ملامت عشق .      11 ) قطع صحبت اغيار .    12 ) رابطۀ عشق و حسن .    13 ) عشق و جميع كمالات.     14)عشق و بنياد هستي .      15 ) وصف ناپذيري عشق.    16 ) خاموشي و خروش عشق .    17 ) عشق بي واسطه .    18 ) بلاي عشق .     19 ) درد عشق .     20) عشق و عقل .    21 ) غلوّ عاشق .    22)عشق و منازل سلوک.

 

نكاتي دربارۀ پژوهش :

1)     همۀ ابياتي كه مشتمل بر واژه هاي عشق و عاشق و معشوق مي باشند ، از ديوان حافظ نسخه غني – قزويني استخراج شده اند ، بجز موارد استثنا که مأخذشان ذکر شده.

2)     از هر بيتي تنها يك بار به عنوان شاهد استفاده شده است و براي هر ويژگي تمام مثالهاي موجود نيامده است . مگر بر حسب ضرورت بيتي تكرار شده باشد كه در اين صورت قيد شده .

 

معنی لغت عشق:

واژۀ عشق را مأخوذ از عشقه مي دانند و آن نباتي است كه آنرا لبلاب گويند ، چون بر درختي بپيچد ، آن را خشك كند . همين حالت عشق است ، بر هر دلي كه طاري شود ، صاحبش را خشك و زرد كند . دهخدا معني لغت عشق را بحدّ افراط دوست داشتن ( فرهنگ فارسي معين ) ، بسيار دوست داشتن چيزي ( غياث الّلغات ) افراط در حبّ از روي عفاف و يا فسق ، ( اقرب الموارد ) و بسياري محبّت ( تاج المصادر بيهقي ) آورده است . نيز مي گويد : عشق آخرين پايه محبّت است و فرط محبّت را عشق گويند .

دهخدا مي گويد : مراتب عشق را پنج درجه نوشته اند ، اوّل فقدان دل كه « من ليس بمفقود القلب ليس بعاشق » . دوم تأسّف ، عاشق در اين مقام بي معشوق خویش هر دم متأسّف بود. سوّم وجد ، چهارم بي صبري چنانكه گويند : الصّبر عندك مذموم عواقبه ، والصّبر في سائر الاشياء محمود . پنجم صبابت، عاشق درين مقام مدهوش بود و از غلبۀ عشق بي هوش .

 

عشق از نظر طبيعي دانان :

محمّد بن زكرياي رازي (متوفّی 320 قمري) عشق را نكوهش كرده آن را افراط در هواي نفس و تسليم شدن به آن مي داند.

ابن سينا ( متوفّی 427 قمري ) عشق را به دو نوع طبيعي و اختياري تقسيم مي كند . در عشق طبيعي شخص به نفع يا ضرر خود استشعار ندارد . در عشق اختياري نوعي محاسبه بين سود و زيان وجود دارد . امّا در اين ميان استثنائي تحت عنوان عشق ظرفاء نيز قائل است كه در آن نفس حيواني انسان تحت تأثير نفس ناطقه قوّه شهواني را ( تصعيد داده ) در راستاي تشبّه به علّت اولي اعمال مي كند .

جرجاني ( قرن پنجم ) در ذخيرۀ خوارزمشاهي عشق را بدين گونه تعريف مي كند : عشق بيماري است كه مردم آن را خود به خويشتن كشد و چون محكم باشد بيماري باشد با وسواس مانند ماليخوليا و خود كشيدن آن به خويشتن ، چنان باشد كه مردم انديشه همه اندر خوبي و پسنديدگي صورت بندد و اميد وصل او اندر دل خويشتن محكم كند و قوّت شهواني او را بر آن مدد مي دهد تا محكم گردد .

خواجه نصير الدّين طوسي ( قرن ششم و هفتم ) عشق را دو گونه مي داند : عشق مجازي را شيفتگي به جسم و عشق حقيقي را شيفتگي به روح تعريف مي كند.

 

سابقۀ عشق در ادبيّات منظوم فارسي :

شهيد بلخي (وفات 352 ق.) اوّلين شاعر پارسي زباني است كه واژۀ عشق را با اين بيت وارد ادبيّات منظوم ايران نمود :

عشق او عنكبوت را ماند

بتنیده است تفنه گرد دلم

رودكي به واژۀ عشق توجه زيادي داشته و در 11 بيت از ابيات بجا مانده از او اين واژه بكار رفته است از جمله اين دو بيت:

دل من ارزني عشق تو كوهي

چه سايي زير كوهي ارزني را

ببخشا اي پسر بر من ببخشا

مكش در عشق خيره چون مني را

در شاهنامۀ فردوسي اين واژه پنج بار بكار رفته است كه دو مورد آن مربوط به داستان زال و رودابه مي باشد از جمله :

دل زال يك باره ديوانه گشت

خرد دور شد عشق فرزانه گشت

فخر الدّين اسعد گرگاني اوّلين هوسنامۀ منظوم را تحت عنوان ويس و رامين سروده است .

حكيم سنائي عشق را وارد اشعار عرفاني نموده است . مثلاً در اين بيت مي بينيم كه عاشق را با رهرو عرفان يكي مي داند :

گواه عاشق آن باشد كه سردش بيني از دوزخ

دليل رهرو آن باشد كه خشكش يابي از دريا

عطّار عشق را  به عنوان يكي از منازل سلوك تعريف كرده ، مولانا عشق عرفاني را به اوج رسانده و پس از ايشان حافظ عشق را در سراسر ديوانش شرح كرده است .

 

سابقۀ عشق در منابع عرفاني :

در قرآن سه آيه هست كه همۀ عارفان در اظهار و اثبات حبّ الهي به آنها استناد كرده اند :

يحبّهم و يحبّونه = خدا آنان را دوست دارد و آنان نيز خدا را دوست دارند .

قل ان كنتم تحبّون الله فاتّبعونی يحببكم الله = بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروي كنيد تا خدا نيز شما را دوست داشته باشد .

يحبّونهم كحبّ الله و الّذين  آمنوا اشدّ حبّاً لله = آنان را همچون خدا دوست مي دارند ( حال آنكه ) كساني كه ايمان آورده اند خدا را دوست تر دارند.

خود واژۀ عشق به هيچ وجه در قرآن بكار نرفته است . امّا اسطورۀ عشق از دو آيۀ قرآن منشأ گرفته : انّا عرضنا الامانة علي السّموات و الارض و الجبال فأبين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انّ كان ظلوماً جهولاً : ما بار امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم ، باز نشستند و از برداشتن آن خود داري كردند و سر باز زدند و آدمي برداشت آن را به گردن گرفت. راستي را كه آدمي ستمكاره و نادان است.

و اذ اخذ ربّك من بني آدم من ظهورهم ذریّتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربّكم قالوا بلي شهدنا ان تقولوا يوم القيامة انّا كنّا عن هذا غافلين : خداي تو از پشتهاي فرزندان آدم فرزندان ايشان را بر گرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه نه من پروردگار شمايم ؟ آنان پاسخ دادند : آري تويي خداوند ما ، گواه بوديم بر آن تا روز قيامت نگوييد كه ما از اين شهادت بي خبر بوديم.

در رسالۀ قشيريه نويسندۀ آن خواجه قشيري نيشابوري ( متوفّي 465 ) از قول ابو علي دقّاق چنين بيان مي كند كه عشق از افراط در محبّت حاصل شود و نسبت افراط به خدا ناممكن است . پس وصف خداي به عشق محال بود و آنچه خداي بدان نرسد بنده را رسيدن بدان چگونه بود ، و چون چنين بود نه محبّت خداي را به بنده و نه محبت بنده را به خداي عشق نتوان ناميد.

بنا به اين نظر چون خدا از افراط منزّه است ، در كتاب وي سخني از عشق در ميان نيست .

 

عشق در احاديث قدسي :

اهل معرفت عشق را ناشي از تجلّی  معشوق ازلي مي دانند ، به استناد اين حديث : كنت کنزاً مخفياً ، فاحببت ان اعرف فخلقت النّاس لكي اعرف:  من گنجي پنهان بودم و دوست داشتم شناخته شوم ، پس مردم را آفريدم تا خود شناخته شوم .

و يكي شدن با معشوق ازلي را نيز ميسّر مي دانند به استناد اين حديث : من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته ديته و انا ديته: هر كس طالب من شد مرا يافت و آنگاه مرا شناخت و آنگاه عاشق من شد و آنگاه من بدو عشق ورزيدم ، پس او را كشتم و ديۀ او بر من واجب شد و من خود ديۀ او هستم . البتّه اين حديث نيز صورت موجزتری دارد كه فاقد كلمۀ عشق است : من احبّني قتلته و من قتلته فانا ديته  (فهرست احاديث مثنوي – فروزانفر به نقل از المنهج القوي)

 

عشق در احاديث نبوي :

دو حديث در كنزالاعمال به پيامبر اكرم (ص) نسبت داده شده كه در آنها واژۀ عشق به كار رفته است : من عشق و عفّ و مات شهيدااً: هر كس عاشق شود و عفّت ورزد و بدين حال بميرد ، او شهيد مرده است . اين گفته از قول ابن داود عارف قرن سوّم نيز بيان شده است .

و نيز پيامبر فرمود: بهتران امّتم كسانيند كه چون بخشي از بلا به آنان روي آورد عفّت ورزند. عرض شد كدام بلا؟ فرمود: عشق.

 

عشق در احاديث علوي :

از قول امير المؤمنين علي ( ع ) نقل شده الفراق كفّارةالعشق: فراق كفّاره عشق است.

 

طبقه بندي عشق از نظر عرفا :

خواجه عبدالله انصاري (قرن پنجم) عشق را سه نوع مي داند : عشق علّتي كه بيماري است ، خلقتي كه طبيعي و غريزي است ، و حقيقي كه عشق الهي و عرفاني است .

رشيد الدّین ميبدي (قرن ششم) در بحث دوستي سه منزل مطرح مي كند : « دوستي سه منزل است ، هوي صفت تن ، محبّت صفت دل، عشق صفت جان . هوي به نفس قائم ، محبّت به دل قائم ، عشق به جان قائم . نفس از هوي خالي نه ، و دل از محبّت خالي نه ، و جان از عشق خالي نه.»

شيخ اشراق سهروردي (قرن ششم و هفتم) نيز براي عشق سه گونۀ حيواني، نفساني و حقيقي قائل است.

شيخ شطّاح روزبهان بقلي ( قرن هفتم ) انواع عشق را در پنج طبقه گرد مي آورد :

1)     عشق بهيمي كه شهوت راني و ميل ناپايدار نفساني است و از آن اراذل است .

2)     عشق طبيعي كه علاقۀ طبيعي و غريزي به جنس مخالف مي باشد و از آن عامّۀ مردم است .

3)     عشق روحاني كه عشق انسان به كمال و كاملان است و از آن خواصّ مي باشد .

4)     عشق عقلي كه سير عقل در عوالم ملكوت است و مقام اهل معرفت مي باشد .

5)     عشق الهي كه مرتبۀ نهايي منازل سالكان است و مقام اهل توحيد مي باشد .

شاه نعمت الله ولي ( معاصر حافظ ) انواع عشق را در سه دسته گرد مي آورد :

1)     عشق طبيعي كه عاشق معشوق را براي خود مي خواهد .

2)     عشق روحاني كه عاشق معشوق را هم براي خود و هم براي معشوق مي خواهد .

3)     عشق الهي كه عاشق معشوق را نه براي خود كه تنها براي معشوق مي خواهد .

افلاطون نيز به عشق مجازي و حقيقي قائل است و در اين مورد مي گويد : روح انسان در عالم مجرّدات قبل از ورود به دنيا، حقيقت زيبايي و حسن مطلق يعني خير را بدون پرده و حجاب ديده است . پس در اين دنيا چون حسن ظاهري و نسبي و مجازي را مي بيند از آن زيبايي مطلق كه سابقا" درك نموده، ياد مي كند، غم هجران به او دست مي دهد و هواي عشق او را بر مي دارد، فريفتۀ جهان مي شود و مانند مرغي كه در قفس است مي خواهد به سوي او پرواز كند .

عواطف و عوالم محبّت همه همان شوق لقاي حقّ است ، امّا عشق جسماني مانند حسن صوري مجازي است و عشق حقيقي سودائي است كه به سر حكيم مي زند ، و همچنان كه عشق مجازي سبب خروج جسم از عقيمي و مولّد فرزند و بقاي نوع است، عشق حقيقي هم روح و عقل را از عقيمي رهايي داده مايۀ ادراك اشراقي و دريافتن زندگي جاوداني يعني نيل به معرفت جمال حقيقت و خير مطلق و حيات روحاني است و انسان به كمال علم وقتي مي رسد كه به حقّ واصل و به مشاهدۀ جمال او نائل شود و اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول حاصل گردد .

ديگر ذيل واژۀ عشق در لغتنامۀ دهخدا مي خوانيم : اساس و بنياد هستي بر عشق نهاده شده و جنب و جوشي كه سراسر وجود را فرا گرفته به همين مناسبت است . پس كمال واقعي را در عشق بايد جستجو كرد. (فرهنگ فارسي – معين) جمعيّت كمالات را گويند كه در يك ذات باشد و اين جز حقّ را نبود ( آنندراج ) تعريف آن نزد اهل سلوك آن است كه آنچه ترا از متاع دنيا سودمند باشد ببخشائي به ديگران و آنچه از ديگران بر تو رسد و زيان آور باشد به بردباري بپذيري و تحمّل  آن كني و عشق آخرين پايۀ محبّت است و فرط محبّت را عشق گويند و گويند عشق آتشي است كه در دل آدمي افروخته مي شود و بر اثر افروختگي آن آنچه جز دوست است سوخته گردد . و نيز گفته اند كه عشق دريايي است پر از درد و رنج . ديگري گويد عشق سوزش و كشته شدن است ، امّا بعد از شهادت با لطف ايزدي عاشق را زندگاني جاويدان نصيب گردد به طريقي كه فنا و نيستي را در پيرامون  او ره نباشد و هم گفته اند عشق جنوني الهي است كه بنيان خود را ويران سازد و نيز گفته اند ثبات و استواري دل با معشوق باشد بلاواسطه .

عشق ذاتيست صرف و خالص كه تحت اسم و رسمي و لغت و وصفي داخل نشود و در آغاز پيدايش عاشق را به وادي فناي محض كشاند به نحوي كه نام و نشان و وصفي از او باقي نگذارد و ذات او را محو كند و در پايان امر نه عاشقي و نه معشوقي در كار باشد ، و آنجاست كه عشق به هر دو صورت جلوه گر گردد و به هر دو وصف متّصف شود ، زماني به صورت عاشق و زماني به صورت معشوق در آيد .

عاشق آنرا گويند كه اثر عقل در او نباشد و خبر از سر و پا ندارد و خواب خود بر خود حرام گرداند . زبان به ذكر و دل به فكر و جان به مشاهدۀ او مشغول دارد . ( از كشّاف اصطلاحات الفنون ) . عشق چون  به كمال خود رسد قوا را ساقط گرداند و حواسّ را از كار بيندازد و طبع را از غذا باز دارد و ميان محبّ و خلق ملال افكند و از صحبت غير دوست ملول شود يا بيمار گردد و يا ديوانه شود ، و يا هلاك گردد ….. و گويند عشق آتشي است كه در قلب واقع شود و محبوب را بسوزد ، عشق درياي بلاست و جنون الهي است و قيام قلب است با معشوق بلاواسطه .

عشق مهمترين ركن طريقت است كه آخرين مرتبت آن عشق پاك است و اين مقام را تنها انسان كامل كه مراتب ترقّي و كمال را پيموده است درك مي كند و شكّی نيست كه محبّت و عشق و علاقه پايه و اساس زندگي و بقاء موجوديّت عالم است زيرا تمام حركات و سكنات و جوش و خروش جهانيان بر اساس محبّت و علاقه و عشق است و بس . عرفا گويند حتّي وجود افلاك و حركات آنها بواسطۀ عشق و محبّت است . و گويند سلطان عشق خواست كه خيمه به صحرا زند ، در خزائن بگشود گنج بر عالم پاشيد ، ورنه عالم با بود و نبود خود آرميده بود و در خلوتخانۀ شهود آسوده « كان الله و لم يكن معه شيء » . ( از فرهنگ مصطلحات عرفا به نقل از لمعات و طرائق و كشّاف و شرح تعرّف و مقدّمۀ نفحات الانس و محبّت نامه.)

 

عشق در كلام عرفاء

1) رابعۀ عدويّه ( وفات 135 ) :

در بصره متولّد شد و به بيت المقدّس كوچ كرد و همانجا مرد . معاصر حسن بصري بود. در قرن دوّم عشق را وارد ادبيّات عرفاني كرد و خود به شهيدۀ عشق معروف شد .

گفت: رسول را ( ع ) به خواب ديدم كه مرا گفت يا رابعه مرا دوست داري ؟ گفتم يا رسول الله كي بود كه تو را دوست ندارد ؟ و لكن محبّت حق مرا چنان فرو گرفته است كه دوستي و دشمني غير را جاي نماند.

 

 

2) داود طائی (وفات 165):

ابن نصیر طائی مکنی به ابو سلیمان از بزرگان فقهاء و اجلّۀ مشایخ و از زهّاد و عبّاد قرن دوم هجری و با منصور عبّاسی معاصر بوده است و از اقران ابراهیم ادهم و فضیل است. مولد و منشأش کوفه است. به روزگار مهدی درگذشت. وقتي درويشي گفت به پيش داود طايي رفتم . او را خندان يافتم . عجب داشتم . گفتم : يا با سليمان اين خوشدلي از چيست ؟ گفت : سحر گاه مرا شرابي دادند كه آن را شراب انس گويند . امروز عيد كردم و شادي پيش گرفتم.

 

3) ذوالنّون مصری (وفات 245):

طریق ملامت رفتی و اهل مصر بجمله اندر شأن وی متحیّر و به روزگارش منکر بودند و آن شب کی از دنیا بیرون شد ، هفتاد کس پیغمبر را صلعم به خواب دیدند که دوست خدای ذوالنّون بخواست آمدن، من به استقبال وی آمدم و چون وفات کرد بر پیشانی وی نوشته ای پدید آمد: هذا حبیب اللّه مات فی حبّ اللّه قتیل اللّه، جنازۀ وی برداشتند مرغان هوا جمع شدند و بر جنازۀ وی سایه افکندند.

گفت: محبّ خدای را کأس محبّت ندهند مگر این که خوف دلش را بسوزد و به قطع انجامد

.

4) سرّي سقطي ( وفات بين 257 251 ) :

اوّلين كسي كه در بغداد سخن حقايق و توحيد گفت او بود و خال جنيد بود. نقل است كه يكبار يعقوب ( ع ) را به خواب ديد گفت : اي پيغامبر خداي ! اين چه شور است كه از بهر يوسف در جهان انداخته اي ! چون تو را بر حضرت بار هست حديث يوسف را به باد برده. ندايي به سر او رسيد : كه يا سرّي دل نگاه دار ، و يوسف را به وي نمودند . نعره اي بزد و بيهوش شد و سيزده  شبانه روز بي عقل افتاده بود . چون به عقل باز آمد گفتند : اين جزاي آن كس است كه عاشقان درگاه ما را ملامت كند.

 

5) با يزيد بسطامي ( وفات 261 ) :

سلطان العارفين ، جدّش مجوس بوده و به دست امام عليّ بن موسي الرّضا مسلمان گرديده و او را با يزيد اكبر گويند.

حافظ دلق بایزید را اين گونه متبرّك مي داند :

سوي رندان قلندر به رهاورد سفر

دلق بسطامي و سجّاده طامات بريم

گفت عشق او در آمد و هر چه دون او بود برداشت و از مادون اثر نگذاشت تا يگانه ماند چنانكه خود يگانه است.

گفت : كمال عارف سوختن او باشد در دوستي حقّ .

گفت: علامت دوستدار حقّ آن است كه سه خصلت بدو دهد: سخاوتي چون سخاوت دريا و شفقتي چون شفقت آفتاب و تواضعي چون تواضع زمين.

گفت : حاجيان به قالب گرد كعبه طواف كنند و بقا خواهند . اهل محبّت به قلوب گردند گرد عرش و لقا خواهند .

گفت : دلم را به آسمان بردند گرد همۀ ملكوت بگشت و باز آمد . گفتم : چه آوردي؟ گفت : محبّت و رضا كه پادشاه اين هر دو بودند .

گفت : به صحرا شدم ، عشق باريده بود و زمین تر شده ، چونان كه پای به برف فرو شود به عشق فرو می شد.

 

6) شاه شجاع كرماني ( وفات 270 )، ملقّب به ابي الفوارس:

از شاهزادگاني كه زهد پيش گرفت . قبر او در سيرجان كرمان است .

حافظ جام اسكندر را جرعه نوش او مي داند ، چون خيال آب خضر دارد :

خيال آب خضر بست و جام اسكندر

به جرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد

گفت : عشّاق به عشق مرده در آمدند ،  از آن بود كه چون به وصالي رسيدند از خيالي به خداوندي دعوي كردند .

 

7) جنيد بغدادي ( 298 207 ) :

اصل او از نهاوند است. او را پيشواي مذهب صوفيّه مي دانند ، زيرا تصوّف او با قواعد كتب و سنّت منطبق مي گردد و از آنچه موجب اعتراض شرع مي دانند سالم است. اورا قطب العلوم و تاج العارفين دانسته اند. طريقت او طريقت صحو است. ( خواهرزادۀ سرّي سقطي)

يكي او را به خواب ديد گفت: جواب منكر و نكير چون دادي؟ گفت : آن دو مقرّب از درگاه عزّت با آن هيبت بيامدند و گفتند : من ربّك ؟ من در ايشان نگريستم و خنديدم و گفتم : آن روز كه پرسنده او بود از من كه الست بربّكم من بودم كه جواب دادم بلي . اكنون شما آمده ايد كه خداي تو كيست ؟ كسي كه جواب سلطان داده باشد از غلام كي انديشد ؟ هم امروز به زبان او مي گويم : الّذي خلقني فهو يهدين . به حرمت از پيش من برفتند و گفتند : او هنوز در سكر محبّت است .

 

8) يحيي معاذ رازي (معاصر جنيد) :

اوّلين از مشايخ متصوّفه كه به منبر رفت . جنيد در پيش او تکلّم  كرد . يحيي وي را گفت : خاموش باش اي خروف هنگامي كه مردم سخن مي گويند تو را سخن گفتن نشايد. در راه عزيمت به خراسان از ري در بلخ مردمان وي را  باز داشتند و براي آنان سخن گفت و وي را صد هزار درم دادند . چون خواست به ري باز گردد دزدان آن همه سيم بستند و وي مجرّد به نيشابور آمد و همانجا در گذشت .

گفت : الموت جسرٌ يوصل الحبيب الي الحبيب  مرگ پلی است كه دوست را به دوست رساند .

گفت : اگر دوزخ را بخشند هرگز هيچ عاشق را نسوزم از بهر آنكه عشق خود او را سوخته است . و جرم او به اختيار نبوده باشد كه كار عاشقان اضطراري بود نه اختياري .

 

9) حسين منصور حلّاج (شهادت 307):

با جنيد بغدادي مصاحبت داشته. برخي وي را شعبده باز مي دانستند و در تاريخ بغداد بسياري از شعبده بازيهاي وي آمده . سالها به زندانش كردند وسرانجام به امر حامد بن عبّاس وزير مقتدر عبّاسي به حكم علماي وقت هزار تازيانه اش زدند و دستها و پاهايش را بريدند و در آتش سوزاندند و خاكسترش را در دجله ريخته يا به باد دادند .

حافظ او را سرايندۀ عشق و رندي مي داند:

حلّاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد

از شافعي مپرسيد امثال اين مسائل

حسين را بردند تا بر دار كنند . صد هزار آدمي گرد آمدند و او چشم گرد مي آورد و مي گفت : حقّ، حقّ، حقّ،  انا الحقّ. نقل است كه درويشي در آن ميان از او پرسيد كه عشق چيست ؟ گفت : امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني ، آن روزش بكشتند و ديگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند . يعني عشق اين است .

گفت : ركعتان في العشق لا يصحّ وضوءهما الّا بالدّم = در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الّا به خون.

10) ابوالعبّاس بن العطاء نهاوندي ( وفات 309 ):

به گفته خودش 12 سال علي الدّوام سر به گريبان فرو برده تا گوشۀ دلش به او نمودند .

گفتا : الرّضاء نظر  القلب الي قديم اختيار الله بالعباد = رضا نظر كردن قلب است به اختيار قديم خداوند نسبت به بنده اش .

 

11)شبلي ( 334 247 ):

ابتدا والي دماوند و سپس پرده دار موفّق عبّاسي شد و بعد در سلك زهّاد و عباّد و متصوّفه در آمد .

او محبت خدا را مستي بخش و عاشق را مست مي داند .

گفت : العشق نارٌ في القلوب فاحترقت ما سوي المحبوب = عشق آتشي است در دلها كه هر چه جز محبوب را مي سوزاند .

 

12) ابوالحسن عليّ بن محمّد ديلمي (وفات 371):

از شاگردان صوفي معروف ابن خفيف شيرازي كه قديمي ترين كتاب مهمّ درباره عشق يعني كتاب عطف الالف المألوف علي اللّام المعطوف از او باقي مانده است . او واقعۀ الست را بن مايۀ عشق مي داند .

 

13) شيخ ابو علي دقاّق نيشابوري (وفات 412):

هر شبگاهي به بام خانه شدي و روي به آفتاب كردي و گفتي : اي سرگردان مملكت ، امروز چون بودي و چون گذاشتي ؟ هيچ جا از اندهگيني از اين حديث و هيچ جا از زير و زبر شدگان اين واقعه خبر يافتي ؟ همه ازين جنس مي گفتي تا كه آفتاب فرو شدي . پس از بام فرود آمدي و سخن او در آخر چنان شد كه كسي فهم نمي كرد و طاقت نمي داشت . لا جرم به مجلس او مردم اندك آمدندي ، چنانكه هفده و هجده كس زيادت نبودندي .

گفت : هركه جان خود را جاروب در معشوق نمي كند او عاشق نيست .

 

14) ابو الحسن خرقاني ( 425 248 ) :

كرامات بسيار از وي نقل مي كنند . با يزيد مي گفته : من از اين ديه دزدان (خرقان) بوي مردي مي شنوم نام او علي و كنيت او ابو الحسن به سه درجه از من بيش بود : بار عيال كشد و كشت كند و درخت بنشاند.

گفت : چيزي بر دلم نشان نشد از عشق كه در همه عالم كس را محرم آن يافتم كه با وي بگويم .

گفت : از آن آب محبّت  كه در دل دوستان جمع كرده است اگر قطره اي بيرون آيد همه عالم پر شود كه هيچ آب در نشود و اگر از آن آتش كه در دل دوستان پديد آورده است ذرّه اي بيرون آيد از عرش تا به ثري بسوزد .

گفت : دل كه بيمار حقّ بود خوش بود زيرا كه شفاش جز حقّ هيچ نبود .

گفت : يك ذرّه عشق از عالم غيب بيامد و همۀ سينه هاي محبّان ببوييد . هيچ كس را محرم نيافت . هم با غيب شد .

گفت : به همه چيز كتابت بود مگر بر آب و اگر گذر کنی بر دريا از خون خويش بر آب كتابت كن تا آن كز پي تو در آيد . داند كه عاشقان و مستان و سوختگان رفته اند .

گفت : چون ذكر نيكان كني ميغي سپيد بر آيد و رحمت ببارد و چون ذكر خداي كني ميغي سپيد بر آيد و عشق ببارد . ذكر نيكان عامّ را رحمت است و خاصّ را غفلت .

گفت : عشق بهره اي است از آن دريا كه خلق را در آن گذر نيست . آتشي است كه جان را در او گذر نيست . آورد بردي است كه بنده را خبر نيست در آن و آنچه بدين درياها بنهند باز نشود مگر دو چيز : يكي اندوه و يكي نياز .

گفت : هر كه عاشق شد خداي را يافت و هر كه خداي را يافت خود را فراموش كرد .

گفت : شبي  به خواب ديدم كه مرا به آسمان بردند. جماعتي را ديدم كه زار زار مي گريستند از ملايك. گفتم شما كيستيد؟ گفتند ما عاشقان حضرتيم. گفتم ما اين حالت را در زمين تب و لرز گوييم و فسره، شما نه عاشقانيد. چون از آن جا بگذشتم ملايكۀ مقرّب پيش آمدند و گفتند نيك ادب كردي آن قوم را كه ايشان عاشقان حضرت نبودند به حقيقت. عاشقان كسي مي بايد كه از پاي سر كند و از سر پاي و از پيش پس كند و از پس پيش و از يمين يسار كند و از يسار يمين كه هر كه يك ذرّه خويش را باز مي يابد يك ذرّه از آن حضرت خبر ندارد. پس از آنجا به قعر دوزخ فرو شدم. گفتم تو مي دم تا من مي دمم تا از ما كدام غالب آيد.

15) ابو سعيد ابو الخير (440 357 ):

هرگز من و ما نگفت ، هميشه ايشان گفت . هفت سال در بيابان گشت و گلكن مي خورد و با سباع مي بود و در اين مدّت چنان بيخود بود كه گرما و سرما در او اثر نمي كرد .

گفت : العشق شبكة الحقّ.

 

16) خواجه عبدالله انصاري ( 481 396 ):

شاگرد و جانشين ابوالحسن خرقاني ، او را پير هرات گويند .

گفت : دل از دريافت عشق ناتوان است و عقل در ادراك وي حيران است .

گفت : عشق مردم خوار است، بي عشق مردم خوار است. عشق نه نام دارد و نه ننگ. نه صلح و نه جنگ.

گفت : مسكين اين آدم كه از ظلومي و جهولي باري كه اهل دو جهان از او بگريختند ، او در آن آويخت.

17) امام محمّد ابو حامد غزّالي (505 450):

صاحب احياء العلوم و كيمياي سعادت، فقيه.

گفت : عاشق از مرگ نترسد كه مرگ عين ديدار است .

 

18) احمد غزّالي ( وفات 519 ) :

واعظ ، صاحب كرامات ، فقيه . وفات در قزوين . كتب : سوانح العشّاق، مجالس ، كتاب الحقّ و الحقيقه ، رسالۀ يمينيّه ، لباب الاخيار ، ذخيره في علم البصيرة .

گفت : عشق جبري است كه در او هيچ كسب را راه نيست به هيچ سبيل، لا جرم احكام او نيز همه جبرست، اختيار ازو و از ولايت او معزول است ، مرغ اختيار در ولايت او نپرد ، احوال او همه از هر قهر بود و مكر جبر بود. عاشق را بساط مهرۀ قهر او مي بايد بود تا  او چه زند و چه نقش نهد … بلاي عاشق در پندار اختيار است . چون اين معني تمام بدانست و آن پندار نبود ، كار برو آسان تر شود ، زيرا كه نكوشد تا كاري به اختيار كند در چيزي كه درو هيچ اختيار نيست :

آزاده بساط مهره تقدير است

در راه مراد خويش بي تدبير است

گفت : عاشقي همه اسيريست و معشوقي همه اميري … تا عاشق مست جام شراب عشق است، از دايرۀ عذر و عتاب بيرون است و بر وي تكليف و مؤاخذت  نه.

گفت : دريا را صفتي است كه هرگز زندۀ عادتي را به كس ننمايد تا آنگاه كه غرقش كند و لباس عادت را ازو بر كشد . پس مرده به خلق نمايد . تا همه وي را به حكم مردگان كنند، آن ضرب مثلست . اما سلطانيّت اين دريا عاليترست كه تا مرد را يك نظر هستي باقي است بر جان ، دم بر عادت مي زند . چون بدين دريا در افتاد مستغرق گردانيد تا از هستي و نيستي خودش پاك گرداند. پس اين معاني را در مكان سرّ او پديد آورد و دلش را به تابش آن نور منوّر گرداند تا حيات يابد و حيات او بر عكس ديگران گردد.

گفت : نيكوي ديگر است و معشوقي ديگر. كرشمۀ حسن ديگر است و كرشمۀ معشوقي ديگر، كرشمۀ حسن را روي در غيري نيست و از بيرونش پيوندي نه ، اّما كرشمۀ معشوقي در غنج و دلال و ناز . آن معني از عاشق مددي دارد و بي او راست نيايد . لا جرم اينها بود كه معشوق را عاشق دربايد .

گفت : كمال عشق ملامت است و ملامت سه روي دارد ، يك روي در خلق ، و يك روي در عاشق ، و يك روي در معشوق آن روي كه درخلق دارد صمصام غيرت معشوق است تا به اغيار باز ننگرد ، و آن روي كه در عاشق دارد ، صمصام غيرت وقت است تا به خود باز ننگرد ، و آن روي كه در معشوق دارد صمصام غيرت عشق است تا قوت هم از عشق خورد و بستۀ طمع نگردد و از بيرونش هيچ چيز در نبايد … و هر سه صمصام غيرت است در قطع نظر از اغيار .

گفت : حقيقت عشق چون پيدا شود ، عاشق قوت معشوق آيد نه معشوق قوت عاشق . زيرا كه عاشق در حوصلۀ معشوق تواند گنجيد ، اما معشوق در حوصلۀ عاشق نگنجد ….. پروانه كه عاشق آتش آمد ، قوت او در دوري اشراق است ، طلايۀ اشراق او را ميزباني كند و او  به پرّ همّت خود در هواي طلب او پرواز عشق مي كند . امّا پرش چندان بايد كه بدو رسيد، او را روشني نماند ، روش آتش را بود درو ، و او را نيز قوتي نبود . قوت آتش را بود ….. آنچه عاشق را تواند بود هيچ چيز نيست كه ساز وصال تواند آمد ، و ساز وصل معشوق را تواند بود و اين هم سّري بزرگ است كه وصال مرتبۀ معشوق است و حقّ او فراق است كه حقّ عاشق است و مرتبۀ اوست . »

گفت: « بارگاه عشق ايوان جان است كه در ازل ارواح را داغ الست بربّكم آنجا بار نهاده است . »

 

19) عين القضات همداني ( 525 492 ):

شاگرد احمد غزّالي و شيخ بركۀ همداني به واسطۀ دوستي كه با عزيزالدّين از مستوفيان سلاجقه داشت و عزيز الدّين از مخالفان ابوالقاسم درگزيني وزير سلطان سنجر بود ، لذا ابوالقاسم نقشۀ قتل عين القضات را چيد و در محضري از حسودان و عوام النّاس او را به كفر و دعوي الوهيّت متّهم كرد و فقها نيز به قتل اين جوان دانشمند فتوي دادند . آثار : يزدان شناخت ، تمهيدات ، زبدة الحقايق و …

گفت : «لا شيخ ابلغ من العشق . هيچ پير كاملتر سالك را از عشق نيست ….هر كه را پير عشق نباشد او روندۀ راه نباشد . عاشق به معشوق به عشق تواند رسيدن ، و معشوق را بر قدر عشق بيند ، هر چند كه عشق به كمالتر دارد ، معشوق را به جمالتر بيند.»

گفت: «… عشق آتش است : هر جا كه باشد جز او رخت ديگري ننهد ، هر جا كه رسد سوزد و به رنگ خود گرداند.»

گفت : دريغا به جان مصطفي اي شنوندۀ اين كلمات كه خلق پنداشته اند كه انعام و محبّت او با خلق از براي خلق است نه از براي خلق نيست بلكه از براي خود مي كند كه عاشق چون عطايي دهد به معشوق و با وي لطفي كند ، آن لطف نه به معشوق مي كند كه آن با عشق خود مي كند … از آن بزرگ نشنيده اي كه گفت خدا را چندان از عشق خود افتاده است كه پرواي هيچكس ندارد و به هيچكس او را التفات نيست و خلق پنداشته اند كه او عاشق ايشان است .

گفت : اگر عشق در زير عبارت آمدي فارغان روزگار از صورت و معني عشق فارغ نيستندي .

گفت : اگر عشق خالق نداري ، عشق مخلوق مهيّا كن .

 

20) ابوالفضل ميبدي ( قرن ششم ):

تأليف كشف الاسرار وعدّة الابرار در سال 520 .

گفت : دوستي سه منزل است : هوي صفت تن ، محبتّ صفت دل ، عشق صفت جان . هوي به نفس قائم ، محبّت به دل قائم ، عشق به جان قائم . نفس از هوي خالي نه ، و دل از محبّت خالي نه ، و جان از عشق خالي نه …

 

21) شهاب الدّين احمد سمعاني (534 - 487 ):

مؤلّف كتاب روح الارواح . گفت: فردا امّتان مصطفي به دوزخ رسند، بر دست آثار وضو، بر روي آثار سجود، بر زبان شعار ذكر، در دل نار محبّت، بر جان داغ عشق.

22) روز بهان بقلي ( وفات 606 ) :

ملقبّ به شيخ شطاّح ، كتابها : لطائف البيان ، عرائس البيان...

گفت : غلوّ در كلام غلبۀ حال بر علم و رسوم است .

گفت : آن كه بانگ مرغ الست بشنيد و معشوق را بي جبلّت التباس بديد، درتري و تردامني خود بيني كي ماند؟

گفت : عاشق اگر در عشق بكوبد ، از آن شهيدش خوانند كه به سيف غيرت در منزل ابتلاء كشته شود و به آتش عشق و به احتراق در كتمان سوخته شود . گفت ( عليه السّلام ): من احرق بنار العشق فهو شهيد و من قتل في سبيل الله فهو شهيد .

 

23) ابن عربي (638 _ 560):

معروف به شيخ الاكبر صاحب فصوص الحكم كه بنيانگذار فلسفه عرفاني در اسلام است، با تكيه بر وحدت وجود و موجود چنين نظر دارد كه عشق انسان به خدا لا محاله بايد از رهگذر عشق انسان به مظاهر جمال از جمله انسانهاي ديگر واقعيت پيدا كند. پس اگر چه معشوق ما نام و نشان معيّن و قالب و هيكل بشري دارد، به حقيقت وقتي كه حجاب بر افتد، معشوق حقيقي همان خداست.

 

24) نجم رازي ( وفات 645 ) :

معروف به شيخ نجم الدّين دايه . پس از واقعۀ قتل استادش نجم الدّين كبري به هنگام حملۀ تاتار به خراسان از خوارزم فرار كرد و به همدان آمد و چون لشكريان مغول رو به سوي همدان نهادند ، به ناچار در سال 418 شيخ به ترك همدان گفته رخت عزيمت به اردبيل كشيد و همان سال روانۀ بلاد روم شد و در قيساريۀ روم به خدمت سلطان علاء الدّوله كيقباد سلجوقي رسيد و از آن پس در حمايت وي آرام و قرارگرفت.

گفت : مجموعه اي مي بايست از هر دو عالم روحاني و جسماني كه هم آلت محبّت و بندگي به كمال دارد و هم آلت علم و معرفت به كمال دارد تا بار امانت مردانه و عاشقانه در سفت جان كشد ……. ظلومي و جهولي از لوازم حال انسان آمد . زيرا كه بار امانت جز به قوّت ظلومي و جهولي نتوان كشيد .

گفت: حرارت صفت آتش است و آتش مایۀ محبّت است.

گفت : اين درد نوشان ژنده پوش و رندان خانه فروش را تجرّع آن شراب شهود بس كه ساقي «وسقّاهم ربّهم» از جام جمال در كام وجود ايشان مي ريزد .

 

25) مولانا جلال الدين محمّد بلخي ( 672 604 ه . ق ) :

فيه مافيه مجموعه تقريرات اوست كه پسرش سلطان ولد يا يكي از مريدان آنها را یاد داشت كرده و احتمالاً  تدوين آن بعد از وفات مولانا انجام گرفته است .  گفت : در آدمي عشقي و دردي و خارخاری و تقاضايي هست كه اگر صد هزار عالم ملك او شود نياسايد و آرام نيابد . اين خلق به تفصيل در هر پيشه اي و صنعتي و منصبي و تحصيل نجوم و طبّ و غير ذلك هيچ آرام نمي گيرند ، زيرا  آنچه مقصود است به دست نيامده است آخر ، معشوق را دلارام مي گويند يعني دل به وي آرام و قرار مي گيرد پس به غير ، چون آرام و قرار گيرد؟

 

26) تهانوی (قرن دهم و یازدهم هجری):

محمّد علیّ بن شیخ علیّ بن القاضی محمّد حامد ابن محمّد صابرالفاروقیّ التّهانوی الهندی الحنفی. او راست: سبق الغایات فی نسق الایات، کشّاف اصطلاحات الفنون.

گفت: «…. و نيز حقّ تعالي ساقي صفت گشته شراب عشق و محبّت به عاشقان خود مي دهد و ايشان را محو و فاني مي گرداند و اين معني را جز ارباب ذوق و شهود ديگري در نمي یابد.»

 

رابطۀ هوي و محبّت و عشق و انتساب آنها به تن و دل و جان :

ميبدي در بحث دوستي مي نويسد: «دوستي سه منزل است ، هوي صفت تن ، محبّت صفت دل ، عشق صفت جان . هوي به نفس قائم ، محبّت به دل قائم ، عشق به جان قائم. نفس از هوي خالي نه ، و دل از محبّت خالي نه و جان از عشق خالي نه.»

انتساب محبّت به دل و عشق به جان را در كتاب روح الارواح تأليف شهاب الدّين احمد سمعاني نيز ملاحظه مي كنيم . سمعاني از هوي ياد نمي كند . او فقط از محبّت و عشق ياد مي كند و مي نويسد :

«فردا امّتان مصطفي به دوزخ رسند ، بر دست آثار وضو ، بر روي آثار سجود ، بر زبان شعار ذكر ، در دل نار محبّت ، بر جان داغ عشق».

دربارۀ انتساب عشق به جان گفته بسيار است . احمد غزّالي در سوانح مي فرمايد : « بارگاه عشق ايوان جان است كه در ازل ارواح را داغ الست بربّكم آنجا بار نهاده است .»  در رباعي ذيل كه احمد غزّالي در سوانح و عين القضات در تمهيدات آن را نقل كرده اند، نيز انتساب عشق به جان از روي دقّت صورت گرفته است :

« چون آب و گل مرا مصوّر كردند

جانم عرض و عشق تو جوهر كردند

تقدير و قضا قلم چو تر مي كردند

حسن تو و عشق من برابر كردند»

پير هرات دل را از دريافت عشق ناتوان ديده مي فرمايد : اگر بستۀ عشقي خلاص مجوي و اگر كشتۀ عشقي قصاص مجوي كه عشق آتشي سوزان است و بحري بي پايان است و درد بي درمان است و عقل در ادراك وي حيران است و دل از دريافت وي ناتوان است و عاشق قربان است .

حال ببينيم حافظ عشق را بيشتر به جان، دل يا تن نسبت داده است .

 

انتساب عشق به جان :

حافظ داو اوّل عشق را بر نقد جان مي زند :

اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند

عشق است و داو اوّل بر نقد جان توان زد

و به بوي نسيم دوست جان مي دهد :

تا عاشقان  به بوي نسيمش دهند جان

بگشود نافه ايّ و در آرزو ببست

يا بر سر مي عشق جان مي دهد :

جان رفت بر سر مي و حافظ به عشق سوخت

عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند

معشوق را نيز جان يا جانان مي خواند :

چه قيامت است جانا كه به عاشقان نمودي

دل و جان فداي رويت بنما عذار ما را

 

صبا ز منزل جانان گذرد دريغ مدار

وزو به عاشق بيدل گذر دريغ مدار

 

انتساب عشق به دل :

در اغلب ابيات حافظ عشق به دل نسبت داده شده . شايد اين ابيات بيانگر آغاز عشق يا همان درجۀ محبّت است . البتّه مولانا عشق را مايۀ آرام دل مي داند و مي فرمايد : معشوق را دلارام مي گويند ، يعني دل به وي آرام مي گيرد ، پس به غير چون آرام و قرار گيرد ؟

حافظ عشق را موجب صفاي دل و فناي دل مي داند :

نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ

طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد

به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا

فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد

 

انتساب عشق به تن :

ريشۀ عشق را مأخوذ از عشقه مي دانند و آن نباتي است كه آن را لبلاب گويند ، چون بر درختي بپيچد ، آن را خشك كند . همين حالت عشق است ، بر هر دلي كه طاري شود صاحبش را خشك و زرد كند .

حافظ شمع را نماد تحليل رفتن عاشق مي داند و ابيات متعدّدي در اين زمينه سروده است . نمونه :

در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشين كوي سربازان و رندانم چو شمع

بي جمال عالم آراي تو روزم چون شب است

با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع

براي جمع اين مقال بيتي از حافظ نقل مي شود كه تأثير عشق را در تن ، دل و جان بيان می کند:

دل رفت و ديده خون شد، تن خست و جان برون شد

في العشق معجباتٌ يأتين بالتّوالي

 

رابطۀ عشق و محبّت :

دهخدا معني لغت عشق را بحدّ افراط دوست داشتن ( فرهنگ فارسي معين ) ، بسيار دوست داشتن چيزي (غياث اللّغات ) ، افراط در حبّ از روي عفاف و يا فسق ( اقرب الموارد ) و بسياري محبّت ( تاج المصادر بیهقی ) آورده است . نيز مي گويد : عشق آخرين پايۀ محبّت است و فرط محبّت را عشق گويند .

حافظ در برخي ابيات عشق و محبّت را توأم و مترادف بكار برده است :

نامم ز كارخانۀ عشّاق محو باد

گر جز محبّت تو بود شغل ديگرم

خيره آن ديده كه آبش نبرد گريۀ عشق

تيره آن دل كه درو شمع محبّت نبود

و معشوق را حبيب خوانده است :

در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست

هر جا كه هست پرتو روي حبيب هست

و نيز عشق و مهرورزي را بصورت همسو بكار برده است :

پيش از اينت بيش ازين انديشۀ عشّاق بود

مهرورزيّ تو با ما شهرۀ آفاق بود

 

رابطۀ عشق و هوي :

محمدّ بن زكرياي رازي (متوّفي 320 ه .ق.) عشق را نكوهش مي كند و آن را افراط در هواي نفس و تسليم شدن به آن مي داند.اّما هواي حافظ در جهت متعالي سير مي كند و مربوط به عشق نفساني نيست. مثل اين بيت كه به غربت عشق اشاره دارد و ياد آور هجرت آدم است كه عاشقان درد را با سلامت دارالسّلام چكار؟

من كز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش

در عشق ديدن تو هوا خواه غربتم

در چند بيت ديگر نيز كلمۀ هوي و عشق را با هم بكار برده كه هيچيك مفهوم افراط در هواي نفس را تداعي نمي كند .

 

مراتب عشق

دهخدا مي گويد : مراتب عشق را پنج درجه نوشته اند :

1) فقدان دل:

حافظ اين مفهوم را با اصطلاحات «نثار قلب دل»، «دل به عشق دادن» و «دل از دست دادن» و از اين قبيل  ابراز نموده: عاشق مفلس اگر قلب دلش كرد نثار

مكنش عيب كه بر نقد روان قادر نيست

 

ما بي غمان مست دل از دست داده ايم

هم راز عشق و هم نفس جام باده ايم

 

2)     تأسف :

حافظ عبارت « غم عشق » را در ابيات زيادي به كار برده است :

ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد ؟

چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد ؟

 

صبا بگو كه چه ها بر سرم درين غم عشق

ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد

 

صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم ؟

تا به كي در غم تو نالۀ شبگير كنم ؟

 

لذّت داغ غمت بر دل ما باد حرام

اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم

 

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم

 

اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت

چه كند سوز غم عشق نيارست نهفت

و نيز انده عشق :

هر كه ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال

سرما و قدمش ، يا لب ما و دهنش

گاهي اصلاً به جاي عشق واژۀ غم را به كار برده است :

عاشق روي جواني خوش و نوخاسته ام

وز خدا دولت اين غم به دعا خواسته ام

 

صبر كن حافظ كه گر زين دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه اي افسانه اي خواند زمن

در ابياتي هنر و حاصل عشق را غم مي داند :

من حاصل عمر خود ندارم جز غم

در عشق ز نيك و بد ندارم جز غم

 

ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق ؟

گفتم اي خواجۀ عاقل هنري بهتر ازين ؟

 

3) وجد :

از سوي ديگر حافظ طربنامۀ عشق مي نويسد و عشق را مطرب يا گنج طرب مي نامد .

حافظ آن روز طربنامۀ عشق تو نوشت

كه قلم بر سر اسباب دل خرّم زد

 

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد

نقش هر پرده كه زد راه به جايي دارد

 

مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق

راه مستانه زد و چارۀ مخموری کرد

 

ملكت عاشقيّ و گنج طرب

هر چه دارم زيمن همّت اوست

 

حافظ كه ساز مطرب عشّاق ساز كرد ؟

خالي مباد عرصۀ اين بزمگاه ازو

گاهي مراد را حاصل مي بيند و ابراز وجد مي كند :

گل در بر و مي در كف و معشوق به كام است

سلطان جهانم به چنين روز غلام است

 

عشق و شباب و رندي مجموعۀ مراد است

چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد

 

حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد

شاديت مبارك باد اي عاشق شيدايي

و گاهي از عشق مهرويان در ملازمت عيش ياد مي كند .

پس از ملازمت عيش و عشق مهرويان

ز كارها كه كني شعر حافظ از بر كن

 

ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان

بحث سرّ عشق و ذكر حلقۀ عشّاق بود

 

4) بي صبري :

حافظ بي صبري و نالۀ عاشقان را خوش مي داند :

حافظا عشق و صابري تا چند

نالۀ عاشقان خوش است بنال

 

5) بي هوشي :

حافظ لازمۀ عشق را ترك هوشياري مي داند :

پشمينه پوش تند خو از عشق نشنيده است بو

از مستیش رمزي بگو تا ترك هشياري كند

 

بر هوشمند سلسله  ننهاد دست عشق

خواهي كه زلف يار كشي ترك هوش كن

و معتقد است نواي عشق هوش را از ميدان بدر مي كند :

گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

او خرد را حريف عشق نمي بيند :

خرد كه قيد مجانین عشق مي فرمود

به بوي سنبل زلف تو گشت ديوانه

 

خرد ز پيري من كي حساب بر گیرد

كه باز با صنمي طفل عشق می بازم

 

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد

 

انواع عشق و رابطۀ آنها با يكديگر :

با مطالعۀ تعاريف و تقسيم بنديهاي عشق معلوم مي شود كه به هر حال عشق از حالت مجازي شروع مي شود . قرآن نيز مي فرمايد : المجاز قنطرة الحقيقه ، عشق مجازي پلي است كه بايد لاجرم از آن عبور كرد تا به حقيقت رسيد . براي همين عطّار عشق را دومين منزل از منازل سلوك دانسته است . امّا قبل از آن طلب رسيدن به حقيقت را بايستي داشت . به عبارت ديگر لازم است عاشق از ابتدا صادق باشد .

اگر تقسيم بندي شاه نعمت الله ولي را ملاك قرار دهيم كه معيار روشني براي انواع عشق تعيين كرده است. (در عشق طبيعي عاشق معشوق را براي خود مي خواهد ، در عشق روحاني عاشق معشوق را هم براي خود و هم براي معشوق مي خواهد ، در عشق الهي عاشق معشوق را نه براي خود كه تنها براي معشوق مي خواهد.) كاملاً مشخص است كه عشق حافظ از نوع اوّل نيست ، زيرا به صراحت مي گويد:

لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ

عشقبازان چنين مستحق هجرانند

همچنين حافظ بر صداقت در عشق تأكيد مي كند:

صغت مكن كه هر كه محبّت نه راست باخت

عشقش به روي دل در معني فراز كرد

 

حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگر چه صنعت بسيار در عبارت كرد

البته ابيات نادري در ديوان حافظ هست كه همچنان كه ميرداماد به ملاصدرا گفته مي توان آنها را گواه عشق دنيايي در دوران جواني حافظ دانست. امّا به نظر نگارنده آن ابيات را نيز مي توان با حالات عرفاني مرتبط دانست. مگر ابياتي كه در مدح شاه و براي كسب جيفۀ دنياست. مانند:

زلف خاتون ظفر شيفتۀ پرچم تست

دیدۀ فتح ابد عاشق جولان تو باد

به هر حال به فرمودۀ ميرداماد بيتي ديگر نشان مي دهد كه حافظ از مرحلۀ دنيايي عبور كرده و از فرازي بالاتر به عشق مي نگرد :

ولي تو تا لب معشوق و جام مي خواهي

طمع مدار كه كاري دگر تواني كرد

دهخدا مي گويد : تعريف عشق نزد اهل سلوك آن است كه آنچه تو را از متاع دنيا سودمند باشد ببخشائي به ديگران و آنچه از ديگران به تو رسد و زيان آور باشد به بردباري بپذيري و تحمّل آن كني .

حافظ در ابياتي بيان كرده كه با عشق مي توان از دنيا گذشت :

نعيم هر دو جهان پيش عاشقان به جوي

كه اين متاع قليلست و آن عطاي كثير

 

در اين مقام مجازي به جز پياله مگير

در اين سراچۀ بازيچه غير عشق مباز

و نيز :

تا كي غم دنياي دنی اي دل دانا

حیف است ز خوبي كه شود عاشق زشتي

 

عشق مجازي ، گام اوّل :

ابن عربي ( 638 – 560 ) معروف به شيخ اكبر صاحب فصوص الحكم كه بنيانگذار فلسفۀ عرفاني در اسلام است ، با تكيه بر وحدت وجود و موجود چنين نظر دارد كه عشق انسان به خدا لامحاله بايد از رهگذر عشق انسان به مظاهر جمال از جمله انسانهاي ديگر ، واقعيّت پيدا كند . پس اگر چه معشوق ما نام و نشان معيّن و قالب و هيكل بشري دارد ، به حقيقت وقتي كه حجاب بر افتد ، معشوق حقيقي همان خداست.

(ابن عربي ، فتوحات مکّیه،ج 4 ، باب 558 ) . حافظ اين نكته را به زيبايي مي سرايد :

يك قصّه بيش نيست غم عشق و اين عجب

كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرّر است

عين القضات در تمهيدات مي گويد: اگر عشق خالق نداري، عشق مخلوق مهياّ كن. به قول حافظ :

هر گه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود

در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست

عبدالرّحمن جامي در اشعّة اللّمعات تجليّ عشق حقيقي در صورتهاي مجازي را چنين بيان كرده است :

……. عاشق جمال او جلال اوست ، و جلالش مندمج در جمال ، علي الدّوام خود با خود عشق بازد و با غير خود نپردازد ، هر لحظه از روي معشوقي پرده بر اندازد ، و هر نفس از راه عاشقي پرده آغازد :

شمّه اي از داستان عشق شور انگيز ماست

اين حكايتها كه از فرهاد و شيرين كرده اند

مولانا نيز در فيه ما فيه مي گويد : اكنون اشتها و شوق حاصل كن كه صورت بين نباشي و در كون و مكان همه معشوق بيني:

شهر خاليست ز عشاّق بود كز طرفي

مردي از خويش برون آيد و كاري بكند

عشق مجازي در صورتي كه با پاكدامني توأم باشد تا مرتبۀ شهادت راه مي برد. در كنز الاعمال از حضرت رسول نقل شده: كسي كه به عشق مبتلي شود و عفّت ورزد و بدين حال بميرد، او شهيد مرده است.

روزبهان بقلي به بیان خود چنين مي گويد : عاشق اگر در عشق بكوبد ، از آن شهيدش خوانند كه به سيف غيرت در منزل ابتلاء كشته شود و به آتش عشق و به احتراق در كتمان سوخته شود . گفت ( عليه السّلام ): من احرق بنار العشق فهو شهيد و من قتل في سبيل الله فهو شهيد . حافظ مفهوم شهادت را با نماد « روييدن گل سرخ از تربت » بيان كرده است :

به عشق روي تو روزي كه از جهان بروم

ز تربتم بدمد سرخ گل به جاي گياه

در جاي ديگر به جاي شهادت ، ثواب روزه و حجّ قبول را قائل شده است :

ثواب روزه و حجّ قبول آن كس برد

كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد

و كار و بار كسي را كه به عشق مبتلي شود خوش مي داند :

هر آن كس را كه در خاطر ز عشق دلبري باري است

سپندي گو بر آتش نه ، كه دارد كار و باري خوش

 

نشان حبّ الهي :

يك راه براي اين كه ببينيم حافظ به حبّ الهي نظر داشته است يا خير اين است كه معياري كه بايزيد بسطامي برشمرده است را بكار بريم. از بايزيد پرسيدند: خدا را كه دوستدار و فرمانبردار است؟ گفت كسي كه سه خصلت در او باشد: سخاوتي چون سخاوت دريا، شفقتي چون شفقت آفتاب و تواضعي چون تواضع زمين.

حافظ سخاوت را به دريا دلي تعبير مي كند. فرهنگ آنندراج نيز تركيب دريا دل را كنايه از فرد سخیّ و كريم مي داند:

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق

دريا دلي بجوي ، دليري ، سرآمدي

شفقت يعني مهرباني و مهر هم آفتاب و هم مهرباني معني مي دهد . حافظ پيوستن به شفقت آفتاب را به زيبايي در اين بيت بيان كرده :

چو ذرّه گر چه حقيرم ببين به دولت عشق

كه در هواي رخت چون به مهر پيوستم

رابطۀ عشق و تواضع زمين را در اين بيت مي بينيم :

عجب علميست علم هيئت عشق

كه چرخ هشتمش هفتم زمين است

 

اسطورۀ عشق ازلي

ابوالحسن عليّ بن محمّد ديلمي از شاگردان صوفي مشهور ابن خفيف شيرازي كه قديمي ترين كتاب مهمّ دربارۀ عشق يعني كتاب عطف الالف المألوف علي اللّام المعطوف از او باقي مانده است ، اين واقعۀ الست را بن مايۀ محبّت بين خدا و بنده مي داند و عقيده دارد كه انسانها در اين واقعه كلام خدا را شنيدند و او را ديدند و لذّت آن رؤيت و حلاوت آن مخاطبه را دريافتند و چون خداوند بار ديگر آنان را به عبوديّت خواند و طرف خطاب قرار داد ، آن لذّت از ارواح آنان به جوش در آمد و محبّت ايشان را آشكار كرد و آنان به محبّت خدا دل بستند .

حافظ احتمالاً به اين دليل عشق را نصيبۀ ازل و بجا مانده از ديشب ازلي مي داند :

نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند

فضاي سينۀ حافظ هنوز پر ز صداست

 

در ازل پرتو عشقت ز تجلّي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

 

عهد الست من همه با عشق شاه بود

و ز شاهراه عشق بدين عهد بگذرم

 

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم

 

روز ازل چون دم رندي زديم و عشق

شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم

 

جز دل من كز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان كس نشنیدیم كه در كار بماند

 

ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست

هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام

 

عشق من با خط مشكين تو امروزي نيست

ديرگاهي است كز اين جام هلالي مستم

 

امانت عشق :

خداوند در قرآن مي فرمايد: «ما بار امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم، باز نشستند و از برداشتن آن خودداري كردند و سرباز زدند و آدمي برداشت آن را به گردن گرفت . راستي را كه آدمي ستمکاره و نادان است.» ( سورۀ احزاب – آيه 72)

به قول نجم رازي: «مجموعه اي مي بايست از هر دو عالم روحاني و جسماني كه هم آلت محبّت و بندگي به كمال دارد و هم آلت علم و معرفت به كمال دارد تا بار امانت مردانه و عاشقانه در سفت جان كشد …. ظلومي و جهولي از لوازم حال انسان آمد زيرا كه بار امانت جز به قوّت ظلومي و جهولي نتوان كشيد.»

از خواجه عبدالله انصاري نقل مي كنند : «محبّت در بکوفت محنت جواب داد : اي من غلام آن كه از آن خود مرا آب داد ، مسكين اين آدم كه از ظلومي و جهولي باري كه اهل دو جهان از آن بگريختند ، او در آن آويخت و محنت جاوداني اختيار كرد و شادي هر دو جهاني درباخت.»

حافظ مي فرمايد :

عاشقان زمرۀ ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهر بار همان است كه بود

و قرار و پيمان عشّاق را اين گونه ياد آوري مي كند :

زلفين سياه تو به دلداري عشّاق

دادند قراريّ و ببردند قرارم

 

جبر عشق :

احمد غزّالي در سوانح مي نويسد:«عشق جبري است كه در او هيچ كسب را راه نيست به هيچ سبيل، لاجرم احكام نيز همه جبري است، اختيار از او و از ولايت او معزول است، مرغ اختيار در ولايت او نپرد.»

حافظ در ابياتي چند به قضاي عشق اشاره كرده است :

مي بده تا دهمت آگهي از سرّ قضا

تا به روي كه شدم عاشق و از بوي كه مست

 

عاشق چه كند گر نكشد بار ملامت

با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست

 

لطيفه اي است نهاني كه عشق ازو خيزد

كه نام آن نه لب لعل و خطّ زنگاري است

 

مي خور كه عاشقي نه به كسب است و اختيار

اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم

 

جرم عاشق اختياري نبود :

يحيي معاذ رازي گفت: «اگر دوزخ را بخشند، هرگز هيچ عاشق را نسوزم از بهر آن كه عشق خود او را سوخته است و جرم او به اختيار نبوده باشد كه كار عاشقان اضطراري بود نه اختیاری.» لسان الغیب می گوید:

حافظ اگر سجده تو كرد مكن عيب

كافر عشق اي صنم گناه ندارد

مولانا خداوند را به بنّا تشبيه كرده مي گويد : « عاشقان چون خدمتها كردند بنّا را شناختند و عين اليقين ديدند و نان و نمك به هم خوردند و اختلاطها كردند . هرگز بنّا از تصوّر و نظر ايشان غايب نشود . پس چنين كسي حقّ باشد. در حقّ او گناه گناه نبود ، جرم جرم نبود ، چون او مغلوب و مستهلك آن است . »

و نيز مي گويد : « عاشق خود را بر كار و مختار نبيند ، بر كار معشوق را داند …. اكنون آن عاشقان كه ان شاء الله مي گويند ، يعني بر كار معشوق است ، ايشان غرق حقّند . آنجا غير نمي گنجد و ياد غير حرام است . چه جاي غير است كه تا خود را مهر نكرد آنجا نگنجد. » و براي درك اين مطلب داستاني مي آورد: «پادشاهي غلامان را فرمود كه هر يكي قدحي زرّين به كف گيرند كه مهمان مي آيد و آن غلام مقرّبتر را نيز هم فرمود كه قدحي بگير . چون پادشاه روي نمود آن غلام خاصّ از ديدار پادشاه بيخود و مست شد ، قدح از دستش بيفتاد و شكست . ديگران چون ازو چنين ديدند ، گفتند مگر چنين مي بايد ، قدحها را به قصد بينداختند . پادشاه عتاب كرد چرا كرديد ؟ گفتند كه او مقرّب بود چنين كرد . پادشاه گفت : اي ابلهان آن را او نكرد ، آن را من كردم.» از روي ظاهر همۀ صورتها گناه بود، اما آن يك گناه عين طاعت بود، بلكه بالاي طاعت و گناه بود. شايد حافظ در اين مقام است كه مي گويد :

عشق است و مفلسيّ و جواني و نوبهار

عذرم پذير و جرم به ذيل كرم بپوش

 

اسيري عشق :

در اسرار التوّحيد آمده است : شيخ را سؤال كردند از عشق ، شيخ ما گفت : العشق شبكة الحقّ ( عشق دام حقّ است . )

حافظ عاشق را چون بلبلي در قفس مي داند و از اصطلاحات « دام طرّه » ، « چنبر عشق » و « دايرۀ عشق » استفاده مي كند :

واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس

طوطي طبعم ز عشق شكّر و بادام دوست

 

چو دام طرّه افشاند ز گرد خاطر عشّاق

به غمّاز صبا گويد كه راز ما نهان دارد

 

فلك چو ديد سرم را اسير چنبر عشق

ببست گردن صبرم به ريسمان فراق

 

اگر نه دايرۀ عشق راه بر بستي

چو نقطه حافظ سر گشته در ميان بودي

اسير عشق از هر دو عالم آزاد است . احمد غزّالي مي گويد : « عاشقي همه اسيريست و معشوقي همه اميري … تا عاشق مست جام شراب عشق است از دايرۀ عذر و عتاب بيرون است و بر وي تكليف و مؤاخذت نه . » به قول حافظ :

گداي كوي تو از هشت خلد مستغني است

اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد است

 

اسير عشق شدن چاره خلاص من است

ضمير عاقبت انديش پيش بينان بين

 

عشق و رضا :

ابو العبّاس بن عطا مي گويد : « الرّضاء نظر القلب الي قديم اختيار الله بالعبد .» و هجويري در توضيح آن مي نويسد : « رضا نظر دل بود به اختيار قديم خداي و حكم وي مر بنده را . يعني هر چه به وي رسد داند كه اين اختياري قديم و حكمي سابق است بر من ، مضطرب نگردد و خرّم دل باشد و … اين سخن تأكيد قول محاسبي است كه رضا نتيجه محبّت بود كه محبّ راضي بود بدانچه محبوب كند . اگر عذاب دارد با دوستي خرّم بود و اگر در نعمت بود از دوستي محجوب نگردد و اختيار خود فرو گذارد اندر مقابلۀ اختيار حقّ . »  حافظ همۀ بلاياي عشق را به شوق معشوق با رضايت پذيرفته است :

در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار

كرده ام خاطر خود را به تمنّاي تو خوش

عشق از آن خواصّ است :

عين القضات مي نويسد: «آن روز كه جمال الست بربّكم بر تو جلوه كردند … هيچ جان نبود كه نه وي را بديد و هيچ گوش نبود الّا كه سماع قرآن از وي شنيد امّا حجابها بر گماشت تا بعضي را فراموش شد.»

پس همۀ ابناء بشر در طول زندگيشان از عشق ازلي نصيب ندارند . حافظ عشق را «موقوف هدايت» دانسته و كساني كه از اين هدايت برخوردارند را «مغان»، «عشقبازان» و «اهل خدا» خوانده است .

زاهد ار راه به رندي نبرد معذور است

عشق کاري است كه موقوف هدايت باشد

 

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازي

جام مي مغانه هم با مغان توان زد

 

گويند ذكر خيرش در خيل عشقبازان

هر جا كه نام حافظ در انجمن بر آيد

 

نشان اهل خدا عاشقي است با خود دار

كه در مشايخ شهر اين نشان نمي بينم

 

حال عاشق در گرو خواست معشوق :

در فيه ما فيه مي خوانيم : « يكي مي گفت عاشق مي بايد كه ذليل باشد و خوار باشد و حمول باشد ، و از اين اوصاف بر مي شمرد . فرمود كه عاشق اين چنين مي بايد وقتي كه معشوق خواهد يا نه ؟ و اگر به مراد معشوق باشد ، چون او را نخواهد كه ذليل و خوار باشد پس او ذليل و خوار چون باشد ؟ پس معلوم شد كه معلوم نيست احوال عاشق الّا تا معشوق او را چون خواهد .» حافظ در اين رابطه مي فرمايد :

عاشقان را بر سر خود حكم نيست

هر چه فرمان تو باشد آن كنند

 

سفر و غربت عشق :

ميبدي مي گويد : « نگر تا ظنّ نبري كه از خواري آدم بود كه او را از بهشت بيرون كردند . نبود كه آن از علوّ همّت آدم بود ، مقتضاي عشق به در سينۀ آدم آمد كه يا آدم جمال معني كشف كردند و تو به نعمت دارالسّلام بماندي . آدم جمالي ديد بي نهايت كه جمال هشت بهشت در جنب آن ناچيز بود . همّت بزرگ وي دامن وي گرفت كه اگر هرگز عشق خواهي يافت ، بر اين درگه بايد باخت … فرمان آمد كه يا آدم اكنون كه قدم در كوي عشق نهادي از بهشت بيرون شو كه اين سراي راحتست و عاشقان درد را با سلامت دارالسّلام چكار ؟ » حافظ به اين سفر اشاراتي دارد :

من آدم بهشتيم اما در اين سفر

حالي اسير عشق جوانان مهوشم

در بيتي ديگر قدم نهادن از مأمن امن را لازم مي داند :

ز كنج صومعه حافظ مجوي گوهر عشق

قدم برون نه اگر ميل جست و جو داري

و دوست را براي بيرون راندنش از بهشت چنين خطاب مي كند :

اي كه مهجوري عشّاق روا مي داري

عاشقان را ز بر خويش جدا مي داري

 

عزم مرحلۀ عشق :

مولانا داستاني در كار مي كند : « آوازۀ شيري در جهان شايع گشته بود . مردم از براي تعجّب از مسافت دور قصد آن بيشه كردند و شير را از دور بديدند ، ايستادند و بيش نمي توانستند رفتن . گفتند آخر شما چندين راه قدم نهاديد براي عشق اين شير و اين شير را خاصيّتي هست كه هر كه پيش او رود  و به عشق دست در وي مالد ، هيچ گزندي به وي نمي رساند . و اگر كسي ازو ترسان و هراسان باشد شير از وي خشم مي گيرد بلكه بعضي را قصد مي كند كه چه گمان بد است كه در حقّ من مي بريد ؟ گفتند : اكنون چيزي كه چنين است يكساله راه قدمها زديد ، اكنون نزديك شير رسيديد ، اين ايستادن چيست ؟ قدمي پيشتر نهيد . كسي را زهره نبود كه يك قدم پيشتر نهد . گفتند آن همه قدمها زديم ، آن همه سهل بود ، يك قدم اينجا نمي توانيم زدن . اكنون مقصود عمر از آن ايمان ، آن قدم بود كه يك قدم در حضور شير سوي شير نهد و آن قدم عظيم نادر است ، جز كار خاصّان و مقرّبان نيست و قدم خود اين است ، باقي آثار قدم است .» حافظ اين قدم را مي گويد در اين بيت :

به عزم مرحلۀ عشق پيش نه قدم

كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد

اكنون مي توانيم تصوّر كنيم حافظ در برابر چه مهابتي قرار دارد آنجا كه مي گويد :

اي دل به كوي عشق گذاري نمي كني

اسباب جمع داري و كاري نمي كني

چوگان حكم در كف و گوئي نمي زني

باز ظفر به دست و شكاري نمي كني

و از اين جهت است كه خطرات راه عشق را به طور مكرّر توصيف مي كند :

راه عشق ار چه كمينگاه كمانداران است

هر كه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

 

عجب راهيست راه عشق كانجا

كسي سر بر كند كش سر نباشد

 

به كوي عشق منه بي دليل راه قدم

كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد

 

طريق عشق پر آشوب و فتنه است اي دل

بيفتد آن كه در اين راه با شتاب رود

 

طريق عشق طريقي عجب خطرناك است

نعوذ بالله اگر ره به مقصدي نبري

سفر نزولي عشق با وسوسۀ اهرمن شروع مي شود اما سير صعودي آن بايد با گوش دل سپردن به پيام سروش سپري گردد . حافظ مي فرمايد :

در راه عشق وسوسۀ اهرمن بسي است

پيش آي و گوش دل به پيام سروش كن

چون جناب عشق را بلند مي داند ، پس خود را در سير صعودي مي بيند :

جناب عشق بلند است همّتي حافظ

كه عاشقان ره بي همّتان به خود ندهند

راه عشق به كجا مي انجامد ؟ در فرهنگ اصطلاحات عرفاني مي خوانيم :« عشق براق سالكان و مركب روندگان است . هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد ، عشق در يك دم جمله را بسوزاند و عاشق را پاك و صافي گرداند . سالك به صد حیله آن مقدار سير نتواند كرد، كه عاشق در يك طرفةالعين . عاقل در دنياست و عاشق در آخرت .» حافظ راه عشق را خارج از حيطۀ مكان مي بيند :

در راه عشق مرحلۀ قرب و بعد نيست

مي بينمت عيان و دعا مي فرستمت

و مقام اين راه را نيز برون از حدّ توصيف :

همچو حافظ غريب در ره عشق

به مقامي رسيده ام كه مپرس

 

فراق كفّارۀ عشق :

از اميرالمؤمنين علي (ع) نقل شده كه فراق كفّارۀ عشق است. دكتر سيّد جعفر سجّادي نيز در فرهنگ اصطلاحات عرفاني مي گويد: عاشق را در مرحلۀ كمال عشق حالتي دست مي دهد كه از خود بيگانه و نا آگاه مي شود و از زمان و مكان فارغ و از فراق محبوب مي سوزد و مي سازد .

حافظ براي تقرير اين حالت از نقصان  شمع بهره برده است :

بي جمال عالم آراي تو روزم چون شب است

با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع

و از كم عمري بلبل :

بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

مولانا وصف زيبايي براي مرتبۀ فراق دارد : « آن امير آمد وفا را گرد كرد و خود رفت ، همچنان كه زنبور موم را با عسل جمع كرد و خود رفت ، پريد . زيرا وجود او شرط بود ، آخر بقاي او شرط نيست …تن ما مانند كندويي است و در آنجا موم و عسل عشق حقّ است.»

اين بيت حافظ نيز هم به غيبت معشوق اشاره دارد و هم به حاصل شيرين عشق كه از جنس تمتّع دنيايي نيست :

حافظ از دولت عشق تو سليماني شد

يعني از وصل تواش نيست بجز باد بدست

اما احمد غزّالي فراق را حقّ عاشق مي داند آنچنان كه وصال مرتبه معشوق است : « … آنچه عاشق را تواند بود ، هيچ چيز نيست كه ساز وصال تواند آمد ، و ساز وصل معشوق را تواند بود و اين هم سرّي بزرگ است كه وصال مرتبۀ معشوق است و حقّ او فراق است كه حقّ عاشق است و مرتبۀ اوست.»

حافظ رضايت به سهم خودش را چنين ابراز مي كند :

مجال من همين باشد كه پنهان عشق او ورزم

كنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد

گويا احمد غزّالي از اين جهت فراق را حقّ عاشق مي داند كه او بايد پرواز عشق را بياموزد و مي گويد :

« … پروانه كه عاشق آتش آمد ، قوت او در دوري اشراق است ، ….. اشراق او را ميزباني كند و او به پرّ همّت خود در طلب او پرواز عشق مي كند ، اما پرش چندان بايد كه بدو رسيد ، او را روشني نماند ، روشن آتش را بود درو ، و او را نيز قوتي نبود ، قوت آتش را بود.»

مولانا عقل را به پروانه تشبيه مي كند و مقصود از اين عشق را هلاك شدن پروانه يعني از ميان رفتن عقل مي داند و مي فرمايد: «عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع . هر چند كه پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاك شود ، اما پروانه آن است كه هر چند برو آسيب آن سوختگي و الم مي رسد ، از شمع نشكيبد و اگر حيواني باشد مانند پروانه كه از نور شمع بشكيبد و خود را بر آن نور نزند او خود پروانه نباشد و اگر پروانه خود را بر  نور شمع مي زند و پروانه نسوزد ، آن نيز شمع نباشد . پس آدمي كه از حقّ بشكيبد و اجتهاد ننمايد او آدمي نباشد و اگر تواند حقّ را ادراك كردن آن هم حقّ نباشد . پس آدمي آن است كه از اجتهاد خالي نيست و گرد نور جلال حقّ مي گردد بي آرام و بي قرار و حقّ آن است كه آدمي را بسوزد و نيست گردد و مدرك هيچ عقلي نگردد.»

حافظ اين تمثيل عالي را در بيتي بيان كرده است :

هر كسي با شمع رخسارت به وجهي عشق باخت

زين ميان پروانه را در اضطراب انداختي

غزّالي قوت خوردن از دوري اشراق را مطرح مي كند و مولوي نيز قوت خوردن از عشق را: «چه عجب مي آيد مجنون را خيال ليلي قوت مي داد و غذا مي شد؟ جايي كه خيال معشوق مجازي را اين قوت و تأثير باشد كه يار او را قوت بخشد ، يار حقيقي را چه عجب مي داري كه قوتش بخشد خيال او در صورت و غيبت؟ چه جاي خيال است؟ آن خود جان حقيقتهاست ، آن را خيال نگويند.»

حافظ در مقام عاشق از لب يار قوت مي گيرد :

اي عاشق گدا چو لب روح بخش يار

مي داندت وظيفه تقاضا چه حاجت است

حافظ قوت خاك را نيز از جرعۀ لب يار مي داند چونان كه بايزيد از بارش عشق « به صحرا شدم عشق باريده بود . پاي در عشق فرو مي شد چونان كه در برف .» و حافظ :

بر خاكيان عشق فشان جرعۀ لبش

تا خاك لعلگون شود و مشكبار هم

 

عشق و فنا

احمد غزّالي قوت خوردن معشوق از عاشق را نيز مطرح مي كند « حقيقت عشق چون پيدا شود ، عاشق قوت معشوق آيد ، نه معشوق قوت عاشق . زيرا كه عاشق در حوصلۀ معشوق تواند گنجيد ، اما معشوق در حوصلۀ عاشق نگنجد … »

اين سخن ناظر بر حديث قدسي عشق است كه : من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته وجب عليّي ديته و من وجب عليّي ديته انا ديته: هر كس طالب من شد مرا يافت ، آنگاه مرا شناخت ، آنگاه عاشق من شد ، آنگاه من بدو عشق ورزيدم ، پس او را كشتم و ديۀ او بر من واجب شد و من خود ديۀ او هستم. باز حافظ اين مفهوم بلند را در يك بيت بيان مي كند:

قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولي

به خاك ما گذري كن كه خون مات حلال

در لغتنامۀ دهخدا مي خوانيم : عشق ذاتيست صرف و خالص كه تحت اسم و رسمي و لغت و وصفي داخل نشود و در آغاز پيدايش عاشق را به وادي فناي محض كشاند ، به نحوي كه نام و نشان و وصفي از او باقي نگذارد و ذات او را محو كند و در پايان امر نه عاشقي و نه معشوقي در كار باشد ، و در آنجاست كه عشق به هر دو صورت جلوه گر گردد . و به هر دو وصف متّصف شود . پس براستي:

در ره عشق از آن سوي فنا صد خطر است          تا نگويي كه چو عمرم به سر آمد رستم

عبد الرّحمن جامي دربارۀ جلوه گر شدن عشق به هر دو صورت مي گويد :

« انشقاق عاشق و معشوق از عشق است ، و عشق در مقرّ عزّ خود از تعيّن منزّهست و در حريم عين خود از بطون و ظهور مقدّس ، بلي بهر اظهار كمال از آن روي كه عين ذات خود است خود را در آينۀ عاشقي و معشوقي بر خود عرضه كرد ، حسن خود را بر نظر خود جلوه داد از روي ناظري و منظوري ، نام عاشقي و معشوقي پيدا شد ، نعت طالبي و مطلوبي ظاهر گشت ، ظاهر را به باطن نمود ، آوازۀ عاشقي بر آمد ، باطن را به ظاهر بياراست نام معشوقي آشكار شد.»

احمد غزّالي نيز مي گويد : « هم او آفتاب و هم او فلك ، هم او آسمان و هم او زمين ، هم او عاشق و هم او معشوق و هم او عشق.» حافظ در مقام عاشق اتّحاد با معشوق را به اين صورت مطرح مي كند :

سر عاشق كه نه خاك در معشوق بود

كي خلاصش بود از محنت سرگرداني

محمد غزّالي برادر مهتر احمد اوّلين علامت عشق را آن مي داند كه عاشق از مرگ نترسد . چون مرگ عين ملاقات معشوق و ديدن روي اوست .  اين جهان منعي در راه عشق است و به نظر غزّالي هر چه زودتر بايد برداشته شود . جنید بغدادی نیز مرگ را پلی می داند که دوست را به دوست رساند. حافظ در اين رابطه مي گويد :

عشقبازي كار بازي نيست اي دل سر بباز

زان كه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس

 

دلا طمع مبر از لطف بي نهايت دوست

چو لاف عشق زدي سر بباز چابك و چست

عطاّر در تذكرة الاولياء روايت مي كند : « پس ديگر بار حسين ( حلاّج ) را بردند كه بر دار كنند . صد هزار آدمي گرد آمدند و او چشم گرد مي آورد و مي گفت : حقّ ، حقّ ، حقّ ، انا الحقّ .نقل است كه درويشي در اين ميان از او پرسيد كه :عشق چيست؟ گفت : امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني ، آن روزش بكشتند و ديگر روزش بسوختند و سوّم روزش به باد بر دادند . يعني عشق اين است .»

اين بيت حافظ ناظر بر اين حال است :

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد ما را       چون برق ازين كشاكش پنداشتي كه جستي

دهخدا آورده است: «ديگري گويد عشق سوزش و كشته شدن است . امّا بعد از شهادت با لطف ايزدي عاشق را زندگي جاويدان نصيب گردد، به طريقي كه فنا و نيستي را در پيرامون او ره نباشد.» حافظ مي گويد :

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق                              ثبت است بر جريدۀ عالم دوام ما

و زندگي را تنها به عشق مي داند :

هر آن كسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق                  بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد

 

عشق و نياز :

شيخ ابو علي دقّاق مي فرمايد : « هر كه جان خود را جاروب در معشوق نمي كند ، او عاشق نيست . »

حافظ اين اظهار عجز را به صورت «در پاي معشوق افتادن» يا «همچو موري در پاي پيل افتادن» ذكر مي كند:

حافظ از سر پنجه عشق نگار                                            همچو مور افتاده شد در پاي پيل

خيز و جهدي كن چو حافظ تا مگر                                       خويشتن در پاي معشوق افكني

ابو الحسن خرقاني گفت : « عشق بهره اي است از آن دريا كه خلق را در آن گذر نيست. آتشی است كه جان را در او گذر نيست . آورد بردي است كه بنده را خبر نيست در آن ، و آنچه بدين درياها نهند ، باز نشود مگر دو چيز ، يكی اندوه و يكي نياز.»

حافظ بر التزام عشق و نياز تأكيد مي ورزد :

ماييم و آستانۀ عشق و سر نياز

تا خواب خوش كه را برد اندر كنار دوست

 

كو حريفي كش سر مست كه پيش كرمش

عاشق سوخته دل نام تمنّا ببرد

و خود را در برابر معشوق چون گدايي مي بيند :

و گر گويد نمي خواهم چو حافظ عاشق مفلس

بگوييدش كه سلطاني گدايي همنشين دارد

 

برق عشق ار خرمن پشمينه پوشي سوخت سوخت

جور شاه كامران ار برگدايي رفت رفت

يا خود را غلام و معشوق را پادشاه مي داند :

به عاشقان نظري كن به شكراين نعمت

كه من غلام مطيعم تو پادشاه مطاع

 

در كوي عشق شوكت شاهي نمي خرند

اقرار بندگي كن و اظهار چاكري

 

دوش در خيل غلامان درش مي رفتم

گفت اي عاشق بيچاره تو باري چه كسي

 

عشق و نفي خويشتن :

ابو الحسن خرقاني گفت: شبي خواب ديدم كه مرا به آسمان بردند. جماعتي را ديدم كه زار زار مي گريستند از ملايك. گفتم: شما كيستيد؟ گفتند: ما عاشقان حضرتيم. گفتم: ما اين حالت را در زمين تب و لرز مي گوييم و فسره ، شما نه عاشقانيد . چون از آنجا بگذشتم ملايكۀ مقرّب پيش آمدند و گفتند: نيك ادب كردي آن قوم را كه ايشان عاشقان حضرت نبودند به حقيقت. عاشق كسي مي بايد كه از پاي سر كند و از سر پاي و از پيش پس كند و از پس پيش و از يمين يسار كند و از يسار يمين كه هر كه يك ذرّه خويشتن را باز مي يابد، يك ذرّه از آن حضرت خبر ندارد.

روزبهان بقلي گفت : آن كه بانگ مرغ الست بشنيد و معشوق را بي جبلّت التباس بديد ، در تري و تر دامني خود بيني كي ماند ؟

مولانا گفت : چگونه معشوق است؟ تا در تو مويي از مهر خودت باقي باشد روي خود به تو ننمايد و لايق وصل او نشوي، به خويشتن راهت ندهد. به كلّي از خود و از عالم مي بايد بيزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روي نمايد.

حافظ گفت :

معشوق عيان مي گذرد بر تو و ليكن

اغيار همي بيند از آن بسته نقاب است

و از ميان برداشتن خويش را درمان اين درد مي داند :

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

 

غيرت عشق :

غيرت در عشقهاي خاكي از جانب عاشق درباره معشوق اعمال مي شود ولي در عشق معنوي و روحاني، از جانب معشوق درباره عاشق اعمال مي شود. حكايتي در فيه مافيه نقل مي شود كه خوبان را حاضر كردند و به مجنون گفتند سر بردار و نظر كن. مجنون گفت: «عشق ليلي شمشیر كشيده است، اگر بردارم  سرم را بيندازد.» نوع ديگري از غيرت معشوق نيز در فيه مافيه بيان شده: «تو را اگر شاهدي يا معشوقه اي به دست آيد و در خانۀ تو پنهان شود كه مرا به كس منماي كه من از آن توِأم، هرگز روا باشد و سزد كه او را در بازارها بگرداني و هر كسي را گويي كه بيا اين خوب را ببين؟ آن معشوقه را هرگز اين خوش آيد؟ بر ايشان رود و از تو خشم گيرد.» حافظ:

غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد

كز كجا سرّ غمش در دهن عام افتاد

روبرو شدن با بي عشقي نيز موجب غيرت معشوق است .

جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت

عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد

غيرت معكوس عاشق بر معشوق : در عشق معنوي ، عاشق مي خواهد همگان معشوق او را بپرستند .

دلي كو عاشق رويت نباشد                 هميشه غرقه در خون جگر باد

هر دل كه ز عشق تست خالي                از حلقۀ وصل تو برون باد

و از علم افراختن غير در برابر حسن معشوق نيز دستخوش غيرت مي شود :

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافي زد      پيش عشّاق تو شبها به غرامت برخاست

 

ملامت عشق

احمد غزّالي كمال عشق را ملامت مي داند و اين ملامت نيز كمالش آن است كه از ملامت خلق و ملامت خود بگذرد و به ملامت معشوق بينجامد . « كمال عشق ملامت است و ملامت سه روي دارد : يك روي در خلق و يك روي در عاشق ، و يك روي در معشوق . آن روي كه در خلق دارد صمصام غيرت معشوق است تا به اغيار باز  ننگرد ، و آن روي كه در عاشق دارد ، صمصام غيرت وقت است تا به خود باز ننگرد ، و آن روي كه در معشوق دارد صمصام غيرت عشق است تا قوت هم از عشق خورد و بستۀ طمع نگردد و از بيرونش هيچ چيز در نباید … و هر سه صمصام غيرت است در قطع نظر از اغيار . »حافظ از ملامتگران شاكي است كه:

ناموس عشق و رونق عشّاق مي برند

منع جوان و سرزنش پير مي كنند

 

گويند رمز عشق مي گوييد و مشنويد

مشكل حكايتيست كه تقرير مي كنند

و ملامت فضول، ناصح و فقيه را اين گونه پاسخ مي دهد :

مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند

كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند

 

ناصح به طعن گفت كه رو ترك عشق كن

محتاج جنگ نيست برادر نمي كنم

 

اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز

پياله اي بدهش گو دماغ را تركن

نقل است كه سرّي يكبار يعقوب (ع) را به خواب ديد . گفت : اي پيغامبر خداي! اين چه شور است كه از بهر يوسف در جهان انداخته اي ؟ چون تو را بر حضرت بار هست حديث يوسف را باد برده . ندايي به او رسيد كه : يا سرّي ! دل نگاه دار ،  و يوسف را به وي نمودند .  نعره يي بزد و بيهوش شد و سيزده شبانه روز بي عقل افتاده بود .  چون به عقل باز آمد گفتند : اين جزاي آن كسي است كه عاشقان درگاه ما را ملامت كند . حافظ نيز ملامتگو را معذور مي دارد كه او را نديده اي:

منعم مكن ز عشق وي اي مفتي زمان

معذور دارمت كه تو او را نديده اي

 

ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق

نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهاني

 

أمن انكرتني عن عشق سلمي

تز اوّل آن روي نهکو بوادي

 

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد

از خدا جز می و معشوق تمنّا نکنی

و جمال چهرۀ معشوق را حجّت موجّه خويش مي داند :

به رغم مدّعياني كه منع عشق كنند

جمال چهرۀ تو حجّت موجّه ماست

 

عشق رخ یار بر من زار مگیر

بر خسته دلان رند خمّار مگیر

 

گوشه گيري و ملال از صحبت غير دوست :

عشق چون به كمال رسد قوا را ساقط گرداند و حواّس را از كار بيندازد و طبع را از غذا باز دارد و ميان محبّ و خلق ملال افكند و از صحبت غير دوست ملول شود يا بيمار گردد و يا ديوانه شود و يا هلاك گردد .

حافظ خود را از گوشه گيران عشق مي داند :

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد

حاضر نيست به بيگانه شكايت برد :

آشنايان ره عشق گرم خون بخورند

نا كسم گر به شكايت سوي بيگانه روم

تحمّل سخن غير ندارد :

سخن غير مگو با من معشوقه پرست

كز وي و جام مي ام نيست به كسي پروايي

و خاطر تماشاي غير هم ندارد :

سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ

كه نه خاطر تماشا نه هواي باغ دارد

 

عشق و تجلّي معشوق ازلي

اهل معرفت عشق را ناشي از تجلّي معشوق ازلي مي دانند ، به استناد اين حديث : كنت كنزاً مخفياً ، فأحببت ان اعرف فخلقت النّاس لکی اعرف . اين بيت حافظ بيان مضمون اين حديث است :

در ازل پرتو حسنت ز تجلّي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

 

رابطۀ عشق و حسن

مطابق آموزه هاي عرفاني «عشق نتيجۀ ادراك و معرفت و حاصل علم است و از تعلّق علم و ادراك و معرفت و احاطۀ آن به حسن و جمال عشق پديد آيد. پس هر چه حسن بيشتر و هر چه ادراك و معرفت و علم قويتر، عشق نيرومندتر و شديدتر.» اينجاست كه مي فرمايد:

من از آن حسن روز افزون كه يوسف داشت دانستم

كه عشق از پردۀ عصمت برون آرد زليخا را

 

حسن بي پايان او چندان كه عاشق مي كشد

زمرۀ ديگر به عشق از غيب سر بر مي كنند

 

دلم كه گوهر اسرار حسن و عشق دروست

توان به دست تو دادن گرش نكو داري

 

گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق

آن را تفضّلي نه و اين را تبدّلي

 

عشق عاشق آينۀ حسن معشوق :

شيخ احمد غزّالي در جايي از سوانح مي نويسد : «ديدۀ حسن از جمال خود بردوخته است كه كمال حسن خود را در نتواند يافت الّا در آينۀ عشق عاشق. لا جرم ازين روي جمال را عاشقي در خورد تا معشوق از حسن خود در آينۀ عشق و طلب عاشق قوت تواند خورد …. »

آشكار شدن حسن معشوق در آينۀ عشق عاشق را حافظ به غمزه ، عشوه و جلوۀ معشوق تعبير مي كند :

گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست

گفت ما را جلوۀ معشوق در اين كار داشت

 

ستم از غمزه مياموز كه در مذهب عشق

هر عمل اجري و هر كرده جزايي دارد

 

عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت

فتنه انگيز جهان  غمزۀ جادوي تو بود

 

آن عشوه داد عشق كه مفتي ز ره برفت

وان لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت

معتقد است حسن معشوق در آينۀ عشق عاشق تمام مي شود :

حريف عشق تو بودم چو ماه نو بودي

كنون كه ماه تمامي نظر دريغ مدار

 

بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالي

خوش باش زان كه نبود اين هر دو را زوالي

و از اين نظر معشوق را مشتاق عاشق مي داند :

سايۀ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود

 

كرشمۀ حسن :

شيخ احمد غزّالي مي نويسد : « نيكوي دگر است و معشوقي ديگر . كرشمۀ حسن ديگر است و كرشمۀ معشوقي ديگر . كرشمۀ حسن را روي در غيري نيست و از بيرون پيوندي نه ، اما كرشمۀ معشوقي در غنج و دلال و ناز ، آن معني از عاشق مددي دارد و بي او راست نيايد . لا جرم از اينجا بود كه معشوق را عاشق در بايد . » در اين دو بيت حافظ كرشمۀ حسن معشوق را آنچنان تمام مي داند كه او را بي نياز از كرشمۀ معشوقي مي بيند:

ز عشق نا تمام ما جمال يار مستغني است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را

 

اگر چه حسن تو از عشق غير مستغني است

من آن نيم كه ازين عشقبازي آيم باز

كرشمۀ معشوقي براي نياز آوردن عاشق است . چنان كه حافظ مي گويد :

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است

چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد

 

اي سرو ناز حسن كه خوش مي روي به ناز

عشّاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز

ناز گل خود رأي را براي افزودن بر خروش بلبل مي داند و يكبار كه بلبل به او اعتراض نموده :

گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي

هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

حافظ اميدوار است حسن ختام منشورعشقبازي او يك كرشمۀ ابروي معشوق باشد:

اميد هست كه منشور عشقبازي من                             از آن کمانچۀ (كرشمۀ) ابرو رسد به طغرايي

 

معرفت به حسن :

نجم الدّين رازي مي فرمايد : ملايكه چون تعلّق به عالم جسماني نداشتند، محبّت در ايشان به كمال نرسيد. عشق خاصيّت خاك است كه آدم را از آن آفريده اند.به اين دليل است كه حافظ بر ملك اين گونه فخر مي كند:

بر در ميخانۀ عشق اي ملك تسبيح گوي

كاندر آنجا طينت آدم مخمّر مي كنند

 

فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي

بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز

و امّا همۀ خاكيان را نيز در خور عشق نمي داند :

خاكيان بي بهره اند از جرعۀ كأس الكرام

اين تطاول بين كه با عشّاق مسكين كرده اند

 

عشق و جميع كمالات :

فرهنگ آنندراج ذيل عشق مي گويد : جمعيّت كمالات را گويند كه در يك ذات باشد و اين جز حقّ را نبود .

حافظ عشق را فنّ شريف خوانده :

عشق مي ورزم و امّيد كه اين فنّ شريف

چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود

كسي را كه از عشق بي نصيب است بي هنر مي داند :

بكوش خواجه و از عشق بي نصيب مباش

كه بنده را نخرد كس به عيب بي هنري

هنرهاي مربوط به عشق را چنين مي شمرد :

عاشق و رند و نظر بازم و مي گويم فاش

تا بداني كه به چندين هنر آراسته ام

وکمال ایّام شباب را به این هنرها می داند:

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظر باز

بس طور عجب لازم ایّام شباب است

او كسي را كه عشق ندارد معذور مي داند :

اي كه دايم به خويش مغروري

گر تو را عشق نيست معذوري

 

عشق و بنياد هستي :

دكتر محمّد معين مي گويد : اساس و بنياد هستي  برعشق نهاده شده و جنب و جوشي كه سراسر وجود را فرا گرفته به همين مناسبت است . پس كمال واقعي را در عشق بايد جستجو كرد . علاوه بر اين در لغتنامۀ دهخدا مي خوانيم : شكّي نيست كه محبّت و عشق و علاقه پايه و اساس زندگي و بقاء موجودات عالم است . زيرا تمام حركات و سكنات و جوش و خروش جهانيان بر اساس محبّت و علاقه و عشق است و بس و عرفا گويند حتّي وجود افلاك و حركات آنها بواسطۀ عشق و محبّت است و گويند سلطان عشق خواست كه خيمه به صحرا زند، در خزائن بگشود و گنج بر عالم پاشيد، ور نه عالم با بود و نبود خود آرميده بود و در خلوتخانۀ شهود آسوده :« كان الله و لم يكن معه شيء . » حافظ مقصود از كارگاه هستي را عشق مي داند :

عاشق شو ار نه روزي كار جهان سر آيد

ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي

و دربارۀ رابطۀ عشق و هستي مي گويد :

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري كه در اين گنبد دوّار بماند

 

عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت

فتنه انگيز جهان غمزۀ جادوي تو بود

 

آسمان گو مفروش اين عظمت كاندر عشق

خرمن مه به جوي خوشۀ پروين به دو جو

 

طفيل هستي عشقند آدميّ و پري

ارادتي بنما تا سعادتي ببري

 

وصف ناپذيري عشق

عين القضات مي گويد : اگر عشق در زير عبارت آمدي، فارغان روزگار از صورت و معني عشق فارغ نيستندي . جامي نيز مي گويد : رتبت عشق برتر از آن است كه به قوّت فهم و بيان پيرامن سراپردۀ جلالت او توان گشت ، يا به ديدۀ كشف و عيان به جمال حقيقت او نظر توان كرد : به تتق عزّت محتجب است و به كمال استغناء متفرّد ، حجاب ذات او صفات اوست و صفاتش مندرج در ذات.

حافظ عجز زبان و قلم در بيان عشق را چنين وصف مي كند :

سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان

ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت

 

اي آن كه به تقرير و بيان دم زني از عشق

ما با تو نداريم سخن خير و سلامت

 

قلم را آن زبان نبود كه سرّ عشق گويد باز

وراي حدّ تقرير است شرح آرزومندي

 

قصّة العشق لا انفصام لها

فصمت ها هنا لسان مقال

 

خاموشي و خروش عشق :

در فرهنگ اصطلاحات عرفاني مي خوانيم :عشق حيات فؤاد است ، اگر خاموش باشد دل را چاك كند و از غير خودش پاك كند . اگر بخروشد وي را زير و زبر كند و از قصّۀ او شهر و كوي را خبر كند .

صبا ( نسيم ) و بلبل هر دو در ديوان حافظ نماد عاشق هستند . اما صبا خاموش و راز دار است و بلبل در خروش و پرده در ، براي اين حافظ مي گويد :

گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن

گه سرّ عشقبازي از بلبلان شنيدن

با اين حال صبا را متنعّم تر مي بيند :

به هر سو بلبل عاشق در افغان

تنعّم در ميان باد صبا كرد

و وقتي هر دو ويژگي عشق به هم مي پيوندد ، وصل ميسّر است، حافظ در اين مورد اصطلاح «بلبل صبا» را به كار مي برد :

دلت به وصل گل اي بلبل صبا خوش باد

كه در چمن همه گلبانگ عاشقانه تست

صبا رازدار عاشق و پيك ميان عاشق و معشوق است :

صبا از عشق من رمزي بگو با آن شه خوبان

كه صد جمشيد و كيخسرو غلام كمترين دارد

حتي رازدار بلبل نيز هست :

سحر بلبل حكايت با صبا كرد

كه عشق روي گل با ما چه ها كرد

و بلبل مبتلاي عشق و در فرياد و فغان :

بنال بلبل اگر با منت سر ياري است

كه ما دو عاشق زاريم و كار ما زاري است

 

مرغ خوشخوان را بشارت باد كاندر راه عشق

دوست را با نالۀ شبهاي بيداران خوش است

 

زبور عشق نوازي نه كار هر مرغیست

بيا و نو گل اين بلبل غزلخوان باش

 

مسكين چو من به عشق گلی گشته مبتلا

و اندر چمن فكنده ز فرياد غلغلي

دل حافظ درد عشقش را نهان مي دارد اما اشك وي غمّاز است:

درد عشق ارچه دل از خلق نهان مي دارد

حافظ اين ديدۀ گريان تو بي چيزي نيست

گاهي نيز در خروش است و سخنش را داراي نشان عشق مي بيند :

دل نشان شد سخنم تا تو قبولش كردي

آري آري سخن عشق نشاني دارد

 

مرا تا عشق تعليم سخن كرد

حديثم نكتۀ هر محفلي بود

 

فكند زمزمۀ عشق در حجاز و عراق

نواي بانگ غزلهاي حافظ از شيراز

 

گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

 

تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد

خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است

 

پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد

وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد

 

تا بو كه يابم آگهي زان سايۀ سرو سهي

گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامي مي زنم

و خروش عشق را با اصطلاحات موسيقي توصيف مي كند:

به وقت سر خوشي از آه و نالۀ عشّاق

به صوت و نغمۀ چنگ و چغانه ياد آريد

 

حديث عشق كه از حرف و صوت مستغني است

به نالۀ دف و ني در خروش و ولوله بود

 

عشق بي واسطه

از رابعۀ عدويّه نقل است : رسول ( ع ) را به خواب ديدم كه مرا گفت يا رابعه مرا دوست داري ؟ گفتم يا رسول الله كي بود كه تو را دوست ندارد؟ و لكن محبّت حقّ مرا چنان فرو گرفته است كه دوستي و دشمني غير را جاي نماند .

حافظ نيز خود را از عشق مظاهر حسن مي رهاند :

بر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح

ني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم

شيخ ابوالحسن خرقاني گفت : چون ذكر نيكان كني ميغي سپيد بر آید و رحمت ببارد و چون ذكر خداي كني ميغي سپيد بر آيد و عشق ببارد . ذكر نيكان عامّ را رحمت است و خاصّ را غفلت . به قول حافظ آنگاه نداي عشق بلند مي شود كه قصّۀ معشوق را بگويند تا از او هم بشنوند:

ساقي بيا كه عشق ندا مي كند بلند

آن كس كه گفت قصّۀ ما هم ز ما شنيد

پير همان عشق است : «هیچ پیر کاملتر سالك را از عشق نيست …. هر كه را پير عشق نباشد او روندۀ راه نباشد. عاشق به معشوق به عشق تواند رسيدن، و معشوق را بر قدر عشق بيند، هر چند كه عشق به كمالتر دارد، معشوق را به جمالتر بيند.»

حافظ مي فرمايد:

دل چو از پير خرد نقل معاني مي كرد

عشق مي گفت به شرح آنچه بر او مشكل بود

 

در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد

زان كه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش

 

حافظ جناب پير مغان مأمن وفاست

درس حديث عشق بر او خوان و زو شنو

 

در مكتب حقايق پيش اديب عشق

هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي

 

چو پير سالك عشقت به می حوالت کرد

بنوش و منتظر رحمت خدا مي باش

 

بلاي عشق

پيغمبر به قولي فرموده است : « بهتران امّتم كسانيند كه چون بخشي از بلا به آنان روي آورد، عفّت ورزند. عرض شد كدام بلا ؟ فرمود : عشق ».

پير هرات نيز گفته است : « عشق درد نیست ، ولي به درد آرد . بلا نيست وليكن بلا آرد. چنان كه علّت حيات است ، همچنان سبب ممات است . هر چند مايۀ راحت است ، پيرايۀ آفت است .» حافظ مي گويد:

فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست

كجاست شير دلي كز بلا نپرهيزد

 

روندگان طريقت ره بلا سپرند

رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز

و يا :

اي كه در كوچۀ معشوقۀ ما مي گذري

با حذر باش كه سر مي شكند ديوارش

 

درد عشق

در فيه مافيه مي خوانيم : « در آدمي عشقي و دردي و خار خاري و تقاضايي هست كه اگر صد هزار عالم ملك او شود نياسايد و آرام نيابد . اين خلق به تفصيل در هر پيشه اي و صنعتي و منصبی و تحصيل نجوم و طبّ و غير ذلك هيچ آرام نمي گيرند . زيرا آنچه مقصود است به دست نيامده است . »

حافظ درد عشق را ناشي از هجران مي داند :

درد عشقی كشيده ام كه مپرس

زهر هجري چشيده ام كه مپرس

و معتقد است كه طبيب چنين دردي خود عشق است :

طبيب عشق مسیحادم است و مشفق ليك             چو در تو درد نبيند كه را دوا بكند ؟

دواي درد عاشق را كسي كو سهل پندارد          ز فكر آنان كه در تدبير درمانند ، درمانند

فكر بهبود خود اي دل ز دري ديگر كن               درد عاشق نشود به به مداواي حكيم

 

عشق و عقل

در جواهر الاسرار آمده : « العقل لاقامة العبوديّه و العشق لادراك الرّبوبیّه »= عقل براي اقامۀ عبودیّت و عشق براي ادراك ربوبيّت است .

پس معلوم مي شود كه حيطۀ عشق و عقل كاملاً جداست .

مولوي مي گويد: «هيچ كسي را عاشق دليل نتواند گفتن بر خوبي معشوق و هيچ کس نتواند در دل عاشق دليل نشاندن كه دال باشد بر بغض معشوق. پس معلوم شد كه اينجا دليل كار ندارد، اينجا طالب عشق مي بايد بودن.» حافظ نیز عقل را در ولایت عشق هیچ کاره می داند:

در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز

هر كسي بر حسب فكر گماني دارد

 

مشكل عشق نه در حوصلۀ دانش ماست

حلّ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد

 

عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولي

عشق داند كه درين دايره سر گردانند

 

گرد ديوانگان عشق مگرد

كه به عقل عقيله مشهوري

 

حريم عشق را در گه بسي بالاتر از عقل است

كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد

 

اي كه از دفتر عقل آیت عشق آموزي

ترسم اين نكته به تحقيق نداني دانست

 

قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق

چو شبنمي است كه بر بحر می کشد رقمي

 

غلوّ عاشق

دكتر جواد نور بخش: هر گاه بر عاشق پاره اي از اسرار توحيد در عشق ظاهر گردد و بر سر و عقلش نور بسط به نور هيبت آميخته شود و علم او در عشقش نابود شود، هر زمان كه واردي بر او آشكار گردد، در دلش به آنچه از كشف و عيان و قرب و وصل حقّ يافته است يقيني به بار آورد ، و از دلش فرحي آشكار شود كه او را به سخن گفتن بر انگيزاند ، پس به عبارتي ممزوج به دعوي ربوبيّت ناطق مي گردد و اين از شدّت عشق در بسط و انس به علّت انبساط است .

روزبهان : غلوّ در كلام غلبۀ حال بر علم و رسوم است .

شاه شجاع كرماني : عشّاق به عشق مرده در آمدند . از آن بود كه چون به وصالي رسيدند، از خيالي به خداوندي دعوي كردند . غلوّ حافظ را در این ابیات می خوانیم:

كوس ناموس تو بر كنگرۀ عرش زنيم

علم عشق تو بر بام سموات بريم

و يا :

مبین حقير گدايان عشق را كاين قوم

شهان بي كمر و خسروان بي كلهند

 

مستي عشق

حافظ به صراحت مي گويد منظورش از مستي ، مستی به آب انگور نیست.

مستي عشق نيست در سر تو                        رو كه تو مست آب انگوري

مستي عشق در مكتب طيفوريه يا اصحاب سكر مطرح است. مؤسس اين مكتب طيفور فرزند عيسي فرزند سروشان مشهور به ابويزيد يا بايزيد بسطامي است. اين عارف بزرگوار ايراني براي وجد روحي اهميّت زياد قائل بود و مستي و بيخودي صوفي را رهائي از خودپرستي مي انگاشت. بايزيد بسطامي عقيده داشت كه مستي (سكر) بالاتر از هوشياري (صحو) است. همان طور كه مرد مست نسبت به امور شخصي خود بي قيد و بي اعتناست، همچنين يك نفر صوفي چنان مستغرق در عشق الهي است كه نسبت به دنيا بي اعتنا و بي قيد مي شود، يعني در اثر رهايي از تعلّقات دنيوي همه او مي گردد.

پس نشانهاي اصحاب سكر اوّل وجد است  دوم رهايي از خود پرستي، سوّم فناي نفس و چهارم بي اعتنايي به دنيا. حافظ راجع به هر يك از اين موارد ابياتي دارد :

 

1)     مستي و وجد :

باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقي و كار به بنياد آمد

 

قدح پر كن كه من در دولت عشق

جوانبخت جهانم گر چه پيرم

 

2)     مستي و رهايي از خود پرستي :

با مدّعي مگوييد اسرار عشق و مستي

تا بي خبر بميرد از درد خود پرستي

 

3)      مستي و فناي نفس :

اي دل مباش يكدم خالي ز عشق و مستي

وانگه برو كه رستي از نيستيّ و هستي

4)     مستي و بي اعتنايي به دنيا :

در مصطبۀ عشق تنعّم نتوان كرد

چون بالش زر نيست بسازيم به خشتي

 

در اين مقام مجازي به جز پياله مگير

در اين سراچۀ بازيچه غير عشق مباز

 

كيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود

عاشق مسكين چرا چندين تجمّل بايدش

 

جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي

كه سلطانيّ عالم را طفيل عشق مي بينم

 

مستي براي اهل سلوك فوايد ديگري هم دارد:

- ذهول عقل و رسيدن به آگاهي فرا عقلي :

دكتر پورنامداريان در كتاب گمشدۀ لب دريا مي گويد: «باري شراب مي توانست در چشم اندازي عارفانه رمز چيزي باشد كه همچون شراب، صوفي يا سالك راه طريقت را مست و از خود بيخود مي كرد. محبّت، عشق، شوق، معرفت صوفيانه، الهامات ربّاني، كلام پير ، جلوۀ جمال محبوب، لطف و عنايت وي، و مفاهيم ديگري از اين دست، از جمله مايه هاي مستي سالك در سير الي الله بود كه دريافت و تجربۀ آنها مي توانست صوفي را از حالت عقل و آگاهي به مرتبۀ ذهول عقل و ناآگاهي و اشراق و آگاهي فرا عقلي ارتقاء دهد.»

اين را حافظ به پختگي در عشق تعبير مي كند :

ساقيا يك جرعه اي زان آب آتشگون كه من

در ميان پختگان عشق او خامم هنوز

 

زان مي عشق كزو پخته شود هر خامي

گر چه ماه رمضان است بياور جامي

 

-        گسستن زنجير عقل و ترك مصلحت پنداري :

در همان بحث دكتر پورنامداريان ادامه مي دهد : «حافظ طالب شراب است تا او را مست كند و بند و زنجير عقل را كه پاي او را به تعلّقات و لذّتها و مصلحت پنداريهاي حقير و مبتذل اين جهان مي بندد و مايۀ اندوه و دشواري و پريشان حالي مي شود ، بگسلد».

حافظ از بد نامي باكي ندارد :

گر مريد راه عشقي فكر بد نامي مباش

شيخ صنعان خرقه رهن خانۀ خمّار داشت

 

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم

با ما منشين و گرنه بدنام شوي

و هر كه را عاشق وش وارد طريقت نشود منافق مي داند :

ساقيا جام دمادم ده كه در سير طريق

هر كه عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود

-         زوال اندوه و كمك به سالك براي كشيدن بار گران عشق :

تا مست نباشي نبري بار غم يار                       آري شتر مست كشد بار گران را (سعدي)

شراب عشق بنوشيم و بار عشق كشيم          چنان كه اشتر سر مست از ميان قطار (مولوي)

حافظ اندوه گرانش را چنين توصيف مي كند :

تا شدم حلقه به گوش در ميخانۀ عشق

هر دم آيد غمي از نو به مباركبادم

و علاج آن را كرشمۀ ساقي مي داند :

كرشمۀ تو شرابي به عاشقان پيمود

كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حسّ شد

 

مي و معشوق

در فيه مافيه از قول مجنون نقل شده: ليلي به دست من همچون جامي است. من از آن جام شراب مي نوشم. پس من عاشق شرابم كه ازو مي نوشم و شما را نظر بر قدح است، از شراب آگاه نيستيد. اگر مرا قدح زرّين بود مرصّع به جواهر و درو سركه باشد يا غير شراب چيزي ديگر باشد، مرا آن به چه كار آيد؟ كدوي كهنۀ شكسته كه درو شراب باشد به نزد من به از آن قدح و از صد چندان قدح.

حافظ در بسياري موارد از مي و معشوق توأمان ياد مي كند:

گل در برو مي در كف و معشوق به كام است

سلطان جهانم به چنين روز غلام است

 

حافظ منشين بي مي و معشوق زماني

كایّام گل و ياسمن و عيد صيام است

 

به هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد

بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد

 

كام خود آخر عمر از مي و معشوق بگير

حيف اوقات كه يكسر به بطالت برود

 

صرف شد عمر گرانمايه به معشوقه و مي

تا از آنم چه به پيش آيد از اینم چه شود

 

من ترك عشق شاهد و ساغر نمي كنم

صد بار توبه كردم و ديگر نمي كنم

 

از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت

يك چند نيز خدمت معشوق و مي كنم

 

از چار چيز مگذر گر عاقليّ و زيرك

امن و شراب بيغش ، معشوق و جاي خالي

و معشوق را لولي سر مست مي خواند :

بندۀ طالع خويشم كه در اين قحط وفا

عشق آن لولي سر مست خريدار من است

 

انواع شراب عشق

 

1)     شراب شوق : احمد غزّالي مي گويد : « اسرار عشق در حروف عشق مضمر است ، بدايتش ديده بود و ديدن ، عين اشارت بدوست در ابتداي حروف عشق . پس شراب ملامال شوق خوردن گيرد ، شين اشارت بدوست . پس از خود بميرد و بدو زنده گردد . قاف اشارت به قيام بدوست .» وقتي حافظ مي گويد :

 

ما را كه درد عشق و بلاي خمار كشت

يا وصل دوست يا مي صافي دوا كند

به هر سه حرف عشق اشاره مي كند و وقتي مي گويد :

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

كاين سر پر هوس شود خاك در سراي تو

به شين وقاف آن .

 

2)     شراب انس :

وقتي درويشي گفت به پيش داود طايي رفتم . او را خندان يافتم . عجب داشتم . گفتم : يا با سليمان اين خوشدلي از چيست ؟ گفت : سحر گاه مرا شرابي دادند كه آن را شراب انس گويند . امروز عيد كردم و شادي پيش گرفتم . گويا حافظ اين حال را با عبارت «مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام» توصيف مي كند :

عشقبازيّ و جواني و شراب لعل فام

مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام

 

3) شراب محبّت :

ذوالنّون مصری مي گفت : محبّ خداي را كأس محبّت ندهند مگر آنكه خوف دلش را سوزد و به قطع انجامد . شايد حافظ چنين خوفي را از سر گذرانده كه مي گويد :

عشرت شبگير كن مي نوش كاندر راه عشق

شبروان را آشنايي هاست با مير عسس

و يا :

عاشق از قاضي نترسد مي بيار

بلكه از يرغوي ديوان نيز هم

صاحب كشّاف ( تهانوي ) در معني ساقي از جمله مي نويسد : «…. و نيز حقّ تعالي ساقي صفت گشته شراب عشق و محبّت به عاشقان خود مي دهد و ايشان را محو و فاني مي گرداند و اين معني را جز ارباب ذوق و شهود ديگري در نمي یابد.» اينجاست كه حافظ مي گويد :

اگر چه مستي عشقم خراب كرد ولي

اساس هستي من زان خراب آباد است

 

4) شراب حقيقت ( جام جهان نما):

مولوي مي گويد : چون حضرت محمّد رسول الله صلعم به قرب خاصّ قاب قوسین ……. اختصاص يافته مشرّف گشت ، دو جام جهان نماي از نور حاضر آمد ، يكي پر از شراب خالص و ديگري پر از شير سايغ و به اختيار يكي از اين دو جام اشارت رسيد ، حضرت رسول الله فرمود كه : اخترت اللّبن و اختبأت الخمر لاخيار امّتي ، زيرا كه آن عهد ابتداء احكام قوانين شريعت و استحكام اساس اوامر طريقت بود ، جام جهان نماي حقيقت را جهت عارفان امّت و خاصّان ملّت خويش محافظت مي فرمود و از بوي خوش آن شرابست كه بعضي از اولياء كلّ اوقات بيخود مي شوند و كشف رازها مي كنند .

شايد حافظ اين شراب را نيز چشيده كه خود را همراز عشق و هم نفس جام باده مي داند :

ما بي غمان مست دل از دست داده ايم

هم راز عشق و هم نفس جام باده ايم

5) شراب شهود (تجلّی حقّ) :

عين القضات يكبار جلوۀ حقّ را در صورتي زيبا مي بيند كه خود حديث مشهور رؤيت «رأيت ربّي في احسن صورةٍ» را شاهدي بر امكان آن مي داند .

حافظ نيز زيبا رويي را توصيف مي كند كه به او بادۀ شبگير مي دهد و آنگاه مي گويد :

عاشقي را كه چنين باده شبگير دهند             كافر عشق بود گر نشود باده پرست

و خطاب به زاهد مي فرمايد :

بر تو گر جلوه كند شاهد ما اي زاهد            از خدا جز مي و معشوق تمنّا نكني

«اين شراب مستي بخش بيخود كننده جامش روي يار است، پياله اش چشم مست يار است و بنا براين يار كه همان حقّ است يا بهتر بگوييم جلوه اي از جمال حقّ در صورت معشوق به اقتضاي انديشه و طلبگاه عاشق يا به تعبير دقيقتر من برتر عاشق، نيز ساقي اين شراب است.»

اينجاست كه حافظ مي گويد :

چو لطف باده كند جلوه در رخ ساقي           ز عاشقان به سرود و ترانه ياد آريد

تجلّي جمال يار كه پاداش صبر بر مشكلات طريقت و تحمّل شدائد آن است ، در عين حال كه لذّت فنا و مستي موقّت را كه شرط رؤيت و ادراك وصال شهودي است به عاشق مي چشاند، انگيزۀ افزايش شوق در جان سالك براي نيل به وصال دائم و مستي مدام نيز مي گردد و همين انگيزه مشكلات طريقت را بر سالك آسان و هموار مي سازد :

الا يا ایّها السّاقي ادر كأساً و ناولها                  كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها

اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد     من و ساقي به هم سازيم و بنيادش بر اندازيم

 

6) شراب كلام حقّ :

عين القضات كلام حقّ را نيز چون شراب مستي بخش مي داند . وي در ركن چهارم از اركان پنج گانۀ اسلام مي نويسد : « ركن چهارم اي عزيز صوم است و صوم در شرع عبارت است از امساك طعام و شراب . كدام طعام ؟ طعام ابيت عند ربّي . كدام شراب ؟ شراب و كلّم الله موسي تكليماً . اين را صوم معنوي خوانند كه روزۀ جان باشد.»

حافظ مي گويد :

ساقي بيا كه عشق ندا مي كند بلند

كان كس كه گفت قصّۀ ما هم ز ما شنيد

 

7) شراب علم قديم حقّ :

اين شعر منسوب به حلّاج است .

نديمي غير منسوبٍ الي شيءٍ من الحيف

سقاني مثل ما يشرب كفعل الضّيف بالضّيف

فلمّا دارت الكأس دعا بالنّطع و السّيف

كذا من يشرب الرّاح مع التنّين بالصّيف

حريف من منسوب نيست به حيف. بداد شرابي چنان كه مهماني مهماني را دهد چون دوري چند بگذشت شمشير و نطع خواست چنين باشد سزاي كسي كه با اژدها در تموز خمر كهنه خورد.

ابن عربي در رسالةالانتصار شرحي بر اين شعر دارد: «خداوند چون حلّاج را بر بساط منادمت– كه اوّل مقامات انس است– مي نشاند، شراب علم قديم خود را به وي مي چشاند تا او توحيد را در علم قديم در مي يابد و مي خواند « سقاني … » آنگاه چون اين قول از حلّاج صادر مي شود ، ربّ ….. شمشير عين بر مي كشد و گردن او را به نطع فناي كلّي ، به هنگام گردش جام معرفت مشاهده مي زند ، در اين حال است كه حلّاج مي خواند : « فلمّا دارت … »

«جام فناي معرفت نيز حاصل از مشاهده و كشف است كه به گردش در مي آيد و با مستي و فناي سالك توأم است.»

شايد حافظ در حسرت اين حال مي گويد :

عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقي كجاست

گو كه بخرامد كه پيش سرو بالا ميرمش

 

ظرفيّت مستي

يحيي بن معاذ رازي به بايزيد نوشت: «چه گويي در كسي كه قدحي شراب خورد و مست ازل و ابد شد.»

بايزيد در پاسخ نوشت كه : « من آن ندانم . آن دانم كه اينجا مرد هست كه در شبا نروزي درياهاي ازل و ابد در مي كشد و نعرۀ هل من مزيد مي زند . »

ونیز خرقانی را پرسیدند از محبّت، گفت: نهایتش آن بود که هر نیکویی که او با جمله بندگان کرده است اگر با او بکند بدان نیارامد و اگر به عدد دریاها شراب به حلق او فرو کند سیر نشود و می گوید زیادت هست؟ حافظ مي گويد :

از جاه عشق و دولت رندان پاكباز

پيوسته صدر مصطبه ها بود مسكنم

 

عشق و تزكيه

يكي از خواصّ عشق تزكيۀ آن است . دهخدا مي گويد :« علامت محبّ آن باشد كه محبوبات ديگر در بازد و همه محبّتها را ترك كند و محبّت خدا را اختيار كند . »

حافظ عشق را مانند نوري مي داند كه اگر بر دل و جان بتابد ، بشر را از آفتاب درخشانتر مي كند :

گر نور عشق حقّ به دل و جانت اوفتد

بالله كز آفتاب فلك خوبتر شوي

و حذر مي دهد كه تصوّرات خويش را رها كنيد :

معشوق چون نقاب ز رخ بر نمي كشد

هر كس حكايتي به تصوّر چرا كنند

دهخدا همچنين به نقل از فرهنگ مصطلحات عرفا  آورده است : « عشق چون به كمال خود رسد قوا را ساقط گرداند و حواسّ را از كار بيندازد و طبع را از غذا باز دارد و ميان محبّ و خلق ملال افكند و از صحبت غير دوست ملول شود يا بيمار گردد و يا ديوانه شود و يا هلاك گردد و گويند عشق آتشي است كه در قلب واقع گردد و جز محبوب را بسوزد . عشق درياي بلاست و جنون الهي است و قيام قلب است با معشوق بلا واسطه . در بيانات عرفا عشق هم به آتش و هم به دريا تشبيه شده است .»

 

خاصيّت سوزانندۀ عشق

عين القضات از قول شبلي نقل مي كند: العشق نارٌ في القلوب فاحرقت ما سوي المحبوب.» و خود مي گويد: « عشق آتش است . هر جا كه باشد جز او رخت ديگري ننهد ، به هر جا كه رسد سوزد و به رنگ خود گرداند .»

مولوي هم مي گويد :

«عشق آن شعله است تا چون بر فروخت            هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت»

دكتر قاسم غني مي گويد : « عقل قهرمان آباداني دو عالم جسماني و روحاني است و عشق آتشي خرمن سوز و وجود بر انداز اين دو عالم است . »

در اشعار حافظ دوست جان عاشق را مي سوزاند تا از غير او پاك شود .

جان عشّاق سپند رخ خود مي دانست

و آتش چهره بدين كار بر افروخته بود

 

تحصيل عشق و رندي آسان نمود اوّل

و آخر بسوخت جانم در كسب اين فضایل

و دل عاشق را مي سوزاند تا از هوس زدوده گردد :

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باك

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير

خاصيّت شستشو دهندۀ عشق

امّا در مورد شستشو دهندگي عشق  نيز حافظ مثالهاي متعدّدي دارد . دربارۀ دست شستن از محبوبات ديگر اين ابيات قابل ذكرند:

من همان دم كه وضو ساختم از چشمۀ عشق

چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست

 

حافظ هر آن كه عشق نورزيد و وصل خواست

احرام طوف كعبۀ دل بي وضو ببست

 

آشنايان ره عشق در اين بحر عميق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

حكيم سنايي نيز مي گويد :

« گواه عاشق آن باشد كه سردش بيني از دوزخ         نشان رهرو آن باشد كه خشكش يابي از دريا»

دلق زرق حافظ با اشک شسته می شود:

گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق

غماّز بود اشك و عيان كرد راز من

و براي نماز عشق با خون جگر طهارت مي كند :

طهارت ارنه به خون جگر كند عاشق

به قول مفتی عشقش درست نيست نماز

او اوراق دفترش را مي شويد تا عقل را از ميدان به در كند :

بشوي اوراق اگر همدرس مايي

كه علم عشق در دفتر نباشد

و از وجود خويش نيز دست مي شويد :

دست از مس وجود چو مردان ره بشوي

تا كيمياي عشق بيابيّ و زر شوي

 

آب و آتش :

حافظ آب و آتش را از مظاهر لطف دوست مي داند :

عاشقان را گر در آتش مي پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمۀ كوثر كنم

و نيز گوياي حال عاشق :

ز تاب آتش سوداي عشقش

به سان ديگ دايم مي زنم جوش

 

كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

 

درياي عشق :

در توضيحات لغتنامۀ دهخدا ذيل عشق آمده است: عشق دريائي است پر از درد و رنج. ميبدي در كشف الاسرار سير برّ را سير عابدان و زاهدان و سير بحر را سير عارفان و صدّيقان مي داند.

نجم الدّين كبري نيز شريعت را به سفينه و طريقت را به بحر و حقيقت را به درّي در اين بحر تشبيه مي كند .

شيخ احمد غزّالي كه در رسالۀ بحر الحقيقه طريق رسيدن به درّ حقيقت را بر هفت دريا نهاده است ، در يك جا از اين رساله مي نويسد : «هر كه درّ به دست آورد  گو حديث دريا مپرس و هر كه مرد بحر است گو بر برّ منشين كه « ضدّان لا يجتمعان » اند كه دريا را صفتي است كه هرگز زندۀ عادتي را به كس ننمايد تا آنگاه كه غرقش كند و لباس عادت را ازو بر كشد ، پس مرده به خلق نمايد تا همه وي را به حكم مردگان كنند ، آن ضرب مثلست . امّا سلطانيّت اين دريا عالي ترست كه تا يك نظر مرد را هستي باقي است بر جان، دم بر عادت مي زند . چون بدين دريا در افتاد مستغرق گردانيد تا از هستي و نيستي خودش پاك گرداند . پس اين معاني را در مكان سر او پديد آورد و دلش را به تابش نور او منوّر گرداند ، تا حيات يابد و حيات او بر عكس ديگران گردد . »

حافظ از خطرات اين دريا اين گونه ياد مي كند :

چو عاشق مي شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود

ندانستم كه اين دريا چه موج خون فشان دارد

 

عشق دردانه است و من غوّاص و دريا ميكده

سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بر كنم

 

گريۀ حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق

كاندرين دريا نمايد هفت دريا شبنمي

 

تو خفته اي و نشد عشق را كرانه پديد

تبارك الله از اين ره كه نيست پايانش

او دل عاشق را غرق شده در بحر وداد مي داند :

كه همچون مت ببو تن دل واي ره

غريق العشق في بحر الودادي

شيخ ابوالحسن خرقاني گفت : بر همه چيزي كتابت بود مگر بر آب و اگر گذر كني بر دريا از خون خويش بر آب كتابت كن تا آن كز پي تو در آيد . داند كه عاشقان و مستان و سوختگان رفته اند . (تذكرة الاولياء)

حلّاج نيز مي گويد : ركعتان في العشق لا يصحّ وضوءهما الّا بالدّم : در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الّا به خون .

حافظ به جای وضوی خون به سرایش شعر خون چکان می پردازد:

تير عاشق كش ندانم بر دل حافظ كه زد

اين قدر دانم كه از شعر ترش خون مي چكيد

 

عشق و ساير مقامات سلوك

عطّار هفت شهر عشق را مطرح مي كند كه به اين ترتيب است : 1 ) طلب  .  2 ) عشق  3 ) معرفت  .   4 ) استغنا ( غيرت )   5 ) توحيد  .   6 ) حيرت .  7 ) فقر ( فناء في الله )

عشق در مفهوم عامّ خود هر هفت مرحله را پوشش مي دهد . همچنان كه عطّار نام هفت شهر عشق را بر آن گذارده است . در ابيات حافظ به جستجو پرداخته ايم كه مثالهايي پيدا كنيم براي كاربرد عشق در منازل مختلف سلوك .

 

عشق و طلب :

همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست

همه جا خانۀ عشق است چه مسجد چه كنشت

 

عشق و معرفت :

بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق

اهل نظر معامله با آشنا كنند

 

عشق و استغنا :

سخن از عشق خام ما و استغناي معشوق است

چه سود افسونگري اي دل كه در دلبر نمي گيرد

 

عشق و توحيد :

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين

گفتا به كوي عشق هم اين و هم آن كنند

 

عشق و حيرت :

عشق تو نهال حيرت آمد                   وصل تو كمال حيرت آمد

سر تا قدم وجود حافظ                      در عشق نهال حيرت آمد

 

عشق و فقر :

براي اين منزل ابتدا داستاني از مولوي مي آوريم: شخصي گفت در خوارزم كسي عاشق نشود، زيرا در خوارزم شاهدان بسيارند. چون شاهدي بينند و دل در او بندند بعد از او بهتر بينند،آن بر دل ايشان سرد شود.

فرمود: اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند، آخر بر خوارزم عاشق بايد شدن كه درو شاهدان بي حدّند و آن خوارزم فقر است كه درو صورتهاي معنوي و خوبان روحاني بي حدّند كه به هر كه فرو آيي و قرار گيري ديگري رو نمايد كه آن اوّل را فراموش كني الا ما نهايه. پس بر نفس فقر عاشق شويم كه درو چنين شاهدانند. به فرمايش حافظ:

شهريست پر ظريفان و زهر طرف نگاري

ياران صلای عشق است گر مي كنيد كاري

شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسه ام

بار عشق و مفلسي صعب است و مي بايد كشيد

 

نتایج:

1) در دیوان حافظ هر بیتی که یکی از واژگان عشق، عاشق یا معشوق را در بر دارد شاهد مثالی است برای لا اقلّ یکی از حالات و ویژگیهای عشق که برشمردیم.

2) چون زبان حافظ زبان رمزی است نمی توان ابیات مربوط به عشقرمجازی و حقیقی را کاملاً از هم جدا نمود، امّا کم نیستند ابیاتی که به وضوح یکی از ویژگیهای عشق حقیقی یا روحانی را توصیف می کنند و سایر ابیات را نیز می توان در این راستا تأویل کرد.

3)   حافظ به هر یک از پدیده های طبیعت نقش یکی از حالات عاشق یا معشوق را داده است و در اغلب ابیات آن را در این نقش به کار برده است: به عنوان مثال گل نماد معشوق خودرأی، بلبل نماد عاشق در خروش، صبا نماد عاشق رازدار،  شمع نماد عاشق در سوز و گداز و پروانه نماد عاشقی که در برابر مهابت عشق قرار می گیرد و ایستادگی می کند.

 

 

 


بادۀ عشق- نصر اللّه پورجوادی- نشر کارنامه- چاپ اوّل- 1387- ص 87- به نقل از سوانح- احمد غزالی- ص 10

لغتنامۀ دهخدا به نقل از غیاث اللغات

دایرةالمعارف تشیّع- احمد صدر حاج سیّد جوادی- بهاءادّین خرّمشاهی- کامران فانی- نشر شهید سعبد محبّی-  چاپ اوّل- 1384- ج 11- ص 289

ناموارۀ امین- آیت اللّه سیّد علینقی امین- انتشارات دایرة المعارف اسلامی- 1382- ص 262

مأخذ2 و ذخیرۀ خوارزمشاهی- اسماعیل جرجانی- به کوشش محمّد تقی دانش پژوه و ایرج افشار- انتشارات المعی- چاپ اوّل- بهار 84

مأخذ 4- ص 276

مأخذ 2 ومأخذ 3-ص 288

لوح فشردۀ درج

مأخذ 8

مأخذ 8

منطق الطّیر

مائده، 154

آل عمران،31

بقره،165

احزاب،72

اعراف،172

مکتب حافظ- منوچهر مرتضوی-انتشارات ستوده- چاپ چهارم- 1384- ص 376

به نقل از مأخذ فوق- ص 355

به نقل از مصباح الهدایة فی الخلافة و الولایة- روح اللّه الخمینی- ترجمۀ احمد فهری، فصوص الحکم- شرح قیصری- فصّ موسوی- ص 456 ، نیز: بحارالانوار- علّامه مجلسی- ج 84- ص 199

فهرست احادیث مثننوی- فروزانفر- به نقل از المنهج القوی

معارف و معاریف-سیّد مصطفی حسینی دشتی- ناشر مؤلّف- چاپ دوّم 1376- جلد 7- ص 368- به نقل از کنز الاعمال: 3/373

مأخذ 3

مأخذ 21

مأخذ 21- به نقل از:بحار:73/158 و 78/11

مأخذ 4- ص 259

مأخذ 4- ص 259

مأخذ 4 ص 276

مأخذ 4- ص 259

نعمت اللّه ولی- رسائل- چاپ دکتر جواد نوربخش- ج 2- ص 328

مأخذ 2- ذیل عشق مجازی

مأخذ 2

مأخذ 4- ص 271

تذکرة الاولیاء – عطّار- نسخۀ نیکلسون- انتشارات پیمان- چاپ چهارم- 1386- ص 95

مأخذ 2

گمشدۀ لب دریا – دکتر تقی پورنامداریان- به نقل ازمأخذ 33

مأخذ 2

مأخذ 33- ص 155

مأخذ 2

مأخذ 33- ص 309

مأخذ 2

مأخذ 33- ص 190

مأخذ 33- ص 190

بایزید بسطامی- عبدالرّفیع حقیقت- انتشارات بهجت- چاپ ششم- 1381-  قبل از فهرست

مأخذ 33- ص 192

مأخذ 33- ص198

حکایات و روایات بایزید- کاظم محمّدی وایقانی- نشر پازینه-  پاییز 86- ص 152 ومأخذ 33-ص 183

مأخذ 2

مأخذ 33- ص 348

مأخذ 2

مأخذ 33- ص 335

مأخذ 33- ص 335

مأخذ 2

مأخذ 33– ص 733

مأخذ 33- ص 528

مأخذ 2

مأخذ 35- ص 177- به نقل از: کشف المحجوب- هجویری- ص 233

مأخذ 2

مأخذ 35- ص 59-پاورقی. به نقل از: احیاء علوم الدّین- المجلّد الرّابع- ص 264

مأخذ 35- ص 421- به نقل از تمهیدات- عین القضات- صص97 و 238

مأخذ 2

مأخذ 35- ص 44- به نقل از: عطف الالف المألوف علی اللّام المعطوف- ابوالحسن دیلمی- صص 48 و 49

مأخذ 2

مأخذ 33- ص 529

مأخذ 33- ص 587

مأخذ 33- ص 610

مأخذ 33- ص 616

مأخذ 33- ص619

مأخذ 33- ص 621

مأخذ 33- ص 623

مأخذ 33- ص 623

مأخذ 33-ص632

مأخذ 33- ص 632

مأخذ 33- ص 637

مأخذ 2

فرهنگ نوربخش- دکتر جواد نوربخش- چاپ سوّم – بهمن 72- ج1- ص 196- به نقل از: اسرارالتّوحید – ص 324

مأخذ 2

مأخذ 76- ج 1- ص 197- به نقل از: رسائل خواجه عبداللّه انصاری- محبّت نامه- ص 125.

مأخذ 76- ج 1- ص 197- به نقل از: رسائل خواجه عبداللّه انصاری- رسالۀ دل و جان- تصحیح وحید دستگردی- ص 21

مأخذ 35- ص 51-  به نقل از مرصادالعباد- نجم رازی- ص 41

مأخذ 2

مأخذ 3- ص 289

مأخذ 2

مأخذ 35- ص 445- به نقل از: مجموعۀ آثار فارسی احمد غزالی- به اهتمام احمد مجاهد- انتشارات دانشگاه تهران- 1358-صص 314-315

مأخذ 83- صص306-308

مأخذ 35- ص 437

مأخذ 35- ص 140-به نقل از:سوانح العشّاق، احمد غزّالی

مأخذ 35- ص 455- به نقل از: مجموعه آثار فارسی احمد غزّالی-  به اهتمام احمد مجاهد- انتشارات دانشگاه تهران- 1358- ص 262

مأخذ 35- ص 58- به نقل از- مأخذ فوق- صص 291 و 292

مأخذ 1- ص 79-  ص 79- به نقل از: سوانح- احمد غزّالی

مأخذ 2

مأخذ 35 – ص 444- به نقل از : تمهیدات- ص 285

مأخذ 35- ص 422- به نقل از:تمهیدات-صص97 و 238

مأخذ 35- ص 130- به نقل از تمهیدات- ص 217

مأخذ 35- ص 430- به نقل از تمهیدات- ص 145

مأخذ 4 ص 276- به نقل از تمهیدات ص137

مأخذ 2

مأخذ 1 - ص 79- به نقل از : کشف الاسرار میبدی- ج 2- ص 94

مأخذ 1 – ص 80- به نقل از:روح الارواح- سمعانی- ص 465

مأخذ 2

مأخذ 78-ج 4- ص 245- به نقل از: مشرب الارواح- روزبهان- ص 125

مأخذ 78- ج 4-  ص 245- و نیز: مأخذ 35- ص 66

مأخذ 35- ص 321

ابن عربی- فتوحات مکّیّه- ج 4- باب 558

مأخذ 2

مأخذ 35- ص 50- به نقل از: مرصادالعباد- ص41

مأخذ 35- ص 422- به نقل از:مرصادالعباد- ص40

مأخذ 35- ص 355- به نقل از: مرصادالعباد-ص 54

فیه مافیه- تصحیح فروزانفر- نشر نامک- چاپ چهارم- 1385- ص 53

مأخذ 108- ص 53

مأخذ 2

مأخذ 35- ص 355- به نقل از:کشّاف اصطلاحات الفنون- محمد اعلی بن علی تهانوی-المجلّدالاوّل- کلکته- ص 725

مأخذ 1- ص 80- به نقل از: سوانح- غزّالی- ص 6 و تمهیدات- عین القضات- ص 113 (مصراع آخر در تمهیدات چنین است:«عشق تو و جان ما برابر کردند»)

ملّا صدرا- هانری کربن- ترجمۀ ذبیح اللّه منصوری- انتشارات بدرقۀ جاویدان- چاپ هفتم- 1382- ص 51

حافظ شیرین سخن- دکتر محمّد معین- انتشارات صدای معاصر- چاپ چهارم- 1378- ص 444- به نقل از:اشعّة اللّمعات- ص 27-30

مأخذ 108- ص 60

مأخذ 108- ص 38

مأخذ 35- ص 176- به نقل از: کشف المحجوب- هجویری- ص 233

مأخذ 35- ص 313- به نقل از : تمهیدات- ص 303

مأخذ 108- ص 149

مأخذ 35- ص 249-  به نقل از: خلاصۀ شرح تعرّف- بی نام- تصحیح دکتر احمد علی رجائی- چاپ بنیاد فرهنگ ایران- سال 1349- باب چهاردهم- صص 118 و 119

 

فیه مافیه- ص 98

این بیت در نسخۀ غنی- قزوینی نیست- اقتباس از حافظ سایه

فرهنگ اصطلاحات عرفانی- دکتر سیّد جعفر سجّادی- کتابخانۀ طهوری- پاییز 75- ص 581

فرهنگ اصطلاحات عرفانی- دکتر سیّد جعفر سجّادی- کتابخانۀ طهوری- پاییز 75- ص 581

مأخذ 108- ص 175

مأخذ 108- ص 30

مأخذ 108- ص 99

مأخذ 114- ص 444

مأخذ 108- ص 94

مأخذ 3- ص 290

مأخذ 108- ص 43

مأخذ 108- ص 59

پرتو عرفان- عبّاس کی منش- ذیل واژۀ عشق

لوح فشردۀ درج «کرشمۀ ابرو» آورده است.

مأخذ 114-ص 444

فرهنگ اصطلاحات عرفانی- دکتر سیّد جعفر سجّادی- کتابخانۀ طهوری- پاییز 75- ص 582

 

فرهنگ اصطلاحات عرفانی- دکتر سیّد جعفر سجّادی- کتابخانۀ طهوری- پاییز 75- ص 583

مأخذ 114- ص 444- بهه نقل از: جواهرالاسرار- از مجموعۀ اشعّة اللّمعات- ص 283

مأخذ 108- ص 75

مأخذ 78- ج 4- ص 245

بایزید بسطامی- عبد الرّفیع حقیقت- انتشارات بهجت- چاپ ششم- 1378- صص 64 و 65

مأخذ 35- ص 346

مأخذ 35- ص 347

مأخذ 108- ص60

مأخذ 35- ص 348

مأخذ 35- ص 352

مأخذ 35- ص 350

مأخذ 35- ص 351

مأخذ 35- ص 353- به نقل از: تمهیدات- ص 91

مأخذ 33- ص 527

مأخذ 35- ص 354- به نقل از: رسائل ابن عربی- رسالة الانتصار- الجزءالثّانی- صص 16 و 17

مأخذ 35- ص 354

مأخذ 33- ص 171

مأخذ 33- ص 633

مأخذ 35- ص 249- به نقل از رسالۀ عشق و عقل- نجم الدّین رازی- تصحیح دکتر تقی تفضّلی- ص 63

مأخذ 35- ص 427- به نقل از:کشف الاسرار و عدّة الابرار- ج 4- ص 279

مأخذ35- ص 427- به نقل از: رسالة السّفینة- نجم آلدّین کبری- نسخۀ ایا صوفیا- رقم 1697

مأخذ 35- ص 437- به نقل از: مجموعۀ آثار فارسی احمد غزّالی- ص 155

منطق الطّیر

مأخذ 108- ص 127

 

 

نظرات  

 
+3 #1 محمد 1391-07-23 07:54
ممنونم از بابت مطلب بسيار خوبتون
........................
سپاسگزارم.
نقل قول
 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش