neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

یک ضرب در یک

هفت مقاله یک ضرب در یک

این مطالب را در سال 78 پس از اتمام طرح پزشکی و در آستانۀ تصمیم گیری برای ادامۀ زندگی نوشته ام که پاسخی برای پرسشهای خودم بوده است. اکنون فکر کردم شاید کسانی با پرسشهای شبیه آن روزهای من اینها را بخوانند:

1) اهمیّت نیروی مؤنّث

به بهانۀ سالروز تولد حضرت فاطمه (س)

در همه ادیان زنی وجود دارد که ستایش می شود، ولی سرگذشت او مجمل و مبهم است. چون نیروی مؤنث چنین است. مسئوول حفظ کلّیت است و خود به سختی وضوح می یابد. در هر جزئی از کائنات دو نیروی آمیخته و غیر هم جنس وجود دارد که عملکردشان کاملاً به هم وابسته است. در طبیعت زمین نماد نیروی مؤنث و آسمان مظهر نیروی مذکر است. این دو قطب در جامعه انسانی در هیئت زن و مرد تجلی یافته است. اما در تک تک انسانها نیز این دو نیرو با هم وجود دارد. نیروی مذکر برای توجه به جزئیات پیش رو و هدایت به سوی مقصد و نیروی مؤنث برای اتصال به مبدأ و درک کلّیت جهان هستی. نیروی مؤنث ریشه است که در اعماق تاریکی بقای درخت را حفظ می کند و نیروی مذکر شاخ و برگ است که خواهان وضوح است و به سوی آفتاب گرایش دارد. به قولی می توان نیروی مؤنث هر شخص را به «جان» و نیروی مذکر او را به «نفس» تعبیر نمود. نیروی مؤنث فرد را به مبدأ هستی نزدیک و حتی با آن یگانه می سازد و باعث اثراتی می شود که در زن و مرد «انسانیت » نامیده می شود. نیروی مذکر درون هر کس او را به سوی جایگاه شخصی خود هدایت می کند و باعث می شود که شخص دریابد در جامعه انسانی نقش او چیست و منشأ چه اثراتی می تواند باشد که گاهی در اجتماع با واژه «شخصیت» از این ویژگی یاد می کنند. البته در روانشناسی واژه «شخصیت» چنین مصداقی ندارد. درست این است که حاکمیت با نیروی مؤنث و مدیریت با نیروی مذکر باشد. نیروی مؤنث پایگاه را تعیین کند و نیروی مذکر جهت را. در چنین صورتی می شود بدون بیم «از خود گمشدگی» مسیر کمال را پیمود و در همه ابعاد به تعالی رسید. در طی قرون اخیر توجه به نیروی مذکر روز به روز بیشتر و نیروی مؤنث سرکوب شده است. حاکمیت نظام مرد سالار در جامعه، نظام آموزش و پرورشی که برای تجزیه و تحلیل که بارزترین ویژگی قطب مذکر است ارجحیت زیادی قایل شده به نیروی تخیل و علوم کلی نگر که در جناح مؤنث قرار دارند چندان بهایی نمی دهد و آسیبهایی که زمین از سلطه گری بشر تحمل کرده است، گواه واضح آن است. امروزه ناگهان شاهد طغیان نیروی مؤنث هستیم. گویا حوصله زمین، زن و همه ریشه ها دیگر سر آمده و جان انسانها نیز به لبشان رسیده است. اگر تا کنون چهره نجیب زمین توسط نیروی مذکر جزء به جزء آسیب می دید، اکنون نیروی درونی همین مادر مقدس باعث بلایای طبیعی متوالی شده و خسارات کلی می آفریند. اگر تا بحال پیکره خانواده ها تحت فشار نظام مردسالار، آسیب های زیادی می دید، باز اصل مرسوم تحمل بود. اکنون در اثر طغیان نیروی مؤنث شالوده خانواده متلاشی شده که شاهد آن افزایش چشمگیر آمار طلاق بخصوص در خانواده های نوبنیان می باشد. و گفتنی دیگر این که با وجود فشارهای روانی زیاد که جامعه یک قطبی ایجاد کرده بود، تا کنون آمار بیماریهای عصبی مانند افسردگی، اضطراب و وسواس دایماً رو به افزایش بوده ولی اغلب بیماران دچار قطع ارتباط با واقعیت نبودند و همچنان قادر به تجزیه و تحلیل و حل مسائل روزمره (البته بسیار ضعیفتر از حد انتظار) بودند و امروزه آمار بیماران روانی یعنی کسانی که اصلاً متوجه واقعیت نبوده و دچار هذیان گویی و توهم هستند رو به افزایش است که باز نشانگر تحولی است که نیروی مؤنث منشأ آن است . سخن آخر اینست که برای دیدن چهره مؤنث باید کلّیت را در نظر آورد و برای شناختن فاطمه (س) نیز تنها باید چهره جان را شناخت و به خود بازگشت.

2) اندر باب عشق

از واژه « عشق سخن ها گفته اند و البتّه بسیار کم است. از ترس اینکه این واژه مقدس سراسر به ابتذال نیفتد، تعبیر عشق حقیقی و مجازی از هم تفکیک شده است. و حال فاجعه در اینست که شمار کثیری از مردم عشق حقیقی را از زمین جدا و غیر قابل دسترسی فرض کرده و به همان عشق مجازی دل خوش کرده اند. غافل از این که عشق اگر واژه ای والا و نکو باشد همان عشق حقیقی است و عشق مجازی اصلاً عشق نیست، بلکه اعتیاد است. رهرو عشق دروغین در جستجوی نیمه گمشده خود می گردد و اگر هم آن را بیابد، چاره ای ندارد جز آنکه معتادش شود. آنهم اعتیادی که مانند همه اعتیادهای دیگر ننگ اور است. ابتدا فقط یک لحظه از خلسه عشق سرخوش می شود، روز بعد دقایقی می اندیشد و پس از آن حتی لحظاتی نمی تواند به چیزی جز معشوق بیندیشد. انگار از همه چیز و همه کس بریده و همه نیازش را در معشوق می جوید. در اینجا چیزی که باعث سرخوشی او شده، نیروی قطب مخالف است که تاکنون او نیاموخته است آن را در خود به جریان اندازد و حال می خواهد با پیوستن به معشوق از آن برخوردار باشد. آری ! در اینجا نیروی دو قطب گردهم آمده و مداری از انرژی ساخته اند که باید هر فرد انسانی در خود داشته باشد نه یک زوج. در این هنگام عاشق به خود آمده و می بیند که اسیر معشوق است. برای رهایی جنگ قدرت را پیش می کشد که حاصل آن تخریب مدار انرژی و گسستن این رابطه سرخوش کننده است و باز رابطه ای دیگر به امیدی که این بار شکستی از پی نداشته باشد. رهرو عشق راستین اما با توجه به هر دو بعد مؤنث و مذکر یعنی جان و نفس در پی دستیابی به کمال است و ممکن است در حین آن، آینه ای بیاید که بازتاب این کمال را در آن ببیند «بر در هم تویی ای دلستان» در اینجا انرژی عاشق و معشوق با هم جمع نمی شود بلکه مانند دو آینه است که یک حقیقت یگانه را بی نهایت مرتبه در هم انعکاس می دهد و به انرژی بی نهایت می پیوندد. عشق راستین به دست نمی آید مگر اینکه انسان با اتصال به همه جهان و عشق به کاینات خود را کاملاً بازیابد و بگذارد نیروی همه هستی چون رودخانه ای عظیم در او جریان یابد و بعد چهره زیبای معشوق را که مانند عکس ماه بر این رودخانه پر شکوه افتاده است نظاره کند. برای دوام این عشق نیز باید با عشق عام همچنان رودخانه را پویا و در تکاپو نگاه داشت. چرا که اگر رود از جریان باز یماند، کدر خواهد شد و چهره معشوق نیز بر آن، رفته رفته مکدّر و محو می شود. باری! عشق راستین تأییدی بر یگانگی و کامل بودن ماست، نه هنر وابستگی.

3) سرکوب و احتقان

برای اینکه زن و مرد در خانواده و در جامعه بتوانند در جای درست خود قرار بگیرند لازم است که به هر دو جنبه مذکر و مؤنث درونشان توجه داشته و زمینه رشد هیچکدام از این دو قطب با ارزش مسدود نشده باشد. شاید بسیاری از جوانان این نسل این شهامت و مسئولیت را در خود احساس کنند که علیرغم اینکه در کودکی زمینه رشد ایده آل برایشان فراهم نبوده، اکنون خود به یاری خود بر خیزند و با عشق و توکل به خداوند در راه کامل شدن گام بگذارند. چنین شفایی را جستن رسالت خطیری است که به عهده این نسل واگذار شده و تحولات عظیم و همه جانبه ای که هر روز شاهد آن هستیم و با سرعت سرسام آوری رو به افزایش است ( از قبیل فعل و انفعالات طبیعی، کشفیات علمی جدید، تجدید نظر مردم و روشنفکران در مورد علوم قدیمی، تغییر بافت اجتماعی و ... ) نیروی شگرفی را که برای این بهبود و بیداری لازم است در اختیار هر کسی که آن را می جوید قرار خواهد داد. پس خوب است خواهان شفا باشیم و با شفای خویشتن سلامت نسل های بعد را نیز تضمین کنیم. از اینجا آغاز می کنیم که توجه به نیروی قطب مخالف جنسیت به معنی پیدا کردن رفتار و کرداری مانند جنس مخالف نمی باشد، بلکه دقیقاً بر عکس این موضوع است. زن و مردی که نیروی قطب مخالف را سرکوب می کند، شبحی از آن جنس را در رفتار خود نمایان می سازد. انگار فقدان نیرو خود سایه ایجاد می کند یا احتقان نیروست که فرد را تحت فشار قرار می دهد که چنین رفتار هایی را نشان دهد. حتماً شماری از مردان را دیده اید که بر خلاف ظاهر خشنشان بسیار شکننده اند یا مردان اسپرت پوش و پسرمآبی که از روابط عادی با زنان می پرهیزند و قادر نیستند که یک سوسک را بکشند. یا زنانی که از وجهه اجتماعی بر جسته ای برخوردارند و در عین حال کاملاً زنانه لباس می پوشند و در همه اشیاء پیرامون آنان ظرافت و لطافت زنانه مشهود است ولی خود حالتهای خشن مردانه دارند. در بافت خانواده نیز نیروی مذکر و مؤنث باید به یک نسبت در جریان باشد. در خانواده های پر جمعیت که فرزندانشان ار یک جنس هستند نمونه های زیادی مشاهده می شود که فرزندان کوچکتر رفتار و سلیقه ای مانند جنس مخالف از خود نشان می دهند. مثلاً دختری که چند خواهر یزرگتر دارد احتمالاً سائقهایی مردانه مانند پوشش اسپرت، ورزش های سنگین و رانندگی را دوست دارد و پسر کوچکتر از خانواده قرینه نیز احتمالاً به امور زنانه مانند هنرهای دستی، آشپزی و لباسهای فاخر علاقه مند است. این رفتارها می تواند این گونه توجیه شود که چون نیروی همنام با جنس غالب (از نظر تعداد) در این خانواده ها بیشتر جریان داشته، نیروی دیگر محتقن مانده است و ناخودآگاه نفرات بعدی را تحت فشار قرار می دهد و آنان ناگزیر رفتارهایی این چنین را بروز می دهند. . حال اگر دختری که چندین خواهر بزرگتر دارد، با پسری که وضعیت خانوادگی قرینه او را دارد ازدواج کند، می شود گفت احتمال موفقیت ازدواج بسیار ناچیز است ( جز در مواردی که ازدواج بعد از تکامل فردی طرفین صورت گرفته است.) زیرا چنین زنی به نیروی مذکر بیشتری احتیاج دارد و بخصوص آن را در همسر خود جستجو می کند و در مورد مرد نیز وضع به همین منوال است. پس قابل توجه است اگر بین فرزندان بزرگتر از خانواده های فوق یک وصلت موفق وجود داشت، نباید باعث ترغیب برای وصلت بعدی باشد، زیرا در وصلت بعدی دختر و پسر کوچکتر با هم ازدواج می کنند و ممکن است عدم تجانسی که ذکر شده اتفاق بیفتد و با ناکامی بزرگ مواجه شوند. ضمناً ازدواج تک دختر و تک پسر از خانواده های پر جمعیت با همدیگر نیز به همین دلیلی که ذکر شد ممکن است صحیح نباشد که باز هر چه فرزند کوچکتر خانواده باشند، مسئله جدیتر است.

4) پرواز با همجنس

در جامعه مرد سالار تدبیری که برای دوام پیوندهای زناشویی اندیشیده اند این است که زن همواره وانمود کند به کمک مرد نیاز دارد و این هنر را تمام و کمال بیاموزد. با چنین تعلیماتی قبل از هر چیز اعتماد به خویشتن در زن سرکوب می شود و در نتیجه نمی تواند به ندای درونش اعتماد کند و به تدریج عقایدی خشک و انعطاف ناپذیر پیدا کرده، حالت زنانگی خود را از دست می دهد. مردی هم که عادت کرده به زن فرمان براند، مسلماً بر وجه مؤنث وجود خود نیز فرمان می راند و در چنگال نفس خود اسیر گشته، اصالت بشریش را وا می نهد. در چنین خانواده ای فرزندان بازتاب وجه سرکوب شده پدر و مادر هستند و اغلب نیروی مذکر را سرکوب کرده و نیروی مؤنث را در خود می پذیرند ( بچه های درونگرا و خیالپرداز که عملکرد ضعیفی دارند و ممکن است علیرغم استعداد زیاد بخصوص در هنر و علوم کلی نگر نتوانند نتایج درخشانی به دست آورند.) بخصوص دختر این نیروی سرکوب شده را بیشتر باز می تاباند. اگر در خانواده ای مرد ضعیف النفس باشد، انتظار می رود نیروی مذکر در زن خانواده نیز ضعیف شود. احتمالاً دختر این خانواده بسیار محتاط و پسر خانواده بسیار سلطه جو و آمر می شود که همه این صفات وجوهی از نیروی مذکر هستند. مردی که نیروی مؤنثش را سرکوب کرده است بیشتر جذب زنی می شود که این جنبه از وجودش را پاس داشته است. ولی چون بصیرت ذاتی او را درک نمی کند احترامی برایش قایل نیست و بیشتر برای آن دسته از زنان احترام قایل است که با استفاده از نیروی مذکر به جایگاه اجتماعی در خوری رسیده اند. این دو گانگی در احساس مردان از مشکلات جامعه مرد سالار است و در چنین وضعیتی زنان نیز مردد می مانند که تحسین مرد را به دست آورند یا عشق او را. زنی هم که فقط جنبه مؤنث وجودش رشد یافته است، اغلب شاهزاده افسانه ایش مردیست با نفوذ و هویت بارز اجتماعی و قدرتهای مردانه. اما به محضی که او را یافت در می یابد بیشتر از هر چیز خودش تحت سلطه اوست و دچار وحشت شده نمی تواند با او رو راست باشد. بالعکس دخترانی که خود شخصیت اجتماعی شکل گرفته ای دارند ولی بعد معنوی و درونیشان ناپخته مانده است، اغلب مردانی مبادی آداب، آرام و خوش پوش را می پسندند ولی آنها نیز وقتی می بینند چنین مردی رقیب خوبی برای قدرت مردانه آنها نیست سرخورده می شوند و او را تحقیر می کنند. مرد درونگرا زن با حمیّت را که می تواند مدافع خوبی برای او باشد، انتخاب می کند و بعد می بیند که این زن از گوهر گرانبهای زنانگی تهی بوده است ( به سرشاری یک خوشه انگور نبود) و مأیوس می شود. اگر جنبۀ مذکر در هر دو جنس مزدوج قوی و جنبه مؤنث ضعیف باشد، آن ازدواج دیری نخواهد پایید ( دو پادشاه در مملکتی نگنجند.) و اگر جنبه مؤنث در طرفین قوی و جنبه مذکّر ضعیف باشد، احتمالاً شخص ثالثی مدیر آن زندگی می شود( مثلاً مادر شوهر). تنها چاره اصولی که می تواند همه این بی تناسبیها را درمان کند، شفای فردی با اتصال به نیروی لایزالی است که در کاینات وجود دارد.

5) برداشتی آزاد از قصّۀ یوسف و زلیخا

سیر شناختن و توجه به نیروهای مؤنث و مذکر را باید در قصه یوسف و زلیخا دنبال کنیم. در این قصه رؤیا نماد نیروی مؤنث و پادشاهی نماد نیروی مذکر است. یوسف بعنوان دردانه یعقوب که بزرگ کنعان بود، موقعیت ممتازی داشت. ( کاملاً تحت حمایت نیروی مذکر بود.) و اولین تماسش با نیروی مؤنث رؤیایی بود که به نظرش عجیب جلوه کرد ولی آن را ارج ننهاد و علیرغم توصیه پدر در نزد برادرانش از آن سخن گفت و همین باعث شد که در قعر چاه بیفتد ( ورطه ناخودآگاه ). برادران یوسف تجلی نیروی مذکر او بودند. همچنان که در رؤیای هر شخصی برادر چنین نقشی دارد. یوسف پس از خروج از چاه مدتی غلامی پیشه کرد. ( نیروی مذکرش ضعیف شده بود.) بر عکس یوسف زلیخا بیش از حد به رؤیا اعتماد می کرد و بر اساس آن به خواستگاری عزیز مصر پاسخ گفت. ( توجه یکسویه به نیروی مؤنث و جستن نیروی مذکر در خارج از وجود خویش.) روی گرداندن زلیخا از عزیز مصر بیانگر رویگردانی او از نیروی مذکر خود نیز می باشد و چاقویی که به جای ترنج دست زنان مصر ( که بازتابهای مختلف نیروی مؤنث در زلیخا بودند ) را برید،نماد نرینۀ روان است که چون زلیخا آن را در خارج از وجود خویش می جست و در درون خود سرکوبش کرده بود، برایش گزند آفرین بود. دومین تماس یوسف با نیروی مؤنث در برخورد با زلیخا نمایانده می شود، در اینجا یوسف تنهایی ( زندان) را ترجیح می دهد به ازدواج بازنی که بعد مذکرش را نپذیرفته است. و بعد مدتی در زندان به سر می برد تا تعادل نیروهایش را به دست آورد و بعد از آن هم قادر به تعبیر رؤیاست (نیروی مؤنث) و هم با تکیه بر آن اداره کشور را به عهده می گیرد (نیروی مذکر). زلیخا نیز پس از این که مدتی را در زندان تنهایی سر می کند و از اعتیاد به مذکر بیرونی رهایی می یابد تعادل نیروهایش را باز یافته و در نتیجه زیبا می شود. برخورد اولیه نیروهای مؤنث و مذکر انرژی عظیمی آزاد می کند که یا شخص را به اعتیاد به جنس مخالف می کشاند و یا در صورت اجتناب به لایه های زیرین می فرستد. ولی در صورت تحمل و رهایی پاداشی که عاید شخص می شود این است که به رموز ناخودآگاه دست می یابد و می تواند هدایتگر دیگران برای رهایی از لایه های زیرین باشد. برای این سیرین نیز اتفاقی مشابه رخ می دهد که به علم تعبیر رؤیا دست می یابد. یکی از خدابانوهای اساطیر یونان پرسفون نام دارد که دختری بوده کاملاً تحت حمایت خدا بانوی مادر (دیمیتر) و اولین تماسش با نیروی مذکر به این صورت بوده که توسط شخصی به نام هیدیز (خدای جهان ژرف) ربوده می شود و در لایه های زیرین اسیر می شود. ولی موفق به فرار از آنجا شده و پس از آن هدایتگر سایر اشخاصی می شود که در آن اعماق اسیرند. این افسانه نیز سرگذشتی مانند یوسف و ابن سیرین را بیان می کند و بر آن صحّه می گذارد.

6) طلوع انگور

به بهانه سالروز تولد سهراب سپهری ( 15 مهرماه )

از نگاه قائل این مقال مهمترین ویژگی هنری سهراب توجّه ویژۀ او به نیروی مؤنّث می باشد که جستجوهای وی در وادی عرفان نیز تأیید کنندۀ آن است. در نقّاشی آنچنان کلّی نگر بوده که گفته شده برای این که جزئیبات چشمش را نفریبد به تنگ کردن میدان دید کفایت نکرده و در تاریکی شب نقّاشی می کرده است. خطوط کلّی را رسم کرده و رنگها را بر اساس اصالتی که برای هر چیز قائل بوده بکار می برده است. در شعر سهراب انگور بارزترین مظهر جان یا همان نیروی مؤنّث است. مرگ برای او شیرین است، زیرا با خوشۀ انگور می آید به دهان (صدای پای آب). در دو شعر از کتاب حجم سبز به طور واضح از بی توجّهی نسبت به نیروی مؤنّث گلایه می کند. در پشت دریاها می گوید: «مرد آن شهر اساطیر نداشت، زن آن شهر به سرشاری یک خوشۀ انگور نبود.» اساطیر تراویده از ناخودآگاه جمعی است که قلمرو نیروی مؤنّث می باشد. ادامۀ پشت دریاها گلایه از بی عشقی است: «هیچ آینۀ تالاری ن سرخوشیها را تکرار نکرد، چالۀ آبی حتّی مشعلی را ننمود.» چالۀ آب و مشعل به ترتیب یادآور قطبین مؤنّث و مذکّر هستند. و ادامه می دهد: «شاعران وارٍث آب و خرد و روشنی اند.» آب مؤنث، روشنی مذکّر و خرد آمیزۀ این دو است. با این حال در این شعر زیباییهایی را نیز ذکر می کند: «مثلاَ شاعره ای را دیدم، آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت.» آسمان سیطرۀ مذکّر استکه بازتاب آن در نگاه شاعرانه تراوش شعر ناب خواهد بود. «یا شبی از شبها مردی از من پرسید: تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟» تاکنون هر روز خورشید طلوع می کرده که باز در قطب مذکّر قرار دارد و آنگاه که انگور نیز در آن جایگاه قرار گیرد قطعاَ کمال زیبایی رخ می نماید. در ندای آغاز دردش این است که چرا زن از طبیعت بیگانه شده و به کارهای مردانه می پردازد: «من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی از پنجره می بینم حوری -دختر بالغ همسایه- پای کمیابترین نارون روی زمین فقه می خواند. » فقه علمی کاملاً مردانه است که اسلام به زنان اجازۀ اظهار نظر در آن را نداده است. ابتدا سهراب امیدوار است که در پشت دریاها (شاید با سفری مانند پرسفون) یا جایی روی زمین انسان کامل را بیابد. ولی با ندای آغاز کاملاً ناامید شده دیگر هیچ چیز و هیچ کس را جستجو نمی کند «باید امشب چمدانی که به اندازۀ تنهایی من جا دارد بردارم.» و به سوی اساطیر می رود: « و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.» و پس از آن رفته رفته به سمت وسعت بی واژه پیش می رود و شعرش مبهم می شود. در شعر همیشه هنوز این طور استنباط می شود که گاهگاهی نیروی مؤنّث خود را ملاقات می کند: «در لبۀ فرصت تلألؤ انگور حرف بزن، حوری تکلّم بدوی!» ولی پس از آن مانند شاخۀ مو کاملاً به انگور مبتلاست: «شاخۀ مو به انگور مبتلا بود. کودک آمد، جیبهایش پر از شور چیدن.» (چشمان یک عبور) و انگور هر شائبه ای را از ذهنش می زداید: «چیزی وسط سفره، شبیه ادراک منوّر: یک خوشۀ انگور روی همۀ شائبه را پوشید.» باری! برای دست یافتن به سرزمینهای بکر وجود و کشف خلّاقیّت و ابتکار ارج نهادن به نیروی مؤنّث لازم است و برای هنر شفّاف و بیان واضح، استعانت از نیروی مذکّر، چرا که: «شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.» و قطعاً همۀ هنرمندان نیز.

7) حجاب

در ابتدای پیامبری حضرت محمّد (ص) که نبوّت او مخفی بود و فقط بستگان نزدیکش از آن خبر داشتند به زنان او امر شد که در خانه بمانند. پس از آن که نبوّت پیامبر آشکار شد، با نزول آیۀ حجاب مشخّص شد که زنان با چه شرایطی می توانند از خانه بیرون بیایند. یعنی همگام با آشکار شدن گوهر نبوّت عرصۀ حضور زنان نیز وسیعتر می شده است. روایتی در کیمیای سعادت نقل شده است بدین شرح: «در اواخر نبوّت پیامبر یکی از یاران ایشان که بسیار زشت رو بوده در خانۀ پیامبر مهمان بوده است و عایشه نیز در منزل حضور داشته. این شخص می گوید: «همسری دارم که بسیار از عایشه زیباتر است. تو عایشه را طلاق بده تا من نیز او را طلاق دهم و به عقد تو درآید.» عایشه می گوید: «همسرت زیباتر است یا خود تو؟» و پیامبر به صدای بلند می خندد. و نیز در روایت است که سلمان فارسی در امور منزل به فاطمۀ زهرا کمک می کرده است. در میان مسلمانان صدر اسلام عمر جرثومۀ نیروی مذکّر است. به خاطر خشونت، کشورگشایی، نظم بخشیدن به قرآن، تقویمی نو بنا نهادن و سختگیری در قانون و همو به سوده همسر پیامبر بی احترامی کرده او را به خاطر سبک بودن حجابش در تاریکی شب مورد نهیب قرار می دهد.(حتّی خود را از پیامبر لایقتر می داند که موکّل حجاب همسر او باشد.) غرض از نقل مطالب اینست که حجاب ارزشی همشأن زیبایی است که با اجبار به دست نمی آید و فقط خود زن می تواند ضرورت آن و نوع آن را تشخیص دهد، و اگر از جانب مذکّر تکلیف شود فقط نشانگر سرکوبی نیروی مؤنّث است. برای همین مردانی که نفسشان بر آنها حاکم است، در محجوب و محدود بودن زن و دخترشان بسیار مصرّ هستند و پسران نوجوان که نمی دانند چگونه سرکشی یکبارۀ نفس را کنترل کنند، ناگهان حتّی برای مادرشان دستورات خاصّی در این زمینه صادر می کنند.

آخرین بروزرسانی (دوشنبه ، 22 مهر 1392 ، 06:52)

 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش