neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

انديشه هاي عرفاني حكيم عمر خيّام

انديشه هاي عرفاني حكيم عمر خيّام

گفتگوي راديو تهران با م. ع. ط. / 29 و 31 ارديبهشت 88

بخش اوّل: چند كلامي دربارۀ خيّام توضيح بفرماييد.

-به نام خدا  و با عرض سلام

در خصوص خيّام قضاوت و اظهار نظر كاري است بسيار مشكل. همه مي دانند كه در عرصۀ ادبيّات ايشان شخصيت ماندگار و شاخصي هستند. امّا به نظر من ماندگار بودن ايشان صرفاً از اين نظر نيست. همۀ چهره هاي ماندگار به نوعي توانسته اند براي بشر پيامهايي را برسانند كه در نوع خودش و در زمينه هاي خودش منحصر به فرد است. خيّام هم در زمينۀ كار خودش –شعر و ادبيّات- توانسته است پيامهايي را براي بشر بگذارد كه در كوتاهترين و ساده ترين و زيباترين عبارات مطالبي را بيان مي كند كه شايستۀ تأمّل و تفكّر است. قبل از اين كه تفكّرات خيّام را مورد دسته بندي قرار دهيم بايد به عرض برسانم  اتّهاماتي كه ممكن است به شاعر وارد شود بيشتر به اين خاطر است كه ترمينولوژي و فرهنگ لغت و  واژه هايي كه در آن راستا مورد استفاده قرار مي گيرد شناخته شده نيست. مثلاً همۀ كساني كه با دنياي عرفان سر و كار دارند مي دانند كه منظور از مي، مي زميني نيست:

خمهاست ازين باده، خمهاست ازان باده                           تا نشكني اين خم را هرگز نچشي آن را

مي از خم وحدت الهي است. از آن خمي است كه آگاهي و شعور الهي مي بخشد.

وقتي كه صحبت از رقص و آهنگ و مطرب مي شود، صحبت از نظام مندي جهان هستي و هوشمندي حاكم بر آن است و حديث مطرب حديث خداوند است. همان طور كه حافظ هم اشاره مي كند: حديث از مطرب و مي گو  و راز دهر كمتر جو. در واقع وقتي به حديث مطرب اشاره مي كند بايد حديث خداوند و حديث آگاهي را مدّ نظر قرار دهيم، حال اگر كسي بخواهد مطرب و مي را زميني در نظر بگيرد به مسائل ديگري برخورد مي كند. بنابراين بايستي دقيقاً فرهنگ واژه و ترمينولوژي را در اين محدوده مورد شناسايي قرار دهيم تا بتوانيم قضاوت نسبتاً درستي در مورد خيّام –كه مورد بحث ماست- داشته باشيم و مديونش نشويم و دين مطلب ادا شود. حيف است كاري كه مردان بزرگ تاريخ كرده اند خدشه دار شود و از نظراتي پوشيده بماند.

من اشعار خيّام را دسته بندي كلّي مي كنم: 1) خيّام به راحتي و به طرزي بسيار ساده و زيبا توانسته است زندگي را در پايينترين سطح جلوه دهد و دلبستگي انسان را به حدّاقلّ برساند. 2) گذرا بودن عمر و سريع گذشتن آن را به طرزي موفّق تصوير كرده است. 3) در قطعي بودن مرگ و اجل به بهترين نحوي توانسته است كه آب پاكي را روي دست همه بريزد كه خاطرت جمع باشد، اين همه را مي گيرد: جامي است كه جمله را چشانند به زور. 4) خيّام به خوبي توانسته است انسان را از فكر ديروز و فردا و غم ناشي از آنها باز بدارد. 5) در پرهيز دادن انسان از روي آوردن به عقل جزء نگر و اين كه عقل جزء نگر عاجز است به خوبي توانسته است از عهده برآيد، 6) و عدم تكيه به شادي و غم كه هر دو اينها هستند ولي نبايد ما را از حالت تعادل خارج كنند و ما بايد نگرش خوبي داشته باشيم. 7) زيباترين كار خيّام نگريستن به فلسفۀ خلقت است از طريق ايجاد سؤال، 8) اشاره به واقع نگري و واقع بيني جهان هستي و ارائۀ پند و نصيحت با ظرافت و زيبايي بي نظير كه كسي به ظرافت او از عهدۀ اندرز دادن برنيامده است. 9) يكي از بحثهاي مهمّ در دنياي عرفان اين است كه غم جزو لشكريان شيطان است و خيّام خيلي خوب توانسته ما را از اين كه به غم رو بياوريم باز بدارد. همان طور كه همۀ عارفان متّفق القولند و حافظ نيز گفته:

اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد                       من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم

خيّام هم سنگ تمام گذاشته و توانسته است با هشدارهايش ما را از اين ترفند شيطان نجات دهد.

تفكّر ديروز و فردا هم از ترفندهاي شيطان است كه خيّام توانسته ما را متوجّه كند. حافظ گفته:

من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي شود                            وعدۀ فرداي زاهد را چرا باور كنم؟

ساير عرفا هم توصيه كرده اند اين لحظه بهشت نقد است و آن را به حوري و اينها نبايد فروخت. انسانهاي زيادي امروز را براي جاهاي ديگري فدا مي كنند كه خيّام مي گويد: آواز دهل شنيدن از دور خوش است و هشدار مي دهد كه اين لحظه از دست مي رود:

عمر زاهد همه طيّ شد به تمنّاي بهشت                            خود ندانست كه در ترك تمنّاست بهشت

يعني خيّام هم به دنبال همۀ عرفا هشدار مي دهد امّا به سبك ويژه و استثنائي خودش. سبك خيّام در ايجاز و خلاصه گويي است و بسيار قابل تعمّق است.

خيّام ادراكاتي داشته و  به بصيرت و ادراكات مافوقي دسترسي پيدا كرده است و در قالب اشعارش نشان مي دهد كه چيزهايي ديده و مطلب را گرفته است.

 

بخش دوم: ما مي گوييم خيّام عارفي است كه به اسرار خلقت دسترسي پيدا كرده و چيزهايي را به او نشان داده اند. شاهد مثالش كجاست؟

-خيّام مي گويد:

اسرار ازل را نه تو دانيّ و نه من                           وين سرّ و معمّا نه تو خوانيّ و نه من

هست از پس پرده گفتگوي من و تو                      چون پرده برافتد نه تو مانيّ و نه من

اشارۀ خيّام به پرده دلالت بر همان پرده اي دارد كه جهان تك قطب را از جهان كثرت جدا مي دارد و مي گويد من و تويي در اين سوي پرده است و در آن سوي پرده ما مي شويم و ديگر من و تو نيستيم. خيّام نشان مي دهد كه به وجود اين پرده پي برده و به ماجراي الست كه در آن سوي پرده اتّفاق افتاده اشاره مي كند و نشان مي دهد متوجّه شده بوده كه اين سو در كثرت و آن سو در وحدت هستيم. عرفاي ديگري هم به اين موضوع اشاره كرده اند:

حالي درون پرده بسي فتنه مي رود                 تا آن زمان كه پرده برافتد چه ها كنند (حافظ)

اين چه پرده بود كه ابليس پيش از اين پرده         به سجده بام سماوات والارض مي پيمود

خيّام هم از جمله كساني است كه به موضوع اين پرده و بحث الست به شيوۀ خاصّ خودش پي برده، و باز دوباره:

مائيم و مي و مطرب و اين كنج خراب                    جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز اميد رحمت و بيم عذاب                             آزاد ز خاك و باد و از آتش و آب

با توجّه به ترمينولوژي كه عرض كردم بحث حديث مطرب، كنج خراب، نقش خرابات در دنياي عرفان و خراب شدن و آباد شدن مطرح است و نيز بحث شراب و رهن شراب به اين معني كه ما محتاج آگاهي هستيم و جان و دل و جام و جامه را در گرو مي گذاريم تا آگاهي الهي به دست بيايد و اينجا خيّام اشارۀ عمده اي هم دارد، همچنان كه در همۀ صحبتهايش پيداست كه نقطۀ اتّكايش صرفاً آنجاست و از خاك و باد و آتش و آب و آنچه ديگران در بندش بوده اند آزاد بوده و نقطۀ اتّكاي الهي را داشته است و بر يك محور بوده است.

كساني كه مي گويند خيّام دهري گري مي كرده و پيرو فلسفۀ عيش و نوش و لهو و لعب بوده معمولاً اين رباعي را مثال مي زنند:

من بي مي ناب زيستن نتوانم                      بي باده كشيد بار تن نتوانم

من بندۀ آن دمم كه ساقي گويد                    يك جام دگر بگير و من نتوانم

هر وادي فرهنگ لغت خودش را مي خواهد. بدون دانستن اين فرهنگ لغت ما نمي توانيم وارد دنياي عرفان شويم و اظهار نظر كنيم. تا خيّام گفت مطرب بگوييم عيّاش است، تا گفت آب انگور بگوييم منظور شراب زميني است. اشاره اي از خيّام:

داني زچه روست توبه ناكردن من                  زيرا كه حرام نيست مي خوردن من

بر اهل مجاز است به تحقيق حرام                 مي خوردن اهل راز بر گردن من

مي گويد حرام نيست مي خوردن من. در حالي كه همه مي دانند شراب حرام است.

باز يكي از مطالبي كه خيّام متوجّه بوده بحث مجاز است. بحث اين كه جهان هستي مادّي كه ما در آن زندگي مي كنيم چون ناشي از حركت است وقتي حركت متوقّف مي شود چيزي باقي نمي ماند و مجاز است. عرفاي ما متوجّه بوده اند جهان هستي مجاز است. كساني كه اين مجاز را حقيقت مي پندارند، در عرفان اهل مجاز خوانده مي شوند و كساني كه توانسته اند آن ور پرده را ببينند اهل راز هستند و تفاوت كلّي با اهل مجاز دارند. مي گويد بر اهل مجاز است به تحقيق حرام. كاري كه من مي كنم اگر كسي از اهل مجاز بدان نگاه كند مي گويد حرام است، چون نمي تواند متوجّه شود، ولي اهل راز كه مي خواهند حقيقت هستي را متوجّه شوند مي دانند مي خوردن من اتّصال به آگاهي است و در اين رباعي هم خيّام تأكيد مي كند كه منظور وي از مي، مي حرام نيست و نشان مي دهد كه به مجاز بودن جهان هستي واقف بوده و اين هم اعتبار عرفاني برايش ايجاد مي كند.

 

بخش سوّم: فرموديد مي از خم وحدت الهي است ولي مثلاً وقتي مي گويد:

گر بر فلكم دست بدي چون يزدان              برداشتمي من اين فلك را ز ميان

اين را چگونه تأويل مي كنيد؟

-جاهايي خيّام مي آيد و عصيان بشر را به گونه اي ديگر نگاه مي كند. مي گويد اگر من جاي او بودم اين فلك را بر مي داشتم. در اين خصوص كسان ديگري هم گفته اند كه اگر من جاي او بودم ، همان لحظۀ اوّل زمين را از وجود خلق پاك مي كردم و آخر نتيجه مي گيرند همان بهتر كه او جاي خود باشد، همان بهتر كه به دست من نيست. خيّام با ظرافت مي گويد: ما شاهكار جهان خلقت او را خراب كرده ايم و اگر من جاي او بودم همن لحظۀ اوّل جهان را به هم مي زدم و تنها او اين همه صبر دارد. مي گويد ما شايستگي جهان را نداشته ايم:

گر بر فلكم دست بدي چون يزدان           برداشتمي من اين فلك را ز ميان

از نو فلك دگر چنان ساختمي                 كازاده به كام دل رسيدي آسان

-باز اشعار ديگري مانند:

از آمدن و رفتن ما سودي كو                   وز تار اميد عمر ما پودي كو

چندين سر و پاي نازنينان جهان               مي سوزد و خاك مي شود دودي كو

چگونه تأويل مي شوند؟

-بگذاريد ما افكار او را در دسته هاي مجزّا توضيح دهيم:

1)بخشي از سروده هاي او مربوط به اين است كه زندگي ناچيز است. روي زندگي زياد حساب نكنيم:

اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود            ني نام ز ما و ني نشان خواهد بود

زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل                     زين پس چو نباشيم همان خواهد بود

در پردۀ اسرار كسي را ره نيست                   زين تعبيه جان هيچكس آگه نيست

جز در دل خاك هيچ منزلگه نيست                  مي خور كه چنين فسانه ها كوته نيست

مي آيد و مطالبي را عنوان مي كند كه يكباره زندگي به نظر ما مي نشيند. همۀ ما به نوعي تعلّق خاطر شديدي به زندگي پيدا كرده ايم. بخشي از اين تعلّق خاطرها به خاطر خودمان و بخشي به خاطر اطرافيان يا چيزهاي ديگري است. مثلاً اگر دقّت كنيم مي بينيم كه خيليها مي گويند ما با مرگ مشكل نداريم، آماده هستيم براي مرگ، ولي چه كنيم كه اطرافيان ما مشكل دارند و نياز به كمك ما دارند. پيام خيّام اين است كه :

زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل                   زين پس چو نباشيم همان خواهد بود

براي خودت نگراني درست نكن كه من بروم چه مي شود؟ زين پس چو نباشيم همان خواهد بود و مي آيد زندگي و دنيا را تا پايينترين سطح خودش پايين مي آورد، ضمن اين كه در جاهاي ديگر هشدار مي دهد كه بايد از زندگي استفاده كنيم.

2) در گذر بودن عمر و سريع گذشتن آن:

افسوس كه نامۀ جواني طيّ شد                    وان تازه بهار زندگاني دي شد

آن مرغ طرب كه نام او بود شباب                     افسوس ندانم كه كي آمد كي شد

ساقي گل و سبزه بس طربناك شده است        درياب كه هفتۀ دگر خاك شده است

مي نوش و گلي بچين كه تا درنگري                 گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است

ما لعبتكانيم و فلك لعبت باز                            از روي حقيقتي نه از روي مجاز

يك چند درين بساط بازي كرديم                       رفتيم به صندوق عدم يك يك باز

بنابراين پيامهاي او بسيار كوتاه و بسيار رساست و طوري است كه اثربخشي خودش را روي مخاطب دارد و بيخود نيست كه ماندگار شده است. خيليها شايد پيامهايي را در قالبهاي مختلف داشته اند ولي ماندگاري خيّام يك ماندگاري ويژه است و بعد اگر مي زميني بود خيليها در دنيا پيامهاي عيّاشي مي دهند. خيليها در دنيا پيامهاي ميگساري داده اند.مثلاً يزيد بن معاويه هم دربارۀ مي زميني شعر مي سروده، چرا ماندگار نشده؟

-شهيد مطهّري هم در كتاب عرفان حافظ اشاره مي كنند كه يزيد بسيار اشعار نغز و زيبايي سروده است. چرا ماندگار نشده است؟

- انسان محتاج اين است كه پيام معنوي بگيرد و روح اين پيامهاست كه كار خودش را مي كند و به مخاطب خودش هر چقدر هم كه مغرض باشد احساس خوب را مي دهد. كساني هم كه بي طرفانه نگاه كنند و خصوصاً كساني كه با فرهنگ لغت اين مقوله آشنايي لازم را داشته باشند، پيام لازم را مي گيرند.

اين قافلۀ عمر عجب مي گذرد                      درياب دمي كه با طرب مي گذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري؟             پيش آر پياله را كه شب مي گذرد

طرب در دنياي عرفان فرق مي كند با طرب در خارج از اين عالم. در دنياي عرفان وقتي فرد به دريافتي مي رسد، موضوعي را مي فهمد، پي به راز و رمزي مي برد، به يك آگاهي مي رسد، به نقطۀ عطفي مي رسد، به يك آرامشي مي رسد، آنجا نقطۀ طرب است، سر از پا نمي شناسد. همان طور كه مولانا رقص كنان افتاد در كوچه و خيابان و از خود طرب نشان داد. حال اگر كسي نداند مي خواهد آن را به حساب طرب زميني بگذارد.

ولي اين طرب همان فردي است كه از حمّام دويد بيرون و گفت: فهميدم، فهميدم، فهميدم. اين طرب مفهوم خاصّي دارد. دنمياي طرب دنياي خاصّي است كه ويژگيهايش مخصوص خودش است. نبايد اينها را به حساب مسائل زميني گذاشت.

3) قطعي بودن مرگ: خيّام پيامهاي جالبي دارد.

اي ديده اگر كور نئي گور ببين                    وين عالم پر فتنه و پر شور ببين

شاهان و سران و سروران زير گلند              روهاي چو مه در دهن مور ببين

بر چرخ فلك هيچ كسي چير نشد                وز خوردن آدمي زمين سير نشد

مغرور بداني كه نخورده است تو را               تعجيل مكن هم بخورد دير نشد

يك دفعه تكان مي دهد، منقلب مي كند، با پيامش يك انقلاب دروني ايجاد مي كند. حالا اگر ما ساعتها دربارۀ مرگ توضيح دهيم كه مرگ چنين و چنان است ممكن است هيچ كس تكان نخورد. هر توضيحي بدهيم پس از ساعتها نتيجه اي عايد نمي شود. ولي او اين قدر كوتاه و مختصر مي تواند روح يك قضيّه را انتقال دهد و اين علّت ماندگاريش است.

رفتم كه در اين منزل بيداد بدن                در دست نخواهد به جر از باد بدن

آن را بايد به مرگ من شاد بدن                كز دست اجل تواند آزاد بدن

در واقع دوباره پيام مي دهد اوّلاً اجل دنبال خودت است و ثانياً از مرگ هيچ كس شاد نشو.

- سعدي هم مي گويد كسي را بشارت دادند كه فلان دشمنت بمرد. گفت: ديدي كه من بماندم؟

- اينها وجوهات مشترك دنياي عرفان است ولي هر كس بر حسب سبك خودش پيامش را مي رساند.

 

بخش چهارم:

4) فكر ديروز و فردا: از ترفندهاي شيطان است كه نمي گذارد انسان در زمان حال باقي بماند. يكي از معاني صبر هم فازي با زمان و رفيق بودن با زمان و همينجا حاضر بودن است. شيطان ما را به گذشته و آينده مي برد و نمي گذارد در زمان حال حاضر باشيم. لذا از يك سري دريافتها به خاطر عدم هم فازي با زمان محروم مي شويم. خيّام مي گويد:

اين يك دو سه روز نوبت عمر گذشت            چون آب به جويبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا ياد نگشت                     روزي كه نيامده است و روزي كه گذشت

چون عهده نمي شود كسي فردا را              حالي خوش كن تو اين دل شيدا را

مي نوش به مهتاب اي ماه كه ماه                بسيار بتابد و نيابد ما را

امروز تو را دسترس فردا نيست                    و انديشۀ فردات به جز سودا نيست

ضايع مكن اين دم ار دلت شيدا نيست           كاين باقي عمر را بها پيدا نيست

بر چهرۀ گل نسيم نوروز خوش است              در صحن چمن روي دلفروز خوش است

از دي كه گذشت هر چه گويي خوش نيست   خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است

اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم                   وين يك دم عمر را غنيمت شمريم

فردا كه از اين دير فنا درگذريم                       با هفت هزار سالگان سر به سريم

خب! دكترين و چارچوب فكري و آنچه كه خودش فكر مي كرده را دارد انتقال مي دهد و پيشنهاد مي كند.

5) بحث ديگر يا پيام ديگر دنياي عرفان حذر دادن ما از تكيه بر عقل جزء نگر است. عقل معاش و روزمرّه و بشري كه با اين عقل كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معمّا را. پيامهاي دنياي عرفان را با چشم دل مي توان گرفت: چشم دل باز كن كه جان بيني. ما را به چشم سر مبين ، ما را به چشم سرّ ببين؛ اين چشم سر نيست كه مي خواهد ما را به دوردستها ببرد، چشم دل است، دنياي عشق است، دنياي بي ابزاري است كه مي خواهد اين كار را بكند. كسي نمي تواند با عقل خودش مسائل را بفهمد:

عقل گويد شش جهت حدّ است و بيرون راه نيست       عشق گويد راه هست و رفته ام من بارها

لذا همۀ اينها وقتي مي خواهند از يك جايي بالاتر بپرند، عقل دست و پاي آنها را مي گيرد و همۀ اينها از عقل مي نالند و پيامهايي در اين خصوص داده اند: بشوي اي عقل دست خويش از من، دست از سرم بردار. نه اين كه خودشان با عقل حركت نمي كردند، خودشان جزو عاقلترينها بودند، ولي اين عقل در يك جايي قابليّت ندارد. منظور از عقل، عقلي است كه جلو اشراق و ادراك و مسائل ديگر را مي گيرد. خيّام هم در اين خصوص چيزهايي دارد:

برخيزم و عزم بادۀ ناب كنم                           رنگ رخ خود به رنگ عنّاب كنم

اين عقل فضول پيشه را مشتي مي              بر روي زنم چنان كه در خواب كنم

بحث مي و مستي باز در اينجا ترمينولوژي مشترك مي خواهد. بادۀ ناب آگاهي است. متوجّه شده اند كه عقل فضول پيشه در اينجا هست. عقل دشمن عشق است. وقتي مي پرد وسط عشق را از خلوص خودش در مي آورد. در دنياي عرفان معتقدند عقل را بايد مست كرد. اصطلاح است بايد سزش را كلاه بگذاريم و گولش بزنيم تا عشق بتواند شكوفا شود و به حركت خودش ادامه دهد. عقل كه وسط بيايد كارها در زمينۀ عشق خراب مي شود.

لاابالي عشق باشد ني خرد              عقل آن خواهد كزان سودي برد

مسئله حقيقتاً مي زميني نيست:

تا چند اسير عقل هر روزه شويم                         در دهر چه صد ساله چه يك روزه شويم

در ده تو به كاسه مي از آن پيش كه ما                 در كارگه گوزه گران كوزه شويم

دوباره هشدار مي دهد كه خاك كوزه گري خواهي شد و به خود نبال و مغرور نشو و بدان جاودانه نيستي و همۀ پيامهاي خودش را در يك پكيج خيلي فشرده و كامپكت شده تحويل مي دهد.

اجرام كه ساكنان اين ايوانند           اسباب تردّد خردمندانند

هان تا سر رشتۀ خرد گم نكني       كانان كه مدبّرند سرگردانند

مي گويد خيلي به تدبير و عقل غرّه نشو.

حافظ هم مي گويد: عشق داند كه در اين دايره سرگردانند. همۀ اينها به يك نقاط مشتركي مي رسند.

6) يك سري پيامهاي خيّام به اينجا مي رسد كه عمر جاودانه نيست:

پيش از من و تو ليل و نهاري بوده است         گردنده فلك نيز به كاري بوده است

هر جا كه قدم نهي تو بر روي زمين               آن مردمك چشم نگاري بوده است

برخيز زخواب تا شرابي بخوريم                     زان پيش كه از زمانه تابي بخوريم

كاين چرخ ستيزه خوي ناگه روزي                  چندان ندهد مجال كه آبي بخوريم

همه اش به يك لحظه اشاره مي كند كه حتّي مجال نيست آبي بخوريم. اين مي تواند انقلابي ايجاد كند.

برخيز و بيا بتا براي دل ما                           حلّ كن به جمال خويشتن مشكل ما

يك كوزه شراب تا به هم نوش كنيم              زان پيش كه كوزه ها كنند از گل ما

بحث بت و معشوق كنايه و اشاره به ملك هوشمندي، به روح القدس، به جبرئيل و اينهاست كه مي آيند و همراه خود كادوي آگاهي مي آورند. همين كه شعر اين طور به دل مي نشيند نشان مي دهد كه روح پاكي پشت خواستۀ او بوده و چنين نبوده كه فكر ضالّه اي پشت پيام او باشد و بخواهد دنيا را يا همه مخاطبين خودش را تشويق كند كه بنشينند شراب بخورند و كارهاي فسق و فجور ديگري انجام دهند. اين پيام چه فايده اي مي توانسته براي او داشته باشد؟ زماني ما دوست داريم پيامي را به ديگران برسانيم كه پيام مثبتي باشد و فايده اي براي آنان داشته باشد تا مردم بگويند خدا پدرش را بيامرزد، اثر نيكي از خود به جا گذاشته است. دعوت به فسق و فجور در دنياي عرفاي ما جايگاهي ندارد.

-الآن مي توانيم واژۀ مطرب را در ادبيّات عرفاني بازتر كنيم؟

 

-جهان هستي مادّي از حركت آفريده شده. اين حركت در دنياي عرفان وجود دارد، امّا واژۀ ديگري دارد. مثلاً:

ما بر در و بام عشق حيرانيم                   آن بام كه نردبان ندارد

هر ذرّه اي در فغان و غوغاست                امّا چه كند زبان ندارد

رقص است زبان ذرّه باري                       جز رقص دگر بيان ندارد

پس حركت به رقص تشبيه شده و درست است و از تعريف علمي ما نيز دقيقتر است. جهان هستي از رقص آفريده شده و همه اش رقص در رقص در رقص است. براي اين كه رقص داشته باشيم بايد آهنگي زمينه ساز آن رقص باشد كه همان قوانين جهان هستي است. براي آهنگ ساز لازم است و براي اين كه ساز به صدا ذرآيد بايد مطرب وجود داشته باشد.

ساز، هوشمندي است و مطرب چه مطربي است كه اين ساز را به صدا درآورده و با آهنگ آن بي نهايت رقص در جهان هستي مادي ايجاد نموده است؟ مطرب خود خداوند است. پس حديث مطرب بالاترين حديثي است كه در مورد آن مي توانيم صحبت كنيم.

حالا وقتي سراغ رقص و آهنگ و ساز و مطرب آمديم، مي و معشوق و پياله و خم و اينها همه جزو واژگان اين فرهنگنامه مي شوند تا همه اش همخوان و هم خانواده باشد. حالا در عرفانهاي ديگر اين واژه نامه را ندارند و  تعريف آنان از مستي با تعريف ما فرق مي كند. براي اين كه واژه نامۀ ما بر اساس رقص و آهنگ و ساز و مطرب و اين جور مسائل تعريف شده و آنان منظورهاي خودشان را از مسائل در اين قالب بيان كرده اند.

 

بخش پنجم: لزوم اين كشف رمز چيست؟ ما با خواندن آثار بزرگان لذّت ادبي مي بريم، آيا كشف رمز هم ضرورت دارد؟

يكي از سروده هاي خيّام كه خيلي مسئله آفرين است اين رباعي است:-

گويند كسان بهشت با حور خوش است                   من مي گويم كه آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار                       كاواز دهل شنيدن از دور خوش است

بابا طاهر مي گويد:

خدايا زاهد از تو حور مي خواهد قصورش بي              به جنّت مي گريزد از درت يارب شعورش بي

او نيز در اينجا همين حرف را مي زند كه عدّه اي دنبال بهشت و حورند. باز اينجا در رابطه با بهشت نقد مي گويد من مي گويم آب انگور (آگاهي) مهمّ است. اين را فعلاً در كلاس اوّل دوم  دبستان بگير تا به دانشگاه برسي كه آنجا خيلي خبرهاست، ولي نسبت به كلاس دوم نسيه است. بدون اين اطّلاعات نمي تواني به آنجا بروي و مشكل ساز خواهد شد.

در خصوص نياز به كشف رمز شايد چند مسئله مطرح باشد:

اين افراد جزو سرمايه هاي ملي ما هستند. سرمايۀ ملّي زماني مفهوم خود را خواهد داشت كه هم ما بتوانيم بهره برداري كنيم و هم به دنيا بتوانيم معرّفي كنيم و بگوييم در اين مرز و بوم چنين سرمايه هايي را داريم. حال اگر ما خود ندانيم چه مي گويند و با سوء نيّت به آنها نگاه كنيم، چطور مي توانيم آنها را به دنيا معرّفي كنيم يا از پيامهايشان بهرۀ لازم را ببريم.

-آثار بسياري از شعراء و عرفاي ما به زبانهاي ديگر ترجمه مي شود. خيّام از كساني است كه بازار ترجمه در مورد او خيلي داغ است. چقدر اين ترجمه ها در شناساندن خيّام مي توانند مؤثّر باشند؟

-اصولاً ادراكات عرفاني قابل ترجمه نيست. از آنچه كه ترجمه شده شايد مخاطب خارجي ده تا بيست درصد موضوع را بگيرد. البتّه غلط است كه درصد بگوييم. متون مختلف در زمينۀ ادبيبات مشكل ترجمه را دارند. به خصوص وقتي مفاهيم ادراكي و معرفتي است به زبان ديگر خيلي مشكل منتقل مي شود. بنا بر اين خيلي بعيد است كه يك خارجي مانند يك ايراني بتواند منظور و مفهوم و زيبايي كلام حافظ را احساس و درك كند. حتّي قرآن كريم را به صرف ترجمه نمي توان فهميد كه چيست. اگر آنان همْ زيبايي اين قضيّه را مي توانستند بگيرند، شايد استقبالشان بسيار بيشتر از اين بود كه هست.

-اين واژگاني را كه داريم كشف رمز مي كنيم، آيا دربارۀ شبهه هايي كه در مورد ديگر شعراي ما وجود دارد هم مي تواند جواب دهد؟ مثلاً حافظ مي گويد:

آن تلخ وش كه صوفي امّ الخبائثش خواند اشهي لنا و احلي من قبلة العذارا

يا مي گويد:

پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جوي نفروشم

-كاملاً، بله. تمام اينها قابل توضيح است. حافظ اين گونه طرح الهي را از اين كه ما آمده ايم در اين چرخه قرار گرفته ايم شاخص مي كند و مي گويد اگر پدرم به دو گندم بفروخت من به يك جو مي فروشم. چرايي و چگونگيش را مي شود بررسي كرد و از آن نتايجي گرفت. در واقع حافظ مي گويد من آمدن به اينجا و تجربۀ اين درخت هستي را ترجيح مي دهم به اين كه در بهشت نا آگاهي روز اوّل كه هيچ نمي فهميدم و توان بالقوّۀ الهي داشتم ولي اين توان بالفعل نبود بمانم و يك زندگي بخور و نمير داشته باشم. من زندگي پر فراز و نشيب اين چرخه را ترجيح مي دهم به آن زندگي بخور و نمير در بهشت ناآگاهي كه هيچ چيز نمي دانستيم و بالقوّه همه چيز داشتيم. همۀ اينها بحث و صحبت دارد. بايد ببينيم الهامهاي آنها چه پيامهايي دارد. چون آنها شعرها را نساخته اند: وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند. اين ظلمت شب در عمق نا آگاهي است كه حافظ آنجا قرار داشته و آنجا آب حيات را به جانش ريخته اند و او هم مكتوب كرده و به ما تحويل داده است. حالا ما بايد ببينيم هدف چيست و چه استفاده هايي مي توانيم ببريم و از اين كه بخواهيم شبهات بيخود ايجاد كنيم نتيجه اي عايدمان نمي شود.

آنها كه كهن شدند و آنها كه نوند هر كس به مراد خويش يك تك بدوند

اين كهنه جهان به كس نماند باقي رفتيم و رويم و ديگر آيند و روند

اين ادامه دارد و دوباره تصوّر جاودانگي را مي گويد.

7) ديگر از مسائلي كه خيّام بدان پرداخته عدم تكيه به شادي و غم است. پيامش اين است كه ما نبايد با شادي بالا رفته و با غم پايين آمده و در نوسان باشيم، بلكه بايد در مسير خودمان ثبات و ايستايي داشته باشيم:

گر چه غم و رنج من درازي دارد عيش و طرب تو سرفرازي دارد

بر هر دو مكن تكيه كه دوران فلك در پرده هزار گونه بازي دارد

خيلي از اين شادي دچار هيجان مشو و از آن غم هم ناراحت مباش.

افسوس كه از عمر جهان هر نفسي رفت ديدي كه ازين جمع پراكنده كسي رفت

شادي مكن از زادن و شيون مكن از مرگ زين گونه بسي آمد و زان گونه بسي رفت

بخشي از اشعار او اين پيام را به ما مي رساند.

8) بخشي ديگر از پيامهاي خيّام توجّه به فلسفۀ خلقت با طرح سؤال است. مخاطب خودش را با طرح سؤال در مقابل تفكّري قرار مي دهد:

هر چند كه رنگ و روي زيباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد كه در طربخانۀ خاك نقّاش ازل بهر چه آراست مرا

پس به وجود نقّاش ازل ايمان دارد كه مطرحش مي كند و يادآوري مي نمايد و به طور غير مستقيم خودش را مخاطب قرار مي دهد كه تو فكر كرده اي چرا نقّاش ازل تو را كشيده است؟

در دايره اي كامدن و رفتن ماست او را نه بدايت نه نهايت پيداست

كس مي نزند دمي در اين معني راست كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست

كساني داشتند مي رفتند سر كارشان و برمي گشتند خانه. مي رفتند و مي آمدند، يك باره در برابر يك سؤال قرار مي گيرند. چند سؤال اساسي وجود دارد كه هر كسي بايد به آن بپردازد: از كجا آمدي؟ چرا آمدي؟ به كجا مي روي؟ چرا خلق شدي؟

از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

ظاهراً نگاه سطحي است. من آمدم و رفتم و اتّفاقي نيفتاد. گردون از رفت و آمد من متأثّر نمي شود. انسان را به فكر وامي دارد. من آمدم. ظاهراً جلالي بهش اضافه نشد. پس نهايتاً آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟ همه به فكر واداشته مي شوند كه راست مي گويد: فلك كه هيچ، آن هم كه هيچ، پس ماجرا از چه قرار است؟ مخاطب را مي برد به پشت صحنه. خيلي آن ورتر از اينها مخاطب را مي كشاند و مي برد.

-مي توان گفت اين برهان خلف است؟ اوّل مي گويد سودي كو؟ چه خبر است؟ تا برسيم به اين كه...

-اين هم يك روش است كه انسان از طرح سؤال استفاده كند و مخاطبش را به سمت فكر كردن ببرد.

9) يك سري از پيامهاي او واقع بينانه است. يك واقعيتي را بيان مي كند. مي شضود اين را هم در دسته بنديهاي كلّي برد و اين كاري است كه خيلي لازم است كه ببينيم چيدمان فكري خيّام در چند راستا قابل تقسيم بندي است. در اين مورد هم اشعاري بيان مي كند:

آنان كه محيط فضل و آداب شدند در جمع كمال شمع اصحاب شدند

ره زين شب تاريك نبردند برون گفتند فسانه اي و در خواب شدند

دارد به اين واقعيّت اشاره مي كند كه افكار انساني به جايي نمي رسد. آناني كه با افكار انساني در جمع كمال شمع اصحاب مي شوند و اسم در مي كنند، چون فكرشان فكر بشري است ره زين شب تاريك نبردند برون، اشاره مي كند كه فكر بايد جور ديگري پشتيباني شود، و گر نه فكر انساني چيزي ندارد. باز اشارات او به واقعيّت نگري، خود مي تواند به دسته بنديهاي مختلف تقسيم شود:

هرگز دل من زعلم محروم نشد كم ماند ز اسرار كه معلوم نشد

هفتاد و دو سال فكر نمودم شب و روز معلومم شد كه هيچ معلوم نشد

همان بحث كه: تا بدانجا رسيد دانش من تا بدانم همي كه نادانم. اين بحث و اين پيام را نيز خيّام داشته است.

بخش هفتم:

10) مطلب ديگر در مورد خيّام اين است كه خيّام با اين تفكّر عاميانه كه سرنوشت ما نوشته شده و از پيش معلوم شده مخالفت علني نكرده است. البتّه بر اين انديشه به نوعي مي تازد ولي با شيوۀ خودش، مي گويد اگر اين طور است پس ... :

بر من قلم قضا چو بي من رانند پس نيك و بدش ز من چرا مي دانند؟

دي بي من و امروز چو دي بي من و تو فردا به چه حجّتم به داور خوانند؟

به عبارتي او را در برابر اين قضيّه قرار مي دهد كه:

آرند يكيّ و ديگري بربايند بر هيچ كسي راز همي نگشايند

ما را ز قضا جز اين قدر ننمايند پيمانۀ عمر ماست مي پيمايند

مي گويد حال كه از اين قضا بيشتر از اين به ما نشان نمي دهند پس ديگر چه مي خواهي بگويي؟ بنشين سر جايت! پس با همان طرح سؤال كردن و خودش را ذينفع كردن ماجرا را به اين شكل سر و سامان مي دهد. و باز اين مسئله كه:

يك ذرّه جهان ز حكم تو خالي نيست پس سوختن روز قيامت ز كجاست؟

بحث حمله و تهاجم به كساني است كه به سرنوشت اعتقاد داشته و دارند. شيوه هاي خيّام شيوه هاي جالبي است. چون صد در صد افراد عوام به او اعتراض داشته و دارند. مثلاً در مورد مي خيّام به شيوۀ رندي خودش پاسخ مي دهد:

گر مي نخوري طعنه مزن مستان را بنياد مكن تو حيله و دستان را

تو غرّه بدان مشو كه مي مي نخوري صد لقمه خوري كه مي غلام است آن را

نهايتاً مي گويد قبول! فرض كن من راجع به اين مي مي گويم، تو از خودت بگو. تو صد لقمه مي خوري كه از مي حرامتر است. تو اوّل برو به فكر خودت باش. تو خودت را درياب. در واقع با رندي جواب مي دهد. اين شيوۀ خيّام در پاسخ گويي و در طرح مسئله جالب است.

ديگر از شيوه هاي فكري او طرح نصيحت به سبك خودش است كه البتّه از مطالب قبلي كه گفتيم جدا نيست و همۀ اينها را در خودش دارد:

اي دل تو غم جهان فرسوده مخور بيهوده نئي غمان بيهوده مخور

اينجا پيام اين است كه بيهوده نئي، با لاابالي گري مغايرت دارد. تو بيهوده نيستي و حيف است كه غم بيهوده بخوري.

چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد خوش باش و غم بوده و نابوده مخور

يعني اگر شمارش كنيم، چندين پيام مختلف اساسي را در يك سرودۀ كوتاه خودش دارد:

از جملۀ رفتگان اين راه دراز باز آمده اي كو كه به ما گويد راز

هان بر سر اين دو راهه از روي نياز تا هيچ نگذاري كه نمي آيي باز

البتّه اين رباعي چند جور ممكن است خوانده شود. ولي پيامي كه من از آن مي گيرم اين است كه اينجا يك دو راهه است كه ما از آن داريم مي رويم پيك نيك و ديگر نمي توانيم برگرديم. پيك نيك هم اسباب و وسايل و ملزومات خودش را نياز دارد. ممكن است آنجا لنگ يك چوب كبريت يا سوزن نخ يا نفت شويم. وقتي در خانه مان هستيم هيچ كدام از اينها ارزشي ندارند. وقتي مي خواهيم برويم پيك نيك هي به هم سفارش مي كنيم چيزي جا نگذاري. دارم هشداري مي گيرم. آن چيزي را كه مي داني آن ور به دردت مي خورد با خودت بردار. چه چيزي را مي توانيم براي زندگي بعدي ببريم؟ مثلاً كسي كه مي رود پيك نيك يخچال خانه اش را ور نمي دارد ببرد. يك يخچال يونوليتي كوچك مي برد كه در خانه بهش نگاه نمي كند ولي همان در پيك نيك خيلي كاربرد دارد. بنابر اين مي گويد بشناس چه چيزي را نياز داري با خود ببري. در زندگي بعدي دانش طرّاحي ساختمان به درد نمي خورد، ساختمان سازي به درد نمي خورد، كامپيوتر به درد نمي خورد، وزنه بردار باشي به درد نمي خورد، كشتي گير باشي به درد نمي خورد، ماشين به درد نمي خورد. اينها دانشهاي زميني است و براي زندگي بعدي كاربردي ندارد. ببين چه چيزي نياز داري با خود برداري.

قانع به يك استخوان كركس بودن به زان كه طفيل خوان ناكس بودن

با نان جوين خويش حقّا كه به است كالوده به پالودۀ هر خس بودن

پيام مي دهد، نصيحت مي كند.

آن مايه ز دنيا كه خوري يا پوشي معذوري اگر در طلبش مي كوشي

باقي همه رايگان نيرزد هشدار تا عمر گرانبها بدان نفروشي

امروز اكثر انسانها عمرشان را مي فروشند و عمرشان تبديل مي شود به داشته اي، خانه اي، ماشيني، چيزي. هشدار مي دهد كه اين كار را نكنيم و عمرمان را به چيز ديگري نفروشيم.

-اگر بتوانيد واژۀ بهشت نقد را هم كشف رمز كنيد چون در اشعار حافظ نيز هست، بسيار خوب است.

در اين خصوص صحبتهايي از عرفاي متفاوت مي توانيم داشته باشيم. حافظ مي گويد:

من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي شود وعدۀ فرداي زاهد را چرا باور كنم؟

هر لحظه اي كه ما در آن قرار داريم يك بهشت نقد است. درسي را كه در اينجا بايد بگيريم اگر نگيريم فردا محتاجش مي شويم. مثل اين كه يك نفر در كلاس يك دبستان بگويد بگذار من به كلاس يك دبستان برسم، آنجا قيامت مي كنم، يك باره همه چيز را خواهم دانست. اگر بهشت نقد كلاس يك را از دست بدهد، كلاس دو هم چيزي نمي شود، كلاس سه هم چيزي نمي شود، چه برسد به ديپلم و اين كه بخواهد به وعدۀ بهشت دانشگاه برسد. براي عارف هر لحظه تحقّق بهشت است.

البتّه تلفيق واقعيّت و حقيقت هم جزو خصوصيّات اين بهشت نقد است كه بحث جداگانه اي مي طلبد و در خصوص گفتۀ خيّام در اين مورد داريم:

اي دل تو به اسرار معمّا نرسي در نكتۀ زيركان دانا نرسي

اينجا به مي لعل بهشتي مي ساز كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي

اگر اين را از دست داد، آن را هم از دست مي دهد. اينجا را بايد الآن دريابي. بهشت را اينجا مي سازد. بهشت نقد در هر لحظه نقد است. بعضيها ممكن است از اين شعر چنين تصوّري بكنند كه گفته شده فردايي نيست، بهشتي نيست و همينجا را بچسب.


آخرین بروزرسانی (چهارشنبه ، 23 فروردين 1391 ، 06:25)

 

نظرات  

 
0 #1 نگین 1392-07-13 13:31
بسیار عالی بود و لذت بردم
.........................
امیدوارم در ترویج این افکار بتوانیم سهمی داشته باشیم.
نقل قول
 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش