neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

همای اوج سعادت

من با روشهای نأویل شعر حافظ برای اولین بار در جلساتی که توسّط آقای محسن بابایی اداره می شد (از سال 82 تا 84) آشنا شدم. یکی از غزلهایی که در چندین جلسه دربارۀ آن به بحث نشستیم این غزل بود و این مطلب چکیده ای است از آن مباحث.

شرح یک غزل:

 

1 همای اوج سعادت به دام ما افتد                اگر تو را نظری بر مقام ما افتد

2 حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه                  اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

3 شبی که ماه مراد از افق شود طالع            بود که پرتو نوری به بام ما افتد

4 به بارگاه تو چون باد را نباشد بار                 کی اتفاق مجال سلام ما افتد

5 چو جان فدای لبش شد خیال می بستم      که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد

6 خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز        کزین شکار فراوان به دام ما افتد

7 به نا امیدی از این در مرو بزن فالی              بود که قرعه دولت به نام ما افتد

8 ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ          نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

در یک نگاه کلی این غزل از چهار بخش مستقل از هم و در عین حال مرتبط با یکدیگر تشکیل شده است. ترجیح می دهم ابتدا این ساختار چهار بخشی را مرور کنم و بعد از آن به طرح نکته های جزیی و موردی بپردازم. همچنین توضیح این مطلب را ضروری می دانم که مبنای تقسیم بندی من ژرف ساخت غزل است که بیشتر جنبه محتوایی و مفهومی دارد؛ البته نتیجه این مرزبندی مفهومی را در شکل ظاهری یا همان رو ساخت شعر نیز می توان بوضوح مشاهده کرد.

سه بیت اول غزل، بخش نخست این تقسیم بندی است که طرح فشرده آن را می توان به صورت « 3 ،3 ،1 ،1 » نشان داد. حافظ در این بخش خصوصاً در بیت اول و دوم عاشق آرزومند و در عین حال امیدواری است که در نهایت اشتیاق تمنای خود را برای نوشیدن جرعه ای از جام وصل دوست بیان می دارد و همان را اوج سعادتمندی و بهروزی خود می داند. او می گوید با کم ترین انصاف و توجه تو من به بیشترین بهره و نتیجه دست می یابم؛ به عبارت دیگر تأمین کف و جزء عنایت تو مرا به سقف و کل آرزوهایم خواهد رساند و این همه با تصاویری ظریف و خیال انگیز از گذر معشوق بر کوی حافظ و همزمان افتادن همای سعادت در دام او گرفته تا انعکاس تصویر یار در جام شاعر و حباب وار کلاه بر آسمان انداختن وی؛ گویی شاعر عاشق در این ابیات قصد دارد معشوقش را – هر که و هر چه باشد – ترغیب کند تا از باب لطف و خیر خواهی و به تعبیر خود حافظ «از روی کرم» با او «وفاداری کند» و از بر آوردن کامش دریغ نورزد. در بیت سوم این بخش که از جهتی ادامه بیت پیشین است و از نظر مفهومی همان حال و هوا را تداعی می کند تمنای شاعر با نوعی تردید همراه می شود و همین در آمیختگی، زمینه را برای شکل گیری بخش بعد که فحوایی ناامیدانه و یأس آلود دارد فراهم می سازد. حافظ در این بیت با شکی آرزومندانه می پرسد: آیا ممکن است آن روزی که همه به کام دلشان می رسند من هم – اگر شده لحظاتی کوتاه – این کامیابی را تجربه کنم. معنی لازم این عبارت این است که ممکن هم هست چنین اتفاقی نیفتد؛ یعنی همه به کام دلشان برسند اما من نرسم. به بیان دیگر حتی اگر دیگران هم کامیاب شوند تضمینی برای کامیابی من وجود ندارد.

بخش دوم در حقیقت تاکیدهایی است مصور یا تصویرهایی موکد در این باب که نباید بی جهت دلخوش بود. هیچ امکانی برای رسیدن به او وجود ندارد. وقتی باد را در بارگاه او راه نیست دیگر چه جای سلام شاعر سرگشته؟ ظاهراً کلمه «باد» و رابطه آن با «زلف» در این بیت الهام بخش تصویر دو بیت بعد شده است که در آن زلف و خیال ان نقش کلیدی دارند. حافظ در این دو بیت از خیال خام خود پرده بر می دارد. او می گوید زمانی که جانم را در راه او می دادم گمان می کردم بهره ای هر چند اندک از وصل او خواهم یافت اما خیال زلف او این توهم را از میان برد و صریحاً مرا نیز بی هیچ ترجیحی در خیل بی شمار گرفتاران او جای داد. البته این که محبوب آدم، او را یکی از هواداران بلکه قربانیانش بداند و به حساب آورد خود شأن و مرتبه ای است که برای هر کس میسر نمی شود و در ادبیات فارسی نمونه های فراوان می توان برای آن ذکر کرد از جمله:

هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید            ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها

و یا حکایت پیر زنی که با متاعی ناچیز و کم ارزش و با آن که می دانست خریداران توانگرتر از او بسیارند اصرار داشت در صف خریداران یوسف قرار گیرد و همین را برای خود افتخار می شمرد. اما ظاهراً حافظ در این تصویر چنین جایگاهی را چندان در خور توجه نمی داند. برای او در جمع بی شمار مشتاقان قرار گرفتن با رانده شدن از درگاه معشوق تفاوتی ندارد.

تا این جا شش بیت حافظ را پشت سر گذاشته ایم؛ سه بیت با درونمایه ای امیدوارانه و سه بیت با مضمونی ناامید کننده. به نظر من آرزو و دریغ و به بیان دیگر امید و ناامیدی که در نگاهی عمیق تر هستی و نیستی را به ذهن متبادر می کند، در این شش بیت مقابل یکدیگر قرار گرفته اند. چنان که ملاحظه می شود حجم کمی این بخش ها هم با یکدیگر مساوی است؛ این تساوی می تواند بیانگر وضعیت ناپایدار، معلق و حتی متزلزل شاعر باشد، وضعیتی که تنها تفأل به خیر قادر است آن را تغییر دهد.

حافظ برای نجات از این ورطه که دست و پا زدنی جانکاه را به دنبال دارد، به فال متوسل می شود اما باید توجه داشت که هر چند در این بیت صحبت از فال و قرعه ای شده که احتمال خوب و بد آمدن آن مساوی است، انچه عملاً باید اتفاق بیفتد «تفأل به خیر» است یعنی «هر اتفاق ساده را بهانه کردن و بنا را بر خیر گذاشتن» انگار حافظ وقتی خود را در میانه مرگ و زندگی  آویخته و مستأصل می بیند بنا را بر خیر می گذارد و خود را از چنگ هولناک یأس که هر لحظه بیشتر او را در کام خود فرو می برد رها می سازد.

در بیت پایانی یا همان بیت تخلص حافظ در موقعیتی پایدار و فارغ از دغدغه رد و قبول به بیان گزاره ای خبری در شرح کمالات و اوصاف معشوقش می پردازد. او با فاصله ای که میان خود و متن ایجاد می کند یک بار دیگر به طور ضمنی فاصله میان خود و معشوق را با آوردن تعبیر «گلشن جان» که لابد در مقابل «گلخن جسم» قرار می گیرد به یاد می آورد.

هما یا همای (در پهلوی Humak) مرغی است که در ادبیات فارسی مظهر فر و شکوه و فال نیک شمرده می شود. به گفته دکتر معین این مرغ با آن که از راسته شکارچیان گوشت خوار است، استخوان می خورد. او استخوان ها را از زمین ربوده به آسمان می برد و از آن جا بر روی صخره ها رها می کند و پس از قطعه قطعه شدن می خورد. (نقل از لغت نامه دهخدا) در ابیات زیادی به استخوان خوردن این مرغ اشاره شده است از جمله:

- همای بر همه مرغان از آن شرف دارد                        که استخوان خورد و جانور نیازارد (سعدی)

- همای سایه فکن این چنین بود که منم    خود استخون خورد و ملک زیر سایه اوست

(کمال الدین اسماعیل)

- همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی   دریغ از سایه همت که بر نا اهل افکندی (حافظ)

هما بلند پروازی و قدرت را به عنوان صفتی ثبوتی و بی آزاری یا کم آزاری را به عنوان صفتی سلبی توأمان داراست شاید از همین روست که در اندیشه ایرانیان قدیم سمبل و پیام آور سعادت و نیک بختی بوده است. توجه حافظ به این نماد کهن ایرانی و بهره بردن از آن برای به دست دادن تصویری عینی از سعادت از نکات قابل تأمل این غزل است.

در بیت اول سه نکته قابل توجه وجود دارد[i] : اول این که حافظ گفته است:«همای اوج سعادت» و نه «همای سعادت» که هنجار طبیعی توصیفهای شاعرانه است. او با این کار، توصیف خود را از حد یک سعادتمندی معمولی خارج کرده است چرا که به منتهای سعادت نظر دارد. نکته دوم به فعلی مربوط می شود که برای «همای اوج سعادت» می آورد. در ادبیات فارسی و در این مورد معمولاً صحبت از «سایه هما» ست که بر سر هر کس بیفتد او سعادتمند می شود. حال آن که در این بیت شاعر صحبت از به دام افتادن این پرنده می کند. گویی در این جا نیز حافظ با نوعی هنجار شکنی می خواهد تمام سعادت را منحصراً در کسی که به کام دلش رسیده جمع کند. نکته سوم در این بیت ضمیر «ما» ست. این ضمیر جمع که گاه بر جای ضمیر مفرد هم می نشیند می تواند خود حافظ باشد یا همه کسانی که مشابه او می اندیشند و دغدغه هایی مانند او دارند از جمله خواننده غزل. از آن جا که «من» حافظ بیش از آن که «من» شخصی و فردی باشد یک «من» اجتماعی و متکثر است. متقابلاً اگر او از «ما» صحبت می کند، فردیت پوشیده این ضمیر نباید مورد غفلت قرار گیرد. حافظ در برخی ابیات با فاصله گذاشتن میان خود و راوی به عبارت دیگر با مخاطب قراردادن خود همین کار را با ضمیر «تو» انجام می دهد. سه مصراع زیر که از همین غزل انتخاب شده اند این سه حالت را بخوبی نشان می دهند.

-         همای اوج سعادت به دام ما افتد (ضمیر ما)

-         حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه (ضمیر من که به صورت ضمیر متصل «م» آمده است)

-         به نا امیدی از این در مرو بزن فالی (نماد هر دو جمله این مصراع ضمیر «تو» مستتر در فعل ها است.)

نکته جالب آن که در بیت دوم غزل، نهاد مصراع اول ضمیر مفرد «م» یا «من» است و در مصراع دوم، ضمیر جمع «ما» که البته در نظر من و با توجه به توضیحات بالا هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند و حافظ هم به فراوانی آنها را در جای یکدیگر به کار برده است.

حالا که به مصراع دوم رسیده ایم باید بگویم جای این مصراع اگر قرار بود نرم عادی زبان رعایت شود پیش از مصراع اول است؛ چرا که در زبان فارسی معمولاً اول جمله شرط می آید و پس از آن جمله جواب شرط. یعنی حافظ قاعدتاً باید می گفت:

« اگر تو را گذری بر مقام ما افتد/ همای اوج سعادت به دام ما افتد» اما مقدم کردن مصراع دوم و شروع غزل با همای اوج سعادت – که خود نوعی حسن مطلع برای این بیت است – هم به آن تأکید و قطعیتی خاص بخشیده (یعنی که مسلماً و محققاً چنین خواهد شد) و هم در غزل را با چشم اندازی زیبا گشوده است. علاوه بر این دو، کششهای صوتی که در کلمات این مصراع هست نیز می تواند در شروع غزل مورد توجه قرار گیرد.

تقابل میان معنی گذر – که درباره معشوق آمده – با مقام – که درباره خود حافظ است – تلویحاً می تواند به تقابل میان جایگاه و موقعیت این دو نیز مربوط شود. معشوق حافظ معشوقی است سفری و اهل گشت و گذار و پروایی هم ندارد از این که هر دم بر گلی دیگر نشیند و به یکی از خیل مشتاقانش روی خوش نشان دهد. اما در مقابل، حافظ، عاشق ثابت قدمی است که نهایت آمالش درک لحظه ای از وصل او – و تنها او – است.

سخن حافظ در مصراع دوم این است که « اگر گذر تو به کوی ما بیفتد... » یعنی «همین که حداقل شرایط وصل یا مقدمه آن فراهم شود ...» مشابه این مضمون در مصراع دوم بین دوم و سوم نیز تکرار شده. قرینه مورد نظر من برای این مطلب یعنی تقاضای لطف حداقلی از معشوق و اظهار بهره مندی حداکثری از طرف عاشق، یای نکره ای است که در پایان کلمه های «گذری»، «عکسی» و «پرتو نوری» آمده است.

بیت دوم از تصویریترین بیت های این غزل است. حافظ می گوید: اگر تصویر یا نمایی از چهره تو بر روی جام من بیفتد من از شدت شادی همچون حباب، کلاه خودم را به آسمان خواهم انداخت به عبارت دیگر اگر من حتی در لحظاتی کوتاه امکان وصل تو را پیدا کنم در پوست خود نمی گنجم. باید توجه داشت که معنی لازم « افتادن عکس معشوق بر روی جام عاشق » نزدیکی این دو به یکدیگر است. کلاه به آسمان انداختن هم کنایه از شدت خوشحالی است. رابطه بین حباب و جام و نشاط و نیز شباهت تصویر حباب و کلاه هم در جای خود قابل تأمل است. حافظ در غزلی دیگر نیز از مناسبت میان این دو بهره برده است:

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر         کلاه داریش اندر سر شراب رود

در بیت دوم نیز حافظ با مقدم کردن جمله جواب شرط بر جمله شرط تأکید و قعطیت آن را مورد توجه قرار داده است.

آخرین نکته این که شراب نوشی حافظ هم گویی به امید و در خیال دیدن عکس یار در جام است و اگر چنین اتفاقی بیفتد او این کار را هم رها خواهد کرد چرا که با بودن او برای مستی نیاز به شراب ندارد.

بیت سوم را با تغییر در لحن کلمه «بود» می توان به دو صورت معنی کرد:

معنی اول: شبی که همگان به آرزوی خود می رسند آیا ممکن است من هم به آرزوی خودم برسم؟ در این قرائت که به صورت پرسشی گنگ مطرح شده آرزویی توأم با شک و تردید وجود دارد.

معنی دوم: شبی که همه مردم به کام دلشان می رسند، امید است که من هم کامروا شوم.

به نظر می آید هر دو معنی با فضای این بخش غزل تناسب دارند. معنی اول از این جهت مناسب است که زمینه را برای بخش دوم غزل آماده می کند. معنی دوم هم چون در ادامه دو بیت پیشین است و به نوعی تکرار مضمون آن و هم با مصراع دوم بیت هفتم همخوانی دارد، معنی مناسبی است.

ماه مراد از ترکیبهای خوش آهنک حافظ است (درباره این که چرا مراد را به ماه تشبیه کرده و مثلاً به خورشید تشبیه نکرده است بعداً توضیح خواهم داد). میان ماه، شب، افق، طالع شدن، پرتو، افتد و تا حدودی بام مراعات نظیر صورت گرفته است. فراوانی واژگانی که شکل دهنده این مراعات نظیرند خود نشان دهنده درهم تنیده بودن و پیچیدگی و در نهایت زیبایی هر چه بیشتر تصویر آن است. به نظر من از جهتی دیگر هم این بیت مقدمه بخش بعدی غزل است؛ با این توضیح که حافظ می توانست بگوید: روزی که خورشید آرزوی همه از افق طلوع می کند امیدوارم پرتو نوری هم بر بام من بیفتد و به کام دل برسم. اما با انتخاب «شب» و تصویر «ماه» انگار علاوه بر شاعرانه تر کردن فضای بیت می خواهد بگوید کامیابی همگان حتی اگر تحقق یابد امری نیست که تصویرش طلوع خورشید در روز باشد؛ این توفیق همچون طلوع ماه است در شب که علی رغم روشنی اش چیزی از شب بودن فضا نمی کاهد و همین ظلمت پایدار در آمدی می شود برای بخش بعدی غزل.

کلمات بارگاه، باد و سلام و رابطه جناس گونه آن با سلیمان تلمیح ظریف و پوشیده بیت را با داستان این پیامبر نشان می دهد. جناس ناقص میان «باد» و «بار»، همچنین تکرار مصوت بلند «ا» که می تواند نشانه رفعت مقام معشوق باشد از جمله لطیفه های مصراع اول است. کلمه بارگاه به لحاظ لغوی یعنی جای بار دادن (جای اجازه حضور و شرفیابی دادن) اما مجازاً به معنی قصر، کوشک و سرای سلطان به کار رفته است. کاربرد این کلمه درباره خداوند بسیار رایج است. اتفاق مجال سلام افتادن در مصراع دوم یعنی مجال سلام اتفاق افتادن یا به تعبیر واضح تر پیش آمدن فرصت یا فراهم شدن امکان برای عرض سلام. با توجه به ریشه کلمه مجال معنی این ترکیب چنین می شود: «کی سلام ما امکان جولان یا عرض اندام پیدا می کند». در این صورت در سلام هم چون باد تشخیص وجود دارد چرا که هر دو همچون موجوداتی صاحب شعور تلقی شده اند که از راه یافتن به درگاه معشوق باز مانده اند. معنی مشهور این بیت که در اغلب شرح های دیوان هم آمده چنین است: « وقتی باد که در همه جا روان است در بارگاه تو جایی ندارد چگونه ممکن است مجالی برای سلام و پیام من پیش آید». اگر باد را پیک مشتاقان بدانیم یعننی کسی که پیام یا سلام عاشق را به معشوق می رساند، به معنی دیگری هم در این بیت می توانیم برسیم و آن این که آنجا که پیک عاشقان یعنی باد اجازه ورود به بارگاه تو را ندارد چگونه می توان انتظار داشت که پیام من به تو برسد. به عبارت دیگر تو که از ورود قاصد من به درگاهت مانع شده ای قاعدتاً امکانی هم برای عرض سلام من باقی نمی گذاری. اگر بتوان باد را مجازاً به معنی سلمان گرفت – چنان که برخی گرفته اند- معنی سومی هم می توان برای این بیت قائل شد. در این معنی رابطه سلیمان و سلام آشکارتر است: وقتی که سلیمان با همه شکوه و عظمتش اجازه حضور در بارگاه تو را ندارد سلام من به طربق اولی مجالی برای عرض اندام نخواهد داشت. آنچه در مجموع می توان گفت این که:

بیت چهارم هیچ جایی برای امید وصل باقی نمی گذارد. پاسخ مقدر استفهام انکاری یا تأکیدی مصراع دوم این است که : هیچ وقت.

بیت پنجم و ششم بر روی هم یک تصویر است که در آن شاعر از خیال خام خود پرده بر می دارد. او می گوید: «وقتی جانم را در راه لبش فدا می کردم در این خیال بودم (تصور می کردم) که قطره ای از آب زلال دهان او در کام من می افتد. به سخن کلی تر زمانی که همه هستی ام را در راه عشق او می دادم امیدوار بودم که بهره ای هر چند اندک از آن نصیبم شود. اما خیال زلف تو مرا از این توهّم بیرون آورد. او گفت: تو نباید از نثار جانت وسیله ای برای رسیدن به من بسازی. ظاهراً خیال زلف معشوق حسابگرانه بودن انتظار شاعر را دریافته است که در مقابل او  چینن عکس العملی از خود نشان می دهد. همین خیال زلف که مجازاً به معنی معشوق به کار رفته در مصراع دوم دو نکته را به شاعر گوشزد می کند. یکی این که بدان تو شکار هستی نه شکارچی. دوم این که تو تنها کسی نیستی که دل در گرو عشق من داری به تعبیر اندکی دست کاری شده خود حافط «عندلیب من از هر طرف هزارانند» این که خیال زلف معشوق پی به حسابگرانه بودن جان نثاری حافظ برده نیز عجیب نیست.

پیچیدگی و رازآمیز بودن زلف و خیال آن می تواند با فهم پیچیدگی های ضمیر آدمی و مکنونات راز گونه و قلبی او همخوانی داشته باشد. یای نکره «قطره ای» یک بار دیگر مطالبات حداقلی شاعر را در کلمات «گذری»، «عکسی» و «پرتو نوری» به ذهن متبادر می کند. حاصل این دو بیت را می توان در یک جمله کوتاه چنین خلاصه کرد: همان امید اندکی هم که برای رسیدن به تو داشتم از دست رفت.

بخش سوم غزل تنها از یک بیت تشکیل شده است. حافظ که کور سوی امید خود را در بیت قبل از دست داده است و از طرفی خود را ناگزیر از درک و پذیرش واقعیتهای اطرافش می بیند به تفأل روی می آورد. چنان که بیشتر گفته شد، مفهوم کلی این تفأل بنا را بر خیر گذاشتن است. گویی حافظ با این بیت که در حقیقت خطاب به خود او و همه همدلان و درد آشنایان وی است قصد دارد اندوه بی پایانش را قابل تحمل سازد و موقعیت شکننده خود را تقویت کند. استدلال شاعرانۀ او که در جایی دیگر آمده این است: چون ایام شادی پایدار نبود پس ایام غم هم نخواهد پایید و به بیان خود او « چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند.» شاید از همین روست که در پایان برخی از غزلیات محزون و مأیوسانه اش خود و مخاطب را به نوعی دلگرمی می دهد و در مقابل همه درهای بسته روزنه ای را بر امید می گشاید. بیتهای زیر که غالباً در پایان چنین غزلهایی آمده اند می توانند شاهد این مدعی باشند:

- حافظا گر نروی از در او هم روزی          گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

- بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد    مگر دلالت این دولتش صبا بکند

- در میخانه ببستند خدایا مپسند            که در خانه تزویر و ریا بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند           دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

- خوش بر آ با غصۀ دل کاهل راز              عیش خوش در بوته هجران کنند

سر مکش حافظ ز آه نیم شب                 تا چو صحبت آینه رخشان کنند

سرانجام حافظ با توصیفی دل انگیز از عطر یاد و سخن خود به هنگام بردن نام کوی دوست غزلش را به پایان می برد.

حرف او این است: هر زمانی که من مدعی کوی تو می شوم و از آن یاد می کنم شامه ام بوی گلستان- آن هم گلستان جان- می گیرد. ضمیر «ما» در این بیت فقط به رعایت قافیه آمده است و چنان که پیشتر گفته شد با «او» که جانشین خود حافظ است تفاوتی ندارد. صورت مقدر این بیت چنین بوده است:«هر گه که حافظ از خاک کوی تو دم می زند( بزند ) نسیم گلشن جان در مشام او می افتد».ضمناً دم زدن در این بیت با توجه به کلمات «نسیم» و «مشام» ایهاماً نفس کشیدن را به ذهن می آورد اما ظاهراً «ادعا کردن» و «یاد کردن» با ساخت کلی بیت مناسبتر است. این بیت مخصوصاً با تصویر خاک کوی دوست که یادآور گذر معشوق بر مقام شاعر است، انجام غزل را به آغاز آن بر می گرداند و دایره غزل را در همان نقطه شروع یعنی اوج آرزومندی می بندد.

شرح این غزل را با بیان سه نکته دیگر به پایان می برم. ابتدا لازم می دانم اشاره ای به وزن انتخابی حافظ بکنم. وزن این غزل چنان که در برخی شرحها آورده اند مجتث مثمن مخبون محذوف ( مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن) است. این وزن خود از فروع بحر هزج است. و بیش از هر وزن دیگر در زبان فارسی شاعران به آن شعر سروده اند. هزج در عین حال که «سرود و ترانه طرب انگیز» است به آوازی هم گفته می شود که با «گرفتگی گلو» توأم باشد. این طبیعت دوگانه و ظاهراً متناقض با توجه به آنچه در مقدمه توضیحات گفته شد قالب مناسبی برای واگویه های پارادوکس گونه حافظ فراهم ساخته است. به یاد آوریم که «نی» مولوی هم در مقدمه مثنوی طبیعتی دو گانه دارد؛ در هر جمعیتی به ناله در می آید و جفت خوشحالان و بد حالان می شود. هم زهر است و هم تریاق. هم دمساز است و هم مشتاق.

پرداختن به میزان ارتباط این وزن با دستگاههای موسیقی ایرانی و رابطه این دو با دورنمایه غزل در قرائتهای مختلف، همچنین تصویرها و واژگان برگزیده حافظ، بویژه ساخت صوتی آنها و تناسب «راه» زده شده با «ساز» «آه» حافظ حتی ظرافتهای اجرایی غزل هنگامی که به صوت آواز خوانده شده است اهمیت فراوان دارد. اما چون پرداختن به آن در صلاحیت من نیست از آن می گذرم.

نکته دوم به استقلال ابیات در کنار رعایت زنجیره طولی غزل مربوط می شود. آن طور که در کتابهای تاریخ ادبیات آمده است: در نخستین غزلهای فارسی هم که برجسته ترین آنها را در سروده های رودکی باید جست بیت های مستقل وجود دارد ولی اوج ارائه این بیتها به سبک هندی و بخصوص شاعرانی چون صائب و بیدل مربوط می شود اما آنچه غالباً از چشم سبک شناسان دور مانده این است که بسیاری از شعرهای بیدل و صائب تنها مجموعه ای ار بیت های مستقل اند که با ارتباطی ضعیف در کنار یکدیگر نشسته اند. به عبارت دیگر زنجیره طولی این غزلها در پای استقلال ابیات قربانی شده است. اما در غزل حافظ که به لحاظ زمانی هم در میانه این طیف قرار گرفته چنین نیست. حافظ به همان اندازه که ساخت عرضی و استقلال بیت هایش را مورد توجه قرار می دهد به ساخت طولی و انسجام زنجیره کلی غزل هم نظر دارد. شاید به همین خاطر باشد که جای بیتهای غزلیات حافظ را نمی توان به سادگی تغییر داد. غزل حاضر نیز از این قاعده مستثنا نیست. من با توضیحات ابتدای این شرح سعی کردم این ساخت منسجم را نشان دهم. در این جا به توضیحی کوتاه درباره دو بیت موقوف المعانی در این غزل اکتفا می کنم. اصولاً غزل جای ابیات موقوف المعانی نیست. قصیده و مثنوی می تواند این زمینه را فراهم کند اما غزل نه. بیشترین کاربرد این شیوه در مثنوی های داستانی است. حافظ در این غزل دو بیت پنجم و ششم را به صورت موقوف المعانی آورده است. اما ساخت نحوی این دو بیت بر خلاف سایر ابیان موقوف المعانی به گونه ای است که خواننده می تواند پس از خواندن بیت اول توقف کند و بعد از تازه کردن نفس، بیت بعد را بخواند. این امکان تا حدی است که توهّم استقلال دو بیت را هم پیش می آورد. خلاصه این که مرتبط بودن این دو بیت به یکدیگر از جهت معنا و تا حدودی لفظ لطمه ای به استقلال ابیات نزده است.

سخن آخر این که غزل حاضر می تواند حامل پیامی عمیق برای مخاطب امروز خود نیز باشد. برای ما که عادت کرده ایم یا آموخته ایم همه چیز را رنج آور و غیر قابل تحمل، تیره و یاس آلود، رو به تباهی و نابودی و دردناکتر از همه تعقیر ناپذیر ببینیم، دلداری حافظ که خود بر این  همه بیش از ما واقف است، در شناخت و پذیرش واقعیت موجود و بحرانهای ناشی از آن می تواند بسیار مؤثر باشد و در عین حال گشاینده روزنه ای به «رستگاری» و «نجات». سطحی شمردن تسلّی حافظ به گمان من نشان از نگاه سطحی صاحب این تلقّی دارد. این امر یه معنی تلاش برای کاستن از اندوه بشریت همان چیزی است که در کنار همه تصویرها و ترکیبها و بازیهای زبانی حافظ برای من ارزشمند است. و گمان می کنم می تواند به تعالی روح آدمها کمک کند. اصلاً غزلی که نتواند جان آدمی را سیراب کند و او را از آن جا که هست فراتر برد چه ارزشی می تواند داشته باشد؟ از این منظر که ممکن است بسیار سنتی و حتی قرون وسطایی به نظر آید تقلیل غزل حافظ به ساختهای صرفی و نحوی و نیز نکات بلاغی و برخی تمهیدات زبانی دیگر توجیهی نخواهد داشت.

در پایان این شرح با همه کاستیها و ضعفهایش که به دانش اندک و درک ناقص و بعضاً سطحی نگارنده مربوط می شود گستاخانه احساس می کنم نسیم گلشن جان در مشامم افتاده است و این همه نیست مگر به سبب دم زدن از خاک کوی حافظ؛ پس «آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش.»



[i] لازم می دانم تأکید کنم از دید من سه نکتۀ قابل توجّه و تأمّل وجود دارد ممکن است کسی دیگر نکات کمتر یا بیشتری در آن بیابد. این تأکید شامل توضیح همۀ ابیات دیگر این غزل نیز می شود.

آخرین بروزرسانی (چهارشنبه ، 16 شهریور 1390 ، 13:59)

 

نظرات  

 
0 #4 هیچ 1396-05-14 17:31
این بهترین شرح شما نزدیکترین حال زندگیه منه
خداوند رهنمون شما باشد که رهنمون منید
.........................
خدا یارتان، یا حق.
نقل قول
 
 
0 #3 نگار 1392-07-10 09:07
بسيار عالى واقا مرسى
..........
سپاس از آقای بابایی
نقل قول
 
 
0 #2 زهرا 1390-06-17 15:31
بسیار عالی
................
سپاس
نقل قول
 
 
0 #1 نسرین 1390-06-16 08:53
سپاس از شما.نکاتی بسیار ظریف..
.............
من هم سپاسگزارم.
نقل قول
 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش