neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

گزیده ای از «زبور عشق از نوای حافظ»

به فرخندگی یادروز حافظ گزیده ای از جستار «زبور عشق از نوای حافظ» به صورت تطبیق گفته های عرفا دربارۀ عشق با ابیاتی از حافظ که در آنها واژۀ عشق یا مشتقّات آن به کار رفته است به دوستداران این رند عالم سوز پیشکش می شود. گفته ها و ابیات بیشتری از این دست را می توانید در خود جستار مطالعه نمایید.

با احترام- الهۀ معروضی


در كنز الاعمال از حضرت رسول نقل شده: كسي كه به عشق مبتلي شود و عفّت ورزد و بدين حال بميرد، او شهيد مرده است

روزبهان بقلي به بیان خود چنين مي گويد : عاشق اگر در عشق بكوبد ، از آن شهيدش خوانند كه به سيف غيرت در منزل ابتلاء كشته شود و به آتش عشق و به احتراق در كتمان سوخته شود . گفت ( عليه السّلام ): من احرق بنار العشق فهو شهيد و من قتل في سبيل الله فهو شهيد

حافظ مفهوم شهادت را با نماد « روييدن گل سرخ از تربت » بيان كرده است

به عشق روي تو روزي كه از جهان بروم

ز تربتم بدمد سرخ گل به جاي گياه


.مولانا  در فيه ما فيه مي گويد : اكنون اشتها و شوق حاصل كن كه صورت بين نباشي و در كون و مكان همه معشوق بيني

شهر خاليست ز عشاّق بود كز طرفي

مردي از خويش برون آيد و كاري بكند


احمد غزّالي در سوانح مي نويسد: عشق جبري است كه در او هيچ كسب را راه نيست به هيچ سبيل، لاجرم

احكام نيز همه جبري است، اختيار از او و از ولايت او معزول است، مرغ اختيار در ولايت او نپرد.

حافظ:

مي خور كه عاشقي نه به كسب است و اختيار

اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم


يحيي معاذ رازي گفت: «اگر دوزخ را بخشند، هرگز هيچ عاشق را نسوزم از بهر آن كه عشق خود او را سوخته است و جرم او به اختيار نبوده باشد كه كار عاشقان اضطراري بود نه اختیاری

لسان الغیب می گوید

حافظ اگر سجده تو كرد مكن عيب

كافر عشق اي صنم گناه ندارد


در اسرار التوّحيد آمده است: شيخ (ابوسعید ابوالخیر) را سؤال كردند از عشق، شيخ ما گفت: العشق شبكة الحقّ (عشق دام حقّ است

حافظ

اگر نه دايرۀ عشق راه بر بستي

چو نقطه حافظ سر گشته در ميان بودي

عين القضات مي نويسد: «آن روز كه جمال الست بربّكم بر تو جلوه كردند … هيچ جان نبود كه نه وي را بديد و هيچ گوش نبود الّا كه سماع قرآن از وي شنيد امّا حجابها بر گماشت تا بعضي را فراموش شد.»

حافظ:

نشان اهل خدا عاشقي است با خود دار

كه در مشايخ شهر اين نشان نمي بينم


در فيه ما فيه مي خوانيم : « يكي مي گفت عاشق مي بايد كه ذليل باشد و خوار باشد و حمول باشد ، و از اين اوصاف بر مي شمرد . فرمود كه عاشق اين چنين مي بايد وقتي كه معشوق خواهد يا نه ؟ و اگر به مراد معشوق باشد ، چون او را نخواهد كه ذليل و خوار باشد پس او ذليل و خوار چون باشد ؟ پس معلوم شد كه معلوم نيست احوال عاشق الّا تا معشوق او را چون خواهد

حافظ در اين رابطه مي فرمايد

عاشقان را بر سر خود حكم نيست

هر چه فرمان تو باشد آن كنند


ميبدي مي گويد : « نگر تا ظنّ نبري كه از خواري آدم بود كه او را از بهشت بيرون كردند . نبود كه آن از علوّ همّت آدم بود ، مقتضاي عشق به در سينۀ آدم آمد كه يا آدم جمال معني كشف كردند و تو به نعمت دارالسّلام بماندي . آدم جمالي ديد بي نهايت كه جمال هشت بهشت در جنب آن ناچيز بود . همّت بزرگ وي دامن وي گرفت كه اگر هرگز عشق خواهي يافت ، بر اين درگه بايد باخت … فرمان آمد كه يا آدم اكنون كه قدم در كوي عشق نهادي از بهشت بيرون شو كه اين سراي راحتست و عاشقان درد را با سلامت دارالسّلام چكار ؟

حافظ به اين سفر اشاراتي دارد

من آدم بهشتيم اما در اين سفر

حالي اسير عشق جوانان مهوشم


مولانا داستاني در كار مي كند: « آوازۀ شيري در جهان شايع گشته بود. مردم از براي تعجّب از مسافت دور قصد آن بيشه كردند و شير را از دور بديدند، ايستادند و بيش نمي توانستند رفتن. گفتند آخر شما چندين راه قدم نهاديد براي عشق اين شير و اين شير را خاصيّتي هست كه هر كه پيش او رود  و به عشق دست در وي مالد ، هيچ گزندي به وي نمي رساند. و اگر كسي ازو ترسان و هراسان باشد شير از وي خشم مي گيرد بلكه بعضي را قصد مي كند كه چه گمان بد است كه در حقّ من مي بريد؟ گفتند: اكنون چيزي كه چنين است يكساله راه قدمها زديد، اكنون نزديك شير رسيديد، اين ايستادن چيست؟ قدمي پيشتر نهيد. كسي را زهره نبود كه يك قدم پيشتر نهد. گفتند آن همه قدمها زديم، آن همه سهل بود، يك قدم اينجا نمي توانيم زدن. اكنون مقصود عمر از آن ايمان، آن قدم بود كه يك قدم در حضور شير سوي شير نهد و آن قدم عظيم نادر است، جز كار خاصّان و مقرّبان نيست و قدم خود اين است، باقي آثار قدم است

حافظ اين قدم را مي گويد در اين بيت

به عزم مرحلۀ عشق پيش نه قدم

كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد


از اميرالمؤمنين علي (ع) نقل شده كه فراق كفّارۀ عشق است. دكتر سيّد جعفر سجّادي نيز در فرهنگ اصطلاحات عرفاني مي گويد: عاشق را در مرحلۀ كمال عشق حالتي دست مي دهد كه از خود بيگانه و نا آگاه مي شود و از زمان و مكان فارغ و از فراق محبوب مي سوزد و مي سازد

حافظ براي تقرير اين حالت از نقصان  شمع بهره برده است

بي جمال عالم آراي تو روزم چون شب است

با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع


احمد غزالی می فرماید: «پروانه كه عاشق آتش آمد، قوت او در دوري اشراق است، ….. اشراق او را ميزباني كند و او به پرّ همّت خود در طلب او پرواز عشق مي كند، اما پرش چندان بايد كه بدو رسيد، او را روشني نماند، روشن آتش را بود درو ، و او را نيز قوتي نبود، قوت آتش را بود

مولانا عقل را به پروانه تشبيه مي كند و مقصود از اين عشق را هلاك شدن پروانه يعني از ميان رفتن عقل مي داند و مي فرمايد: «عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع. هر چند كه پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاك شود، اما پروانه آن است كه هر چند برو آسيب آن سوختگي و الم مي رسد، از شمع نشكيبد و اگر حيواني باشد مانند پروانه كه از نور شمع بشكيبد و خود را بر آن نور نزند او خود پروانه نباشد و اگر پروانه خود را بر  نور شمع مي زند و پروانه نسوزد، آن نيز شمع نباشد. پس آدمي كه از حقّ بشكيبد و اجتهاد ننمايد او آدمي نباشد و اگر تواند حقّ را ادراك كردن آن هم حقّ نباشد. پس آدمي آن است كه از اجتهاد خالي نيست و گرد نور جلال حقّ مي گردد بي آرام و بي قرار و حقّ آن است كه آدمي را بسوزد و نيست گردد و مدرك هيچ عقلي نگردد

حافظ اين تمثيل عالي را در بيتي بيان كرده است

هر كسي با شمع رخسارت به وجهي عشق باخت

زين ميان پروانه را در اضطراب انداختي


عطاّر در تذكرة الاولياء روايت مي كند : « پس ديگر بار حسين ( حلاّج ) را بردند كه بر دار كنند . صد هزار آدمي گرد آمدند و او چشم گرد مي آورد و مي گفت حقّ ، حقّ ، حقّ ، انا الحقّ .نقل است كه درويشي در اين ميان از او پرسيد كه :عشق چيست ؟ گفت : امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني ، آن روزش بكشتند و ديگر روزش بسوختند و سوّم روزش به باد بر دادند . يعني عشق اين است

اين بيت حافظ ناظر بر اين حال است

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد ما را

چون برق ازين كشاكش پنداشتي كه جستي؟


مولانا گفت : چگونه معشوق است؟ تا در تو مويي از مهر خودت باقي باشد روي خود به تو ننمايد و لايق وصل او نشوي، به خويشتن راهت ندهد. به كلّي از خود و از عالم مي بايد بيزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روي نمايد

حافظ گفت

معشوق عيان مي گذرد بر تو و ليكن

اغيار همي بيند از آن بسته نقاب است


نوع ديگري از غيرت معشوق نيز در فيه مافيه بيان شده: «تو را اگر شاهدي يا معشوقه اي به دست آيد و در خانۀ تو پنهان شود كه مرا به كس منماي كه من از آن توِأم، هرگز روا باشد و سزد كه او را در بازارها بگرداني و هر كسي را گويي كه بيا اين خوب را ببين؟ آن معشوقه را

هرگز اين خوش آيد؟ بر ايشان رود و از تو خشم گيرد

به فرمایش حافظ

غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد

كز كجا سرّ غمش در دهن عام افتاد


نقل است كه سرّي يكبار يعقوب (ع) را به خواب ديد. گفت: اي پيغامبر خداي اين چه شور است كه از بهر يوسف در جهان انداخته اي؟ چون تو را بر حضرت بار هست حديث يوسف را باد برده. ندايي به او رسيد كه: يا سرّي! دل نگاه دار،  و يوسف را به وي نمودند.  نعره يي بزد و بيهوش شد و سيزده شبانه روز بي عقل افتاده بود.  چون به عقل باز آمد گفتند: اين جزاي آن كسي است كه عاشقان درگاه ما را ملامت كند

حافظ نيز ملامتگو را معذور مي دارد كه او را نديده اي

منعم مكن ز عشق وي اي مفتي زمان

معذور دارمت كه تو او را نديده اي

 

شيخ احمد غزّالي در جايي از سوانح مي نويسد : «ديدۀ حسن از جمال خود بردوخته است كه كمال حسن خود را در نتواند يافت الّا در آينۀ عشق عاشق. لا جرم ازين روي جمال را عاشقي در خورد تا معشوق از حسن خود در آينۀ عشق و طلب عاشق قوت تواند خورد.»

حافظ:

بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالي

خوش باش زان كه نبود اين هر دو را زوالي


شيخ احمد غزّالي مي نويسد : « نيكوي دگر است و معشوقي ديگر . كرشمۀ حسن ديگر است و كرشمۀ معشوقي ديگر. كرشمۀ حسن را روي در غيري نيست و از بيرون پيوندي نه ، اما كرشمۀ معشوقي در غنج و دلال و ناز ، آن معني از عاشق مددي دارد و بي او راست نيايد . لا جرم از اينجا بود كه معشوق را عاشق در بايد

در اين بيت حافظ كرشمۀ حسن معشوق را آنچنان تمام مي داند كه او را بي نياز از كرشمۀ معشوقي مي بيند

ز عشق نا تمام ما جمال يار مستغني است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را


نجم الدّين رازي مي فرمايد : ملايكه چون تعلّق به عالم جسماني نداشتند، محبّت در ايشان به كمال نرسيد. عشق خاصيّت خاك است كه آدم را از آن آفريده اند

بر در ميخانۀ عشق اي ملك تسبيح گوي

كاندر آنجا طينت آدم مخمّر مي كنند


عين القضات مي گويد : اگر عشق در زير عبارت آمدي، فارغان روزگار از صورت و معني عشق فارغ نيستندي .

حافظ:

سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان

ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت


در فرهنگ اصطلاحات عرفاني مي خوانيم :عشق حيات فؤاد است ، اگر خاموش باشد دل را چاك كند و از غير خودش پاك كند . اگر  بخروشد وي را زير و زبر كند و از قصّۀ او شهر و كوي را خبر كند

صبا (نسيم ) و بلبل هر دو در ديوان حافظ نماد عاشق هستند . اما صبا خاموش و راز دار است و بلبل در خروش و پرده در ، براي اين حافظ مي گويد

گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن

گه سرّ عشقبازي از بلبلان شنيدن


و وقتي هر دو ويژگي عشق (خروش و خموشی) به هم مي پيوندد ، وصل ميسّر است، حافظ در اين مورد اصطلاح «بلبل صبا» را به كار مي برد

دلت به وصل گل اي بلبل صبا خوش باد

كه در چمن همه گلبانگ عاشقانه تست


از رابعۀ عدويّه نقل است: رسول (ع) را به خواب ديدم كه مرا گفت يا رابعه مرا دوست داري؟ گفتم يا رسول الله كي بود كه تو را دوست ندارد؟ و لكن محبّت حقّ مرا چنان فرو گرفته است كه دوستي و دشمني غير را جاي نماند

حافظ نيز خود را از عشق مظاهر حسن مي رهاند

بر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح

ني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم


شيخ ابوالحسن خرقاني گفت : چون ذكر نيكان كني ميغي سپيد بر آید و رحمت ببارد و چون ذكر خداي كني ميغي سپيد بر آيد و عشق ببارد . ذكر نيكان عامّ را رحمت است و خاصّ را غفلت . به قول حافظ آنگاه نداي عشق بلند مي شود كه قصّۀ معشوق را بگويند تا از او هم بشنوند

ساقي بيا كه عشق ندا مي كند بلند

آن كس كه گفت قصّۀ ما هم ز ما شنيد


عین القضاة می فرماید: هیچ پیر کاملتر سالك را از عشق نيست …. هر كه را پير عشق نباشد او روندۀ راه نباشد. عاشق به

معشوق به عشق تواند رسيدن، و معشوق را بر قدر عشق بيند، هر چند كه عشق به كمالتر دارد، معشوق را به جمالتر بيند

حافظ مي فرمايد

دل چو از پير خرد نقل معاني مي كرد

عشق مي گفت به شرح آنچه بر او مشكل بود


پيغمبر به قولي فرموده است: «بهتران امّتم كسانيند كه چون بخشي از بلا به آنان روي آورد، عفّت ورزند. عرض شد كدام بلا؟ فرمود: عشق

پير هرات نيز گفته است: «عشق درد نیست، ولي به درد آرد. بلا نيست وليكن بلا آرد. چنان كه علّت حيات است، همچنان سبب ممات است. هر چند مايۀ راحت است، پيرايۀ آفت است

حافظ مي گويد

فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست

كجاست شير دلي كز بلا نپرهيزد

 

در فيه مافيه مي خوانيم: «در آدمي عشقي و دردي و خار خاري و تقاضايي هست كه اگر صد هزار عالم ملك او شود نياسايد و آرام نيابد. اين خلق به تفصيل در هر پيشه اي و صنعتي و منصبی و تحصيل نجوم و طبّ و غير ذلك هيچ آرام نمي گيرند. زيرا آنچه مقصود است به دست نيامده است.»

حافظ:

دواي درد عاشق را كسي كو سهل پندارد

ز فكر آنان كه در تدبير درمانند، درمانند

 

مولوي مي گويد: «هيچ كسي را عاشق دليل نتواند گفتن بر خوبي معشوق و هيچ کس نتواند در دل عاشق دليل نشاندن كه دال باشد بر بغض معشوق. پس معلوم شد كه اينجا دليل كار ندارد، اينجا طالب عشق مي بايد بودن.»

حافظ:

حريم عشق را در گه بسي بالاتر از عقل است

كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد


احمد غزّالي مي گويد: «اسرار عشق در حروف عشق مضمر است ، بدايتش ديده بود و ديدن ، عين اشارت بدوست در ابتداي حروف عشق. پس شراب ملامال شوق خوردن گيرد، شين اشارت بدوست. پس از خود بميرد و بدو زنده گردد. قاف اشارت به قيام بدوست

وقتي حافظ مي گويد

ما را كه درد عشق و بلاي خمار كشت

يا وصل دوست يا مي صافي دوا كند

به هر سه حرف عشق اشاره مي كند و وقتي مي گويد

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

كاين سر پر هوس شود خاك در سراي تو

به شين وقاف آن


وقتي درويشي گفت به پيش داود طايي رفتم. او را خندان يافتم. عجب داشتم. گفتم: يا با سليمان اين خوشدلي از چيست؟ گفت: سحر گاه مرا شرابي دادند كه آن را شراب انس گويند. امروز عيد كردم و شادي پيش گرفتم

گويا حافظ اين حال را با عبارت «مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام» توصيف مي كند

عشقبازيّ و جواني و شراب لعل فام

مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام


صاحب كشّاف ( تهانوي ) در معني ساقي از جمله مي نويسد : «…. و نيز حقّ تعالي ساقي صفت گشته شراب عشق و محبّت به عاشقان خود مي دهد و ايشان را محو و فاني مي گرداند و اين معني را جز ارباب ذوق و شهود ديگري در نمي یابد

اينجاست كه حافظ مي گويد

اگر چه مستي عشقم خراب كرد ولي

اساس هستي من زان خراب آباد است


احمد غزالی می گوید: «دريا را صفتي است كه هرگز زندۀ عادتي را به كس ننمايد تا آنگاه كه غرقش كند و لباس عادت را ازو بر كشد، پس مرده به خلق نمايد تا همه وي را به حكم مردگان كنند، آن ضرب مثلست. امّا سلطانيّت اين دريا عالي ترست كه تا يك نظر مرد را هستي باقي است بر جان، دم بر عادت مي زند. چون بدين دريا در افتاد مستغرق گردانيد تا از هستي و نيستي خودش پاك گرداند. پس اين معاني را در مكان سر او پديد آورد و دلش را به تابش نور او منوّر گرداند، تا حيات يابد و حيات او بر عكس ديگران گردد

حافظ از خطرات اين دريا اين گونه ياد مي كند

چو عاشق مي شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود

ندانستم كه اين دريا چه موج خون فشاندارد

 

و...............................................

آخرین بروزرسانی (چهارشنبه ، 15 شهریور 1396 ، 03:02)

 

نظرات  

 
+1 #2 فریده صمدی بخارایی 1393-08-03 20:32
چه زیبا عاشقانه ها را در کنار هم گرد آوردید من را به عشق وفادارتر کردید ،سپاسگزارم
........................
هر روز عاشقتر از پیش باشید. خدا یارتان.
نقل قول
 
 
0 #1 نوذراسمعیلی 1390-07-20 20:15
سلام وبسیارممنون ازتهیه ی این مطلب باارزش ان هم ذر این روز گرامی .
..............................
درود و سپاس از دلگرمیتان.
نقل قول
 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش