neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

دو قصّه از تورات

قصه آفرینش و رنگ روزهای هفته

 

یک بود، یکی نبود، غیر از خدا هیشکی نبود.

روزی بود، نه شنبه بود، نه جمعه بود، نه هیچ روز دیگه ای. چون هنوز خدا وقت رو نیافریده بود. نه هفته بود، نه ماه، نه سال، توی هیچ سرزمینی هم نبود. چون خدا هنوز زمین رو نیافریده بود. آسمون رو هم نیافریده بود. اصلاً هنوز به ذهنش نیامده بود «جا» یعنی چی! یکدفعه مثل یک فکر بکر، به سرش زد که «من کجام»؟ که آسمونها آفریده شد و زمین. ولی هیچی معلوم نمی شد. چون تاریکی روی همه چیزو گرفته بود. بعد یک فکر بکر ذهن خداوندو روشن کرد و اینجوری روشنایی بوجود آمد که خدا خوشش آمد و گفت « چه نیکوست ». این بود روز اول خدا که اسمش شد:« روز روشنایی»، « روز رنگ زرد». اسم تاریکی هم که از روشنایی جدا شده بود « شب » شد. ولی روز و شب با هم بودن.

روز دوم که خدا چشماشو باز کرد، دید توی روشنایی از زمین و آسمونی که آفریده بود، فقط تا چشم کار می کند آب دیده می شد و آب. باز یک فکر بکر به سرش آمد که یک فلکی وسط آبها باشه و آبها رو جدا کنه. بعد آبهای زیر فلک از آبهای بالای فلک جد شد. خدا این فلک آبی رو که حالا اسم اون « آسمون» شده بود نگاه کرد ولی چیزی نگفت. چون وقتی یک چیز پیوسته جدا بشه، خدا خوشحال نمیشه. اینطوری روز دوم بوجود آمد که « روز آبی » بود، رنگ فلک آسمونی. بازم هم روز بود هم شب.

روز سوم که خدا چشماشو باز کرد اول پایینو نگاه کرد، بازم فقط آب دید. فکر بکر امروزش این بود که آبهای زیر آسمون یکجا جمع بشن تا خشکی ظاهر بشه. اونوقت اسم خشکی رو « زمین» گذاشت، اسم آبها رو هم «دریا» و گفت « چه نیکوست» یک فکر بکر دیگه هم روز سوم به ذهنش آمد که از زمین علفها و درختها سبز بشن و همه شون تخم داشته باشن که زیاد بشن. خدا عاشق این فکرش شده دوباره با شادی گفت « چه نیکوست ». چون تخم علفها و درخت ها موافق جنس خودشون بودن و هر وقت دو چیز کاملاً موافق وجود داشته باشن یعنی « عشق ». برای همین رنگ روز سوم « سرخه» به رنگ « قلب ». بازم هم روز بود هم شب.

روز چهارم که خدا چشماشو باز کرد، فکر بکری که به سرش زد این بود که روز و شب قلمروشون مشخص بشه و هر دو با هم نیان. فوراً دو تا توپ بزرگ درخشان توی فلک ساخته شدن. توپ بزرگتر یا « نیّر اعظم» طلایی رنگ بود و اون فرمانروای روز شد. توپ کوچکتر یا «نیّر اصغر» نقره ای بود و اون فرمانروای شب شد. اینطوری روز به وقت خودش بود و شب به وقت خودش و خدا گفت «چه نیکوست» چون حالا هم هفته وجود داشت، هم ماه، هم سال. اسم اونروز هم شد چهار شنبه. چون روز چهارم آفرینش بود. بعد به دو تا فرمانروا گفت برای چهار شنبه رنگ انتخاب کننده آنها « خاکستری» رو انتخاب کردند که هم تاریکی توش فرمانروایی کنه، هم روشنایی.

روز بعد که پنج شنبه بود فکر بکری که به ذهن خدا رسید این بود که آبها پر از جانوران بشن، فلک آسمون هم پر از پرنده، اول نهنگای بزرگ آفریده شدن، بعد خزنده هایی که توی آب زندگی می کردن، بعد هم پرندگان بالدار و خدا هم برکتشون داد و گفت:« شما باید بارور باشید و آنقدر زیاد بشین تا کره زمین رو پر کنین.» رنگ پنج شنبه هم « خاکی » شد. به رنگ « زمین». خدا در این روز هم خیلی خوشحال بود. چون هر چیزی که زیاد بشه یعنی سعده و برکت داره. باز هم خدا گفت:« چه نیکوست. »

روز جمعه خدا به خودش فکر کرد که یکدفعه « آدم » آفریده شد. درست بصورت خدا و مثل خدا نر و ماده. خدا « آدم » رو هم برکت داد تا فرزندانش زیاد بشن و به زمین سلطنت کنن و حاکم ماهیان دریا و پرندگان آسمون و همه حیوانات خزنده باشن. خوراکشون رو هم از علفها و درختان تهیه کنن و همینطور حیوانات و حشرات و پرندگان برای خوراک او باشن. در این روز خدا هر چیزی رو که ساخته بود دید و همه شون بسیار نیکو بودن. برای همین رنگ جمعه «سفیده». همه چیز واضح و تمیزه.

روز هفتم که شنبه بود لشکر آسمانها و زمین مهیا بود. خدا دست از کار کشید و آروم گرفت. روز هفتم رو نگفت نیکوست. عوضش گفت: مبارکه و اون رو تقدیس کرد. رنگی هم که براش انتخاب شد « سیاه» بود. چون خدا دیگه نمی خواست تو روشنایی نگاه کنه. فردوس ساخته شده بود و وقت استراحت بود.

برگرفته از باب اول تورات- مهر 79

 

 

 

رؤیای ساختن کائنات

 

یک بود، یکی نبود، غیر از خدا هیشکی نبود. هر چی رفتیم راه بود، هر چی کندیم چاه بود، کلیدش دست ملک جبّار بود.

روز هفتم بود و خدا خواب بود. لشکر آسمونها و زمین مهیا شده بود و خدا تو عرش خودش راحت خوابیده بود. همونطور که بچه ها بعد از اینکه قصه تموم می شه می خوابن. تازه همونطور که بچه ها با رؤیاهاشون می تونن تبدیل به موجودات دیگه بشن و جاهای دیگه برن، خدا هم می تونست.

انگار یک آینه پیدا کرد که داخل اون شد و شکل یک سوسک سیاه پردار شد. این سوسک اینقدر پرنور و عجیبه که هر کسی یک اسمی روش گذاشته: جعل، جعلق، سرگین، غلتان و .... اسمهای دیگر هم داره. اونوقت دور و برش رو نگاه کرد و دید نخیر، از اون فردوسی که ساخته خبری نیست. هیچی دور و برش نبود غیر از سرگین یکی از حیواناتی که توی زمین فردوس رو پر کرده بردن. سرگین رو هل داد و غلتاند و غلتاند تا چرخه زمان شکل گرفت. تازه دید توی دور زمان بی جا و مکان مونده. فوراً تبدیل به یک گرگ شد و گفت: « گرگم به هوا، هوا زمینه.» زمین و آسمونها با هم ساخته شد.

خدا وقتی بیدار بود به هر چی فکر می کرد، فوراً ساخته می شد، ولی خداوند خدا ( یعنی تصویر توی آینه خدا، خدا توی رؤیاش) یک کاری می کرد تا اون ساخته بشه.

تازه زمین که ساخته شد بیابون برهوت بود و هیچ آب و علفی نداشت. فقط مه داشت که خاکشو مرطوب بکنه. خداوند خدا به شکل کوزه گر در اومد و از همون خاک مرطوب آدم رو سرشت و توی بینیش روح حیات دمید. بعد خداوند خدا لباس باغبونی پوشید. توی عدن یک باغ به طرف مشرق ساخت و آدم رو توی اون گذاشت. توی باغ همه جور درخت بود. درختایی که شکوفه های قشنگ و میوه های خوشمزه داشتن. خداوند خدا درست وسط باغ درخت حیات رو کاشت و نزدیک اون درخت معرفت خیر و شر رو. یک نهری هم از عدن بیرون آورد که چهار شاخه داشت. فیشون و جیحون و حدّقل و فرات. فیشون دور معدنای طلا و جواهر عدن رو می گرفت، جیحون دور زمینهای سیاه رو، حدّقل و فرات هم  هر کدوم  به یک سمت باغ روون بودن و اونا رو سیراب می کردن. خداوند خدا به آدم گفت: « بعد این تو باغبون باغ عدن باش و از میوه همه درختاش بخور. فقط موظب باش از میوه یک درخت نخوری. اونم درخت معرفت خیر و شره. چون اگه از میوه این درخت بخوری فوراً می میری.» بعد خدا فکر کرد باید یکی مثل خود آدم باشه که به اون کمک کنه و از تنهایی درش بیاره. دوباره لباس کوزه گری پوشید و دست به کار شد. همه حیوانات صحرا و پرندگان آسمون را سرشت و پیش آدم آورد. آدم هم روی همۀ اونها یکی یکی اسم گذاشت. ولی هیچ دوستی برای خودش پیدا نکرد. خداوند خدا ایندفعه لباس جراحی پوشید. آدم رو بیهوش کرد. یکی از دنده هاش رو برداشت و جای اون رو با گوشت پر کرد. با اون دنده هم یک زنی ساخت. بعداً که آدم به هوش آمد بهش نشون داد. آدم فوراً فهمید که اون وصله تنشه. گفت: این استخوانی از استخوانهای من و گوشتی از گوشت منه. برای همین اسمشو نسا گذاشت. چون از انسان گرفته شده. اونا همدیگر رو یکی می دونستن و با این که برهنه بودن از هم خجالت نمی کشیدن. اینطوریه که زن و مردا پدر و مادرشون رو ترک می کنن تا با هم ازدواج کنن و همدیگر رو وصله تن هم می دونن.

برگرفته از باب دوم تورات- مهر 79

آخرین بروزرسانی (دوشنبه ، 22 مهر 1392 ، 06:52)

 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش