neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar


خاطرات سفر از زبان مهندس محمّد مهديزاده

9/1/92

بسم الله و له الحمد

يك روز خانمم به من گفت كه امسال با خانم دكتر معروضي از 9 تا 13 فروردين راهي گلستان مي‌شوند، و جاهاي ناديدني را خواهيم ديد. من بشدت از سفر با اتوبوس اكراه داشتم چون من واقعا از سال 51 ديگر با اتوبوس مسافرت نكرده بودم. بجز يك بار آنهم ساليان پيش كه با تور اديبيان راهي طبس و يزد شده بوديم و لا غير. با خود گفتم كه من تا كنون در طول 43 سال زندگي مشتركم با همسرم 62 بار ماه عسل به شمال رفته‌ام. جاي ديدني ديگر نمانده پس كجا بروم. ولي وقتي متوجه حضور خانواده‌هاي شريك صديقم آقاي مهندس اكرمي و دوست ارجمندم آقاي مهندس شايان شدم، پذيرفتم كه دل به دريا بزنم و هرچه بادا باد. قرار ساعت 6 صبح ميدان پارك ملت بود پسرم مهندس حسن كه از خواب ناز بيدار شده بود ساعت 5:30 نزد ما آمد و ما را به ميدان پارك رساند. همگي كه اغلب در نهايت ناشناسي با يكديگر (لااقل از نظر من) منتظر اتوبوس بوديم، گُله گُله جمع 5 يا 4 نفره داشتند و با آنچه بهمراه آورده بودند در انتظار كشيدن اتوبوس صحبت مي‌كردند. اتوبوس حدود يك ساعت دير رسيد. بالاخره سوار شديم. طبيعي بود چون امروز زود بيدار شده بوديم اوايل پس از احوالپرسي مرسوم و ظاهري روي صندلي‌هاي نزديك عقب نشستيم و چرت زنان به صداي ثابت حركت اتوبوس گوش مي‌داديم. اوايل فقط كساني صحبت مي‌كردند كه قبلا همديگر را در سفرهاي قبل از اين همراهي كرده بودند. نزديك بابا امان رسيديم من از اين مكان خاطرات بسيار بسيار دارم. چه در زمان اوايل ازدواج كه بچه‌اي همراه نداشتيم و چه در زماني كه با بچه‌ها مي‌رفتيم هيچ وقت خاطره زلالي آب رواني كه در بابا امان جاري بود از خاطره من نمي‌رود. با سوروساتي كه مدير تور فراهم نموده بود صبحانه مفصلي خورديم. كم كم بوي آشنا شدن به مشامم مي‌رسيد. بخصوص خانمها كه در صحبت كردن و نقل قول كردن و خاطره‌ها را بياد آوردن يد طولاني دارند. بعد از صبحانه راهي بجنورد و پس از آن جنگل يعني بهشتي بنام گلستان شديم. العظمت لله، من چنان محو و محسور زيبايي طبيعت گلستان شده بودم كه گويي حركت رقص نو برگهاي جوان و تازه در شاخسارها را مي‌ديدم و درختان سبز و زيبا چون ميهماني شام اشراف نما‌ها از زيبايي در خود نمايي از هم سبقت مي‌گرفتند و سرفراز و چشم‌نواز خود را به هر بيننده تيزبيني مي‌نمايانيدند. آب در رودخانه گلستان به شدت جاري بود همان آبي كه گاهي سيل عظيمي شده بود و در جاده گلستان آش را با جايش برده بود و بسيار خانواده‌هايي را سيه پوش و داغدار كرده بود. بعد از جنگل به تنگراه رسيديم. اطراف تنگ راه تپه‌ها تا جايي كه مي‌شد به زحمت با تراكتور شخم زده از بالا به پايين و از شرق به غرب زمين‌هاي حاصل خيز را كشت كرده بودند كه زيبايي آنها قابل وصف نيست، گويي در جلو يك ميوه فروشي ايستاده‌اي و هر طبق ميوه جلوه خاص خود را به نمايش مي‌گذارد، رنگ در رنگ سبزي در سبزي و زردي. حد در حد صاحبان زمين حتي يك وجب به زمين مجاور تجاوز نداشتند و گويي در مراسم عروسي بهار هر يك لباس مورد علاقه و مقبول خود را پوشيده بودند و به هم نمايش مي‌دادند. تشخيص زيبايي براي هر بيننده‌اي كه بخواهد امتياز قشنگي محض را بدهد بسيار سخت بود. همچون مجلس خانم‌ها كه هر يك ملبس به يك نوع لباس هستند ولي همگي فكر مي‌كنند لباسشان آخرين مد روز است و چشم نوازتر از ديگري رنگ در رنگ، سبز در سبز، همه و همه در تراوت بهار به هم مأنوس، تا كه به علي آباد كتول رسيديم. براي ناهار كه خيلي هم دير شده بود ساعت 4 بعد از ظهر بود غذا سرو شد. به به چه غذايي اصلا من يكي كه منتظر آن نبودم. چلو ماهيچه با نهايت پختگي و برنج كاملاً دم كشيده و نان تازه، فقط كافي بود بنشينيم و شكمي از عزا در آوريم. حتم مي‌دانم مزه غذا خستگي مسير و اتوبوس را از تن يكايك ما زدود. هوا مه بود، مقارن عصر شد كه راهي آبشار كبودوال شديم. ديدن كوله پشتي‌هاي پر و نيم چكمه‌هاي در پشت و پاي بعضي از همراهان تماشايي بود بعضي هم با لباس‌هاي ضد باران و يا كاپشن‌هاي ضخيم. حدود نيم ساعتي يا بيشتر راه رفتيم. از صداي آب خروشان بين جنگل كه در مسير جاري بود سر مست شده بودم گويي با ماهوت پاك كن تمامي گرد و غبار لباس دلم را تميز مي‌كرد. نشستن كنار جوي و گذر عمر ديدن در آن شرايط از يك كلاس يوگاي آرام بخش هم لطيف‌تر و آرام كننده‌تر بود، در مسير كه بعضي از ما گل بودن آن و نم باران و ليزي مسير و سنگلاخ وآب و گل با كفشهاي مناسب و نيم‌چكمه‌هاي مخصوص از آن چشم می‌زديم ملاحظه كرديم دختراني بسن مدرسه با دمپايي و با كمال تعجب خانم‌هايي را با كفش پاشنه دار يا پسركي نوجوان كه دمپايي اش را در دستش گرفته بود و پابرهنه در گل و سنگ و آب كيف می‌كرد اونوقت بود كه به آنها غبطه خوردم و از خودم خجالت كشيدم كه كساني هم هستند در نهايت عشق و شوق و ميل دروني به ديدار طبيعت با هيچ گونه وسايل مناسب و حتي اوليه می‌روند و از آن لذت می‌برند. آنوقت است كه به شما خواهند گفت خوش به حال آنان كه از هياهوي شهري بي خبرند. براي همين من خجالت كشيدم. ما براي ديدن آبشار كبود وال راهي بوديم كه خانم دكتر را ديدم با چند نفر بر می‌گردند. چرايش را جويا شدم ايشان گفتند شب می‌شد و تاريك و چراغ هم نيست لذا به استقبال خطر نرفتن نشانه عقل است. لذا ما با محروميت كامل از ديدن آبشار كبود وال به اتوبوس برگشتيم و راهي منزل شخصي به نام آقاي حسيني كه رنگ و روي معمولي ولي دلي و دروني پر از هنر داشت رفتيم. اعضاء خانواده چنان از ما به گرمي استقبال كردند كه گويي ميهماني از قبل تدارك ديده اي بود و هفته‌ها انتظار اين ميهمان‌ها را كشيده بودند كمي كه نشستيم آثار لوازم طرب نمايان شد، دو نفر تار دو نفر دايره و دف و يك نفر تمبك و يك نفر وسيله اي چون دايره زنگي و وسيله اي ديگر كه اسم آن را نمی‌دانستم و در پايان آنقدر محسور اين آهنگهاي محلي شدم كه حتي از پرسيدن نام اين ساز مخصوص فراموش كردم. در آخرين دقايق نوازندگي دختر بسيار جوان صاحب خانه كه جزو گروه خوانندگان بود با شوهر بسيار جوانش كه هنوز اينكه اين دو نفر ازدواج كرده بودند برايم بسيار ثقيل بود چنان دفي نواختند كه ياد و خاطر و شهد گيراي ترنم و صداي دف تا مغز استخوان تأثيرگذار شد، كه در آخر كار مبلغ دو ميليون ريال تراول درون قرآني كه در آنجا بود گذاشتم و به مادر خانواده كه زن نسبتاٌ جواني بود و جزء گروه خوانندگان، به رسم عيدي هديه كردم. گرچه خانم دكتر وجه را بعداً مسترد كرد ولي واقعاً من عيدي دادم ولي مدير تور به شانه اش نگنجيد و وجه را مسترد كرد. بعد از آن راهي اقامتگاهمان در نهارخوران شديم و پس از صرف نان و ماستي كه بدجوري كيف داد با كوله باري از لذت و تراوت در باران ريز ريز براي استراحت و خواب به اطاقمان رفتيم.

با وجوديكه از 6 صبح در تب و تاب مسافرت و راه بوديم گويي تازه باران ديده ايم و به تق تق‌هاي ظريف باران در پشت بام ويلا گوش فرا می‌داديم و لذت خود را دوچندان كرديم. اينجاست كه آدم بايستي شكرگزار سلامتي خود باشد تا بتواند با چشم دل زيبايي‌هاي بينهايت و بي كران طبيعت را ديده و از مناعم الهي مستفيض شود. روز دوم 10/1/91 پس از صرف صبحانه شامل نان و پنير خوشمزه، عسل، كره، گوجه فرنگي و خيار (كه چه می‌چسبيد). انيس و مونس ما در صبح‌ها پنير بود و نان تازه كه به علت اعتبار خانم دكتر نان لواش ماشيني هتل را نمی‌داند نان محلي تازه را چون كماج بود ( كماج نان ضخيم خانگي است كه روي آتش مي‌پختند و ضخيم و بس لذيذ بود ) می‌خورديم. مگر سير مي‌شديم، من كه هر روز با يك كف دست نان و يك اندازه مداد پاك كن پنير سير می‌شدم امروز نمی‌توانم جلو ولع خود را بگيرم تازه ديگران علاوه بر آن تخم مرغ آب پز هم می‌خوردند . از آنجا راهي كاخي بنام كاخ رضا خان شديم. ساختماني زيبا با ارتباطاتي موزون و مستقر در جاي خود، آقاي مهندس كارشناس مربوطه تشريح جمجمه‌هاي روباه و خرس، شغال، گرگ و غيره را با علاقه اي وافر و كلماتي دلچسب بيان می‌كرد گويي ما تازه مي‌فهميديم شغال و خرس و روباه و گربه چيست! از توضيحاتش لذت برديم و راهي كردكوي شديم. راهي در مسير جنگلي سبز زيبا با درختان سر به فلك كشيده گويي منتظر بودندگردشگراني بيايند و به آنها لذت هديه كنند جاده اي جنگلي و بس پيچ در پيچ به طوريكه در سينه‌كش‌هاي نهايي اتوبوس از حركت باز ماند و پاي پياده راهي عمق جنگل شديم. مه غليظ مانع ديد شده بود. راهنما ما را مثل سربازان وظيفه و به يك صف كرده و شماره‌بندي نمود كه همديگر را گم نكنيم. توصيف زيبايي جنگل از بنده حقير بر نمي‌آيد. بهترين آواهاي شنيدني را از پرندگان ساكن در جنگل و عظيم كه به ما خوش آمد مي‌گفتند بخصوص با روپوش‌هاي رنگارنگي بنام پاجوش كه مثل جعبه مدادرنگي هر يك يك رنگ داشت. تا جايي رفتيم كه راهنما صلاح نداشت بيشتر حركت كنيم. زيباترين حالت اين بود كه وقتي رو به آسمان مي‌نموديم باران لطيف بهاري صورت ما را نوازشي دلچسب مي‌داد و آبهاي روان چون بچه‌هاي مدرسه هر يك براي خود وظيفه اي داشتند تا زيبايي‌هاي خلقت برآمده از خاك را به ما بنمايانند. با وجوديكه به ما گفته اند باران در لطافت طبعش دريغ نيست در باغ لاله رويد و در شوره زار خس. ما كه شوره‌زاري نديديم و هر قطعه از جايجاي جنگل واقعاً قطعه‌اي از بهشت را بما يادآور مي‌شد. باوجوديكه خيلي دير شده بود احساس گرسنگي نمي‌كرديم به رستوران نارنج كردكوي رسيديم. بايد بگويم جاي شما خالي بود كه چه چلو ماهيچه اي خورديم. آزادي در خوردن، از ياد بردن رژيم بعضي از مسافران را نويد می‌داد. در روستاي زيارت كه واقعاً هر قطعه اش را همچون زيارتگاهي مي‌شد تصور كرد. (وه چه زيبا و بي نظير بود).

روز سوم روز تالاب‌ها بود، از رطوبت هوا و باران ديشب اصلاً ناي راهي شدن نداشتيم. با سلام و احوالپرسي و دير و زود شدن صبحانه اي خورديم و راهي تالاب گل افشان قارينارق شديم. از آنجايي كه صنعت و بي‌مهري با طبيعت عجين شده است در تالاب اغلب ماهي‌ها مرده يافت شدند. آب تالاب در بخشي كه جاري بود بسيار پركف كه گويي زنان روستايي لباس‌هاي خود را با چوبك و صابون و حالايي‌ها با پودر تايد شسته و كف آنرا روانه تالاب كرده‌اند. به فاضلاب حجيمي بيشتر شبيه بود تا يك تالاب. در تالاب آدي گل هم گويي سگ زرد برادر شغال شده بود و اصلاً از چشم نوازي و آرامش و پرندگان تالاب خبري نبود. درياچه يد و نمك را ديديم و سپس راهي طبقه سوم رستوراني بنام تجاري كاسپين بندر تركمن شده و غذاي بسيار لذيذي تناول كرديم. داني چه بود؟ ماهي سفيد. باوجوديكه تيغ‌هاي ريزش بشدت مرا آزار می‌داد و جمع كردن آنها بس مشكل مي‌نمود ولي با نيش جان ماهي‌ها را جويديم و خورديم. در فرصتي كه اعضاء گروه حاضر شوند في الفور سري به يك فروشگاه فرش دستباف هنر تركمنان سخت كوش و با احساس زديم. در آنجا جواني را ديدم كه به سن بس جوان بود و به عمل يك مرد، يك قاليچه سه متري چله ابريشم تهيه نمودم، اتوبوس آمد مرا هم با ساير مسافران به تالاب گوميشان برد. در كنار اين تالاب پاسگاه پليس مرزي ساكن بود. جوانان جان بركف ميهن عصر موقع استراحت خود را به واليبال مشغول بودند گردانه رادار مرتب مي‌چرخيد و گويي چشم نگهبانان هوشيار و مراقب بود. در اين تالاب پرندگاني بودند و آقاي مهندس شايان به همت دوربين تيزبينش يك عكس زيبا از يك پليكان اين تالاب از فاصله دوردست گرفته بود. خورشيد غروب در حال چشم‌نوازي و خداحافظي كردن بود. ما ثانيه به ثانيه از خداحافظي خورشيد طلايي نارنجي غروب عكس گرفتيم. آنقدر غروبش زيبا بود كه غم تالاب‌هاي آلوده شده را به فراموشي سپرد و شب راهي استراحتگاه شديم. راضي و ناراضي بخواب رفتيم. آنچه ما را از زيبايي‌هاي بي كران محيط مستفيض مي‌كرد موجب رضايت و آنچه در مورد تالاب‌ها ديديم بشدت موجب تأثر گرديد. تو گويي ماشيني بي صاحب در كنار جاده اي متروكه افتاده است و خاك و گرد جاده و فضله پرندگان با چنگال خود تمامي بدنه او را مسلط شده و باعث بسي تأسف بود. چون ما تماشاچي بوديم چاره اي جز ديدن و خوردن حسرت برايمان نبود.

روز چهارم، امروز پس از صرف صبحانه كه مطابق معمول پنير و نان تازه و ساير مخلفات بود و اكثراً بر سبيل رسم و عادت از يكديگر سوال خوب خوابيدن را مي‌كردند راهي كلاله شديم. در آنجا به روستاي گچي‌سو رسيديم. اتوبوس در پيچ نزديكي روستا نتوانست از گذر آبي رد شود و متوقف شد. ما به منزل آقايي كه حال و هواي منازل كدخدايان ده سابق را داشت رفتيم. براي ناهار چكدرمه (غذاي محلي تركمن‌ها) آوردند. بسيار لذيذ، مطبوع و از دور سفره روستايي به زمين نشستن و غذا خوردن ياد زمان بچگي خود افتادم كه در روستا هميشه كنار سفره روي زمين غذا می‌خورديم و در زمستان‌ها پاي كرسي.

پس از ناهار آقايان با تار و دوتار و كمانچه آهنگ‌هاي دلنشيني را نواختند و بسيار زيبا و دلنواز بود. از آن بهتر جلوي ايوان مراسم رقص خنجر را اجرا كردند كه حركات موزون تركمني تو را به ژرفناي هنر زنده تركمن صحرا مي‌برد. چون راهي مزارهاي چوپان آقا، عالم بابا، و خالد نبي و قبرستان تاريخي سنگي شديم. رفتنش تاريخي و بسيار سخت بود. ما كه در عمرمان عقب وانت نيسان ننشسته بوديم حدود 25 نفر عقب وانت نيسان راهي كوه شديم. در ميانه راه كه حدود 6 كيلومتر بود خاك ساير ماشين‌ها و تكان تكان اطاق وانت ما را بسيار آزار می‌داد. ياد سالهاي 30 افتادم كه صبح اول مهرماه تمامي اسباب زندگي، برادر و مادرم در يك گاري چهاچرخ اسبي جا گرفته و سوار مي‌شديم و از روستاي گراخك (يك فرسخي شانديز) راهي شهر براي تحصيل مي‌شديم. ناهار را در خرابه ويراني مي‌خورديم و شب به ميدان آبكوه (دروازه آنزمان مشهد) مي‌رسيديم. توضيح اينكه الان اين مسير را در 35 دقيقه طي مي‌كنيم. در بالاي كوه مزارهاي محقري كه اصلاً به آن نرسيده بودند سيل رعيت موتور سوار و چادر و بساط‌هاي آنچناني كه نه بلكه اين چنيني (كه در سالهاي اخير براي جوانان برومند ما در اثر كمبودهاي اجتماعي و غيره كه جاي گفتن ندارد) فضا را پر كرده بود. دود غليظ و آبي موتورها و صداي گوش خراششان آزار دهنده بود.

قبرستان سنگي ناديدني را ديديم كه مي‌گفتند قدمت 2000 ساله دارد و آن نمونه مجسمه‌هاي سنگي را در هيچ كجاي دنيا حتي در مسافرت و يا فيلم‌ها و گزارش‌هاي تلويزيوني نديده بودم. حيف كه به اين آثار باستاني توجهي نمي‌شود و برايش بهايي قايل نيستند.

ما به عنوان يكي از ثروت مداران دنيا هستيم و كشورهاي كوچك از توريست درآمدي بيش از نفت ما عايدي دارند.

در كنج عزلت آثار باستاني بوديم كه غروب شد و مجدداً سوار همان نيسان وانت شديم و به اتوبوس رسيديم.

ما كه از زيبايي چشم نواز و خدادادي طبيعت بسيار لذت برديم و جاي همه شما خالي.  والسلام

 

 

محمد مهديزاده – 12/1/92