neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد

ازخانم معصومۀ مختاری به خاطر نگارش متن از روی گفتار سپاسگزارم و نیز از صاحب نظر ارجمند جناب آقای آرش خیرآبادی.

موضوع : ادیان باستان در دیوان حافظ                       زمان : 09/03/1390                       توسط : آقای آرش خیر آبادی

قبل از اینکه وارد مقوله نگاه به حافظ از منظر ادیان ایران باستان شویم بد نیست چند نکته خیلی کوچک را در مورد ادیان ایران باستان بدانیم چرا که وقتی ابیات حافظ را می خوانیم و اصطلاحاتی را که بکار میبرد بررسی میکنیم لازم نباشد برگردیم و یک حرف کلی را که در همه غزلها یکسان است تکرار کنیم.

ما یک دوره را در نظر می گیریم و فارغ و خارج از این دوره به حافظ  نگاه نمی کنیم.از پیدایش آیین مهر تا برآمدن اسلام.یعنی دیوان حافظ از منظر اسلام و از منظر دیگر ادیان آسمانی چون اسلام ؛ مسیحیت و ادیان ابراهیمی  تعبیر و تفسیر نخواهد شد.چون یک بخشی در دیوان هست که شما می توانید بر مبنای اسرائیلیات تفسیر کنید ؛ یک جاهایی که کم هم نیست به مسیح اشاره شده و یا به پیامبران یهود اشاره شده که هر کدام از اینها میتواند از منظر آیین خودشان مورد بررسی قرار بگیرد که ما کاری با آنها نداریم.

ما از منظر آیین مهر و آیین زروانی و آیین زرتشتی به دیوان حافظ نگاه میکنیم.من آیین زرتشتی را به آیین زرتشتی مردمی و آیین زرتشتی حکومتی تقسیم میکنم.

دیوان حافظ از این منظر و از این دیدگاه به ما نخواهد گفت که حافظ از معانی بلند دیگر و از عرفان اسلامی مخصوصاً تهی است ؛ به هیچ عنوان ؛ این فقط یک کمکی به ما خواهد کرد که بگوییم حافظ از این چشم انداز هم قابل تفسیر است وگرنه شما میتوانید هم از منظر اسلام و هم از منظر عرفان اسلامی به حافظ نگاه کنید و نکات خیلی ظریف ؛ دقیق و زیبایی را  از خلالش در بیاورید و خیلی هم شاید بیشتر از رنگ مایه های ایرانی و باستانی آن باشد اما برشی از تاریخ که مد نظر ماست یک چیزی حول و حوش 5000 تا 7000 سال قبل تا طلوع اسلام در ایران ؛ قبل از حمله اعراب به ایران و قبل از فتح قادسیه .

برخی از مورخین معتقدند که پیش از ظهور زرتشت آیینی نبود به شکلی که ما بخواهیم اسمش را آیین بگذاریم .باورهایی در بین مردم بود که آن باورها به شکل زرتشت یک کاسه شد و این جٌنگ که 70% برخاسته از باورهای مردم بود و 30% هم از آموزه ها و اصلاحات خود زرتشت به آن اضافه شد و شد آیین بهی ؛ این آیین در اصل و در بدایت آیین مردمی بود که مردم خیلی به آن استقبال نشان دادند و یک گستره خیلی زیادی را هم در بر گرفت اما به هیچ وجه گستردگی آیین مهر را نیافت و آیین مهر در دو سوی جهان شروع به شکل گرفتن کرد .یکی در خطه بین النهرین که ما امروز خیلی گسترده ترش را میگوییم خاورمیانه و دیگری در رم باستان که ما اسمش را میترائیسم می گذاریم.هر دو یکی است یعنی آیین مهر و میترائیسم خاستگاهش یکی است ولی ما وقتی صحبت میکنیم و میگوییم میترائیسم یعنی آیین مهر در رم باستان که تقریباً یک ربع مسکون قدیم و دنیای باستان را گرفته است.در فاصله بین اضمحلال سلسله هخامنشیان تا 200سال بعد از میلاد مسیح ؛ در این بازه زمانی هر چه که ما می گوییم از میترائیسم یعنی در رم باستان دارد اتفاق می افتد اما وقتی میگوییم آیین مهر یعنی چین-هند-ایران-افغانستان-پاکستان-عراق-عربستان-کشورهای اردن تا حاشیه دریای مدیترانه-ترکیه-سوریه تا شاخ آفریقا و لیبی همه را در بر میگیرد ولی مرکز و خاستگاهش همین میان رودان است و البته اولین خاستگاه آن ارمنستان است.

بعد از آنکه موبدان زرتشتی به حکومت می رسند در دوران ساسانیان فجایعی به بار می آورند که باعث سرخوردگی ایرانیان از آیین بهی میشود و زمانی که آیین نویی به نام آیین اسلام می آید با آغوش باز می پذیرند.ما تا همین مقطع مد نظرمان است و از این منظر تاریخی به حافظ نگاه میکنیم.

آیین زرتشتی تا قبل از به حکومت رسیدن موبدان یک آیین مردمی بود و به محض اینکه موبدان قدرت را در دست گرفتند یک آیین حکومتی شد مخصوصاً زمانی که تفکرات فلسفی زروانی هم در آن ادغام شد و آن بلایی را سر ایران آورد که در تاریخ میخوانیم در دوره ساسانیان به نام دین با مردم دین دار چه کردند.

به هر حال ما به آیین زرتشتی حکومتی نیز کاری نداریم ؛ ما در مقطعی از تاریخ متوقف می شویم و آن تا اول سلسله اشکانیان است در ایران و 200 سال پس از میلاد مسیح است در رم یعنی فقط آیین مهر.

آیین های باستان در ایران ذیل سه سر فصل قرار می گیرد که ما از این سه منظر به دیوان حافظ نگاه میکنیم:

1-آیین مهر               2-آیین زروانی           3-آیین زرتشتی مردمی یا نو زرتشتی

اینها برای خودشان فرهنگ درست کردند ؛ زبان خاص خودشان را داشتند که البته  مهریها زبان نمادین داشتند و مکتوب چیزی از آنها به دستمان نرسیده است یعنی حتی زبان تصویری هم مثل مصریها نداشتند ولی مدارک-نمادها-اسناد-حجاریها-تندیسها-سردیسها-نیم دیسها-معماریها-مهراب ها و مهرابه ها گواه بر این است که تمدنی بسیار قوی با دیدگاهی بسیار پیشرفته با یک تز فکری و یک شخصیت دینی کاملاً مستقل حضور داشته و پر رنگ بوده و توانسته در دنیا جای خودش را باز کند . حتی ما رگه هایش را می توانیم آن طرف اقیانوس آرام در آمریکای جنوبی پیدا کنیم که البته خیلی ها نمی دانند چگونه رفته است و هنوز هم خیلی ها متعجب هستند که در یک مقطع تاریخی که جهان واقعاً توانایی آن را نداشته ؛ دو طرف مسکون کره زمین چگونه توانسته اند با هم ارتباط داشته باشند ولی تشابه فرهنگ اینکاها و مهریها خیره کننده است.

اگر من صحبت از موبد کردم یعنی روحانی زرتشتی و اگر صحبت از مغ کردم یعنی روحانی آیین مهر و یا پیر.سلسله سلوک مهریها را به امید خدا در خلال غزلیات حافظ به آن خواهیم پرداخت.

غزل از منظر ساختار شناسی چیست؟غزل در تعریف مجموعه 7 بیت است یعنی کمترین تعداد ابیات غزل 7بیشترین14وتا16و17هم گفته اند ولی پایه آن 7 است و کمتر از 7 بیت را غزل ناقص گویند.اما از نظر معنایی و نماد و سمبلیسم وقتی به غزل نگاه میکنیم پایه هفت یک عدد مقدس است.من وارد تقدس عدد هفت نمیشوم اما همین قدر می گویم آنهایی که یوگا کار می کنند می دانند که هفت چاکرا در بدن انسان وجود دارد که از بالا 7 است و در پایین به یک ختم میشود. با این هفت بیت که از غزل می خواهیم بگیریم یک سازگاری دارد. حافظ در اکثر غزلیاتش این ساختار را رعایت کرده به معنای اینکه شما وقتی اولین بیت غزل را با آخرین بیت که تخلص در آن است پشت سر هم می خوانید می فهمید کل غزل چه می خواهد بگوید. این شاید بتوان گفت یک کشف شخصی است و من جایی ندیدم که به این روش عمل کنند.

غزل نماد انسان است. مطلع آن سر و مقطع آن قلب است.در اکثر مواقع غزلیات  با نمادهای سرانه مثل تعقل-اندیشه-خرد-دیدار-حسرت و هر آنچه در سر به معنای تعقل قرار دارد شروع شده و با معاشقه و عشق و آرزو و هر آنچه با روحیات و عواطف انسان است تمام میشود.

اما چرا میگوییم بیتی که در آن تخلص آمده آخرین بیت غزل است؟ زیرا حافظ خیلی رندانه غزلهایی را که برای گرفتن صله برای حکام  زمان سروده در یک جایی با آوردن تخلص خود قطع کرده و از آن به بعد شروع کرده به مدح شاه زمان البته به غیر از شاه شجاع که رسماً در تنه غزل مدح او را گفته است.

به قول دکتر زرین کوب زمانی حافظ در عنفوان جوانی درگیری مالی داشته و می خواسته آن را برطرف کند پس غزلی سروده و در میانه غزل تخلص خود  را آورده  و بعد از آن درخواست صله کرده است چون میدانسته غزل تاآن تخلص غزل است و  اگر شما ابیات بعد از بیت تخلص راحذف کنید به زیبایی غزل لطمه ای وارد نمیشود.

پس این پایه هفت تا بودن ابیات غزل نماد انسان است و ما به غزل به چشم یک انسان گویای متفکر نگاه میکنیم که در روند گفتگوی با ما میخواهد مفاهیمی را به ما منتقل کند و خودش دارای اندیشه است و تفکر دارد. عده ای اعتقاد دارند حافظ یکی از بزرگترین جامعه شناسان زمان خودش است . کسی که از خودش گذشت و به خلقش رسید و انصافاً این تعبیر برای حافظ زیباست. ما از حافظ چیزی نمی دانیم و حتی در اسمش هم جای شک و تردید است ، در تاریخ تولدش ؛ در تاریخ وفاتش و حتی در غزلیاتی که به او منسوب است . بسیاری از غزلیاتش که خیلی زیبا و سرشار است با تو جه به آخرین تحقیق سترگ و به نام آقای ابتهاج با نام " حافظ به سعی سایه " مربوط به حافظ نیست. یک چنین رندی که از خودش تا کنون رد پایی به جای نگذاشته تصویری از جامعه زمان خودش برای ما ترسیم کرده که زمانی که می خوانیم انگار داریم در آن زمان زندگی میکنیم.

ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند                                     امام شهر که سجاده می کشید به دوش

دیگر چه زیباتر از این . این نشان می دهد که حافظ از خود گذشته است.

میگویند تنها کسی که در تاریخ ادبیات ما از مرگ نمی ترسید نویسنده تاریخ سیستان است.چرا؟به خاطر اینکه ما هنوز می گوییم نویسنده تاریخ سیستان و نمی دانیم کیست و اسمش چیست .مشخص نیست.نویسنده از مرگ نمی ترسید و به جاودانگی غیر از در اثر خودش اعتقاد داشت.

راس کسانی که از مرگ و گمنامی می ترسیدند سعدی است :سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز....

ولی نویسنده تاریخ سیستان به قول مرحوم علامه محمد تقی جعفری به ریش مرگ خندیده است و شما کتاب تاریخی نیست که باز کنید و مشاهده کنید که تاریخ سیستان مورد ارجاع قرار نگرفته باشد.

از جمله کسانی که از مرگ نمی ترسیدند حافظ است . حافظ اسم او نیست، تخلص اوست. به خاطر اینکه قرآن ز بر می خواند با چهارده روایت. در اسمش – در نسبش و در شغلش محل شک است.خیلی ها هم به قطعیت رسیده اند اما همین که ما امروز در مورد اسم حافظ می گوییم 100% همین است یعنی یک دوره ای به آن شک داشتیم وگرنه چه کسی مثلاً در مورد مرحوم مهدی اخوان ثالث شک میکند. هیچ کس.

جامعه حافظ از دریچه چشم حافظ منظر دیگری است.تاریخ یک چیز میگوید و حافظ یک چیز می گوید. تاریخ اتفاقاتی را می گوید که رخ داده و حافظ رخ داده هایی را تفسیر میکند که در دل مردم اتفاق افتاده است.حافظ تاریخ شفاهی زمان خودش است.امروز تاریخ شفاهی پیش از اتقلاب را بررسی کنید و ببینید با تاریخ مکتوب آن چقدر تفاوت دارد در حالی که سی سال گذشته نه700سال.

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش                             که دور شاه شجاعست می دلیر بنوش

در آیین باستان آنچه که پیام آور خیر و شادی است و ما امروز به آن مژده می گوییم سروش می آورد . سروش یکی از فرشتگان اهورایی بود که حامل پیام های خداوند به بشر یا به انسان و انسان واره ها بود.هاتف غیب یا ارتباط انسان با خدا بدون واسطه در دین مهر مورد نظر است.در دین مهر ما مغ را به عنوان روحانی یا واسط بین انسان و خدا نداریم.انسان بلاواسطه با خدا در ارتباط است.

منبع الهامات از اهورا به انسان سروش است که سروش می تواند بر هر کس تجلی کند.حافظ این نکته را به دقت می دانست و به راحتی در کلام می آورد.هاتف غیب یا سروش با جبرئیل با هم فرق دارند و بار دینی متفاوت دارند.جبرئیل بر کسی جز پیامبران نازل نمیشود اما سروش نازل میشود.

رنگ سروش سفید است و برترین نمادش باز-عقاب یا شاهین است.در رگه های نماد شناسی یک طرف دیگرش شد فره ایزدی و در ادبیات انسانی شد جان انسان.

عقل سرخ شیخ شهاب الدین سهروردی را بخوانید وقتی در مورد باز صحبت می کند شما نماد های روح را کاملاً می بینید.

سرخی از کجا بر می آید؟سرخی از تلاقی بین سیاهی و سپیدی بر می آید.سرخی یعنی عقل یعنی انسان.

سپیدی چیست ؟عشق-حیات-زندگی-جان-روح همه به رنگ سپید هستند.

نماد انسانی سروش آناهیتا و نماد حیوانی آن عقاب و نماد گیاهی آن نیلوفر است.

هز عناصر چهارگانه عنصر آب را دارد.آب نه آب جاری بلکه آب به معنای درخشش. وقتی ما می گوییم مهرآب یعنی محل درخشش و تجلی مهر وگرنه آب به معنای آب جاری اسمش به این دلیل آب است که آب درخشنده است و وقتی حرکت می کند تلولو دارد.آفتاب از آب تاب بوده است یعنی تابیدن درخشندگی.

در دنیای باستان و در میان مفاهیم قدیمی ایران پرتو خورشید با خود خورشید فرق دارد.خورشید حجم و جرم خورشید است ولی آفتاب پرتوهای آن است .مهر در خورشید مسکن گزید اما پرتوهایش که همان الطاف مهر هستند به زمین می آیند به نام آفتاب.

من در خلال غزلیات سعی می کنم یک تاریخچه ای از زندگی مهر هم بگویم.مهر چند تا فراز در زندگیش دارد که آخرین فراز او عروجش است به آسمان چهارم یا منزل خورشید.در سنگواره ها که نگاه می کنیم همیشه مهر بر یک ارابه ای با چهار اسب رو به آسمان می رود و کنارش یک ارابه ران است تا سالها سوال بود که آن نفر دوم (ارابه ران)کیست ؟ با همبر نهاد کردن این اسطوره و اسطوره ها و نماد های مصری به این نتیجه رسیدند که آن نفر دوم یا آن ارابه ران  خورشید و یا سل است. سل خدای خورشید بود که مهر را به آسمان چهارم یا منزل خودش دعوت کرد ؛ مهر در آن منزل قرار گرفت و روزی-محبت-عشق خودش را به صورت پرتوهای نور هر روزه به زمین صادر کرد.

پس خورشید با آفتاب فرق دارد.ما به انوار خورشید آفتاب می گوییم.اینکه بگوییم خورشید طلوع کرد درست است نه آفتاب طلوع کرد.آفتاب تاثیر بر آمده از خورشید است.

سحر یعنی آنجا که سیاهی و سپیدی با هم تلاقی می کنند.محل تلاقی بالا و پایین-آسمان و زمین-برآمدن خورشید عقل و عشق.

ما دو معبر برای خرد ورزی داریم یکی چشم و دیگری گوش.این دو معبر ورودیهای خرد هستند به ما.به همین دلیل این دو برای فلسفه عرفانی و نمادهای انسانی خیلی اهمیت داشتند . ولی در قدیم یک مورد دیگر هم بود:بینی و یا بو.به اعتقاد قدما هر روح یک بویی دارد.هر جانی بویی دارد.این عطر افشان کردن ها ؛ این تاکید زروان به خوشبو بودن اهورا و بد بو بودن اهریمن از همین جا نشات میگیرد.این استمرار بر استحمام پارسایان پارسی در هر هفته حتما دو بار و تاکید در دین از این جاست ؛خوش بویی.

ما نمادهای بینی را در آفریقا نیز می بینیم.صورت های دراز دیوارکوبهای آفریقایی همه اکثراً از بینی است نه پیشانی و چشم و چانه.

عیسی در انجیل می گوید من روح انسانها را بو می کنم.

فیلمی است از منظر بو.جانها را بو میکرد و عصاره جانها را میگرفت تا با آن عطر درست کند .Perfume

بوی خوش در دین ایران باستان به شدت جایگاه قوی دارد و اصلا بوی خوش نماینده اهورا است. زروان وقتی که اهورا و اهریمن را زایید از بوی آنها تشخیص داد که کدام اهریمن است و کدام اهورا.گفت بد بویی و زشت پس اهریمنی و تو خوش چهره وخوش بو و روشنی پس  اهورایی.

آراستگی-علاقه به رنگهای روشن-علاقه به شادمانی-روی خوش-نور-روز-بوی خوش همه و همه نشانه اهورایی بودن است و تیره پوشی و تیرگی گرایی نشانه اهریمن است.همین است که سحر هاتف غیب از راه میرسد یعنی با طلیعه خورشید نه در غروب.

می در میکده است .میکده کجاست؟ ما نزد ایرانیان باستان جشنی داشتیم به نام میزکده یا میسکده . در این جشن در مهرابه ها (یعنی کل آن ساختمان و مهراب یعنی آن جایگاهی که پیر می رفته در آنجا و سرودهای آیینی را می خوانده است)و در معابد و زیگوراتها میزهای بزرگی چیده میشد و دو نوع غذا روی آن حتماً باید می بود:یکی گوشت گاو و یا نان سفید یا نان گندم و دوم شراب انگور و یا شراب  هوم(یک ریشه شبیه سیب زمینی ولی رنگ سرخی دارد).

شراب انگور به واسطه رنگ سرخ و سکر آوری و تشابه با شراب هوم بود که جایگاه خودش را در ادبیات ما باز کرد و حتی در نزد عموم.همین کاری که چای بعد از صد و خرده ای سال با ما کرد به دلیل رنگ سرخش. وگرنه ما سابقه قهوه هم در ایران داشتیم ولی قهوه اینقدر عمومی نشد.

پیر به یاد مهر قرص نان یا پاره گوشت را به دو نیم میکرد و از دو طرف سفره یکی به این دست و دیگری به آن دست (یمین و یسار)می داد و میگفت این گوشت من است که به تن شما خواهد رسید و برای غلبه بر مرگ خورده میشد..هر کس بخشی از آن گوشت را می خورد به یاد قربانی اول گاو که نماد جاودانگی است و توسط مهر قربانی شد.

شراب خون مهر بود : این خون من است که در رگهای شما جاری است.هر کس به یاد مهر جرعه ای شراب میخورد که از این طریق جاودانگی را به رگهای خود منتقل کند.

این میشد میسکده یا جشنی که برگزار میشد.به کل این ماجرا میگفتند بگ ماز یا بگ میز یا مغ میز.یعنی میزی که توسط مغ ها چیده شده و یا بگ به معنای خدا یعنی میزی که برای خدا چیده شده است.بگ ماز تغییر یافته بغ ماز یا بغ میز و بغداد نیز یعنی شهر خداداد.

میزکده یا میسکده در طول دوران سه شاخه شد : یکی میکده دوم میزبانی و سوم میسجد یا مسجد.

پس وقتی حافظ می گوید : یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست/آنچه در مسجدم امروز نبود آنجا بود، یعنی می دانسته که مسجد بر آمده از میکده است.

و بسیار جاها که میکده و مسجد را در ابیات کنار هم آورده اند و همه می گفتند چرا؟ و یک تناقض بوده که در میکده گناه میشود و در مسجد عبادت.و این را یک تضاد ادبی می دانستند در حالی که این یک طباق است.

اگر میبینید که امروز در مسجد نذر می دهند و سفره می اندازند به همین رگه تاریخی بر میگردد.

وقت به پایان رسید و ما هنوز اندر خم بیت اول ماندیم!!!!

 

آخرین بروزرسانی (پنجشنبه ، 27 مرداد 1390 ، 06:06)

 

نظرات  

 
0 #1 ندا 1393-10-12 09:40
سلام ممنون از تعبیر زیبا و توضیحات مفصل و خوبتون ولی ایکاش تعابیر ادامه غزل رو هم بیان می فرمودید
نقل قول
 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش