neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar


ساعت 45 /23 دقيقه سه شنبه 3 مرداد همه در ايستگاه راه آهن مشهد بوديم. يك گروه ده نفري به مديريت خانم دكتر معروضي و همراهي خانم عارف- خانم خطيب زاده- آقاي قلي زاده و همسر گرامشان و پسر هفت ساله عزيز آنها- خانم زيوري- خانم ونوس و خانم پرديس و نويسنده گزارش بنام بهادري و قرار بود كه خانم و آقاي خياطان و خانم ماهر در قزوين به ما ملحق شوند.

قطار سر ساعت حركت كرد. مقصد ما قزوين و ديدار از قلعه الموت و مكانهاي ديدني منطقه بود. همه شاد و سرحال بودند و چون تجربه سفرهاي خانم دكتر معروضي را داشتند ميدانستند كه در اين سفر هم از مكانهاي خاص ديدن خواهند كرد. بعد از اينكه وسائل را در قطار جابجا كرديم و در شرايط آرامي قرار گرفتيم خانم دكتر گفتند بيائيد به كوپه ما چاي نعنا بخوريد. اين را بگويم كه كوپه ها چهار تخته بود ولي چون بعضي از دوستان در آخرين لحظه ها به علت گرفتاريهاي حاصله از سفر منصرف شده بودند بنابراين بليط ها بود ولي مسافران نبودند و تقريباٌ كوپه ها از چهار تخته به دو تخته مبدل شده بود. جاي فراوان راحت و خلوت. دوستان چاي خوردند و بعد از كمي صحبت و گفتگوهاي دوستانه براي استراحت و خواب آماده شديم. فردا يعني روز 4 مرداد قطار به موقع به ايستگاه قزوين رسيد درست سر ساعت 5 /2 بعداز ظهر. خوشبختانه بدون تأخير و اين براي قطارهاي ما اعجاب است. تقريباٌ يك ربعي در ايستگاه منتظر شديم تا آقاي ابوالقاسمي با ماشين هيونداي خود آمد. همه سوار ماشين شديم تقريباٌ يك ربع به سه بعدازظهر بود. طبق قراري كه خانم دكتر با آقاي راننده گذاشته بودند به طرف منطقه الموت حركت كرديم. حدود 4 ساعت راه بود. جاده كوهستاني و پر پيچ و خم بود. گاهي بعضي از پيچ ها بيشتر از 180 درجه مي شد ولي آقاي ابوالقاسمي چون بومي بود و منطقه زير پايش بود به راحتي در اين پيچها رانندگي مي كرد. يك ساعتي آمديم به چشمه اي رسيديم كه در كنار جاده بود راننده ايستاد و همه پائين آمدند و آب خوردند. آب بسيار سبكي بود همه ماشينها در آنجا نگه مي داشتند و استراحت مي كردند ولي متأسفانه منطقه را بسيار كثيف كرده بودند و ظرفهاي يك بار مصرف را ريخته و رفته بودند. ساعت 5 /4 بعدازظهر ما را به كنار درياچه اوان رساند همه پياده شدند تا خستگي بگيرند درياچه زيبا و آرام بود. چند نفر به آب زده بودند و مشغول شنا بودند اگر چه بر تابلوي كنار درياچه نوشته شده بود شنا ممنوع. اطراف درياچه را نيزارهاي انبوه گرفته بود. چند نفري تصميم گرفتيم كه درياچه را دور بزنيم. از كنار باغها و مزارع گذشتيم، توي خارها گير افتاديم ولي نتوانستيم كاملاٌ درياچه را دور بزنيم چون راه نبود و مي ترسيديم توي ني زارها برويم و گير كنيم. برگشتيم كنار ماشين، يك ساعتي كنار درياچه بوديم، بعد سوار شديم و بطرف روستاي گازرخان براه افتاديم. چون طبق قرار قبلي قرار بود شب را در روستاي شتر خان و در خانه آقاي ابوالقاسمي بخوابيم، ساعت نه به روستاي شتر خان رسيديم. روستاي شترخان از توابع روستاي گازرخان است و مي گويند در زمان حسن صباح وقتي پيروان اسماعيليه به اين مكان مي رسيدند بايد احشام خود را مي گذاشتند و پياده از اين مكان تا قلعه مي رفتند. بالأخره به روستاي شتر خان و خانه آقاي ابوالقاسمي رسيديم. خانه تميزي بود، آقاي ابوالقاسمي دو سالي بيشتر نيست كه اين خانه را ساخته او با خانواده اش در قزوين زندگي مي كنند، ولي چون بچه اين منطقه است و برادر و فاميلش در اين منطقه زمين زراعي و دامداري دارند، مرتب به اين مكان آمد و شد دارد. خانه نو ساز و تقريباٌ نيمه كاره بود، ولي تميز و جمع و جور بود. ساختمان داراي يك سالن و يك آشپزخانه اوپن و دو اتاق خواب و يك سرويس بهداشتي بود، حمام و آب گرمكن داشت ولي آب گرم نداشت و از مكان حمام بجاي انباري استفاده كرده بودند و قابلمه ها را در آن چيده بودند. باغ نبود ولي حياط نسبتاٌ بزرگي داشت و چون نوساز بود درختهايي كه كاشته بودند جان نگرفته بودند و بجاي ديوار توري دور حياط كشيده بودند. مادر آقاي راننده درهمين خانه به تنهايي زندگي مي كند. او پيرزني دوست داشتني است و همه از او خوششان آمده، خوش سر زبان است، به راحتي با همه ارتباط برقرار كرد. قبل از اين كه ما برسيم خانم ابوالقاسمي و دخترش و خواهرش از قزوين آمده بودند و شرايط را براي پذيرائي آماده كرده بودند و شام درست كرده بودند. شام سالاد سيب زميني بود، وقتي ما رسيديم چاي آوردند و بعد سفره انداختند. همه شام خوردند و آماده استراحت شدند. متأسفانه اينجا بطور غير معمول پشه داشت يعني پشه ها گروهي مي نشستند و بلند مي شدند. مي خواستيم در ايوان خانه بنشينيم ولي آنقدر زياد بود كه نتوانستيم. همه رفتيم توي سالن خانه تميز بود ولي چون روبروي خانه زميني شاليزار بود و در پاي شاليزار هميشه بايد آب باشد به اين جهت آنجا پر از پشه بود. خانم ابوالقاسمي زن جوان و تميزي بود و گفت اگر مي خواهيد بيرون بخوابيد برايتان پشه بند بزنيم. پشه بند بزرگي آوردند و روي ايوان زدند. پنج، شش نفري توي پشه بند خوابيديم، بقيه هم توي سالن خوابيدند. خانم ابوالقاسمي هم آمد توي پشه بند خوابيد بعنوان نگهبان، چون حياط ديوار نداشت به عنوان محافظ پهلوي ما خوابيد. در پشه بند شب اول از گزند پشه ها در امان بوديم، وقتي چراغها را براي خوابيدن خاموش كردند بعد از مدتها آسمان و ستارگان را بالاي سر خود ديديم. هوا لطيف بود به ياد همه دوستاني كه آرزو داشتند به الموت سفر كنند با فضاي كوهستان يكي شديم، لطافت هوا را به جان برديم. همه خسته بوديم، خوابيديم. صبح قرار بود ساعت 9 همه بلند شوند و بعد از صبحانه بسوي قلعه الموت حركت كنيم. امروز 5 مرداد است همه از خواب بلند شده اند. هوا لطيف است. در باغچه كوچكي كه در امتداد ايوان كشيده شده گلهاي لاله عباسي و جعفري و نيلوفر كاشته اند. همه سبز و با طراوت هستند. ما هم در اين هواي لطيف، با طراوت شده ايم. برايتان گفتم كه خانه داراي يك سرويس بهداشتي است، بنابراين سيزده نفر بايد شماره مي گرفتند و در صف مي ماندند. بلأخره صبحانه خورديم و ساعت هشت سوار ماشين شده عازم قلعه الموت گشتيم. منطقه كوهستاني و بسيار زيباست. بطور كلي منطقه الموت منطقه اي آباد است. از نظر طبيعت چون رودخانه الموت پر آب است و از بركت اين آب و هواي آن باغهاي فراوان ميوه و شاليزارهاي وسيعي در منطقه وجود دارد. مي گويند هزار سال پيش يعني در زمان حسن صباح اين منطقه پوشيده از جنگل بوده و آب فراوان داشته به طوري كه در بعضي از قسمتها عبور از رودخانه به علت پر آبي و عمق غير قابل عبور بوده و در ارتفاعات انواع گياهان دارويي مي روئيده و بزرگترين داروسازان دنيا كه پيرو مذهب باطني بودند در اين منطقه داروهاي گياهي را ساخته و به اروپا و شام و مصر صادر مي كردند. بزرگترين بيمارستان در الموت قرار داشته كه بيماران را از هر فرقه و مذهب رايگان درمان مي كردند. وقتي بپاي كوه رسيديم از ماشين پياده شده و بطرف قلعه حركت كرديم. بعد از اين كه مقداري راه رفتيم كه البته نسبتاٌ با شيب تند بود به پله هايي رسيديم كه ميراث فرهنگي براي عبور گردشگران ساخته، حدود پانصد پله تا بالاترين قسمت قلعه بود. جالب اينجاست كه وقتي از پائين كوه به قسمت بالا نگاه مي كني در خط الراس كوه هيچ آثاري از يك قلعه ديده نمي شود ولي وقتي به بالاي كوه رسيدي اگر يك پرنده در اطراف پرواز كند از نظر دور نمي ماند و اين عامل سبب تسلط ساكنان قلعه بر اطراف بوده. خانم دكتر معروضي از راهنماي ميراث فرهنگي براي توضيح قسمتهايي كه از زير خاك بيرون آورده اند كمك گرفته بودند. راهنما مردي آرام و ريزه ميزه بود. آدم خاصي بود و مسلط به كارش، در قسمتهاي مختلف توضيحات لازم را براي دوستان گزارش مي كرد. تا بالاترين قسمت قلعه رفتيم. مي گويند كلمه الموت مركب از آله + اموت است يعني آشيانه عقاب از آن بالا تمام كوهستان را در زير پا  داري. احساس خوبي است.

وقتي از پله ها بالا مي رفتيم خانمي با يك كيسه گوني كه روي پشت داشت بالا مي رفت و گفت هر روز اين كار را مي كنم و از روستا وسائل مورد نياز را بالا مي برم، چون در آن بالا كافي شاپ داشت- نوشابه- راني و سبزيهاي خشك شده مثل آويشن و گزنه. گردشگران وقتي به آن بالا مي رسند گلويي تازه مي كنند. وقتي آن زن را با آن كيسه ديدم كه از آن همه پله بالا مي رود ياد داستان ( كار نيكو كردن از پر كردن است) افتادم. راهنما گفت باستانشناس قلعه خانم دكتر پروانه است كه بسيار با علاقه مشغول كار است و قسمتهايي را از زير خاك بيرون آورده اند مثل مسجد و كوچه هاي سر پوشيده قلعه الموت عظمتي بوده كه در دل خروارها خاك مدفون است. در آن نزديكي درختستان انگوري بود كه راهنما مي گفت از همان زمان هنوز سبز است و در شيب كوه كاشته شده. او گفت اين درختها را حسن صباح به دست خود كاشته و خواسته به پيروان خود بگويد كه بايد كشت و كار كنند و از زمين بهره بگيرند. كشاورزي و تجارت داروهاي گياهي كار اصلي مردمان اين منطقه بوده. ديدار از قلعه الموت به پايان رسيد و ما برگشتيم. با هزاران سئوالي كه بر اثر ديدن اين مكان در ذهنمان جان گرفته بود. به طرف بالا سرازير شديم. سوار ماشين شده در بين راه در كنار باغي در روستاي عبّاس آباد ماشين نگه داشت و مقداري گيلاس خريديم. گيلاسهاي سياه كه در بين مردم منطقه به گيلاس مشهدي معروف است. گيلاسها شيرين و بسيار لطيف بود و تقريباٌ نصف قيمت مشهد. بالأخره به خانه برگشتيم و بعد از كمي استراحت سفره انداختند. غذا قيمه نساء بود كه غذاي بومي مردم قزوين مي باشد و بسيار خوشمزه است. بعد از نهار همه به استراحت پرداختند. قرار شد ساعت 4 بعداز ظهر همه آماده حركت باشيم تا بروم به روستاي اندج. در مسير حركت به روستاي اندج در كنار يك استخر ماهي ايستاديم و آقاي راننده براي نهار فردا از آنجا ماهي خريد و بعد رفتيم بطرف اندج. كنار جاده يك چشمه بود. در منطقه الموت چشمه سارهاي زيادي جاري است چون منطقه كوهستاني است و آب تمام اين چشمه ها بسيار سبك و گوارا است. ماشين ايستاد و همه پياده شدند. به راه افتاديم به طرف بيشه زار. همه جا سر سبز و زيبا بود و از گرماي مرداد ماه خبري نبود. مقداري رفتيم كه در ديواره كوه دو غار بزرگ ديديم ولي از سطح زمين بالا بود و نمي شد به راحتي به درون آن رفت آقاي راننده از روي تنه درختهايي كه دهانه غار را به سطح زمين وصل كرده بود بالا رفت و درون آنها را تماشا كرد. رفتيم درون يك بيشه زار نشستيم و چاي و تنقلات خورديم و استراحت كرديم و از طبيعت لذت برديم بعد از روستاي اندج به روستاي گرما رود رفتيم. البته مسير در دو جهت مخالف بود. آقاي راننده ماهيها را به در خانه برد و تحويل خانمش داد كه توي ماشين نماند و فاسد شود. بعد به طرف گرما رود به راه افتاد. جاده روستايي ولي آسفالت بود و روستاهايي كه در مسير جاده قرار داشت همه آباد با سقفهاي رنگي و باغها سر سبز و اين نشان مي داد كه وضع اقتصادي مردم منطقه خوب است. دو طرف جاده سرسبز و زيبا يك طرف كوه و در بعضي قسمتها دشت و زمينهاي زراعي طرف ديگر رودخانه و خانه هاي روستايي و باغهاي ميوه. با اين كه عصر روزهاي مرداد بود ولي گرمايي احساس نمي شد. رفتيم به گرمارود و مقداري از آن رد شديم. در كنار رودخانه توقف كرديم. نشستيم و خستگي گرفتيم. وقتي به روستاي گرما رود برگشتيم من به ياد آنهائي كه سفر الموت يكي از خواسته هايشان بود و هرگز به آن نرسيدند براي همه گروه بستني خريدم و مرتب در دل به يادشان بودم و براي اينكه فضا سنگين نشود و دوستان ناراحت نشوند سعي مي كردم كمتر از آنها صحبت كنم گفتم ( سعي مي كردم كمتر از آنها صحبت كنم ) و اين نشان مي دهد كه مرتب در ناخود آگاه خود از آنها صحبت مي كردم. در بين راه خانم دكتر از آقاي راننده خواست بايستد و او در يك منطقه نسبتاٌ مسطحي ايستاد و چون شب جمعه بود همه نشستيم و بياد دوستان عاشق طبيعتمان كه (در حوالي جزيرۀ هرمز غرق شدند و) ديگر در بين ما نيستند تفألي زديم و غزلي از حافظ خوانديم.

تقريباٌ غروب بود. هوا داشت تاريك مي شد. برگشتيم به طرف خانه سر و صورتي شستيم و طبق معمول تو صف موندن و بالأخره ....

براي شام خانم ابوالقاسمي فسنجان درست كرده بود كه بسيار خوشمزه بود. بعد از شام و استراحت براي خواب آماده شديم. پشه بند را زدند ولي امشب پشه ها راه ورود به پشه بند را ياد گرفته بودند و از دوستان ما به خوبي پذيرائي كردند. صبح كه پا شديم ديديم همه مشغول الكل ماليدن به جاي بوسه هاي پشه ها هستند. امروز قرار است برويم به درياچه الوبن- همه ساعت هشت سوار ماشين شديم و صبحانه را در خانه نخورديم، خواستيم در طبيعت صبحانه بخوريم. بعد از عبور از جاده پر پيچ و خم كوهستاني ماشين نگه داشت، همه پياده شديم و به راه افتاديم. از يك شيب تند عبور كرديم و به درون درّه كه بيشتر به يك ني زار شبيه بود وارد شديم. برادر آقاي ابوالقاسمي آنجا گاوداري داشت. توقف كرديم و صبحانه را با شتاب خورديم، چون ممكن بود گاوها به طرف ما حمله بياورند و ما را شاخ بزنند. صاحب گاوها همانجا مواظب بود تا ما را از منطقه عبور دهد و به كسي آسيب نرسد. چند تا گاو خيلي بزرگ داشت و مي گفت اينها به غريبه ها حمله مي كنند و شاخ مي زنند. ضمناٌ سگهاي او هم مرتب واغ واغ مي كردند. در اين گشت دختر و خواهر آقاي ابوالقاسمي بلد راه بودند بلأخره از منطقه عبور ممنوع گاوها عبور كرديم و رفتيم به طرف بالا. مقداري كه رفتيم چون ديگر درخت نبود و آفتاب مستقيم مي تابيد. بعضي از دوستان برگشتند و نيامدند. بقيه به راه ادامه دادند. شايد يك ساعت رفتيم به طرف كوهستان. مسير سر بالايي بود.  در آن منطقه هفت بركه بود كه به ترتيب با فاصله از يكديگر قرار داشتند. به اولين بركه رسيديم بسيار زيبا بود. از آن گذشته به دو بركه ديگر رسيديم كه در امتداد يكديگر قرار داشتند. آب از روي كوه پائين مي آمد كنار آب نشستيم. از گيلاسهائي كه در بازگشت از قلعه الموت خريده بوديم هنوز مانده بود. مقداري گيلاس خورديم و بعضي رفتند زير آب و سر و صورت خود را خنك كردند. بركه هاي بعدي بالاتر بود. بعضي موافق بالا رفتن نبودند. با توجه به راي اكثريت پائين آمديم. كنار دره كه محل استقرار گاوها بود رسيديم و دختر آقاي ابوالقاسمي فرياد زد و كمك خواست. يكي از كارگران گاوداري آمد و ما را تا خروج از منطقه گاوها مشايعت كرد. از دره بيرون آمديم. رفتيم كنار دوستانمان كه از نيمه راه باز گشته بودند نشستيم و خستگي گرفتيم. بعد به طرف ماشين حركت كرديم. آقاي راننده در آنجا يك خانه داشت. اصلاٌ در اين منطقه قبلاٌ يك روستاي آباد بوده ولي هفتاد يا شايد هشتاد سال پيش يكي از كوهها آتشفشان مي كند و رانش زمين اتفاق مي افتد. روستائيان مي روند و روستا ويران مي شود. آقاي راننده كه در الوبن بدنيا آمده هنوز در اينجا خانه اي دارد كه آن را به گاودارها داده. شب قبل در آنجا يك گوساله به دنيا آمده بود. آقاي راننده رفته بود به خانه خودش سر بزند. برادرش از شير ماك كه وقتي گوساله بدنيا مي آيد از سينه گاو مي دوشند و بسيار غليظ و خوشمزه است دو تا دبه براي برادرش پر كرده بود و مقداري هم شير كوكو درست كرده بودند. شير كوكو همان شيرغليظ است به اضافه تخم مرغ وقتي مي پزند مانند پنير سفت و متخلخل مي شود. مزه خاصي نداشت، ما دوست داشتيم. به همه تعارف كردند. مانند پنير تكه تكه بريده بودند، همه خوردند، خوب بود. بالأخره سوار ماشين شديم و به طرف روستاي آتان به راه افتاديم. جالب است در منطقه الموت در اين فصل سال يعني در مرداد ماه دامنه ها پر از گل و گياه است، بنابراين زنبور داري رايج است. روستاي آتان شبيه ماسوله بود، روستايي كوهستاني، يك امامزاده داشت، در اين سفر با راهنمايي خانم دكتر معروضي به اين نتيجه رسيديم كه امامزاده ها معمولاٌ در كنار يك درخت كهن چند صد ساله ساخته شده، در اينجا هم دنبال آن درخت مي گشتيم و چيزي پيدا نمي كرديم. متوجه تپه سنگي شديم كه در صحن امامزاده بود. از آن بالا رفتيم و ديديم يك سرو كوتاه بر روي صخره است ولي تنه آن بسيار قديمي و قطور است و جالبتر اينكه اين سرو از درون اين صخره بزرگ در آمده، از كجا آب مي خورد؟ خدا مي داند.

از روستاي آتان برگشتيم. در بين راه از چند روستاي ديگر هم ديدن كرديم و درهمه آنها به امامزاده هايي برخورديم كه در كنار يك درخت كهنسال ساخته شده بود. امام زاده محمد حنفيه در كنار يك درخت انجير ساخته شده بود. امامزاده محمود و امامزاده حسن نيز در كنار درختهاي چنار. در يكي از روستاها به خانه يكي از اهالي رفتيم و عسل خريديم. به روستايي رفتيم كه در ميدان آن يك مسجد و يك زيارتگاه بنام هجده تن بود. بعضي مي گفتند اين هجده تن از پيروان فرقه اسماعيليه بودند كه همه را كشته اند و هم كيشان آنها، ايشان را در كنار هم دفن كرده اند.

سرانجام بعد از گشت و گذار از چند روستاي زيبا و جاده هاي پر پيچ و خم كوهستاني به خانه برگشتيم و جاي شما خالي ماهي خوشمزه اي را كه خانم ابوالقاسمي درست كرده بود خورديم و پس از استراحت ساعت 4 به طرف قزوين حركت كرديم. تقريباٌ ساعت 8 شب به قزوين رسيديم و به هتل مرمر كه قبلاٌ رزرو شده بود رفتيم. وسائل را به اتاقها منتقل كرده  و همه شتابان بسوي حمام رفتيم. سه روز بود حمام نكرده بوديم. بعد از حمام و كمي استراحت ساعت 9 همه به لابي هتل آمده و براي صرف شام از هتل خارج شديم. به يك غذا خوري رفته يك سوپ خوشمزه و مرغ سوخاري خورده و به هتل برگشتيم. صبح ساعت هشت همه صبحانه خورده آماده براي گشت در قزوين بوديم. سوار ماشين شده حركت كرديم. اولين موردي كه در قزوين به نظرم جالب آمد اينكه مردم قزوين اكثراٌ افرادي خوش بنيه و خوبرو بودند. حتي پير مردها مثل منطقه خراسان تكيده و استخواني نيستند. ديگر اينكه به افرادي كه تركي صحبت كنند بر نخورديم و اگر شنيديم كه كسي تركي صحبت مي كند خيلي به ندرت بود و مردم بسيار خوش اخلاق بودند. شهري تميز بود با خيابانهاي عريض. صبح اول وقت رفتيم به بوستان باراجين كه البته بوستان تازه احداث شده اي است در مساحتي بسيار وسيع كه برج باراجين در وسط آن در دست تعميراست. مي گفتند اين برج يكي از برجهاي خبررساني اسماعيليه بوده كه ويران شده و اكنون به عنوان نمادي از شهر قزوين مشغول تعمير و بازسازي آن مي باشند، البته با تغييرات ظاهري كه در آن به وجود آورده اند. بعد از بوستان باراجين رفتيم به يك امامزاده كه در كنار يك درخت  چنار چند صد ساله قرار داشت. فضاي پر درخت و مصفايي بود. از آنجا به خانه اميني ها رفتيم كه بنايي بسيار زيبا از دوره قاجار بود و آن را وقف كرده بودند و بنا سر پا بود با ارسي هاي زيبا و شيشه هاي رنگي بسيار قشنگ بر پنجره ها و يك دختر يازده ساله كه بسيار توانمند در گزارش دادن بود آمد و براي ما درباره همه آنچه در آن ارگ بود سخني گفت از فرشها و لوسترها و شيشه هاي رنگي پنجره ها و جنس چوب ارسي ها. سخنور خوبي بود و جالب بود كه وقتي دوستان ما برايش آرزو كردند كه روزي بتواند راهنماي گردشگري گردد، گفت نه من دلم مي خواهد كه پرستار بشوم چون وقتي بچه كوچكي بوده و براي تزريق آمپول او را به يك درمانگاه برده اند خانم پرستاري كه آنجا بوده  به او محبت كرده و هرگز او را فراموش نمي كند. در همان خيابان خواستيم به حمام صفا هم برويم ولي درش بسته بود. از موزه شهر قزوين ديدن كرديم. مي دانيم كه در زمان صفويه قزوين 50 سال پايتخت بوده. بناهاي زيادي در قزوين وجود دارد و خوشبختانه متوليان ميراث فرهنگي قزوين براي تعمير و نگهداري اين بناها مي كوشند. از امارت چهل ستون ديدن كرديم كه درون يك پارك بزرگي قرار داشت . به موزۀ خوشنويسان رفتيم. از صنايع دستي ديدن كرديم. از كاروانسراي گلشن صفا هم بازديد داشتيم. براي نهار به هتل باز گشتيم و ساعت 4 بعد از ظهر به مسجد پيغمبريه رفتيم. در آنجا چهار تن از پيغمبران بني اسرائيل بنام سلام، سلوم، سهولي، و القياعا، دفن هستند و در كنار آن مسجدي بنا شده و مردم براي زيارت به آنجا مي آيند، ولي كمتر كسي تاريخچه آن بنا را مي داند. از گراند هتل اولين هتل ايران كه براي تعمير ورود به آن را ممنوع كرده بودند در كنار خيابان ديدن كرديم. به مسجد جامع عتيق رفتيم. مسجد بسيار بزرگي بود، حدود چهار هزار متر مربع مي گفتند كه اين مسجد بر روي آتشكده اي كه در اين مكان بوده بنا شده. از مسجدالنّبي بازديد كرديم كه مسجد بسيار بزرگي حدود 14 هزار متر مربع.

به شازده اسماعيل رفتيم كه مسجدي به همين نام آنجاست. گچكاري آن به سبك و سياق خاصي بود.  در شجره نامه مسجد آمده كه آرامگاه اسماعيل پسر امام جعفر صادق است. به زيارت عارف بزرگ احمد غزالي رفتيم كه البته آنجا را پلمب كرده بودند و اهالي گفتند كه ي كسال پيش آمدند و سنگ مقبره  را كنده  اند، چون خادم رفته گفته كه مي آيند اينجا مي زنند و مير قصند، احتمالاٌ صوفيه مي آمدند آنجا سماع مي كردند در نتيجه سنگ مقبره را از ريشه در آورده  بودند و سرداب را پلمب كرده بودند. شب شده بود و همه خسته بودند، به هتل برگشتيم و استراحت كرديم. صبح ساعت هشت همه صبحانه خورده پاي ماشين بوديم ابتدا رفتيم به شازده حسين و آرامگاه حاج سيد جوادي ها و شفائي ها و قزويني ها. خانم دكتر معروضي از ميراث فرهنگي با يك راهنما هماهنگ كردند كه خانم بسيار خوش اخلاقي بود، او ما را به كليساي كانتور برد. در وسط هفته بعضي از مكانهاي ديدني قزوين بسته است و امكان بازديد از آنها وجود ندارد مگر اينكه با ميراث فرهنگي هماهنگ شويم و با راهنما كه معمولاٌ كليد اين مكانها را دارند به بازديد بپردازيم. كليساي كانتور كليساي كوچكي بود كه به گفته روسها وقتي جاده قزوين – تهران را مي ساختند و در قزوين اقامت داشتند ساخته اند. بناي كوچكي بود ولي نماي بيروني آن بسيار زيبا بود. اين كليسا مخصوص فرقه ارتدكس بوده و جالب بود كه صليب آنها داراي دو خاج بود و در پايين آن دو تكه مورب به پاي صليب وصل بود. وقتي از راهنما درباره دو خاج پرسيدم گفت ارتدكس معتقد است كه عيسي را هم از دستها به صليب كشيده اند هم از پاها و آن دو قسمت مورب در پاي صليب نماد دنياي خوب و بد است و همان است كه در ايران باستان بنام انگره مينو و سپنتامينو ناميده مي شده. بعد از ديدن كليسا به آرامگاه حمدالله مستوفي رفتيم و از آب انبار قديمي ديدن كرديم. به كاروانسراي سعد السلطنه رفتيم كه مشغول مرمت و بازسازي آن بودند و از بازار سر پوش و سراي وزير كه تجارتخانه فرش بود ديدار داشتيم. در قزوين دو دروازه قديمي وجود دارد كه حدود شهر قزوين را در آن دوران مشخص مي كند. يكي دروازه تهران كه مرمت شده و باقي است و ديگري دروازه درب كوشك. براي نهار به هتل آمديم و ساعت 4 بعدازظهر گشت كوچكي در شهر زديم و ساعت 8 در ايستگاه راه آهن بوديم براي بازگشت به مشهد –

 

خدانگهدار – تا سفري ديگر

بهادري