neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar

غبار راه طلب در غزليات حافظ

دکتر الهه معروضی MD.

 

در عرفان يوگا انسان عملاً يك عالم صغير است كه هفت جهاني كه در كيهان  شناسي باستان بر محور كوه مرو (Meru) به صورت هفت طبقه جلوه مي كنند معادل هفت چاكرا ( هفت مركز لطيف انرژي ) در كالبد انسان ( نه كالبد فيزيكي ) مي گردند. ستون فقرات به كوه فلكي مرو  (Meru ) همانند شده كه الوهيتهاي مختلف ايزدستان هند مشابه خود را در آن پيدا مي كنند چرا كه با هر مركز كالبد عرفاني ، يك الوهيت ، يك نطفه كلامي و يك حرف سحر آميز ، يك حس و يك عنصر تشريك مي كند و متحد مي شود .1

هر چاكرا نيرويي را در انسان بر مي انگيزد . چاكراي اول غريزه ، دوم عاطفه ، سوم عقل معاش ، چهارم تعادل ، پنجم خرد برتر ، ششم شهود و هفتم اتصال به كيهان .2

با لطيف شدن ارتعاشات چاكراها انرژي ساطع شده از آنها والايش يافته و رنگ و بوي عرفاني مي گيرد . در اين صورت چاكراي اول با طلب يا عشق روحاني كه چاكراي هشتم انسان معمول و بالاتر از كالبد فيزيكي او قرار دارد يكي مي گردد .3  با اين وصف شايد بتوان گفت كه هر هفت چاكرا به هفت منزل عشق عطار تغيير ماهيت مي دهند يعني چاكراي دوم عشق، سومي معرفت ، چهارمي استغنا يا غيرت ، پنجمي توحيد ، ششمي حيرت و هفتمي فناء في الله .

متعاليترين نيروي  حيوان غريزه است و انسان از غريزه آغاز مي گردد. عاليترين احساسي كه در انسان معمولي بيدار مي شود طلب است . چنانكه يونگ مي گويد: «اين شوق طلب است كه زندگاني را شايان زيست مي كند ، اين طلب ، همان کوندالينی· و فشار يا تلنگر الهي است.»4 و اولياءاز طلب آغاز مي شوند. آخرين منزل اولياءاتصال به ماوراءاست و نبي از اينجا شروع مي شود .

شاهد اين مطلب سخن بايزيد بسطامي است در معراج نامه آنجا كه مي گويد : «چون نگه كردم خود را در بدايت درجه انبياء ديدم .  چندان در آن بي نهايت برفتم كه گفتم : بالاي اين درجه هرگز كس نرسيده است و برتر از آن مقام نيست . چون نيك نگه كردم سر خود به كف پاي يك نبي ديدم ، پس معلومم شد كه نهايت حال اولياء  بدايت حال انبياست . نهايت انبياء را غايت نيست.»5

يوگاشيكوپانيشاد I : 178 – 167 و V : 16 – 5 ) به هر يك از اين مراكز ، يك الوهيت و يك عنصر را مرتبط مي كند . نخستين آنها با خاك و براهما مرتبط است ، دومي با آب و ويشنو ، سومي با آتش و رودرا ، چهارمي با هوا و سامسكارشا ( يا ايشوارا ) ، پنجمي با اثير و نارايانا ( يا ساداشيوا )6 ، ششمي با آگاهي و شاكتي هاكيني و شيوا ، هفتمي با آگاهي برتر و شيوا .7

دارا شكوه در مجمع البحرين متأثر از اين نظام ، ترتيب توليد عناصر آفرينش را چنين ذكر       مي كند : « نفس رحماني ( نفس الرحمن ) موجب پيدايش عنصر آسماني هوا ( باد ) مي گردد . نفس ، به جهت جسم حضرت وجود كه هنگام نفخيّت (= انتشار و تصاعد) ظهور داشت ، گرم برآمد . از باد ، آتش پيدا شد و چون در همان نفس صفت رحمانيت و ايجاد بود سرد شد . و از آتش ، آب پديد آمد …. ( مجمع البحرين ، ص 4 ) . آنگاه آب خاك را ايجاد كرد . ترتيب عناصر كه چنين است = هوا ، آتش ، آب ، خاك ، با ترتيب برگرفته از نظر لاهيجي كه گفته است آتش برتر از همه عناصر ديگر است ، ارتباطي پيدا نمي كند .

آتش ، لطيف مطلق است ، پس هواست كه لطيف نسبي است ، آنگاه آب است كه كثيف نسبي است و سرانجام خاك است كه كثيف مطلق است . »8  ترتيب تقدّم بر حسب لطيفترين تا كثيفترين در نظر گرفته شده است .

عزيز الدين نسفي در كتاب الانسان الكامل مي گويد : « در ميان خاك و آب و هوا و آتش بدان كه خاك غليظ است ، و آب لطيف است ، و هوا از آب لطيفتر است ، و آتش از هوا لطيفتر است . و هر كدام لطيفتر است ، مكان وي در عالم بالاتر است . »9

و نيز مي گويد : « اي درويش ! اگر مي خواهي كه بداني كه از مكاني به مكاني چند تفاوت است ، بدان كه بعضي در مكان خاك سفر مي كنند ، و بعضي در مكان هوا سفر مي كنند ، و بعضي در مكان نور سفر مي كنند . آن كه در مكان خاك سفر مي كند ، غايتش آن باشد كه در روزي ده فرسنگ يا بيست فرسنگ سفر كند ، و آن كه در مكان هوا سفر مي كند ، در روزي پانصد فرسنگ يا هزار فرسنگ سفر مي كند ، و آن كه در مكان نور سفر مي كند ، در يك لحظه از مشرق تا به مغرب مي رود ، و از مغرب باز به مشرق مي آيد ، و در يك لحظه از فرش به عرش مي رود و باز مي آيد . تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانيم ! »10

ابن عربي در فصوص الحكم مي گويد كه « نفس خدا به سبب حرارتي كه دارد بالا مي رود و به سبب سردي و رطوبت فرود مي آيد و به سبب خشكي ثبات و قرار پيدا مي كند . هوا كه طبع آن گرم و مرطوب است ، به سبب حرارت دروني خود منبسط مي شود و آن « نفس رحماني » است كه گرما گرم منتشر مي گردد . آتش گرم و خشك و در نتيجه اصل انبساط است ، پس سردي و رطوبت كه طبع خاص آب است موجب پايين آمدن نفس شده ، آن را يك درجه بيشتر منقبض مي كند ، آنگاه به سبب خشكي عنصر زميني ثابت  و منقبض مي گردد . » 11

شاه نعمت الله ولي مراتب نفس را با عناصر ارتباط داده : آتش را با نفس اماّره ،  باد را با نفس لواّمه، آب را با  نفس ملهمه و خاك را با نفس مطمئنه مرتبط مي داند .12

يونگ نيز پيشنهاد مي كند براي انسان غربي  بايد سلوك در طي چاكراها را وارونه در نظر گرفت : « در شرق جاي ناخود آگاهي در بالاست ، حال آنكه در غرب ، در پايين است ، به گونه اي كه مي توان كلّ نظام را باژگونه كرد . چنانكه گويي ازمولادهارا· فرود مي آييم كه پنداري برترين مركز است . » 13

 

مطلب ديگر ارتباط حواس و عناصر پنجگانه در عرفان هند است . دارا شكوه مي گويد : « هر يكي از اين حواسّ پنجگانه از جنس يكي از عناصر باشد و منسوب به او. شامه ، منسوب است به خاك كه هيچ يك از عناصر « بوي » ندارد ، الاّ خاك و احساس بوي ، شامهّ كند . ذايقه ، مناسب است به آب ، چنانچه آب ظاهر است در زبان .  و باصره ، مناسبت دارد به آتش ، چنانچه درک رنگها به چشم است و نورانيّت و هر دو ظاهر است.  و لامسه را نسبت است به «باد» ، چرا كه ، سبب احساس ملموسات ، باد است .  و سامعه ، منسوب است به عنصر اعظم كه « مها آكاس » باشد و سبب ادراك اصوات است از راه سمع. »14

عنصر پنجم را دارا شكوه مها آكاس يا مها آكاش مي گويد كه ترجمه آن در اصطلاحات عرفان اسلامي عرش اعظم است . امّا عنصر پنجم درساير مئاخذ اتر يا اثير است . به هر حال اين عنصر در ديوان حافظ نيامده است ، لیکن راهي براي پيگيري آن وجود دارد. بويايي با عنصر خاك ارتباط دارد . به اين حسّ در زبان سانسكريت گندها مي گويند . گندا در فارسي به معني بدبوي و گند به معني بوي ناخوش است. پس شايد بتوان گفت ايرانيان بوهاي ناخوش را با عنصر خاك مرتبط  مي دانند . دليل ديگر اين كه براي بوهاي خوش فعل شنيدن مي آورند و پيداست كه آن را خاكي نمي دانند ، بلكه اثيري محسوب مي كنند . البته در پايان اين مقاله اشاره كرده ايم كه حافظ در چند مورد عنصر خاك را با روايح خوش مربوط مي داند . اماّ مثالهايي كه فعل شنيدن را براي بوهاي خوش بكار برده نيز كم نيست . مانند اين بيت:

بوي خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد                            از يار آشنا سخن آشنا شنيد

در بيت ديگري خاك كوي دوست را گلشن جان خوانده و شايد بتوان گفت جان را از جنس اثير دانسته است :

ز خاك كوي تو هرگه كه دم زند حافظ                     نسيم گلشن جان در مشام ما افتد[1]

پرسشی که بدون قضاوت پيشينه در جستجوی یافتن پاسخش هستیم این است که آيا در غزليات حافظ ارتباطي بين عناصر و منازل سلوك هست و اگر هست با كدام يك ازاين نظامها بيشتر منطبق است . مثلاً در مورد منزل چهارم كه استغنا يا غيرت است ، حافظ هم باد استغنا و باد غيرت را بكار برده ، هم برق غيرت آورده و در جايي نيز مي گويد : « عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد . »

مي بينيم بي پژوهش دقيق نمي توان گفت كه حافظ اين منزل را با كدام عنصر مربوط دانسته است.

امّا این مقاله انحصاراً به عنصر خاك و منزل طلب و در آخر به ارتباط خاك و حسّ بويايي در غزليات حافظ مي پردازد .

روش كار : ابتدا تعريف طلب از روي متون عرفاني جستجو شده است. سپس ابياتي كه در آنها طلب و مشتقاتش بكار رفته جستجو شده و با اين خصوصيات تطبيق داده شده است تا روشن شود آيا منظور حافظ از طلب ، همين طلب تعريف شده در سلوك است يا خير .

سپس ابياتي كه در آنها واژه خاك و هم خانواده هاي آن بكار رفته گزينش و با اين ويژگيها انطباق داده شده اند .علاوه بر اين واژگاني كه از حيث كاربرد با عنصر خاك قرابت دارند از قبيل آستان ، بيابان ، تراب ، تربت ، خشت ، زمين ، صحرا ، غبار ، گرد ، گل ، ويرانه نيز گزينش شده و با اين ويژگيها مطابقت داده شد .

روش ارائه : پس از ذكر تعاريف گوناگون براي منزل طلب ، 25 ويژگي برشمرده براي اين منزل با ذكر شواهدي از ابيات مي آيد . ابتدا بيت مربوط به طلب، پس از آن خاك و سپس واژگان ديگر.

نكاتي درباره پژوهش :

1 ) همه ابياتي كه در آنها واژه طلب يا مشتقّات آن اعم از فارسي و عربي بكار رفته ، آمده است .

2 ) همه ابياتي كه در آنها واژه خاك و مشتقات آن بكار رفته ، آمده است .

3 ) ابياتي كه در آنها واژه هاي قرين با عنصر خاك بكار رفته ، انتخابي مي باشند و در صورت ارتباط با اين خصوصيات ذكر شده اند .

4 ) از هر بيتي تنها يك بار استفاده شده است . زيرا منظور اين بوده كه هر بيت به گونه اي با منزل طلب ارتباط دارد ، نه اين كه همه مثالها براي هر ويژگي ذكر شود .

 

تعاریف طلب

در كتاب « انسان كامل در نگاه عطاّر » مي خوانيم : تا پيش از زمان عطار نيشابوري ، طلب جزو مقامات صوفيه نبود. اماّ عطاّر اّولين وادي را وادي طلب و هر كه را فاقد طلب باشد ، همچون صورت روي ديوار بي روح دانسته است:

« هر كه را نبود طلب مردار اوست            زنده نيست او ، صورت ديوار اوست »

( منطق الطير ، ص 185 )

در وادي طلب ، سالك بايد با جدّ و جهد ، صدها بلا و تعب را پشت سر نهد و براي رهايي از تعلقات در خون نشيند ، تا خانه دل را از صفات پست بشري بزدايد و پرتو نور ذات حق را در آن بيفكند . او خويشتن خويش را پروانه وار از شوق ، آتش مي زند و در طلب نوشيدن جرعه اي از شراب حقيقت است تا با سر مستي آن هر دو عالم را فراموش كند . سرمايه سالك در وادي طلب همچون طفل در شكم مادر ، صبر و گوشه نشيني است :

« خون خور و در صبر بنشين مردوار                  تا بر آيد كار تو از دست كار »

(منطق الطير ، ص 84 )»15

به قول دكتر قاسم غني : دو چيزي كه انسان را بر مي انگيزاند تنبهّ و تذكرّ و احساس به نقص خويش است . همين كه انسان احساس به نقص كرد خود را محتاج به كمال مي بيند . اين حس احتياج با عدم استراحت خاطري كه به آن منضمّ است حالتي در شخص به وجود مي آورد كه به حال « طلب » تعبير مي شود و مبدأ هر سير و سلوكي همين طلب است .

طالب در قدم اوّل سرگردان است . زيرا چيزي كه محرّك او شده احتياج به رفع نقص است ولي نمي داند چگونه و از چه راه اين نقص را بر طرف سازد . به اين معني كه منظور و مطلوب او روشن نيست و با اطمينان قلب هدف خود را تشخيص نمي دهد . بعد از آنكه طالب مرشد و رهبري يافت و به او دست ارادت داد « مريد » و چون براه افتاد « سالك » ناميده مي شود .

بنابراين مبدأ نجات و آغاز سير به طرف كمال « طلب » است و اگر چه خداوند فياّض مطلق است، ولي شرط لازم استفاضه طلب است . » 16

لغتنامه دهخدا از قول كاشف اللغات مي گويد: « طلب در اصطلاح سالكان آنرا گويند كه شب و روز در ياد او باشد . چه در خلأ و چه در ملأ ، چه در خانه چه در بازار . اگر دنيا و نعمتش و اگر عقبي و جنتش به وي دهند قبول نكند . بلكه بلا و محنت دنيا قبول كند . همه خلق از گناه توبه كنند تا در دوزخ نيفتند و او توبه از حلال كند تا در بهشت نيفتد . همه عالم طلب مراد كنند و او طلب مولي و رؤيت كند و قدم بر توكلّ نهد و سئوال از خلق شرك داند و شرم و بلا و محنت و عطا و منع و ردّ و قبول خلق بر وي يكسان باشد . و از قول لطايف اللغات مي گويد: « طالب در اصطلاح سالكان آنكه از شهوات طبيعي و لذاّت نفساني عبور نمايد و پرده پندار از روي حقيقت بردارد و از كثرت به وحدت رود تا انسان كامل گردد و اين مقام را فناء في الله گويند كه نهايت سير طالبانست . » و حضرت شرف الدين يحيي منيري فرموده: « طالب را در هيچ منزل آرام ني ، بلكه در هر دو كون بر وي حرام است كه : السكون حرام علي قلوب الاولياء .»17

با توجه به اين تعاريف مي توان چند ويژگي بارز براي طالب برشمرد . اين ويژگيها يك به يك ذكر شده ، شواهدي از ابيات غزليات حافظ برايشان آورده مي شود . اين شواهد ابتدا از ابياتي مي آيد كه در آنها واژه طلب به كار رفته است ، پس از آن ابياتي كه در آنها واژه خاك به كار رفته و سپس آن دسته ابياتي كه واژگاني كه با عنصر خاك قرابت دارند از قبيل آستان ، بيابان ، تراب ، تربت ، خشت ، صحرا ، غبار ، گرد ، گل و ويرانه در آنها موجود است :

الف ) طالب مرگ را بر دست برداشتن از طلب ترجيح مي دهد ، زيرا اگر طلب در او نباشد ، مردار است :

« هر كه را نبود طلب مردار اوست                زنده نيست او ، صورت ديوار اوست »

حافظ گاه خود را در آستانه اين معامله مي بيند و به معشوق پيشنهادي مي دهد :

« حافظ چو طالب آمد جامي به جان شيرين              حتي يذوق منه كأساً من الكرامه »

يا : « پروانه او گر رسدم در طلب جان                 چون شمع هماندم به دمي جان بسپارم »

يا : « عشوه اي از لب شيرين تو دل خواست بجان       به شكر خنده لبت گفت مزادي طلبيم »

و گاه پيشنهاد از طرف معشوق است :

« در بهاي بوسه اي جاني طلب                                 مي كنند اين دلستانان الغياث »

يا : « حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار                   خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد »

يا : « بهاي نيم كرشمه هزار جان طلبند                              نياز اهل دل و ناز نازنينان بين »

و گاه آرزوي صيد شدن توسط معشوق را دارد :

« به فتراك ارهمي بندي خدا را زود صيدم كن            كه آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد »

و به هر حال تا پاي جان ايستاده است . با اين كه گاهي نوميدي نيز بر او چيره مي شود :

« به لب رسيد مرا جان و بر نيامد كام                به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد »

در برخي ابيات كه در آنها واژه خاك به كار رفته اين مفهوم به صورت «بر خاك يار جان دادن» جلوه مي كند :

« خاك كويت زحمت ما برنتابد بيش ازين             لطفها كردي بتا تخفيف زحمت مي كنم »

« شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر        كاين سر پر هوس شود خاك در سراي تو »

گاهي با همين مضمون پيشنهاد معامله ای را در سر مي پروراند :

« بگفتمي كه بها چيست خاك پايش را                        اگر حيات گرانمايه جاودان بودي »

« نثار خاك رهت نقد جان من هر چند                    كه نيست نقد روان را بر تو مقداري »

« اتت روائح رندالحمي و زاد غرامي                     فداي خاك در دوست باد جان گرامي »

و باز گاهي آرزوي صيد شدن مي كند :

« مرغ سان از قفس خاك هوائي گشتم                       به هوائي كه مگر صيد كند شهبازم »

گاه ابراز نااميدي نموده از به خاك بردن آرزويش سخن مي گويد :

« تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک                        باور مکن که دست ز دامن بدارمت »

« دل شكسته حافظ به خاك خواهد برد                    چو لاله داغ هوائي كه بر جگر دارد »

« من چو از خاك لحد لاله صفت برخيزم                      داغ سوداي توأم سر سويدا باشد »

« خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد                كه تا ز خال تو خاكم شود عبير آميز »

« ندارم دستت از دامن بجز در خاك و آندم هم   كه بر خاكم روان گردي بگيرد دامنت گردم »

و معشوق را به خاك خويش مي خواند :

« به سر سبز تو اي سرو كه گر خاك شوم             ناز از سر بنه و سايه برين خاك انداز »

« قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولي               به خاك ما گذري كن كه خون مات حلال »

« به خاك حافظ اگر يار بگذرد چون باد                     زشوق در دل آن تنگنا كفن بدرم »

« بعد صد سال اگر بر سر خاكم گذري             سر بر آرد ز گلم رقص كنان عظم رميم »

و معشوق را حذر مي دهد كه پس از مرگ وي دچار ندامت خواهد شد :

« امروز كه در دست توأم مرحمتي كن              فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت »

« ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی                  كه لاله بر دمد از خاك كشتگان غمت »

« مهل كه روز وفاتم به خاك بسپارند                   مرا به ميكده بر در خم شراب انداز »

به هر حال پس از مرگ نيز به عهد خويش وفادار است و حتي آن سوي مرگ را آشيان وفا مي خواند:

« اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد                به خاك پاي عزيزت كه عهد نشكستم »

« حيفست طائري چو تو در خاكدان غم                      زينجا به آشيان وفا مي فرستمت »

در ابياتي كه در آنها واژه تربت به كار رفته با مضمون « گواهي دادن تربت بر آرزويي كه مدفون شده » مواجه مي شويم :

« به وفاي تو كه بر تربت حافظ بگذر          كز جهان مي شد و در آرزوي روي تو بود »

« بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر                    كز آتش درونم دود از كفن بر آيد »

« چنين كه در دل من داغ زلف سر كش تست           بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم »

« به عشق روي تو روزي كه از جهان بروم            بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم »

در اين بيت نيز تن را غباري مي داند كه حجاب چهره جان مي شود و آرزوي كنار رفتن آن را دارد :

« حجاب چهره جان مي شود غبار تنم             خوشا دمي كه ازين چهره پرده بر فكنم »

ب ) در وادي طلب ، سالك بايد با جدّ و جهد صدها بلا و تعب را پشت سر نهد. در ابيات طلب دار حافظ اميد وارانه زحمت اين طلب را به جان مي خرد :

« ذرّه را تا نبود همت عالي حافظ                     طالب چشمه خورشيد درخشان نشود »

« گفتم خراج مصر طلب مي كند لبت                      گفتا درين معامله كمتر زيان كنند »

« مكن ز غصه شكايت كه در طريق طلب             به راحتي نرسيد آنكه زحمتي نكشيد »

« سعي نابرده در اين راه به جايي نرسي               مزد اگر مي طلبي طاعت استاد ببر »

« از ثبات خودم اين نكته خوش آمد كه بجور         در سر كوي تو از پاي طلب ننشستم »

امّا واژه خاك را در ابيات مربوط به اظهار رنجوري بكار مي برد ، مثل اين بيت :

« از كيمياي مهر تو زر گشت روي من              آري به يمن لطف شما خاك زر شود »

حافظ اين بلا و تعب را به بيابان تشبيه مي كند ، اغلب ابیاتی كه در آنها واژه بيابان به كار رفته مواجهه با بلا را در كنه خود دارد ، امّا در اين بيت بارزتر است :

« فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست                                        كجاست شير دلي كز بلا نپرهيزد »

در اين بيت با كار برد واژه آستان نيز به مشكلاتي كه در ابتداي سلوك به نظر مي رسد ، اشاره شده است:

« بر آستان تو مشكل توان رسيد آري                                عروج بر فلك سروري به دشواري است »

پ ) طالب بايد بكوشد خويشتن را از تعلقات رها كند.3 مثال با واژه طلب :

« همت عالي طلب جام مرّصع گو مباش                                      رند را آب عنب ياقوت رّماني بود »

« طريق صدق بياموز ز آب صافي دل                                     به راستي طلب آزادگي ز سرو چمن »

« بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني                           خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني »

مجنون وقتي به منزل ليلي مي رسد كه از شترش پياده شود و از بن بدود . اين بيت با كار برد واژه خاك را مي توان در يكي از مصاديق خود قريب به اين مضمون دانست :

« ببال و پر مرو از ره كه تير پرتابي                                       هوا گرفت زماني ولي بخاك نشست »

و با واژه تراب نيز اين مثال را داريم :

« پاك و صافي شو و از چاه طبيعت بدر آی                                    كه صفايي ندهد آب تراب آلوده »

ت ) طالب بايد در خون نشيند .ديده حافظ در منزل طلب به خون نشسته است :

« ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است                        ببين كه در طلبت حال مردمان چون است »

« ديده ها در طلب لعل يماني خون شد                                يارب آن گوهر رخشان به يمن بازرسان »

و خود نيز خسته ( = زخمي ) شده است :

« خستگان را چو طلب باشد وقوّت نبود                                     گر تو بيداد كني شرط مروّت نبود »

و به معشوق توصيه مي كند كه دامنش را از خاك و خون دور دارد :

« دور دار از خاك و خون دامن چو بر ما بگذري                        كاندرين ره كشته بسيارند قربان شما »

ث ) بايد خانه دل را از صفات پست بشري بزدايد و پرتو نور ذات حق را در آن بيفكند. به صورت زدودن آينه دل دو مثال با واژه طلب داريم:

« دل كه آئينه شاهيست غباري دارد                                      از خدا مي طلبم صحبت روشن راِیي »

« روي جانان طلبي آينه را قابل ساز                            ورنه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روي »

و به صورت معطر ساختن دل يك مثال :

« تا بود نسخه عطري دل سودا زده را                                      از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم »

حافظ عمارت دل را توصيه كرده است و آن را بوسيله مي يا آب ديده ميسر مي داند :

« بمي عمارت دل كن كه اين جهان خراب                         بر آن سر است كه از خاك ما بسازد خشت »

« خاك وجود ما را از آب ديده گل كن                                      ويران سراي دل را گاه عمارت آمد »

و نيز:« قلب بي حاصل ما را بزن اكسير مراد                             يعني از خاك در دوست نشاني به من آر »

در جاي ديگر دل ويرانه اش را براي اين كه گنج عشق در خود دارد ارج مي نهد :

« گنج عشق خود نهادي در دل ويران ما                                 سايه دولت برين کنج خراب انداختي »

ج ) خويشتن خويش را پروانه وار از شوق آتش مي زند. توجيهش با عنصر خاك همان مي شود كه مرگ را بر دست برداشتن از طلب ترجيح مي دهد و همان ابياتي كه ذكر شد .

چ ) در طلب نوشيدن جرعه اي از شراب حقيقت است تا با سرمستي آن هر دو عالم را فراموش كند. حافظ حقيقت را از شريعت مجزّا مي داند و اصلاً در شريعت آن را نمي جويد. مثال با طلب :

« تسبيح و خرقه لذّت مستي نبخشدت                             همت درين عمل طلب از ميفروش كن »

مثال با خاك :

« ثواب روزه و حجّ قبول آن كس بود                               كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد »

براي دسترسي به شراب حقيقت اصطلاح گدائي در ميكده را به كار مي برد. مثال با طلب :

« زاد راه حرم وصل نداريم مگر                                به گدائي ز در ميكده زادي طلبيم »

مثال با خاك :

« گدائي در ميخانه طرفه اكسيري است                   گر اين عمل بكني خاك زر تواني كرد »

و دم را غنيمت مي داند :

مثال با طلب :

« حافظ دگر چه مي طلبي ازنعيم دهر                     مي مي خوري و طرّه دلدار مي كشي »

مثال با خاك :

« خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز                   پيشتر زانكه شود كاسه سر خاك انداز »

و نيز:         « بيفشان جرعه اي بر خاك و حال اهل دل بشنو   كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دارد »

حافظ خصلت با ده جويي را ازلي مي داند. مثال با طلب :

« مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست            كه به پيمانه كشي شهره شدم روز الست »

مثال با خاك :

« مدام خرقه حافظ به باده در گرو است                         مگر ز خاك خرابات بود فطرت او »

و راه دوست و ميخانه را يكي مي شمرد :

مثال با طلب :

« خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم                             به ره دوست نشينيم ومزادي طلبيم »

مثال با ويرانه :

« تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است                        همواره مرا كوي خرابات مقام است »

و اين راه را از راه مدرسه نيز جدا مي داند :

« بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ                              خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم »

ح ) سرمايه سالك در وادي طلب همچون طفل در شكم مادر صبر و گوشه نشيني است :

اين ابيات مي تواند دالّ بر اعتقاد حافظ به صبوري در راه رسيدن به معشوق باشد :

مثال با طلب :

« لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام                          اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم »

مثال با خاك :

« دلا چنان بزي كه اگر خاك ره شوي كس را                 غبار خاطري از رهگذار ما نرسد »

مثال با صحرا :

« بعد ازين نشگفت اگر با نكهت خلق خوشت             خيزد از صحراي ايذج نافه مشك ختن »

و نيز اهل گوشه گيري است ، آنچنانكه در اين ابيات مي گويد :

مثال با خاك :

« حافظ ار آب حيات ازلي مي خواهي                      منبعش خاك در خلوت درويشان است »

« حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوي                      كاين خاك بهتر از عمل كيميا گري »

مثال با صحرا :

« به حاجب در خلوت سرای خاص بگو                 فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست »

« خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است      چون نيست حاجتي به صحرا چه حاجت است »

« مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي                       كه ز صحراي ختن آهوي مشكين آمد »

خ ) چيزي كه انسان را بر مي انگيزاند تنبهّ و تذكرّ است :

در برخي ابيات حافظ سعي و كوشش را گوشزد مي كند :

مثال با طلب :

« حافظ ار پادشهان پايه به خدمت طلبند                     سعي نابرده چه امّيد عطا مي داري »

در ابيات مربوط به بيابان انسان را از خواب و بي خبري بر حذر مي دارد :

« در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي                             ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم »

« كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش     وه كه بس بي خبر از غلغل چندين جرسي »

« كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش  كي روي ره ز كه پرسي چه كني چون باشي »

گاهي با همين لحن تنبّه آميز انسان را دعوت به ميگساري و خوشگذراني مي كند :

مثال با خاك :

« ساغر لطيف و دلكش و مي افكني به خاك                و انديشه از بلاي خماري نمي كني  »

« روزي كه چرخ از گل ما كوزه ها كند                      زنهار كاسه سر ما پر شراب كن »

« نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي           كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي »

« آخر الامر گل كوزه گران خواهي شد                   حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني »

و ابياتي كه در آنها به انسان گوشزد مي كند از جنس خاك نيست .

مثال با خاك :

« آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست                  عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي »

مثال با گل :

« نديم و مطرب و ساقي همه اوست                                خيال آب و گل در ره بهانه »

« گوهر جام جم از كان جهاني دگر است                 تو تمنّا ز گل كوزه گران مي داري »

د ) چيزي كه انسان را بر مي انگيزاند احساس به نقص خويش است .

ريشخند شدن توسط معشوق يكي از مضاميني است كه برخواسته از احساس نقص شاعر است .

مثال با طلب :

« و گر كنم طلب نيم بوسه صد افسوس                    ز حقّه دهنش چون شكر فرو ريزد »

با اصطلاحات «آبرو  بر خاك ريختن» و «خاكسار شدن» نيز در ابياتش مواجه مي شويم :

« هر آبروي كه اندوختم ز دانش و دين                     نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد »

« من آن فريب كه در نرگس تو مي بينم                   بس آبروي كه با خاك ره برآميزد »

« من ار چه در نظر يار خاكسار شدم                   رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند »

و اين بيت در كاربرد واژه بيابان كه به جان خريدن سرزنش غير را توصيه مي كند :

« در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم       سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور »

ذ ) همين كه انسان احساس به نقص كرد ، خود را محتاج به كمال مي بيند. بسياري از ابياتي كه اين مضمون را مي تابانند در مقطع غزليات قرار دارند. 2 مثال با طلب كه 1 مورد آن مقطع غزل است :

« ز بيخودي طلب يار مي كند حافظ                چو مفلسي كه طلبكار گنج قارون است »

در ابيات مربوط به واژه خاك اين حس به زيبائي به صورت «روي به خاك ماليدن» ، «خاكبوسي» و «خاك بوئيدن» تصوير  پردازي شده است. روي به خاك ماليدن 9 مورد شاهد مثال دارد كه 3 مورد آنها مقطع غزل است :

« گر چنين جلوه كند مغبچه باده فروش               خاكروب در ميخانه كنم مژگان را »

« تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد           هر كه خاك در ميخانه به رخساره نرفت »

« از براي شرف به نوكّ مژه                               خاك راه تو رفتنم هوس است »

« روي خاكيّ و نم چشم مرا خوار مدار       چرخ فيروزه طربخانه ازين كهگل كرد »

« برخاك راه يار نهاديم روي خويش                 بر روي ما رواست اگر آشنا رود »

« نيازمند بلا گو رخ از غبار مشوي               كه كيمياي مرادست خاك كوي نياز »

« گوش من و حلقه گيسوي يار                            روي من و خاك در ميفروش »

« به چشم خلق عزيز جهان شود حافظ         كه بر در تو نهد روي مسكنت بر خاك »

« دوش مي گفت كه حافظ همه روي است و ريا                  به جز از خاك درش با كه بود بازارم »

خاكبوسي و خاك بوئيدن 4 مثال دارد كه 2 موردش مقطع غزل است :

« اي شهنشاه بلند اختر خدا را همتيّ                                 تا ببوسم همچو اختر خاك ايوان شما »

« اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس               بوسه زن بر خاك آن واديّ و مشكين كن نفس »

« حافظ جناب پير مغان مأمن وفاست                                 من ترك خاكبوسي اين در نمي كنم »

« حافظم گفت كه خاك درميخانه مبوي                         گو مكن عيب كه من مشك ختن مي بويم »

در اين بيت حافظ لحن استدعا دارد :

« اي آنكه ره به مشرب مقصود برده اي                       زين بحر قطره اي به من خاكسار بخش »

و نيز مدايحي اينچنين در وصف معشوق :

« بر خاكيان عشق فشان جرعه لبش                                تا خاك لعل گون شود و مشكبار هم »

« اي خونبهاي نافه چين خاك راه تو                                خورشيد سايه پرور طرف كلاه تو »

« گلي كان پايمال سرو ما گشت                                         بود خاكش ز خون ارغوان به »

« داور دارا شكوه اي آنكه تاج آفتاب                             از سر تعظيم بر خاك جناب انداختي »

« ز خاك پاي تو داد آب روي لاله و گل                       چو كلك صنع رقم زد به آبي و خاكي »

مثال با زمين :

« ملك در سجده آدم زمين بوس تو نيّت كرد            كه در حسن تو لطفي ديد بيش از حدّ انساني »

ر ) به اين حسّ احتياج عدم استراحت خاطري منضمّ است. مثال با طلب :

« حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل                     ديده دريا كنم از اشك و درو غوطه خورم »

« چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد                       ما به اّميد غمت خاطر شادي طلبيم »

مثال با خاك :

« رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس                           تا به خاك در آصف نرسد فريادم »

مثال با صحرا :

«ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم                             و ندرين كار دل خويش به دريا فكنم»

ز ) مبدأ هر سير و سلوكي همين طلب است. مثال با طلب :

« بسته ام در خم گيسوي تو امّيد دراز                              آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم »

مثال با گرد :

« بخت ار مدد دهد كه كشم رخت سوي دوست                      گيسوي حور گرد فشاند ز مفرشم »

ژ ) طالب در قدم اول سرگردان است. از اين رهگذر به آن رهگذر مي گردد و از راهگذار دوست نشان مي جويد و گاه نمي داند چه كند .مثال با طلب :

« اگر روم ز پي اش فتنه ها بر انگيزد                            ور از طلب بنشينيم به كينه برخيزد »

« اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم                              به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم »

مثال با خاك :

« دل من در هوس روي تو اي مونس جان                خاك راهيست كه در دست نسيم افتاده ست »

« چو هر خاكي كه باد آورد فيضي برد از انعامت             ز حال بنده ياد آور كه خدمتكار ديرينم »

« ذرّه خاكم و در كوي توام جاي خوش است                     ترسم اي دوست كه بادي ببرد ناگاهم »

« صبا خاك وجود ما بدان عالي جناب انداز              بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم »

مثال با غبار :

« غبار راه گذارت كجاست تا حافظ                                       به يادگار نسيم صبا نگه دارد »

« سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند                 پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند »

مثال با گرد :

« تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردي                     سيل خيز از نظرم رهگذري نيست كه نيست »

وقتي طالب هنوز مرشدش را نيافته است جذب هر نام و آوازه اي مي شود. مثال با طلب :

« عمريست تا من در طلب هر روز گامي مي زنم       دست شفاعت هر زمان در نيكنامي مي زنم »

« نام نيك ار طلبد از تو غريبي چه شود                        تويي امروز درين شهر كه نامي داري »

س ) بعد از آنكه طالب مرشد و راهبري يافت و به او دست ارادت داد مريد ناميده مي شود.براي يافتن مرشد و راهبر حافظ مثالهاي زيادي دارد. اينجا 3 بيت با واژه طلب ذكر مي شود :

« دولت از مرغ همايون طلب و سايه او                       زانكه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود »

« در بيابان طلب گر چه ز هر سو خطريست                 مي رود حافظ بيدل به تولاّي تو خوش »

« مدد از خاطر رندان طلب اي دل ورنه                      كار صعب است مبادا كه خطائي بكنيم »

و 3 مورد از ابيات خاكي :

« يار مردان خدا باش كه در كشتي نوح                     هست خاكي كه به آبي نخرد طوفان را »

« اگر دلم نشدي پاي بند طرّه او                               كي اش قرار درين تيره خاكدان بودي »

« گر در سرت هواي وصالست حافظا                             بايد كه خاك درگه اهل هنر شوي »

و يك مورد با واژه گرد :

« يارب از ابر هدايت برسان باراني                          پيشتر زانكه چو گردي ز ميان برخيزم »

ش ) شرط لازم استفاضه طلب است .3 بيت با واژه طلب كه اين مفهوم در آنها ادراك مي شود :

« عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد              هر كرا در طلبت همّت او قاصر نيست »

« طالب لعل و گهر نيست و گرنه خورشيد     همچنان در عمل معدن و كان است كه بود »

« شكر خدا كه هر چه طلب كردم از خدا                 بر منتهاي همّت خود کامران شدم »

كسي كه فيوضات حق را مي رساند ، در لسان حافظ ساقي است . اينك مثالهايي در اين مورد :

« ساقيا برخيز و در ده جام را                                      خاك بر سر كن غم ايّام را

باده در ده چند ازين باد غرور                                    خاك بر سر نفس نافرجام را »

« فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي                بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز »

ديگر از واسطه هاي فيض پر مشغله در ديوان حافظ صبا مي باشد :

« با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته اي         بو كه بويي بشنويم از خاك بستان شما »

« با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب           كز گذر تو خاك را مشك ختن نمي كند »

« اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار                        ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار »

« اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس  بوسه زن بر خاك آن واديّ و مشكين كن نفس »

« هواي منزل يار آب زندگاني ماست                      صبا بيار نسيمي ز خاك شيرازم »

« مشكين از آن نشد دم خلقت كه چون صبا         بر خاك كوي دوست گذاري نمي كني »

و نيز ابر :

« چون آب روي لاله و گل فيض حسن تست           اي ابر لطف بر من خاكي ببار هم »

و جرعه :

« از جرعه تو خاك زمين درّ و لعل يافت             بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم »

يك مثال براي كاربرد نسيم طرّه دوست ( بجاي صبا ) و زمين :

« در آن زمين كه نسيمي وزد ز طرّه دوست       چه جاي دم زدن نافه هاي تاتاري است »

ص ) شب و روز در ياد او باشد . چه در خلأ و چه در ملأ ، چه در خانه چه در بازار . بالسان شيرين حافظ آرزوي خاك در يار دارد .اين دو بيت :

« در آرزوي خاك در يار سوختيم                     ياد آور اي صبا كه نكردي حمايتي »

« آنچنان در هواي خاك درش                               مي رود آب ديده ام كه مپرس »

و هر نفس با كمك باد بوي رحمن را از خاك درش استشمام مي كند :

« تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش       هر نفس با بوي رحمن مي وزد باد يمن »

ض ) اگر دنيا و نعمتش و اگر عقبي و جنتش بوي دهند، قبول نكند. 3 مثال با خاك :

« هر كرا خوابگه آخر به دو مشتي خاك است         گو چه حاجت كه به افلاك كشي ايوان را »

« زهي همّت كه حافظ راست كز ديني و از عقبي   نيايد هيچ در چشمش به جز خاك سركويت »

« صبا به چشم من انداخت خاكي از كويش                        كه آب زندگيم در نظر نمي آيد »

ط ) بلكه بلا و محنت دنيا قبول كند. مثال با طلب :

« فغان كه در طلب گنج نامه مقصود                       شدم خراب جهاني ز غم خراب و نشد »

« سبزه خطّ تو ديديم و زبستان بهشت                            به طلبكاري اين مهر گياه آمده ايم »

با واژه خاك :

« غبار راه طلب كيمياي بهروزيست                             غلام همّت اين خاك عنبرين بويم »

با واژه زمين :

« عجب علميست علم هيئت عشق                                كه چرخ هشتمش هفتم زمين است »

همين غبار راه طلب را در جايي كه بي نقاب و پرده با جمال يار مواجه مي شوي بايد بيفشاني تا نظر تواني كرد :

« جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي                            غبار راه بيفشان تا نظر تواني كرد »

ظ ) همه خلق از گناه توبه كنند تا در دوزخ نيفتند و او توبه از حلال كند تا در بهشت نيفتد. مثال با طلب :

« بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشي                    طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست »

در كاربرد واژه خاك به چند بيت برخورد مي كنيم كه خاك كوي دوست را به بهشت ترجيح داده است :

« باغ بهشت و سايه طوبي و قصر حور                      با خاك كوي دوست برابر نمي كنم »

« واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما                   با خاك كوي دوست به فردوس ننگريم »

« بگو به خازن جنتّ كه خاك اين مجلس             به تحفه بر سوي فردوس وعود مجمر كن »

ع ) همه عالم طلب مرادكنند و او طلب مولي و رؤيت كند. دو مثال با طلب :

« در گوشه اميد چو نظارگان ماه                             چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ايم »

« نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد                        مگر از مردمك ديده مدادي طلبيم »

در ابيات خاكي اين كيفيت را با اصطلاح « توتيا ساختن از خاك در دوست » تقرير نموده است . زيرا طالب غير از خاك در دوست به چيزي نمي نگرد . 9 بيت اين مضمون را در بر دارند :

« چو كحل بينش ما خاك آستان شماست                     كجا رويم بفرما ازين جناب كجا ؟ »

« کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح        زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست »

« گر دهد دستم كشم در ديده همچون توتيا     خاك راهي كان مشرفّ گردد از اقدام دوست »

« آب چشمم كه برو منّت خاك در تست         زير صد منّت او خاك دري نيست كه نيست »

« خاك ره آن يار سفر كرده بياريد                       تا چشم جهان بين کنمش جاي اقامت »

« به سرّ جام جم آنگه نظر تواني كرد                   كه خاك ميكده كحل بصر تواني كرد »

« ياد باد آن كه سر كوي توام منزل بود            ديده را روشني از خاك درت حاصل بود »

« گر دست دهد خاك كف پاي نگارم                         بر لوح بصر خطّ غباري بنگارم »

« هر كس كه گفت خاك در دوست توتياست            گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو »

« اي نسيم سحري خاك در يار بيار                         كه كند حافظ ازو ديده دل نوراني »

با واژه گرد :

« گردي از رهگذر دوست به كوريّ رقيب                 بهر آسايش اين ديده خونبار بيار »

هر چند اين نزديكي و رؤيت اغلب منجر به عدم استراحت خاطري مي شود كه تحمل آن بسيار دشوار و در پي راه حلّي براي آن است :

« حسن خلقي ز خدا مي طلبم خوي ترا                 تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود »

« عافيت مي طلبد خاطرم ار بگذارند                    غمزه شوخش و آن طرّه طرّار دگر »

غ ) طالب قدم بر توكّل نهد .لغتنامه دهخدا در معني توكّل آورده است :« توكّل آنست كه از صميم قلب يقين داشته باشي كه آفريننده تو ضامن روزي تست . و اگر روزي تو آنهم در انديشه تو ، اندكي دير رسيد ، از خدايتعالي نخواهي كه اسباب فراهم كند تا روزي تو مهيّا گردد . و آنكس كه ترك كسب كند و به طمع مردم نشيند كه وسيله آماده كردن روزي او شوند، او متأكّل است نه متوكّل … ( از كشاف اصطلاحات الفنون ) .اين اصطلاح اخلاقي و عرفاني است و آن بود كه در كارهائي كه حواله آن به قدرت و كفايت بشري نبوده و راي و رؤيت خلق را در آن مجال تصرّفي صورت نبندد ، زياده و نقصان و تعجيل و تأخير نطلبد و به خلاف آنچه باشد ميل نكند و از نظر عارفان دلبستگي او به آن ذات بي همتا زيادت شود . ( فرهنگ علوم عقلي دكتر سجاّدي ص 181 ) .حافظ براي روزي نطلبيدن از غير مي گويد :

« برو از خانه گردون به در و نان مطلب       كاين سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را »

و براي ميل نكردن به خلاف آنچه باشد :

« هر چه سعي است من اندر طلبت بنمايم        اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد »

علاوه بر اينها حافظ مفهوم توكّل را با اصطلاح « سر بر خاك يار نهادن » مطرح كرده است .  در اين سه بيت :

« آن كه تاج سر من خاك كف پايش بود              از خدا مي طلبم تا به سرم باز آيد »

« من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم      لطفها مي كني اي خاك درت تاج سرم »

« در آستان جانان از آسمان مينديش               كز اوج سر بلندي افتي به خاك پستي »

در ابياتي كه درآنها واژه خشت يا آستانه و در بكار رفته نيز با اين مفهوم به كرّات مواجه مي شويم:

« مائيم و آستانه عشق و سر نياز             تا خواب خوش كرا برد اندر كنار دوست »

« سر تسليم من و خشت در ميكده ها         مدّعي گر نكند فهم سخن گو سر و خشت »

« بر آستان جانان گر سر توان نهادن             گلبانگ سر بلندي بر آسمان توان زد »

« بر آستانه تسليم سر بنه حافظ                      كه گر ستيزه كني روزگار بستيزد »

« در مصطبه عشق تنعّم نتوان كرد            چون بالش زر نيست بسازيم به خشتي »

« خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي      دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي »

« سر ما و در ميخانه كه طرف بامش                   به فلك بر شد و ديوار بدين كوتاهي »

ف ) طالب سئوال از خلق شرك داند و شرم و بلا و محنت و عطا و منع و ردّ و قبول خلق بر وي يكسان باشد . به قول حافظ بايد از نام و ننگ گذشت :

« بگذر از نام و ننگ خود حافظ                       ساغر مي طلب كه مخموری »

و از خلق توقّعي نداشت :

« با محتسبم عيب مگوئيد كه او نيز          پيوسته چو ما در طلب عيش مدامست »

« وفا مجوي ز كس ور سخن نمي شنوی    بهرزه طالب سيمرغ و كيميا مي باش »

خطاب به مدّعيان به طعنه مي گويد :

« آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند             آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند

دردم نهفته به ز طبيبان مدّعي                    باشد كه از خزانه غيبش دوا كنند »

خاك ره يار را بي غبار اغيار مي طلبد :

« به وفاي تو كه خاك ره آن يار عزيز      بي غباري كه پديد آيد از اغيار بيار »

و نصيحت مردم هشيار را نمي شنود :

« اگر ز مردم هشياري اي نصيحت گو     سخن بخاك ميفكن چرا كه من مستم »

و آرزو مي كند دامن يار از غبار خاكيان به دور باشد :

« هرگز كه ديده باشد جسمي ز جان مرّكب    بر دامنش مبادا زين خاكيان غباري »

ق ) پرده پندار از روي حقيقت بردارد و از كثرت به وحدت رود. حافظ معمولاً به صورت نمادين از وحدت و كثرت در اشعارش سخن مي گويد .شايد جام جم ، لب يار و كوي دوست را بتوان از رموز وحدت در ديوان او به شمار آورد .در اينصورت براي جام جم ( يا جام كيخسرو ) اين مثالها را داريم .با طلب :

« سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد       وانچه خود داشت ز بيگانه تمناّ مي كرد

گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است     طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد »

« گوي خوبي بردي از خوبان خلخّ شاد باش  جام كيخسرو طلب كافراسياب انداختي »

و با خاك :

« هر آنكه راز دو عالم ز خطّ ساغر خواند   رموز جام جم از نقش خاك ره دانست »

براي لب يار كه از ديگر رمزهاي وحدت است ،با طلب :

« و گر طلب كند انعامي از شما حافظ                حوالتش به لب يار دلنواز كنيد »

و با خاك :

« لب چو آب حيات تو هست قوّت جان       وجود خاكي ما را ازوست ذكر رواح »

براي خاك كوي دوست كه آن را معطرّ ( و اثيري ) مي داند :

« از رهگذر خاك سركوي شما بود            هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد »

« ز خاك كوي تو هر گه كه دم زند حافظ         نسيم گلشن جان در مشام ما افتد »

از رموز كثرت در ديوان حافظ شايد بتوان به زلف و انواع گلها ( نرگس ، سمن ، … ) اشاره كرد . درباره زلف اين مثالها را داريم .با طلب :

« در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من   كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم »

با خاك :

« مگر تو شانه زدي زلف عنبر افشان را    كه باد غاليه سا گشت و خاك عنبر بوست »

براي انواع گلها اين مثالها ذكر مي شود.با طلب :

« نرگس طلبد شيوه چشم تو زهي چشم     مسكين خبرش از سر و در ديده حيا نيست »

با خاك :

« ز شرم آنكه بروي تو نسبتش كردم           سمن بدست صبا خاك در دهان انداخت »

بعضي ابيات برداشتن پرده پندار را گواهي مي دهند . مثلاً در اين بيت عاقلي را گنه مي شمرد :

« وراي طاعت ديوانگان ز ما مطلب              كه شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست »

و در اين بيت ديگر مسلك و مشرب خاصيّ نمي جويد :

« همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست    همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت »

و این بیت که ملاک حسن را آن می داند:

« از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل             کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود »

ك ) طالب را در هيچ منزل آرام ني ، بلكه در هر دو كون بر وي حرام است .به قول حافظ آرزوي « خاك ره ، خاك در يا خاك پاي يار » بودن دارد ، آن چنان كه در اين 9 بيت :

« فتاد در دل حافظ هواي چون تو شهي                          كمينه ذرّه خاك در تو بودي كاج »

« رقيبم سرزنشها كرد كز اين باب رخ برتاب     چه افتاد اين سر ما را كه خاك در نمي ارزد »

« تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود                  سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود »

« اين سركشي كه كنگره كاخ وصل راست                    سرها  بر آستانه او خاك در شود »

« قلب بي حاصل ما را بزن اكسير مراد               يعني از خاك در دوست نشاني به من آر »

« نه راهست اين كه بگذاري مرا بر خاك و بگريزي    گذاري آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم »

« دامن مفشان از من خاكي كه پس از من                     زين در نتواند كه برد باد غبارم »

« چرا نه در پي عزم ديار خود باشم                      چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم »

« چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من           ور بگويم دل بگردان رو بگرداند زمن »

و اگر جايي يار و مهرباني بيابد نيز گذراست :

« شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار         دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد »

اين بيت با واژه گرد نيز گواه اين سخن است كه حافظ در هيچ رهگذري آرام ندارد :

« تا به دامن ننشيند ز غبارش گردي            سيل خيز از نظرم رهگذري نيست كه نيست »

فقط در سه مورد طلب در غزليّات حافظ طلب دنياييست:

« بود كه مجلس حافظ به يمن تربيتش                  هر آنچه را طلبد جمله باشدش موجود »

« چو ذكر خير طلب مي كني سخن اينست         كه در بهاي سخن سيم و زر دريغ مدار »

« عمر خسرو طلب ار  نفع جهان مي خواهي           كه وجوديست عطا بخش كريم نفّاع »

در يك مورد مثال آن بصورت « روي به خاك ماليدن » نيز آمده :

« جبين و چهره حافظ خدا جدا مكناد                        ز خاك بارگه كبرياي شاه شجاع »

ابيات خاكي كه با بويايي ارتباط دارند:

1 ) با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته اي          بوكه بويي بشنويم از خاك بستان شما

2 ) مگر تو شانه زدي زلف عنبر افشان را          كه باد غاليه ساگشت و خاك عنبر بوست

3 ) از رهگذر خاك سركوي شما بود                     هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد

4 ) ز خاك كوي تو هرگه كه دم زند حافظ                    نسيم گلشن جان در مشام ما افتد

5 ) ز عطر حور بهشت آن نفس بر آيد بوي                  كه خاك ميكده ما عبير جيب كند

6 ) اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار                          ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار

7 ) خيال خال تو با خود بخاك خواهم برد                كه تا ز خال تو خاكم شود عبير آميز

8 ) اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس    بوسه زن بر خاك آن وادي و مشكين كن نفس

9 ) من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم            لطفها مي كني اي خاك درت تاج سرم

10 ) برخاكيان عشق فشان جرعه لبش                      تا خاك لعل گون شود و مشكبار هم

11 ) ناصحم گفت كه خاك در ميخانه مبوي             گو مكن عيب كه من مشك ختن مي بويم

12 ) تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش           هر نفس با بوي رحمن مي وزد باد يمن

13 ) بگو به خازن جنت كه خاك اين مجلس           به تحفه بر سوي فردوس وعود مجمر كن

14 ) اي خونبهاي نافه چين خاك راه تو                         خورشيد سايه پرور طرف كلاه تو

15 ) مشكين از آن نشد دم خلقت كه چون صبا              بر خاك كوي دوست گذاري نمي كني

16 ) غبار راه طلب كيمياي بهروزيست                            غلام همت آن خاك عنبرين بويم

نتايج

1 ) در سراسر غزليات حافظ فقط در 3 بيت ، منظور از طلب ، طلب دنيايي بوده است .

2 ) فقط يك بيت با واژه خاك به منزل طلب ارتباطي ندارد كه آن نيز در مدح شاه شجاع است و اگر شاه شجاع را مظهر كمال بدانيم به ويژگي « ذ » ارتباط مي يابد .

3 ) 16 بيت از 126 بيتي كه در آنها واژه خاك بكار رفته ( نزدیک به 13 % )آغشته به روايح گوناگون مي باشد .

4 ) حافظ با واژه خاك تعبيرات خاصي ساخته كه مي توان گفت منظور از هر تعبير يكي از ويژگيهاي منزل طلب است :

برخاك يار جان دادن = ترجيح مرگ بر ترك طلب

عمارت دل = زدودن دل از صفات پست بشري

گدائي در ميكده = طلب جرعه اي از شراب حقيقت

آبرو بر خاك ريختن = احساس نقص خويش

خاكبوسي ، خاك بوئيدن يا روي به خاك ماليدن = احتياج به كمال

آرزوي خاك در يار = در همه حال به ياد اوست

توتيا ساختن از خاك در دوست = طلب مولي و رؤيت

سر بر خاك يار نهادن = توكّل

خاك ره ، خاك در يا خاك پاي يار شدن = طالب را در هيچ منزل آرام ني

5 ) برخي كلمات كه با خاك قرابت دارند ، به طور خاص در ابياتي به كار رفته اند كه يكي از اين ويژگيها را نشان مي دهد :

تربت ←  ترجيح مرگ بر طلب ،بيابان ← مواجهه با بلا، تراب ← تعلّقات،

ويرانه ← خانه دل كه بايد پرتو نور حق را بر آن افكند، صحرا ← صبر و گوشه نشيني، گل ← تنبّه و تذكّر، غبار ← سرگرداني، خشت و آستانه ← توكّل.

6 ) ابياتي كه احتياج به كمال را بازگو مي كردند ، بيشتر در مقطع غزل بودند .

مئاخذ :

1 ) با توجه به كتاب آيين هندو و عرفان اسلامي – داريوش شايگان – ترجمه جمشيد ارجمند – مجموعه سپهر انديشه – تهران – 1382 – ص 122

2 ) براي اطلاع  بيشتر رجوع شود به كتاب چاكراها – اوليويا اچ . ميلر – ترجمه سميه پيلوار – انتشارات حوض نقره –چاپ دوم – تابستان 86

3 ) براي اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب رنگ درماني – پاولين ويلز – ترجمه مرجان فرجي – انتشارات درسا – چاپ اول – 1374 – ص 142

4 ) يوگا –كارل گوستاو يونگ – ترجمه جلال ستاري – نشر ميترا – تهران –  1379 – ص 74

5 ) حكايات و روايات بايزيد – كاظم محمدي وايقاني – انتشارات پازينه – پاييز 86 – ص251

6 ) مأخذ 1 – ص 120

7 ) مأخذ 3 – ص 41 و 44

8 ) مأخذ 1 – ص 77

9 ) الانسان الكامل – عزيز الدين نسفي – پيش گفتار ها نري كربن – تصحيح و مقدمه : ماريژان موله- ترجمه مقدمه : سيد ضياء الدين دهشيري-. كتابخانه طهوري – تهران – 1377 – ص 363

10) مأخذ 9 – ص 364

11 ) مأخذ 1 – ص 78

12 ) رسائل شاه نعمت اله ولي – به سعي دكتر جواد نوربخش – انتشارات خانقاه نعمت الهي – 1355 – جلد اول – ص 340

13 ) مأخذ 4 – ص 90

14 ) مأخذ 1 – ص 432

15 ) انسان كامل در نگاه عطار – بهجت السادات حجازي – نشر ايوار – چاپ اول – 1383 – ص 238

16 ) مأخذ 15- به نقل از: تاريخ تصوف در اسلام – دكتر قاسم غني – ص 219

17) لغتنامه دهخدا – ذيل طلب



· به سانسكريت به معني نيروي دوراني و در يوگا نيروي حياتي كه به صورت ماري در انتهاي ستون فقرات چنبره زده است .

· اولين و پايين ترين چاكرا در يوگا

[1] می توان تا این قسمت مقاله را ارائه داد و پس از آن تنها روش پژوهش را بطورخلاصه گزارش نمود.

 

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند _______ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش