neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar


گلگشت کنگ

گزارش از: پارسا کلاهی، 13 ساله

چهارشنبه شب بود مادرم به خانه آمد و گفت که خانم دکتر معروضی یکی از دوستان خوب او پیشنهاد یک طبیعت گردی جالب با گروه دوستداران حافظ را داده است. من با شنیدن این حرف به فکر فرو رفتم، چون جمعه با دوستانم قرار موجهای آبی را داشتم و دودل بودم که با دوستانم بروم یا با خانواده. خلاصه فردا صبح من به دوستانم گفتم که برنامه را عقب بیندازند و آنمها نیز مخالفت نکردند و من با خوشحالی به خانه آمدم و به مادرم گفتم که حتماً به طبیعت گردی برویم، همانطور هم شد. جمعه قرار بود به نغندر برویم و ما با خوشحالی کوله هایمان را بستیم و لوازم مورد نیاز را هم برداشتیم. من لوازم شعبده بازی را هم برداشتم و جمعه سر قرار رفتیم و خانم معروضی گفتند که گروه دوستداران حافظ تابحال بیش از 20 سفرنامه از سفرها و مکانهایی که رفته اند نوشته اند و گفتند در این سفر هم از کسانی که داوطلب هستند سفرنامه بنویسند، می خواهیم که سفرنامۀ خود را به ایشان تحویل دهند. با شنیدن این جمله ناخودآگاه دستم بالا رفت و خانم معروضی اسم و فامیل من را پرسیدند و گفتند که حتماً بنویس. خلاصه در داخل مینی بوس همه اسم و فامیل خود را گفتند و شغل و رشتۀ تحصیلی خود را هم گفتند. بعد خانم معروضی به همه گفتند که یک خاطره بگویید و من چون خاطره نداشتم به همه گفتم که می خواهم یکی از شعبده بازیهای خود را انجام دهم و شعبدۀ معروف طناب و چندین گره را اجرا کردم و سفر ما کمی عجیب شد و چون جادّۀ نغندر گل آلود بود گفتند که به کنگ برویم. جادّۀ کنگ خیلی پیچ در پیچ بود و من و خواهرم کیمیا دیدیم که کوههای آنجا پر از برف بود.  وقتی به خود روستا رسیدیم همه جا پوشیده از برف بود و خیلی تعجّب کردیم. کمی جلوتر رفتیم و همۀ کسانی که با ما همسفر بودند به علاوۀ گروه کوهنوردانی که با ما همراه شدند تجهیزات کامل داشتند، ولی ما کفش مناسب هم نداشتیم. امّا به هر حال راه افتادیم. جلوتر رفتیم. راهنمای گروه (آقای سلیمی) از تک تک اعضا خواستند که اسمهاشان را بگویند و به راه افتادند و از همان اوّل سفر پدر و مادر من درگیر زیرانداز بزرگی بودند که برداشته بودیم و می خواستند آن را به شکل راحتی حمل کنند و بالأخره هم موفّق شدند. من خیلی خوشحال بودم که در جادّۀ برفی راه می رفتم. البتّه طولی نکشید که کفشهایم خیس خیس شدند و پاهایم در آن جادّۀ سرد بی حسّ شده بودند و هوا آفتابی شد. من جلوتر از گروه رفتم و دقیقاً کنار رهبر گروه راه می رفتم و سر صحبت را باز کردم و دیدم که چه مرد خوب و مهربانی بودند و البتّه با تجربه. بعد از 2 تا 3 ساعت راه رفتن همه خسته و گشنه شدند. بعد به ایستگاهی رسیدیم ولی گروه دیگری آنجا بودند، پس به راهمان ادامه دادیم و به سر پیچ رسیدیم و چشممان به درختان سیب افتاد. من تابحال ندیده بودم که در هوای سرد درختان سیب باشند. از آن سیبها کندم ولی وقتی داخل آن را دیدم سیاه بود و سرما زده بود. ولی از دور بسیار قشنگ بود. وقتی به راهمان ادامه دادیم به ایستگاهی رسیدیم و تصمیم گرفتیم صبحانه را آنجا بخوریم و خانم معروضی جیره های غذایی برای همه تهیه کرده بودند، خیلی خوشمزه بود. وقتی که کفشهایم را در؛آوردم دیدم که از پاهایم بخار می آید و تازه مادر و پدرم متوجّه شده بودند که پاهایم خیس است و همینطوری مانده بودم که چکار کنم و خلاصه دو تا پلاستیک پام کردم و پاهایم  را در کفش کردم و اعلام کردم که می خواهم شعبده بازی انجام دهم و رفتم یکی از شعبده هایم را انجام دادم ولی کسی نه نگاه کرد نه توجّه کرد، من هم به روی خودم نیاوردم و رفتم و نشستم. خلاصه بعد از صبحانه گروه کوهنوردی از ما جدا شدند و ما به راه خودمان ادامه دادیم و جلو و جلوتر رفتیم و عکسهای قشنگی هم گرفتیم و همین طور خانم معروضی هم یک عالمه عکس از من و طبیعت گرفتند و از دوستان خوب من در این سفر: خانم معروضی- آقای سلیمی- آقای مهندس حقیقی- خانم طالبیان و خانم بهمنی بودند.

از نکات جالب در این سفر این بود که ما چهار فصل سال را در فاصلۀ کوتاهی تجربه کردیم. وقتی ما پیاده رویمان را شروع کردیم، آفتاب قشنگی روی برفها می تابید و هوای بهاری را دیدیم. کمی که پیش رفتیم، درختان سیب با سیبهای قرمز ما را به یاد تابستان انداختند، بالاتر که رفتیم بادهای سرد شروع به وزیدن کردند و با آمدن ابرهای سیاه، برف و تگرگ شروع به باریدن کردند. در فاصلۀ دو ساعت همۀ اینها با هم اتّفاق افتاد.

خلاصه، حدود یک ساعت دیگر راه رفتیم. به یک چشمه و استخر بزرگ آب رسیدیم و راهنمای ما آقای سلیمی گفتند برگردیم. ما از همان راه برگشتیم و به طرف روستای کنگ راه افتادیم. چون هوا خیلی سرد شده بود و برف هم می بارید، همسفران ما گفتند بهتر است یک جای سرپوشیده پیدا کنیم و در آنجا ناهار بخوریم. از اهالی کنگ پرسیدیم نزدیکترین رستوران کجاست. آنها گفتند بالای روستا، روی کوه یک رستوران به نام ماسوله هست. باید از 350 تا پلّه بالا بروید تا به آنجا برسید. فکرش را بکنید، حدود 350 تا 400 پلّه را باید سزبالایی می رفتیم تا به رستوران برسیم. بزرای رسیدن به رستوران باید از محلّ زندگی روستائیان عبور می کردیم. خانه های روستائیان خیلی ساده بود. آنها می گفتند روزی دو سه مرتبه از این پلّه ها بالا و پایین می روند و خیلی خوشحال بودند. ما با پاهای یخ زده خود را به رستوران رساندیم. در حالی که حسابی سرما خورده بودیم و گرسنه بودیم، از آخرین پلّه ها بالا رفتیم و داخل رستوران جایی برای نشستن پیدا کردیم. منقلهای پر از ذغال داغ برای همۀ ما خیلی دلچسب بود. بعد از این که غذاای سبکی برای ناهار خوردیم، متوجّه شدیم پنجرۀ رستوران شیشه نداشته و ما کنار پنجرۀ بدون شیشه نشسته بودیم و از شدّت خستگی اصلاً متوجّه نشده بودیم که پنجره مثل کولر کار می کرده و هوای سرد را از بیرون به داخل رستوران هدایت می کرده است. خوردن ناهار و کمی استراحت یک ساعت طول کشید. بالأخره ما ساعت چهار به همراه همسفرانمان به سمت مشهد حرکت کردیم و در بازگشت هر یک از همسفران از خاطرات سفرهای جالبشان برای ما تعریف کردند، به طوری که اصلاً متوجّه گذشت زمان نشدیم. وقتی به خانه برگشتیم هوا تاریک شده بود و من منظرۀ کوههای پر برف کنگ و خاطرات خوش آن جمعه را به صورت این سفرنامه نوشتم تا خاطرۀ آن برای همیشه در ذهنم باقی بماند.