neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar


به نام خدا

شرح سفر سردشت:

گزارش از: تاج اعظم بهادری

عکسها از: پوران نصیریان، شهلا خرّم پور، پروین پروانه حسینی، الهۀ معروضی.

امروز سه شنبه 3 /8 /90 است. با یک گروه 14 نفره عازم یک سفر بی نظیر هستیم.

مدیر و برنامه ریز این سفر خانم دکتر معروضی هستند و اعضاء گروه به ترتیب عبارتند از:

آقای عاملی، آقای خیاطان به همراه همسر گرامی ایشان، خانم خرّم پور، آقای رضایی، خانم بابایی، خانم خطیب زاده، خانم شایان، خانم نصیریان، خانم زوار، خانم غفاری، خانم نجومیان و گزارش کننده این سفر بهادری.

ساعت 5 /9 شب همه در ایستگاه قطار بودند و ساعت 55 /9 دقیقه سوار قطار شدیم ساعت 10 /10 دقیقه قطار حرکت کرد. کوپه ها چهار نفره بود پس از کنترل بلیط ها همه به استراحت پرداختند. صبح بعد از صرف صبحانه از دوستان دعوت کردیم تا در یکی از کوپه ها جمع شده حافظ بخوانیم. آقای عاملی غزلیات حافظ را با صدای خوش خواندند و تقریباً تا ساعت 12 همه دور هم جمع بودیم. موقع ناهار دوستان به کوپه های خود رفتند، برای صرف ناهار و استراحت. ساعت 4 بعدازظهر به زنجان رسیدیم.

خانم دکتر از مشهد با یک مینی بوس هیوندا هماهنگ کرده بودند که برای رفتن به تکاب به ایستگاه راه آهن بیاید ولی بدقولی کرده بود و برای شمال مسافر گرفته و رفته بود.

سرانجام در ایستگاه چهار تاکسی گرفتند و گروه را به هتل پیام رساندند. همه در لابی هتل منتظر شدیم تا یک مینی بوس برای بردن ما به شهر تکاب آمد. راننده مینی بوس آقای علی والی نام داشت. جوان خوبی بود، ولی ماشین او بیشتر از 40 کیلومتر در ساعت نمی توانست راه برود و  دلش در زنجان در بند بود، چون در طول سفر چپ می کردیم می خواست سر اسب را بطرف زنجان برگرداند (ماشین) البته این احساس من بود.

ساعت پنج سوار مینی بوس شدیم. متأسفانه در زنجان هم گرفتار ترافیک شدیم. ساعت 15 /6 دقیقه از زنجان خارج شدیم و به سمت تکاب حرکت کردیم. آقای راننده برای اینکه راه را نزدیکتر کند یک جادة فرعی را انتخاب کرد که البته راه دورتر شد زیرا راه راست کوتاهترین فاصله است. نهایتاً اینکه ما تقریباً بر روی بلندترین مسیر در حرکت بودیم. باران ریز و نرمی می بارید. بوی سهرورد را حس می کردیم. ما به سهرورد نزدیک بودیم، سهروردی که خاکش سهروردی شهید را در دل خود پرورانده بود. هوا تاریک شده بود و باران باریده بود. در وسط جاده خطی روشن و نورانی بوجود آورده بود و ما بدنبال نور می رفتیم. مسیر کوهستانی و حرکت ما به سمت بالا بود. بالا و بالاتر می رفتیم. چون راه طولانی شده بود تمام مدت خانم دکتر و آقای عاملی و آقای خیاطان و آقای رضایی معما طرح می کردند، آواز می خواندند تا دوستان سرگرم شوند و احساس خستگی نکنند. سرانجام ساعت 10 شب به تکاب رسیدیم و به هتل رنجی رفتیم و قرار شد پس از اینکه وسایل را در اتاقها جا دادیم، برای صرف شام همه به رستوران هتل بیایند. پنج شنب 5 /8 /90 پس از صرف صبحانه ساعت 8 بطرف تخت سلیمان به راه افتادیم، یک ساعت بیشتر راه نبود. به محوطة باستانی شیز وارد شدیم. چند سالی است که در آرزوی آمدن به این مکان هستیم.

در این مکان مقدس هزاران سال آتشکدة آذر گشسب زنده و با نشاط بر تارک ایران زمین می درخشیده و آتش جاودان گرمی بخش جانها بوده و در این مکان است که سهروردی شهید علم حال را آموخت و به گنجینة عرفان ایران باستان دست یافت و بعنوان یک ایرانی دانست آنچه را که باید می دانست.

مجموعه آثار بجا مانده 27 متر از سطح محل بالاتر است. وقتی وارد مجموعه می شوی ابتدا دریاچه ای را می بینی که دارای آبی شیرین است و زلال، به زلالی دلهای عاشق، آنان که عاشق این مرز و بوم هستند و بر یادگار های کهنش سر فرود می آورند. عمق این دریاچه 112 متر است و چشمه های زیر آن از نوع چشمه های آرتزین می باشد و در نزد ایرانیان از اعتبار ویژه ای برخوردار بوده، شاهان برای تاجگذاری بزیارت این آتشکده می آمدند و در اینجا تاجگذاری می کردند. در روایت آمده سه مغ هنگام تولد عیسی با هدایای ارزنده به دیدار مریم مقدس رفتند و حضرت مریم از زادگاه مسیح کیسه کوچکی خاک به آنها داد. آن ها خاک را در این مکان بر زمین پاشیدند. از این آتشکده آتش مقدس را برای آتشکده های دیگر می بردند. بعد از اسلام تا قرن ششم هجری که سهروردی به این مکان آمده هنوز پا بر جا بوده، البته رونق دوران طلایی ایران زمین را نداشته و بعدها کاملاً ویران شده. سهروردی شهید روزی را در اینجا گذرانده و از تعالیم موبد بزرگ برخوردار شده. البته تا سال 56 یک گروه باستانشناس از کشور آلمان در این منطقه سرگرم کاوش بوده اند و گمانه زنی هایی انجام داده اند و مشخص کرده اند که قدمت این آتشکده به زمان هخامنشیان می رسد و موزه کوچک و  محقّری  هم در همان مکان ایجاد شده. گفتنی دربارۀ این مکان مقدس بسیار است که در این گزارش نمی گنجد. ساعت 12 از تخت سلیمان برگشتیم و رفتیم به زندان سلیمان که در همان نزدیکی بود. بر سر کوهی به ارتفاع 120 متر سیاه چالۀ بزرگی قرار داشت به عمق 85 متر و دهانه 65 متر. واقعاً پر ابهت بود. البته کارشناس باستانشناس که در تخت سلیمان بر ایمان توضیح می داد گفت که اینجا یعنی زندان سلیمان دریاچه ای بوده که به علتی آب آن تخلیه شده و آن دلایل و عوامل طبیعی مانند زلزله و رانش زمین و یا دلیل دیگری بوده که معلوم نیست و اکنون بصورت سیاه چالۀ بسیار مخوفی در آمده که آن را زندان سلیمان می نامند و در اطراف آن دیرینه شناسان به آثاری دست یافته اند که بیانگر سکونت و زندگی انسان در آن مکان بوده. دیدار از این منطقه یک ساعت به طول انجامید. پس از آن برای صرف ناهار به هتل برگشتیم و بعداز ظهر برای دیدن غار کرفتو رفتیم. در مسیر حرکت به طرف غار در یکی از روستاهای کردنشین جشن عروسی بود و مهمانان همه در بیرون از خانۀ عروس در کنار جاده مشغول رقص و پایکوبی بودند. همسفران تصمیم گرفتند که به عروسی بروند. پدر عروس وقتی گروه را دید همه را دعوت کرد و اصرار می کرد که برای شام عروسی بمانید. چند نفر از خانمها به حلقۀ رقص کردی پیوستند و همراه عروس و مهمانها رقصیدند. تقریباً نیم ساعتی در جمع خانوادۀ عروس بودیم و در شادی آنها سهیم شدیم. پس از آن به طرف غار کرفتو حرکت کردیم. ساعت 4 به غار رسیدیم. کرفتو غاری دیدنی و بسیار زیبا است. چهار طبقه دارد و میراث فرهنگی برای سهولت بازدید پلّه هایی در آنجا ساخته. نمای بیرونی غار دیدنی است و مشرف بر دشت وسیع و سرسبزی است. چون تعداد پلّه ها زیاد بود بعضی از دوستان نتوانستند بالا بیایند. چند نفری به درون غار رفته و از طبقات بالا دیدن کردند. درون غار واقعاً دیدنی بود. سالنها و دهلیزهای وسیع و اتاقهای بزرگ که همه برق کشی شده بود و داخل طبقات روشن بود و به راحتی می شد از آن دیدن کرد. اگر روشنایی نداشت و تاریک بود کار مشکل می شد. پس از دیدن غار به شهر تکاب برگشتیم. البته تکاب شهر بزرگی نیست، بیشتر به یک بخش شبیه است تا به یک شهر. دیدار از تکاب به پایان رسید و فردا عازم سردشت هستیم.

امروز جمعه 6 /8 /90 ساعت 5 / 8 همه در لابی هتل آماده سفر به سردشت هستیم.

سفر ما به قصد شرکت در جشنواره موسیقی قیطاقیان که قرار بود در سردشت برگزار شود شکل گرفت ولی دیدار از زنجان و تکاب و آتشکدۀ آذرگشسب و مجموعۀ باستانی این منطقه هم در برنامۀ سفر گنجانده شده بود. وقتی روز پنج شنبه 5 /8 /90 به خانم دکتر خبر دادند که جشنواره برگزار نمی شود شرکت در جشنوارۀ موسیقی از برنامه حذف شد و بقیۀ سفر به قوّت خود باقی ماند. قبل از خروج از تکاب تصمیم گرفتند از چملی دیدن کنیم.

چملی در حومۀ تکاب قرار دارد و حدود یک ساعت با مینی بوس رفتیم تا به چملی رسیدیم. چملی دریاچه کوچکی است که درون نیزارها قرار دارد و داخل دریاچه جزیرۀ کوچک چمنی قرار دارد که این جزیره در زمان باد شدید حرکت می کند و در مواقع دیگر توریست ها با پا بر آن می کوبند و حرکت جزیره را می بینند. منطقه واقعاً زیباست. چملی در بین تپّه ها قرار گرفته و اطراف آن را چمن زارها و درخت زارها احاطه کرده اند. هر قسمت به رنگی، بخشی سبز زمرّدی، قسمتی سبز تیره، قسمتی زرد رنگ، درختها نارنجی، همه چیز فوق تصوّر است. دوستان مشغول عکس برداری هستند و گیج شده اند نمی دانند از کدام قسمت عکس بگیرند و چگونه این صحنه ها را ثبت کنند. از نیزار گذشتیم و به روی جزیره رفتیم. البتّه سطح جزیره کمی باتلاقی است زیاد نمی توان در یک نقطه توقف کرد، پا فرو می رود. جزیره را دور زدیم و از دریاچه خارج شدیم. دریاچه درون درّه ای قرار دارد و کوههای اطراف رنگارنگ است، قسمتی صورتی رنگ بود. اگر می بینید که مرتّب می گویم بسیار زیبا بود دلیلش اینست که کلمۀ دیگری برای وصف این منطقه ندارم. سرانجام مجبور شدیم پس از دیدار چملی برگردیم به هتل رنجی در تکاب و لباسها و کفشهای گل آلود خود را بشوئیم. بالأخره پس از طرف غذا در ساعت 5 /2 توانستیم به طرف سردشت حرکت کنیم. باران تندی می بارید و جادۀ تکاب به سقّز کوهستانی و کم عرض و پر تردّد است. ادارۀ راه می خواهد آن را تعریض کند ولی نیمه کاره رها کرده. خانم دکتر با آن فلاکس بزرگ چای مرتّب از گروه پذیرائی می کنند. به سقّز که رسیدیم از آقای راننده خواهش کردیم در کنار یک رستوران یا یک مسجد نگه دارد، اما مثل این که نشنیده بود که همه چی گفتند. از شهر که خارج شد دوستان مجبورش کردند که نگه دارد و افرادی که دستپاچه بودند بسرعت از ماشین خارج شدند و بطرف یک مجتمع رفتند، تیپ زرهی 2 سقّز بود. از نگهبان خواهش کردند که به آنها اجازه بدهد که بروند داخل مجموعه تا مشکلشان حل شود. سربازی که مشغول نگهبانی بود گفت اینجا پادگان است و من نمی توانم به شما اجازه ورود بدهم. همه به طرف ماشین برگشتند و سوار شدند تا راه چاره ای پیدا کنند. بالأخره به یک پمپ بنزین رسیدیم، ماشین نگه داشت و همه از ماشین پیاده شدند و دویدند به طرف پمپ بنزین. پمپ بنزین چی از دور وقتی دوستان را دید با دست اشاره کرد که برگردید، اینجا امکانات ندارد، به پمپ بنزین بعدی بروید. دوباره همه سوار ماشین شدند و به طرف پمپ بنزین بعدی براه افتادیم. البتّه فاصله خیلی زیاد نبود. در پمپ بنزین بعدی مشکل همه حلّ شد و نفس راحتی کشیدند و وقتی سوار ماشین شدند تصمیم گرفتند که کمتر چای بخورند. در مسیر سقّز تا بانه از چند شهر کوچک گذر کردیم. طبیعت در این منطقه واقعاً دیدنی است. زمین زنده و حاصلخیز است. آب فراوان و حاصلخیزی زمین باعث شده که کشاورزی رونق بگیرد. از بانه هم عبور کردیم. در راه سردشت هستیم و مرتباً در حال صعود می باشیم. جاده کوهستانی و پر پیچ و خم است، باران هم می بارد. ساعت 6 بعدازظهر به سردشت رسیدیم. هوا تاریک شده بود. نمی توانیم مناظر اطراف را ببینیم. به مهمانسرای مروارید می رویم، البته از مشهد هماهنگی انجام شده و خانم دکتر کارشان درست است. بعد از مستقر شدن همه برای شام به رستوران هتل آمدند. قرمه سبزی خوشمزه ای داشتند. غذا در کل خوب بود. تا اینجا همه چیز بسیار خوب است و از این که در بین کردها این نژاد اصیل ایرانی هستم احساس خوبی دارم. شب بخیر.

امروز شنبه 7 /8 /90 است. از ساعت هفت همه برای صرف صبحانه در لابی هتل جمع شدند ولی از کارکنان هتل خبری نیست. تا ساعت 8 منتظر شدیم، همه خواب بودند. خانم دکتر تصمیم گرفتند که برویم بیرون از هتل و در بین راه بیوران صبحانه بخوریم. امّا سرو صدای گروه و اعتراض آنها باعث شد که کارکنان هتل سریع آماده شده صبحانه را حاضر کنند.

امروز تصمیم داریم اوّل از روستای بیوران که یکی از روستاهای زیبای ایران است دیدار داشته باشیم. به طرف روستا حرکت کردیم. شهر سردشت کوهستانی است و خانه ها در دامنۀ کوهستان ساخته شده و حالت پلّکانی دارد و همین امر چشم انداز شهر را زیبا کرده. سردشت شهر آبادی است و ظاهر آن نمایانگر وضع اقتصادی نسبتاً خوبی است. از مرکز شهر عبور کردیم. خیابانها کم عرض و پر تردّد است. از شهر خارج شده به طرف روستای بیوران می رویم. مسیر چشم انداز زیبایی دارد. در روی کوهها برف باریده. در کنار روستای بیوران توقف کردیم و به کنار رودخانه رفتیم. از داخل باغهای سیب عبور می کنیم. هوا ابری و بهاری است. باران سیل آسای دیشب بند آمده. از میوه های باقی مانده برای پرندگان چند دانه سیب و چند خوشه انگور سیاه چیدیم. از روستای بیوران تا مرز عراق 21 کیلومتر راه است. چند کیلومتری جلو رفتیم، ولی براه ادامه ندادیم و برگشتیم. می خواستیم به آبشار شلماش برویم. خانم نصیریان وقتی به شهر رسیدیم در میدان اصلی شهر از ماشین پیاده شدند تا به یک عکّاسی بروند و حافظۀ دوربین خود را تخلیه کنند. ما به هتل آمدیم و پس از توقف کوتاهی برگشتیم و خانم نصیریان را برداشته بطرف آبشار شلماش حرکت کردیم. ساعت یازده به آبشار شلماش رسیدیم. آب در سه قسمت با انرژی و قدرت به پائین می ریزد و مکانی تفریحی برای مردم سردشت است. به موازات مسیر آب پلّکان زده اند. تقریباً 400 پلّه شما را به کنار رودخانه ای که از ریزش آبشار پدید می آید می رساند. آنجا را باید دید تا بتوان در موردش صحبت کرد. زیبا و پر جاذبه است. بعضی رفتند کنار رودخانه نشستند. سرانجام از شلماش برگشتیم و به شهر آمدیم. برای صرف غذا به رستوران ساحل که یکی از رستورانهای خوب شهر بود رفتیم.

ساعت 5 /3 از رستوران خارج شدیم. می خواستیم به دیدن چشمۀ گراو برویم. ولی گفتند به علت بارندگی راه خراب است و عبور و مرور از آن مشکل است. تصمیم گرفتیم از حمام قدیمی دیدن کنیم که آنهم در دست تعمیر بود. بنابراین به بازار مرزی شهر رفتیم. یک ساعت و نیم برای خرید در نظر گرفته شده بود. بازار خاصی نبود و همه مقداری خرت و پرت خریدند. به مهمانسرا برگشتیم. فردا صبح می خواهیم شهر را ترک کنیم و به زنجان برگردیم. خانم دکتر تدارکات لازم را انجام داده بودند. ساعت 5 /7 از مهمانسرا خارج شدیم. به طرف بانه حرکت کردیم. در بانه یک ساعت توقف داشتیم و سری به بازار بانه زدیم. از بانه به سمت بوکان حرکت کردیم، چون قرار بود از غار سهولان دیدن کنیم. غار سهولان در نزدیکی شهر بوکان قرار دارد و غاری آبی است بسیار زیبا و دیدنی مربوط به هزاره دوم قبل از میلاد می باشد و از سال 76 به کمک شهرداری بوکان از امکانات رفاهی مختصری برخوردار شده مانند روشنایی و پلّکان برای رفتن به کنار آب و گذاشتن چند قایق برای گردش توریستها بر روی آب. حدود 100 پلّه از سطح زمین پائین می رود و بعد از عبور از یک محوطۀ هموار 70 پلّه بالا می رود تا به کنار آب می رسد. در آنجا مسافران با جلیقۀ نجات سوار قایق می شوند. در هر قایق 8 نفر می نشینند. قایق ها پارویی هستند. قایق ران ما جوان خاصّی بود. از ما برای یک دور گشت پول گرفته بود ولی وقتی دید که سرنشینان قایقش تحت تأثیر ابهّت و شکوه آن مکان قرار گرفته اند یک دور دیگر در غار زد و پولی بابت دور اضافی نگرفت. این غار آبی در نوع خودش بی نظیر است. کبوتران چاهی ساکنان دائمی این غار بزرگ هستند. البتّه قبل از این که برای بازدید همگان بازگشایی شود مردم اطراف برای فرار از دست دشمنان بدرون آن پناه می بردند و مدتها در آن زندگی می کردند. از آثاری که بدست آمده این موضوع تأیید شده. ساعت 5 /2 از غار بیرون آمدیم و به بوکان برگشتیم. برای صرف ناهار به یک رستوران رفتیم. آدرس رستوران را از یک تابلوی تبلیغاتی برداشتیم. تقریباً ساعت 3 بود. خانم دکتر تلفنی با مدیر رستوران هماهنگی بر قرار کردند. ماهیها را از استخر گرفتند و کباب کردند، جای شما خالی. ساعت 6 بعدازظهر بود که از رستوران خارج شدیم. تصمیم گرفتیم شب را در بوکان بمانیم. یکی از کارکنان رستوران به نام آقای احمدی که مردی بسیار مؤدّب و متواضع بود پیشنهاد داد تا ما را برای پیدا کردن محلّ اقامت یک شبه کمک کند. بوکان شهر کوچکی است. هتل نداشت، ولی مهمانپذیر در شهر بود. ما را به یک مهمانپذیر راهنمایی کرد. در بین دوستان چند نفر فرهنگی بودند. پیشنهاد کردند که به خانۀ معلم برویم. آقای احمدی ما را برای پیدا کردن خانۀ معلم راهنمایی کرد. رفتیم به خانه معلم، گرم و تمیز بود، شب را خوابیدیم و صبح ساعت 7 به راه افتادیم. راستی نگفتم که مدیر خانۀ معلم آقای احمدزاده بود و بسیار مرد خوب و مهربانی بود و برای آماده کردن صبحانۀ فردا با ما همکاری کرد. به طور کلّی کردها مردمی مهربان و دیگر خواه هستند و بسیار خوشرو و خندان. در مجموع خصوصیات یک ایرانی اصیل را دارند. دوشنبه 9 /8 /90 به طرف زنجان حرکت می کنیم. آقای والی می خواست که در هر صورت ظهر در زنجان باشیم. سرانجام ساعت یک به زنجان رسیدیم و  یکراست رفتیم به کاروانسرا سنگی. کاروانسرا را تعمیر کرده اند و بعنوان رستوران از آن استفاده می کنند، رستورانی با فضای یک کاروانسرا و با دکوراسیونی مناسب، فضای زیبایی به وجود آورده اند. غذا خوردیم و بعد از آن از عمارت ذوالفقاری و موزۀ مردان نمکی که در همان عمارت بود دیدن کردیم. بعد برای بازدید رختشویخانه رفتیم که متأسفانه در روزهای دوشنبه تعطیل بود. از آنجا به بازار سنّتی زنجان رفتیم. می دانید که چاقو و قند شکن زنجان شهرت دارد. همسفران هر کدام باب دل خود خرید کردند. ساعت 6 به هتل پیام زنجان آمدیم. روز سه شنبه 10 /8 /90 بقصد دیدار  غار کتله خور از هتل خارج شدیم، ساکها را هم برداشتیم چون دیدار از غار کتله خور و گنبد سلطانیه و داش کسن تا عصر به طول می انجامید و ما مجبور بودیم که مستقیماً به ایستگاه قطار برویم. قبل از خروج از شهر به یک حلیم پزی رفتیم و جای شما خالی صبحانۀ مفصلی خوردیم. بعد از صرف صبحانه به طرف غار کتله خور حرکت کردیم. آقای راننده یک راه میان بر را انتخاب کرد تا به اصطلاح راه کوتاه شود، ولی بر عکس راه بسیار طولانی تر شده و ما ساعت یازده به غار رسیدیم. با راهنمایی یکی از مسئولین آن مکان بدرون غار رفتیم. از عجایب و شکوه غار چیزی نمی گویم، چون گفتنی نیست. حدود 1250 متر به درون غار رفتیم و قسمتهای مختلف غار را دیدیم. واقعاً زیبایی و اعجاب آن به توصیف نمی آید. ساعت یک از غار خارج شدیم و به شهر قیدار رفته و از بنای قدیمی قیدار نبی دیدن کردیم و درهمان شهر هم ناهار خوردیم. سپس به سوی سلطانیه حرکت کردیم. ساعت 5 بعدازظهر به شهر سلطانیه رسیدیم و به دیدن گنبد سلطانیه رفتیم. تقریباً داشت دیر می شد و کارکنان میراث فرهنگی می خواستند محوطه را ترک کنند. بالأخره یکی از کارشناسان میراث فرهنگی دربارۀ مشخصات گنبد برای ما صحبت کرد و گفت که این گنبد بزرگترین گنبد آجری جهان است و در زمان ایلخانان ساخته شده و علت ساختن آن این بوده که اولجایتو می خواسته قبر حضرت علی را به اینجا منتقل کند ولی علما مخالفت کردند و منظور نظر او حاصل نشد ولی این بنا ساخته شد. ما از قسمتهای مختلف که در طبقات متعدّد بود بازدید کردیم، البته گنبد در دست تعمیر بود. بعد از دیدار از این مکان قصد رفتن به داش کسن را داشتیم که آقای راننده گفت راه گلی و خراب است و چون هوا تاریک شده نمی توانیم برویم. بنابراین از رفتن به آنجا منصرف شده به طرف ایستگاه راه آهن حرکت کردیم. ساعت 8 قطار به طرف مشهد حرکت کرد و سفر به پایان رسید.