neyestane
برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

برنامۀ نشستهای فرهنگی از مهر ماه 96

1) شنبه ها ساعت 17 لیلی و مجنون نظامی با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

2) شنبه ها ساعت 18 غزلیات حافظ با حضور استاد دکتر عبّاس خیرآبادی

3)  یکشنبه ها ساعت 8:30 نشست پژوهشی گیاهان طبّی

4) یکشنبه ها ساعت 9:30 نشست پژوهشی شاهنامه

5) دوشنبه ها ساعت 17 حدیقۀ سنایی با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

6) دوشنبه ها ساعت 18 منطق الطیر عطّار با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

7 دوشنبه ها ساعت 19 غزلیات شمس با حضور استاد دکتر اندیشۀ قدیریان

https://t.me/neyestanekhabar


گزارش سفر استانبول- قونیه

21-29 آذر 94

برای خواندن گزارش کامل اینجا را کلیک کنید.

جمعه 94/9/20:

ساعت 12 شب در فرودگاه حاضر شدیم تا به سوی مقصد آرمانیمان یعنی قونیه حرکت کنیم. دوستان به تدریج آمدند و هر گروهی با سرگروهش به تدریج همراه شد تا گروه 44 نفرۀ همسفران دچار مشکل نشود. با پرواز سر وقت و خوبی که داشتیم صبح به استانبول رسیدیم.

شنبه 94/9/21:

ابتدا به هتل دلتا رفتیم و چمدانها را تا آماده شدن اتاق به هتل دلتا تحویل دادیم و در طبقۀ دهم در حال دیدن مرغان دریایی صبحانۀ دلچسبی خوردیم. سپس به همراه راهنمای ترک –اکتای- به دیدن شهر رفتیم. در مسیرمان به طرف اورتاکوی قسمتهای مختلفی را دیدیم مثل دیوار قدیمی استانبول و "سوکمری" که در دورۀ بیزانس ساخته شده و نوعی لوله کشی برای انتقال آب بوده است. از مقابل مسجد سلیمانیه ساختۀ "سینان" معمار معروف ترک گذشتیم که در کنارش قبر سلطان سلیمان و خرّم سلطان هم قرار دارد. البته همه را در اتوبوس و در حال حرکت دیدیم. در قسمت دیگری از شهر خانه های قدیمی و بعضاً خرابی را دیدیم که برایمان تعجب آور بود و راهنما توضیح داد که شهر استانبول در سال 1918 اشغال شده و بعضی خانه های قدیمی صاحب ندارند و مال ارمنیهاست که رفته اند و دولت اجازۀ گرفتن و دخل و تصرّف در آن را تا صد سال ندارد و بعد از آن می تواند این خانه ها را به مزایده بگذارد. در ادامۀ مسیر از پل خلیج طلایی (گلدن هلوم) عبور کردیم. وسط پل ایستگاه هست و جلوتر از آن پلی هست به نام گالاتا. سپس از قسمت کنستانتینو پلیس در منطقۀ امین اونو گذشتیم. مسجد جامع "ینی جمعی" در امین اونو و کنار دریاست و بعد از مقابل "کاپالی چارشی" بازار قدیمی استانبول عبور کردیم. بنا به گفتۀ راهنما مترو این قسمت که قدیمی ترین مترو جهان بعد از لندن می باشد و 140 سال پیش که حتّی برق نبوده ساخته شده و با سیم بوکسل کار می کند، با دو ترن که یکی از بالا می رود و دیگری از پایین و برعکس کار می کند و مسیر آن از استقلال تا این منطقه است.

از مقابل "دلمه باغچه" گذشتیم. قصری که آخرین بار آتاتورک در آن زندگی می کرده و ساعت روی 9:10 یعنی لحظۀ فوت آتاتورک گذاشته شده و همه ساله در همین ساعت برای احترام به او دو دقیقه سکوت برقرار می شود و هواپیماها و ماشینها و همۀ وسایل نقلیه توقّف می کنند. در ادامۀ مسیر به منطقۀ بشیکتاش رسیدیم. تنگۀ بسفر به طول 34 کیلومتر در برابرمان بود که دو دریای مرمره و سیاه را به هم وصل می کرد. سپس وارد "اورتاکوی" شدیم. در این منطقۀ ساحلی که نام آن به معنی روستای میانی است، مغازه های کوچک گوناگون از زیور آلات و پوشاک و خوراکی و دست فروشهایی که کلاه و شال گردن و ... می فروختند فضای جالبی را به وجود آورده بودند. بعد از خرید و عکس گرفتن آواز یکی از همسفران و هم نوایی یکی از دوستان موجب شادی بیشتر شد و ما به سمت مرکز خرید "زورلو" حرکت کردیم که با درخت کاج زیبایش به استقبال سال نو رفته بود. تا رسیدن به آنجا لیدر محلی برایمان توضیح داد که خیابان اورتاکوی یک نسبتی با خیابان ولیعصر تهران دارد و وقتی رضاشاه به استانبول آمد با آتاتورک قرار گذاشتند که هر یک در کشور خودشان یک خیابان خاص را بسازند و اینگونه ولیعصر و اورتاکوی ساخته شدند.

درادامۀ مسیر از جلو قصر "چراغان سرای" گذشتیم که امروزه به گرانترین هتل ترکیه با کرایۀ شبی 7000 یورو تبدیل شده و بزرگترین لوستر ترکیه که هدیۀ ملکه الیزابت بوده در اینجاست.

از نکات جالب دیگری که راهنما می گفت این بود که در ترکیه اعلان درگذشت وجود ندارد و مطب خصوصی هم نیست و مراکز درمانی یا دولتی است و یا خصوصی. دیگر این که در نزدیکی خلیج شاخ طلایی دو جزیرۀ کوچک هست که در یکی خرگوشها هستند و در دیگری اردکها. ولی به مردم اجازۀ ورود نمی دهند. در ادامۀ مسیر از مقابل دیوار قدیمی استانبول که 5/19 کیلومتر است و 1600 سال پیش ساخته شده و 17 سال طول کشیده تا 3 دیوار پشت سر هم بسازند، گذشتیم. چون استانبول از گذشته تاکنون یک شهر استراتژیک است. به دلیل این که تنها راه خشکی به اروپاست. کنستانتین در 40 سال این شهر را می سازد و آن را کنستانتینوپلیس به معنی شهر کنستانتین می نامد. 28 امپراتوری بزرگ می خواستند این شهر را فتح کنند ولی سلطان محمّد فاتح موفّق شد. کنستانتین برای این که سلطان عثمانی نتواند اینجا را فتح کند، تنگۀ بسفر را بسته بود ولی سلطان محمّد "روملی حصار" را در زمان کوتاهی ساخت و درون آن کشتی سازی کرد و پس از تجهیزات کامل و عبور دادن آنها از خشکی، بدون استفاده از تنگۀ بسفر آنها را به آب انداخت و شهر را به تصرّف خود درآورد و نامش را به "اسلامبول" یعنی جایی که اسلام فراوان است، تغییر داد. بعد از انقلاب آتاتورک نامش "ایستانبول" می شود که از عبارت یونانی "ایس تین پولین" به معنی "درشهر" گرفته شده است. استانبول 3154 مسجد دارد و سرود ملّی آن این گونه شروع می شود: «ترک هستم، راستین هستم، پرتلاش هسستم.» طبق گفتۀ راهنما مردم روزی 5/11 ساعت کار می کنند.

در ادامه از جادۀ کندی عبور کردیم که تنگۀ بسفر در سمت چپ آن قرار داشت و اکنون پروژه ای در حال احداث است که از زیر تنگۀ بسفر که قسمت اروپایی را به آسیایی وصل می کند، ماشینها بتوانند از آن بگذرند. سرانجام رسیدیم به مرکز چرم "بست" (بر وزن ژست) و بعد از دیدن شو زیبای چرم و خرید دوستان برای خوردن ناهار به بازار "کاله" رفتیم. غذای ما کباب ترکی چرب، برنج، سالاد و نوشیدنی بود. بلافاصله پس از صرف ناهار به قصد بازار "اولیویوم" حرکت کردیم. این مرکز خرید زیبا و مدرن بود و سرشار از انواع برندها. پس از کمی گشت و خرید به هتل رفتیم تا بتوانیم استراحتی پس از خروجمان از مشهد داشته باشیم.

یکشنبه 94/9/22:

ساعت 5/9 به وقت استانبول بعد از صبحانه حرکت کردیم به سوی "ساری یر" و بعد از طریق پل بغاز به قسمت آسیایی و سپس از خیابان آتاتورک به بشیک تاش رفتیم و وارد قسمت اروپایی جدید شدیم که بعد از صد سال به خانه های متروکۀ آنجا اجازۀ تعمی ساختمان داده شده. سرتاسر خیابان پر از خانه های قدیمی در حال بازسازی و یا منتظر بازسازی هستند. همان خانه های ارامنۀ متواری شده.سپس وارد منطقۀ "گمیش سویی" یا آب نقره ای شدیم. چون قبلاً اینجا دو معدن نقره بوده این نام را گرفته است. در حال عبور از اتوبوس دومین دانشگاه قدیمی استانبول که دانشکدۀ معماری بوده و همچنین استادیوم ورزشی که قبلاً بخشی از حیاط یا دقیقتر اصطبل دلمه باغچه بوده و حالا استادیوم شده را دیدیم که در حال بازسازی و تعمیر بود.

ازطریق تنگۀ بسفر وارد میدان بشیکتاش شدیم که دارای سه اسکلۀ قدیمی است. بشیک به معنی نوزاد و تاش به معنی سنگ است. بشیک تاش سنگ بزرگی شبیه گهوارۀ نوزاد بوده که اینجا پیدا شده و به همین خاطر اسمش را بشیک تاش گذاشته اند. بعد از این قسمت وارد خیابان اورتاکوی شدیم که نود درصد ساکنان آن یهودی هستند. این منطقه پس از اورشلیم تنها جایی است که سه گروه مذهبی با هم هستند. یهودیان، مسیحیان و مسلمانان که عبادتگاه آنان نزدیک هم است. هتل چهار فصل "فرسیزن" و دبیرستان بشیک تاش و کاخ چراغان که هتل شده و همچنین کاخ "ییلدیز" که ورود اشخاص غیرنظامی به آن ممنوع است و دانشگاه "گالاتاسرای" همه در همین منطقه قرار داشتند. نکته ای از فرهنگ عامۀ مردم ترک دربارۀ پل بغاز شنیدیم که در نوع خود جالب بود. می گویند هر کس از زیر پل بغاز رد شود و یک آرزو کند برآورده می شود. دومی برآورده نمی شود و سومی برعکس می شود. شاید این هم یک دستور فرهنگی غیر مستقیم به مردم بوده است. به هر حال مدتی است که به خاطر آمار بالای خودکشیها در اینجا عبور پیاده از این پل ممنوع شده است.

بعد وارد منطقۀ "ببک" (بر وزن فلز) اعیان نشین استانبول شدیم که 90% خانه های آن روی آب ساخته شده اند. منطقۀ کوچک ببک جایگاه هنرمندان و خواننده هاست و گرانترین خانه های ترکیه در اینجاست.

مکان بازدید بعدی "روملی حصار" یا قلعۀ رومی بود که توسّط سلطان محمّد فاتح در مدّت کمی ساخته شد که در آن کشتی ساخت و از طرفی برای فتح استانبول از آن استفاده کرد و از طرف دیگر با محاصرۀ دریای مرمره از دسترسی روسها به بیزانس جلوگیری کرد.  قلعۀ بزرگ و باعظمت و تمام سنگ که کاملاً مشرف بر دریا ساخته شده بود، هنوز هم عظمتش را حفظ کرده است و برای رسیدن به برج قلعه پله های زیادی را باید طی کرد. محلی که برای مردگان نماز میّت می خواندند هنوز باقی بود و نکتۀ جالب این که طبق گفتۀ راهنما نقشه و معماری این قلعه کار خواهر سلطان محمد فاتح بوده و نمای هوایی آن شبیه کلمۀ "محمد" است.

چند تا لوله از توپهای قدیمی هم در محوطۀ قلعه به نمایش گذارده بودند.

ساعت 5/11 بازدید از قلعه تمام شد و برای ادامۀ بازدیدمان حرکت کردیم. راهنمای امروزمان یک پزشک و از پان ترکیسم های متعصّب بود. از زیر پل سلطان محمّد فاتح رد شدیم که در عرض یک سال توسّط دانشجویان دانشگاه معماری ساخته شده. سپس وارد منطقۀ "ساری یر" شدیم و در مسیر حرکت و در اتوبوس جاهای زیادی را گذرا دیدیم. 1) خانۀ پلیس که ساختمانی سفید و بسیار شیک بود. 2) کافی شاپ "مادو" که یکی از کافی شاپها و رستورانهای زنجیره ای ترکیه است. 3) کافۀ "سوتیش" که ترافیک زیادی داشت به خاطر این که پاتوق هنرپیشه ها و هنرمندهای ترکیه است و صبحانه اش 250 تا 1000 لیر قیمت دارد. در ادامه از جادۀ "حیدر علی اف" گذشتیم که از شلوغترین خیابانهای ترکیه در روزهای شنبه و یکشنبه است. در طول مسیر، لیدر ترک توضیح می داد که استانبول بعد از اسرائیل یکی از بزرگترین صادرکننده های میوه است و در ترکیه همه نوع میوه هست جز لیموشیرین. نکتۀ دیگر این که در استانبول مسجد شیعه و سنّی نداریم و مسجدها تعداد مناره های متفاوت دارند. بیشتر مساجد وقفی هستند و توسّط مردم ساخته شده اند. نشانۀ آنها سه مناره بودنشان است. ایا صوفیه 5 مناره دارد و مسجد سلطان احمد که در برابر آن و برای نشان دادن عظمت دوران اسلامی نسبت به گذشته ساخته شده، 6 مناره دارد. مساجد جدید و مدرن هم 5 مناره هستند. مسجد سلیم اول مربوط به قرن 16، مسجد اورتاکوی مربوط به قرن 19 و مسجد جدید شاکرین که ساخت یک بانوی معمار است دو مناره هستند. در ترکیه مسلمانان سنّی و شیعه در یک مسجد نماز می خوانند. 20% مردم شیعۀ علوی اعم از اسماعیلی و اثنی عشری هستند.

سربازی در ترکیه اجباری هست. به دلخواه از 18 تا 35 سالگی می توانی به سربازی بروی. برای پسر 3 بار جشن می گیرند. 1) ختنه کنان، 2) سربازی، 3) عروسی. برای یک پسر ترک سربازی مایۀ غرور است. دورۀ آموزشی سربازی 5/1 ماه است. در ادامۀ مسیر از مقابل آتلی کوشک رد شدیم که خانۀ شخصی بوده با 7500 متر زیربنا که اینک تبدیل به موزه شده و همچنین پارک امیرگان را از دور دیدیم. از یک ساحل سیاسی نیز عبور کردیم که کنسولگریهای آمریکا، برزیل، آرژانتین، اتریش و انگلیس در آن بودند. از مقابل دانشکدۀ پزشکی مرمره و از جلوی خانۀ معلم استانبول با ساختمانهای زیبای سفید و پنجره های سبز گذشتیم که بسیار تمیز و زیبا بود. تا این که به ساحل کرچ بورنی که سریالها در آن فیلم برداری می شود رسیدیم. خانۀ سریال عشق ممنوع یا عمرگل لاله را از بیرون دیدیم و عکس گرفتیم. این جاده بر روی آب ساخته شده. در این قسمت ساختمان فرماندهی گارد ساحلی استانبول را که 200 سال قدمت دارد با ساختمانی سفید و پنجره هایی با قاب آبی دیدیم. در ادامه به منطقۀ "باغچه کوی" رفتیم که دانشکدۀ کشاورزی در آنجا قرار داشت. کمی آنسوتر منطقۀ "کمربغاز" قرار داشت که محله ای 100 هکتاری است و 20 خانه اش متعلق به خواننده ها و هنرپیشه هاست. از جمله سی بل جان در اینجا خانه دارد.

سرانجام ناهار را در رستوران بسیار خوب بالای شهر با غذای مخصوصش "پیده" خوردیم. خمیری با اندازه و شکل باگت بزرگی بود که داخلش گوشت و گوجه و مخلّفات بسیار خوشمزه با ترشی و دوغ بسیار عالی و دسر و چای. علاوه بر غذا این رستوران دکوراسیون ویژه و کم نظیری داشت. تمام رستوران پر از اشیاء قدیمی مثل تلفن، بخاریهای هیزمی، ظروف، فانوسها و سقفی پر از لباسهای تیمهای ورزشی که به آن چسبیده و قاب شده بود. دیگر ویژگی آن وجود ساعت برعکس بود. ساعت برعکس را پیرها استفاده کرده و در دست راست می بستند و عددها برعکس عمل می کرد. هر جا این ساعت را دیدیم باید بدانیم جزو ملّی گرایان ترک هستند. هر کس که ساعت دست راست ببندد و تسبیح کوچک داشته باشد، نشانۀ این است که فردی ملّی گراست. علامت یک ستاره در وسط و 22 ستاره دور آن نشانۀ حکومتهای ترک است. الآن 7 حکومت ترک داریم: آذربایجان، ترکمنستان، ازبکستان، قزاقستان، قرقیزستان، ترکیه و قبرس شمالی.

از رستوران زیبا و حال و هوای خوبش که خارج شدیم در نزدیکی محل سوار شدن به اتوبوسمان برای اولین بار در عمرم دیدم یک مغازۀ جوجه بریانی کلۀ گوسفند را درسته مثل مرغ بریان کرده بود که به نظرم خیلی وحشتناک بود. بعد از سوار شدن به اتوبوس مریم جان آواز زیبایی خواند تا به مرکز آسیایی برسیم. در مسیر، دبیرستان نظامی ترکیه را با دو منارۀ طوسی رنگ دیدیم که محلّ آموزش افراد نظامی برجسته ای مثل پرویز مشرّف و ... بوده است.

از نکات جالب در مورد استانبول آسیایی این که شمارۀ پلاک و پیش شمارۀ تلفنش فرق می کند و در قسمت آسیایی افراد مرفّه تری هستند.

سه منطقه در بخش اروپایی و چهار منطقه در بخش آسیایی جزو مرفّهین هستند. از جمله مناطق بوستانجی، کادوکا و توزا در بخش آسیایی جزو مرفّهین هستند.

در ادامه از خیابان پرترافیک "عدنان چی" گذشتیم. یک قبرستان قدیمی را دیدیم که سنگ قبرهای ایستاده داشت و روی آنها سنگهایی به شکل کلاه مردان با توجّه به شغلشان بود. سنگ قبر زنها گل سنگی بود.

بعد از مسجد جامع گذشتیم و به قلعه دختر یا "گیز قلعه سی" رسیدیم که در وسط دریا بود و اکنون تبدیل به رستوران شده. از ساحل آن را دیدیم و نان "سیمیت" را که با آرد ذرّت سبوسدار درست می شود و آن را برای صبحانه می خورند تست کردیم. نانی شبیه دونات که روی آن کنجد داشت.

راهنما در مورد این قلعه چنین توضیح داد: در تفکّر مردم دختر، دست نیافتنی و قابل پرستش است. در شهرهای ترکیه هر شهری که دریا داشته باشد دارای قلعه دختر و اگر دریا نداشته باشد دارای پل دختر است. داستان این قلعه هم این است که: شاه بیزانس در خواب می بیند که در روز تولّد 18 سالگی دخترش دو مار او را نیش می زنند و می میرد. پدرش او را به قلعه ای می برد تا ازاو محافظت شود. ولی در روز تولّدش در سبدی انگور که برایش می فرستد دو مار زنگی سیاه مخفی می شوند و او را نیش می زنند. روایات دیگری هم دارد.

قلعه دختر در محلۀ "اسکودار" یا سکاندار قرار دارد که در نزدیکی بام استانبول است. پس از کمی گردش و عکس در ساحل به طرف بام استانبول رفتیم که برای مردم استانبول خیلی مهم است. در استانبول دو تپّۀ عشاق وجود دارد. در قسمت آسیایی بام استانبول و در قسمت اروپایی تپّۀ پیرلوتی است. در روز نامزدی یا عروسیشان برای عکس گرفتن بر روی این تپّه ها می آیند. بر روی لباس عروس کمر قرمزی می بندند که حلقه هایی به آن وصل است و این حلقه ها را به دستشان می کنند. این کمر نشانۀ بکارت عروس و همچنین آرزوی فرزند پسر است که هنوز برای ترکها حائز اهمیت است.

ما روی این تپّۀ زیبا ض من نوشیدن چای بسیار مطلوب و گوارا، توضیحات را گوش کردیم و دو زوج نامزد و یک عروس و داماد را دیدیم و با آنان عکس گرفتیم و آقای مهدیزاده از همسفران هم برایمان تو ای پری کجایی را خواندند و پس از گذراندن ساعتی خوش روی تپّه و گردش و خوردن شاه بلوط های برشته و خوشمزه به طرف مرکز خریدی نزدیک هتلمان رفتیم و بعد از خرید پالتو و کاپشن با دوستان پیاده به طرف هتل برگشتیم.

دوشنبه 23/9/94:

صبح بعد از صبحانه با تأخیر حرکت کردیم به طرف برج گالاتا. لیدر امروزمون اکتای بود. با اتوبوس تا مسافتی رفتیم. برج در کوچه ای قرار داشت که نمی توانستیم با اتوبوس برویم و از خیابانی نزدیک برج پیاده به طرف برج رفتیم. در مسیر قدیمیترین بانک ترکیه یعنی بانک زراعت را دیدیم که از 180 سال پیش و بانک مرکزی آن از 140 سال پیش ساخته شده. در اواسط خیابان به قسمتی رسیدیم که پله داشت و باید از این پله ها بالا می رفتیم تا به کوچۀ بسیار پرشیب برج برسیم و از سربالایی تند آن در کوچه ای باریک به برج برسیم. "برج گالاتا" در منطقه ای بود که غیر مسلمانان زندگی می کردند. یهودیان در دورۀ عثمانی در این منطقه زندگی می کردند و تا قبل از جنگ جهانی اول بودند. آنان دور این منطقه دیوار ساختند و قلعه ای که در آن زندگی کنند و این برج را برای دیدبانی ساختند. ولی این قسمت به راحتی توسّط عثمانیها فتح شد، چون آنها خیلی ساده تسلیم شدند. سپس عثمانیها از آن به عنوان برج آتش نشانی استفاده کردند تا از بلندی به سرعت مکانهای آتش گرفتۀ شهر را شناسایی کنند. البته اتفاق جالبی هم که در اینجا روی داده پرواز اولین انسان ترک از روی برج است. "احمد چلپی" که آرزو داشته پرواز کند، برای خود بال درست می کند و از این برج حدود سه کیلومتر پرواز می کند. او جزو قدیمی ترین افرادی است که توانسته پرواز کند. پرواز از ترس این که مبادا احمد چلپی به قصر او راه یابد و خطری متوجهش سازد، احمد چلپی را می کشد.

برج گالاتا در دورۀ جنگ اول جهانی در دست انگلیسیها بوده و پرچم آنها در برج دیده می شده و در زمان آتاتورک پرچم آنها پایین آورده می شود و از آن پس یکی از نمادهای جمهوریت ترکیه است.

پس از بالا رفتن و دیدن استانبول از بالای برج، مدّتی در محوطۀ پایین برج گشتیم. عده ای چای خوردند و خرید کردند. مدّتی منتظر یکی از دوستان که به سفارت کانادا رفته بود ماندیم و دوباره منظر مدیر تور که راه را گم کرده بود. بیش از نیم ساعت توی اتوبوس ماندیم تا آمدند و حرکت کردیم به طرف میدان هیپودروم و مسجد سلطان احمد.

بعد از توقف در میدان، ابتدا هدفون ها و کارتهای ورودی توپ کاپی و مسجد ایاصوفیه به همۀ همسفران داده شد و به طرف چشمۀ آلمان حرکت کردیم. بنای چشمه از طرف دولت آلمان به یکی از سلاطین عثمانی هدیه شده. در این میدان در گذشته اسب دوانی می کردند ولی برای تماشا از مردم هزینه ای گرفته نمی شده. کاخ کنستانتین در محل مسجد بوده و او از آنجا مسابقه را تماشا می کرده. روی چشمه آبخوری زیبایی با سقفی گنبدی ساخته بودند و به خصوص سقف داخلی آن با نشانهای حکومت عثمانی و شهرداری ترکیه به شکل زیبایی نقاشی و تزئین شده بود. سقف بر روی چهار ستون بود و اطراف ستونها دیواری نذاشت.

با فاصلۀ بسیار کمی ستون سنگی هیپودروم هدیۀ مصریها قرار داشت. 2500 سال از عمر این سنگ یک تکه می گذرد و توسط کنستانتین از مصر آورده شده. این سنگ به مناسبت پیروزی مصریها برای تشکر از خدای آفتاب "رع" ساخته شده که سنگ اصلی در واقع دو برابر این بوده است که نصفش را به خاطر سنگینی بریده و در دریا انداخته اند. ارتفاع این سنگ 20 متر و با خط هیروگلیف روی آن مطالبی بود. در ته سنگ هم تصاویر حکاکی خانوادۀ امپراتور وجود داشت.

هدیۀ دیگر "سنگ مار" است که در هر طرف آن یک مار بوده که حالا شکسته شده و آن را از یونان آورده اند. این سنگ پیچ دار آبی رنگ به مناسبت پیروزی یونانیها بر پارسیان ساخته شده و پایل یک جام بزرگ سنگی بوده است.

ستون دیگری هم بود که سلطان احمد آن را در برابر اوبلیسک مصری ساخته و به روایتی مانند زلف بافته بوده و به معشوقش هدیه کرده است.

مکان بعدی بازدید ما که در همان میدان قرار داشت، مسجد سلطان احمد بود. مسجد پرعظمتی که بعد از فتح سلطان محمد فاتح در عرض 7 سال ساخته شد. تا این اواخر تنها مسجد 6 منارۀ دنیا بوده، در دو دهۀ اخیر مسجد جامع سابانجی در آدانا افتتاح شده که آن هم شش مناره است و ظرفیت 20000 نفر را دارد که می گویند بزرگترین مسجد دنیا در حال حاضر است.

سلطان محمد از وزیرش می خواهد که برای مقابله با ایاصوفیه مسجدی بسازد که یکی از مناره هایش طلا باشد. ولی وزیر فقط پایۀ یکی از مناره ها را از طلا می سازد و می گوید منار را از طلا افراشته است. اروپاییها به این مسجد، مسجد آبی یا کبود هم می گویند، چون داخل آن 21000 کاشی آبی دارد. مسجد دارای فضایی بزرگ و زیباست. منبر و محراب زیبایی دارد و سقف آن به زیبایی و هنرمندانه ساخته شده. ولی طبق معمول همۀ مساجد مسلمین، نمازخانۀ خانمها قسمت بسیار کوچک و ساده ای است و در مقایسه با بقیۀ مسجد حالت محقّری دارد.

بعد از دیدن مسجد به تدریج در محلّ تعیین شده جمع شدیم که برای ناهار به رستوران "تامارا" برویم. ساختمان "اسناد ملکی ترکیه" با قدمت بسیار در این محوطه قرار داشت و در مقابلش نگهبان بود. زمان زیادی تا آماده شدن غذا و صرف آن گذشت. سپس پیاده به طرف مسجد ایاصوفیه رفتیم. این محل در ابتدا کلیسا بوده و 900 سال به عنوان کلیسا از آن استفاده شده. با روی کار آمدن سلطان محمد فاتح در عرض 3 سال مسجد شده و 480 سال به عنوان مسجد استفاده شده تا در زمان آتاتورک موزه گشته است. چندین بار تجدید ساخت شده و بقایای بیرونی حیاط آن از سازه های قبلی است که در خیابان باقی مانده و دیده می شود. شکل آن از 30 سال پیش هم که من دیدم تغییراتی کرده و راه طبقۀ دوم ان یابسته بود یا ما نتوانستیم ببینیم. با سرعت بسیار زیاد آنجا را دیدیم. سقف ها تماماً از طلاست. دوبار کلاً از بین رفته و دوباره درست شده و بعد از فتح سلطان محمد چون تصویر موزاییک کاری در دوره ای حرام دانسته می شد، بالای گنبد که قبلاً نقش عیسی بوده کم کم آن را کندند و آیۀ قرآن نوشتند. منبر مسجد دارای زاویه است چون اینجا قبلاً کلیسا بوده و قبله رعایت نشده و اکنون قبله زاویه دار است.

در یک ضلع گنبد تصویر مسیح که در آغوش مریم است تماماً از طلا وجود دارد و دو طرف کلمات محمّد و اللّه نوشته شده و این تنها جایی است که نمادهای دو دین در یک محل در کنار هم وجود دارند. در سمت چپ آن محلّ نمازگزاری سلاطین با شبکه های طلایی بسیار زیبا ساخته شده. در سالن بعدی ستون معروف ایاصوفیه که مختص آرزو کردن است قرار داشت. در قسمت خروجی، نقش حضرت مریم و عیسی و کنستانتین با طرحی از شهر استانبول و ایاصوفیه که بانیانشان آنها را به حضرت مریم تقدیم می کنند تا نگهدارشان باشد. در مقابل تصویر آیینه ای به همان اندازه گذاشته اند که مردم هنگام خروج و ورود آن را ببینند. پس از خروج از ایاصوفیه به موزۀ "توپکاپی" رفتیم. موزۀ توپکاپی هم قصر قدیمی عثمانیهاست که امروزه اشیاء بسیاری در آن نگهداری می شوند. در مسیر پیاده ای که می رفتیم آنچه توجّهمان را جلب کرد، مهربانی مردم با گربه ها و سگها بود که به آنها غذا می دادند و حیوانها هم در آرامش کامل بودند. شهردار استانبول برای 230000 گربه و 60000 سگ لانه ساخته و غذایشان را تأمین می کند. این حیوانات گوش بریده هستند تا مشخص باشد که از آنها نگهداری می شود.

از در ورودی قصر عثمانی که وارد شدیم، سمت راست سنگ بزرگی بود که مقبرۀ یکی از بزرگان عثمانی بود. بنا به گفتۀ راهنما اینجا بزرگترین قصر پادشاهی دنیاست که سالم باقی مانده و سلطان محمد با فتح استانبول پیام می دهد که من فرمانروای آبها و خشکیها هستم. (سه طرف آب و یک طرف خشکی) این مطلب را در سردر ورودی قصر هم نوشته است. در راه ورودی در سمت چپ یک آب انبار بوده که امروزه فقط سنگفرش آن دیده می شود، و در سمت راست ورودی آشپزخانه و سمت چپ محلّ غذا خوردن افراد برجسته بوده است.  در سوّم "در خوشبختی" نام دارد و محل تاجگذاری سلطان هم در جلوی این در است. در ادامه از اتاق " آرزو" عبور کردیم که محل ملاقات پادشاه و تختهای داخل آن همان تختهای قدیمی بود. در این قسمت قصر در تمام مدت 24 ساعت قرآن می خوانند و صدای قرآن قطع نمی شود. پس از گذر از چند اتاق به اتاق قاری هم رسیدیم که داشت قرآن می خواند. در سالنهای این قصر موزه اشیاء فراوانی دیدیم. از جمله: 1) جای پای حضرت محمد، 2) پارچۀ سفیدی که عبارات "لا اله الاالله" و "محمدا رسول الله" با رنگ سیاه رویش نوشته بود که هنگام مرگ سلاطین روی صورتشان می کشیدند. 3) پرده های قدیمی خانۀ کعبه، 4) قاب حجرالاسود، 5) در قدیمی کعبه، 6) کلید کعبه، 7) شمشیرهای صحابه، 8) عبای پیامبر، 9) مو و دندان پیامبر. و در سالن بعدی آثاری از ایران عصر صفوی و هدایای هند، روسیه، چین، انگلیس و نشانهای اروپا و مدالهای جواهرنشان دورۀ قاجار، شطرنج بلوری و الماسی به وزن 86 قیراط که از توی زباله ها پیدا شده. بعد از دیدن سریع سالنها به محوطۀ بیرونی و ایوان مشرف به دریا رفتیم. کمی تماشا کردیم و عکس گرفتیم. به پیشنهاد خانم دکتر قرار بود از قسمت دیگری از قصر بازدید کنیم که گروه موافقت نکردند و به ناچار پیاده به سوی اتوبوس که کمی دورتر از ما قرار داشت حرکت کردیم. عازم هتل شدیم تا دوستان خودشان را برای رستوران هزار و یک شب آماده کنند و گروهی هم که نمی آمدند طبق معمول به خرید بروند و من هم منتظر تا ساعت رستوران فرا برسد. سر ساعت به طرف رستوران حرکت کردیم. رستوران نسبتاً دور از هتل قرار داشت. رستوران با دکوراسیونی قرمز و نیمه تاریک پذیرای ما شد. از لحظۀ ورود با نوشیدنی، اردور و پیراشکی و به دنبال آن غذای اصلی و دسر پذیرایی شدیم و برنامه هم با سه رقص محلّی ترکی شروع و بعد سه رقص عربی با سه رقّاصۀ متفاوت و یک رقص آذری و خواننده ای که به زبان میهمانان آهنگها و ترانه هایشان را می خواند که نقطۀ شور مجلس بود و بعد هم رقص همگانی دوستان. در رستوران فقط چند گروه ایرانی و یک گروه مردان عراقی بودند. شب خوبی بود و بعد از پایان برنامه به هتل برگشتیم.

سه شنبه 24/9/94:

صبح ساعت 10 حرکت کردیم به سوی کاخ "دلمه باغچه"، سومین کاخ عثمانی. اولین آن دانشگاه استانبول شده و دومی توپکاپی و سومی دلمه باغچه که در مدت 8 سال توسط عبدالمجید عثمانی ساخته شده و دکوراسیون آن 5 سال طول کشیده. این محل قبلاً دریا بوده و با سنگهای بزرگی این قسمت را پر کردند. دلمه به معنی پر شده می باشد. دارای 285 اتاق، 46 سالن و 6 حمام و اینجا بعد از کاخ باکینگهام زیباترین کاخ دنیاست. به سبک معماری غربی ساخته شده و گچ بری آن به سبک باروک و روکوکو است. سلطان عبدالمجید فقط 5 سال در اینجا زندگی کرده و بعد از انقلاب آتاتورک در آن زندگی و فوت کرده، برای همین برای ترکها ارزش خاصّی دارد. ما از ورودی "سلام لیک" وارد شدیم. سالن اول امروزی بوده و 1000 تابلو دارد و بزرگترین تابلو برگرفته از پولهایی است که والده سلطان برای ساخت مکّه فرستاده و تمامش "پوسی" ایتالیایی است. بعد وارد سالن "بینک گارشی" شدیم که دری رو به خشکی و دری رو به ساحل داشت که با توجه به وسیله ای که می خواستند سوار شوند از آن در خارج می شدند. ضمن گذشتن از سالن لیدر فرق حرم و سلام لیک را توضیح داد که حرم برای زندگی داخلی است و ساده تر و تابع قوانین خود. ولی در سلام لیک پادشاهان قدرت خود را نشان می دهند و این قدرت نمایی در طلاکاریهای سقف مشخص است. میهمانان از سلام لیک وارد تالار پذیرایی می شوند. ما هم وارد سالن پذیرایی شدیم. در قسمت ورودی دو بخاردان و شمعدان ساخته از عاجهای بزرگ فیل هدیۀ مصریها قرار داشت. فرش 70 متری تبریز که بعد از تشکیل حزب جدایی طلب تبریز توسط خاندان مؤید که به آتاتورک هدیه داده شده بود، در این سالن قرار داشت. در همین سالن پذیرایی، در سال 1926 یک تصمیم اساسی برای تغییر رسم الخط ترکیه از عربی به لاتین روی همین فرش گرفته شده است. در این سالن ساعتها روی لحظۀ مرگ آتاتورک نگه داشته شده، یعنی ساعت 9:05 صبح 10 نوامبر. سپس به اتاق پذیرایی سفرا رفتیم. ساعت قهوه ای رنگی دیدیم که از لاک لاک پشت ساخته شده بود و هر نیم ساعت مارشهای عثمانی را می نواخت. کف سالنها در زمان آتاتورک پارکت شده و جالب این است که پارکتها مثل قطعات پازل کنار هم چیده شده و چسبانده نیست. حرارت سالنها در زمستان و تابستان روی یک درجه حفظ می شود که اشیاء و ساختمان صدمه نبینند. بعد وارد سالنی شدیم که نقطۀ اتصال قسمتهای مختلف هرم بود و بعد کتابخانۀ سلطان عبدالمجید را دیدیم و تابلوهای نقاشی شده از خانوادۀ عثمانی از جمله خود سلطان عبدالمجید که تصویر خودش را در آیینه نگاه کرده و کشیده. سپس از حمام میهمانان دیدن کردیم که بسیار زیبا و مجهز بود و حتی رضا شاه هم در مورد این حمام نوشته است. حمامی کامل از سنگ مرمر سفید با کنده کاریهای بسیار زیبا و سیستم گرمایی خاص. سپس وارد سالن خاطره ها شدیم که تصویر همۀ شاهان عثمانی به دیوار زده شده بود. محمود دوم که چشمه های قدیمی توسّط او شناخته شد، سلطان عبدالحمید و سلطان عبدالعزیز که اینجا را پسندید و "کاخ چراغان" را درست کرد که امروزه گرانترین هتل ترکیه شده. سلطان محمد که سیستم برق را به استانبول آورد و هدایای ویلیام دوم در آنجا بود. عبدالعزیز نوازنده بود و پیانوی او در قاب بزرگ چوبی در آنجا قرار داشت. آتاتورک روزی 17 فنجان قهوه و یک شیشه راکی می نوشید و سیگار می کشید.

در سالن آخر لوستر 5/4 تنی کریستال قرار داشت که قبلاً با 750 شمع ولی حالا با 50 لامپ روشن می شود. در این سالن پذیرایی دیدارهای عید قربان و سایر اعیاد رسمی دولتی برگزار می شده و آتاتورک هم در سال 1919 قبل از تشکیل جمهوری ترکیه در اینجا سخنرانی تاریخی خود را می کند و مراسم وداع پس از مرگ آتاتورک هم در این سالن بوده است.

بعد از بازدید از قصر و گرفتن عکس، هر یک از اعضای گروه برنامه ای برای خود داشت. گروهی جزیره و گروهی خرید را برگزیدند و ما 5 نفر برای دیدن میدان تقسیم و خیابان استقلال رفتیم. با آرامش قدم زدیم و کمی خرید کردیم و در کی اف سی ناهار خوردیم و با "دلمش" که نوعی تاکسی ترک است به هنل برگشتیم. در نزدیکی هتل با دوستان چای و باقلوا و راحت الحلقوم خوردیم و بعد از خرید باقلوا به هتل برگشتیم. ساعت 2 شب اتاق را تحویل دادیم، با آسانسور خراب با کلبی ماجرا اسبابها را پایین آوردیم و کلّی معطّل شدیم و بالأخره به فرودگاه رفتیم برای پرواز به قونیه.

چهارشنبه 25/9/94:

از نیمه شب به فرودگاه رفتیم که دیر به پرواز نرسیم. ولی پرواز تأخیر داشت. مدّتی روی نیمکتهای فرودگاه در انتظار ماندیم ولی بالأخره پرواز انجام شد. روزی پر از انتظار شروع شده بود. تا نزدیکیهای قونیه رفتیم ولی چون هوا بد بود مدّتی توی آسمان چرخیدیم ولی مجبور شدیم که برگردیم به فرودگاه آنکارا. حدود یک ساعت و نیم در فرودگاه آنکارا توقّف داشتیم که از مسافران با چای و قهوه پذیرایی شد. در فرودگاه آنکارا یکی از مسافران ترک که مشکل قلبی پیدا کرده بود را به بیمارستان منتقل کردند. بالأخره اجازۀ پرواز دادند و این بار هواپیما موفق به فرود شد. ساعت یک و نیم ظهر به جای هفت صبح به هتل رسیدیم. هتل ایبیش که هتل نوساز و خیلی تمیزی بود. پس از اسکان و استراحت ساعت سه و نیم به طرف حرم مولانا رفتیم، حرمی بسیار زیبا و بزرگ. محوطۀ وسیع مربع شکلی بود که تقریباً در سه ضلع آن اتاقهای درس قدیمی تبدیل به موزه شده بود و مقبره و مسجد در ضلع چهارم قرار داشت. این محل در گذشته باغ رز بوده. وقتی بهاء ولد مرد، سلطان آن را برای ساخت آرامگاه وی هدیه کرد. اولین مقبره ای که ساختند این گنبد سبز بود و به خاطر احترام به او اجازه دادند مقبرۀ سایر مشایخ مولویه هم در این مکان باشد و به تدریج مقبره و آرامگاه تبدیل به مدرسه ای شد که افکار مولانا را شرح می داد. بعدها آتاتورک آن را تبدیل به موزه کرد، اما نخست وزیر اول دوباره آن را محل عبادت کرده است. در ابتدای ورود به حرم، نام "حضرت مولانا" بر روی مثلثهای لوزی شده پیام عشق و حقیقت و خرد مولانا را به صورت نمادین یادآوری می کرد که چگونه می توان از دنیای انسانی با این سه عنصر از فرود تا کمال و از زمین تا آسمان سیر کرد. در زیر آن شعر زیبایی بود که در قابی بیضی شکل نقش بسته بود: " کعبة العشاق باشد این مقام / هر که ناقص آید اینجا شد تمام " و در زیر آن قابی سفید و قرمز بود که به نظرم "لااله الا الله" بود. داخل که می شدیم سالن بزرگی بود با دیوارها و سقف سفید که با رنگ قهوه ای خطوطی هنرمندانه بر دیوارهای آن نوشته شده بود. جالب این که همۀ نوشته ها برعکس و قرینۀ هم نوشته شده بود، درست مثل تصویر یک آینه. که به نظر من شاید بیانگر وجهی دیگر از اندیشه های مولانا بود . علاوه بر این تعدادی تابلو با مضامین مختلف به دیوارها آویخته بود. مثل:

درها همه بسته الّا در تو / تا ره نبرد غریب الّا در تو

ای در کرم عزّت نورافشانی / خورشید و مه و ستارگان چاکر تو

 

ای مرد سماع معده را خالی دار / زیرا چو تهی است نی کند نالۀ زار

چون پر کردی شکم ز لوت بسیار / خالی مانی ز دلبر و دست و کنار

 

سماع آرام جان زندگانست / دلی داند که او را جان جان است

خصوصاً حلقه ای کاندر سماعند / همی گردند و کعبه در میانست

 

جاذبۀ محیط و لذّت اشعار و شادمانی دیدن خطّ فارسی در دیار غربت، حالی خارج از وصف ایجاد کرده بود. بهتی دلپذیر و خلسه آور. در سمت راست سالن ورودی قبر دراویش قرار داشت. ظاهر قبرها با هم متفاوت بود. قبرهای بدون عمامه متعلق به زنها بود و قبرهای با عمامۀ سبز اقوام و همسر مولانا و قبرهای با عمامۀ سفید متعلق به خارجیها بود. بر دیوارها و سقف چراغدانهای متفاوتی آویزان بود و هر چه به قبر مولانا و پدرش نزدیکتر می شدیم، دیوارها و سقف از آن سپیدی و سادگی خارج شده و کاشی کاری بسیار زیبایی داشتند با رنگهای سبز و آبی فیروزه ای و کلاً نقشها و رنگهای معماری اسلامی. بلندترین قبر متعلّق به بهاء ولد پدر مولانا بود و مقبرۀ مولانا با دو عمامه به نشان خودش و شمس مشخص شده بود. همه زیارت کنان در مقابل این قبر می ایستادند و زیر لب دعا و فارسی زبانان هم شعری از مولانا را زمزمه می کردند. در ادامۀ حرم ویترین هایی بود که انواع قرآن و مثنوی های قدیمی و خرقۀ منسوب به مولانا به نمایش گذاشته شده بود و سپس راه خروجی بسیار باریکی که به نمازخانه و درب خروجی راه داشت.

با حالی ناشناخته و خاص از حرم بیرون آمدیم. گروهی با اتوبوس به هتل رفتند و ما با گروهی دیگر به مزار شمس رفتیم.

مزار شمس در مسجد کوچکی بود. مسجدی با دیوارهای سفید و سقفی قهوه ای رنگ. دور تا دور آن نامهای الله، محمد، علی در دایره های سیاه نوشته شده بود و به نظرم اولین مسجد- مقبره ای بود که سقفش گنبدی نبود، بلکه سقف مربع شکل قهوه ای داشت. قبر شمس در ضلع روبروی در ورودی و قسمت خانمها در سمت راست ورودی بود که از طریق پلکان چوبی به بالا می رفتند. ما در وقت نماز رسیدیم، ولی لطف کردند و به ما اجازۀ ورود دادند و ما هم سعی کردیم در نهایت سکوت مزاحم آنها نشویم. باز هم برای من اولین باری بود که موقع نماز در قسمت مردانه حضور داشتم و نشستم. مقبرۀ شمس هم همان سادگی و روانی خود شمس را داشت. از مقبره که خارج شدیم به سوی خانۀ 25 حرکت کردیم. در آن خانه شام خورده بودند ولی خوشبختانه به سماع رسیدیم. محیطی صمیمانه بود و سماع به صورت سنتی اجرا می شد. جمعیت برای آن فضای کوچک خیلی زیاد بود ولی ما از اتاقی جنب اتاق اصلی سماع را می دیدیم. سماع دو آقا و یک خانم را دیدیم. به نظر من سماع خانم با لبخند شیرینی که در تمام طول سماع به لب داشت خیلی معنوی تر جلوه می کرد. بعد از دیدن سماع و پایان برنامه به هتل برگشتیم تا ساعت 11 شب برای کنسرت هژیر به هتل رکسوس برویم.

پنج شنبه 26/9/94:

صبح پس از صبحانه و آمدن اتوبوس راهی روستای سله (سیله) شدیم. این ناحیه در تمدن آناتولی دارای جایگاه مهمی از لحاظ فرهنگی بوده و از زیبایی طبیعی ویژه ای برخوردار است. خانه های سنّتی آن به ردیف در دامنۀ کوهها قرار گرفته و مقابل آنها رود آبی بوده که امروزه به شکل کانال آب زیبایی در سرتاسر روستا کشیده شده است.

ابتدا از مسجد (آک جامی) بازدید کردیم و ضمن قدم زدن در خیابان سنگفرش و باریک و زیبای آن، در مقابل فروشگاهی، نوشیدنی مخلوط از آلبالو و شیرین بیان به نام شرب بر وزن ترب به رایگان نوشیدیم و سپس به کارگاه شمع سازی نیمه اتوماتیک آنجا رفتیم. شمعهای تولیدی آن کارگاه در اشکال و اندازه های متفاوت به همه جای جهان صادر می شود. ویژگی مهم شمعها بدون اشک بودن آنهاست. که توانسته یک صنعت جهانی برای مردم این منطقه ایجاد کند.

از حدود 2000 سال پیش که مسیحیان به این منطقه آمدند برای گذران زندگی با استفاده از امکانات ابتدایی منطقه، ابتدا به کشاورزی، تولید شراب، سفالگری و بافت فرش پرداختند و چون برایشان مهم بود که وارد فضاهای مذهبی شوند شمع تولید کردند. ابتدا از چربی حیوانات و در مرحلۀ دوم پارافین با لایه های نخ برای این که بدون اشک باشند و در مرحلۀ سوم با قالب زدن در شکلها و اندازه های مختلف شمعشان را ارتقا دادند و محصولات آن در کلیساهای جامع به کار می رود. پس از این محل به طرف پل سنگی باریکی (کمتر از یک متر) و مرتفع و زیبایی رفتیم. این پل با قدمتی حدود 2000 سال و با بهره گیری از تکنیک مصریها، فقط از سنگ و بدون هیچ ملاط و فلزی ساخته شده است که با استفاده از 20 لوله آب را از چشمه به داخل روستا می برد. پس از دیدن و عبور از پل به سوی قدیمی ترین کلیسای این روستا رفتیم. کلیسای "سنت هلنا" (ایا النا) با نمای سنگی و فضای داخلی مربع شکل با دیوارهای خاکستری که با خواسته و اهتمام شخصی "هلنا" مادر "کنستانتین" امپراطور بیزانس ساخته و به سربازان هدیه شده است. طبق گفتۀ راهنمای ترک در بالاترین نقطۀ سقف گنبد تصویر مسیح به عنوان خدا و در زیر آن در حاشیۀ گنبد، تصاویر آدم و حوا بر اساس قصۀ تورات و رانده شدن آنها از بهشت نقش بسته بود و دور تا دور تصاویر نیکان مثل زکریا، آنتونیا، سنت هلنا و حضرت مریم رسم شده بود. در قسمت جلوی کلیسا و سمت راست، محلّی بود که فقط مردان را با گرفتن پول به آنجا راه می دادند و در نزدیکی آن اتاقک اعتراف قرار داشت. در قسمت انتهایی کلیسا، میز مخصوص نان و شراب قرار داشت و در بیرون ساختمان کلیسا، اتاقکهای قدیمی و ویرانی بود که در گذشته منزل مقام ارشد کلیسا بوده است. یکی از نکات جالبی که دیدیم زنجیرهای قطور سیاهی بود که از دیوار بیرونی کلیسا آویزان بود و کار ناودان را انجام می داد.

پس از دیدار کلیسا به شهر قونیه برگشتیم و ساعت یک و نیم برای خوردن ناهار به رستوران لوکماچی یا لقمه چی، دومین رستوران خوب شهر رفتیم و غذاهای خاص محلی مثل سوپ بامیه (شوربا)، بورک، دلمه برگ و کباب برِه (فر کبابی) و حلوا خوردیم و با شتاب به سوی سالن سماع رفتیم.

سماع در سالنی بزرگ و زیبا با ظرفیت 2500 صندلی که دایره وار دور تا دور صحنۀ سماع را در بر گرفته بود تا مشتاقان، محل پارکت پوشیدۀ سماع را به مدد نورپردازی سالن بهتر ببینند. در کنار دایرۀ سماع، پوستین های سفید رقصندگان منظم چیده شده بود و کمی دورتر، جایگاه خاص مرشد با پوستینی تیره رنگ مشخص شده بود که با نورپردازی ویژه ای آن را از بقیه متمایز می کرد. در سالن نوای موسیقی همراه با پندهای مولانا در آواز خوانندۀ ترک به لحظات انتظار سماع حالتی معنوی می بخشید تا همۀ حاضران با هر نوع ملیت و تفکری به نوعی همدلی و شور عارفانه برسند.

پس از برنامۀ موسیقی، دراویش مولویه با لباس سفید و کلاه خردلی رنگ با گامهایی آرام و نظمی خاص وارد سن سماع شدند. در ابتدای ورود هر یک رو به جایگاه استاد ادای احترامی کرد و بر روی پوستین سفید نشست. سپس درویش سیاه پوشی در پایان و نزدیک جایگاه مرشد ایستاد و بعد از مدّتی مرشد با لباسی سیاه و کلاهی بلندتر از بقیه به آهستگی وارد و در جای خود ایستاد. پس از آن دراویش مراسم "خرقه افکنی" را انجام دادند. (خرقه های سیاه خود را درآوردند و به نشانۀ دور انداختن علایق مادی و حرکت به سوی سفر معنوی به شکل Z در زیر پایشان به زمین انداختند.) سپس مراسم احترام به مرشد و دست بوسی انجام شد . بعد دراویش ابتدا با دستانی به نشانۀ احترام و با گردنی متمایل به راست به صورت دایره وارد سن شدند و با گشودن دستها یکی به سمت آسمان و دیگری به طرف زمین شروع به پایکوبی و رقص کردند تا به سفارش مولانا جامۀ عمل بپوشانند که می گفت:

"میا بی دف به گور من برادر / که در بزم خدا غمگین نشاید"

دراویش دور خود و دور دایرۀ مثالی از منظومۀ شمسی و کواکب می چرخیدند و گردش همیشه پویای چرخ آفرینش را به نمایش می گذاشتند. در تمام طول رقص یکی از دراویش در مرکز دایره بود و بقیه در دوایری متعدد دور او می چرخیدند تا این فضای قدسی یادآور وحدت به کثرت و کثرت به وحدت و میثاقی باشد که با پروردگار خود بسته ایم.

درویش سیاه خرقه در میان این چرخها آرام قدم بر می داشت (شاید برای حفظ فاصله ها در رقص) و مرشد نظاره گر بود و سر تکان می داد. در اواسط رقص شیخ آرام به میان صحنۀ سماع رفت و پس از کمی قدم زدن به جای خود بازگشت و رقص شورانگیز ادامه یافت. پس از پایان رقص، دراویش بعد از احترام به مرشد به جای خود بازگشتند و آیاتی از قرآن تلاوت شد و شیخ به دعا کردن پیامبر، خلفای راشدین، امام حسن و حسین، کلیۀ انبیا و اولیا، مولانا، شمس، حسام الدین چلپی، صلاح الدین زرکوب، بهاء ولد، خانوادۀ چلپی و دراویش گذشته و در خاتمه برای رهبران ترکیه دعا کرد. پس از دعا دراویش با همان نظم اولیه خارج شدند و به دنبالشان جمعیت بهره مند از این حظ معنوی سالن سماع را ترک کردند تا خاطرۀ 26 درویش رقصنده را برای همیشه در ذهن به یادگار داشته باشند.

بعد از اتمام برنامه از نمایشگاه صنایع دستی ترکیه در طبقۀ پایین بازدید کردیم و سپس همراه دوستان به یک گلیم فروشی در نزدیکی خانۀ شمارۀ 5 رفتیم. در آنجا با چای سیب بسیار خوشمزه پذیرایی شدیم و دوستان خرید کردند. پس از خرید راهی خانۀ شمارۀ 5 شدیم. مدّتی اشعار و موسیقی ترکی شنیدیم و چون برنامۀ رسمی هنوز شروع نشده بود سری به خانۀ هیچ زدیم. در ادامۀ برنامۀ این خانه، مریم جان از دوستان عزیز گروه، با نوای موسیقی همراه شد و با صدای زیبایش آواز خواند تا لذت ما از دقایق افزون شود. سپس به خانۀ شمارۀ 25 رفتیم که به اواخر برنامه شان رسیدیم و با نوعی غذا شبیه حلوا پذیرایی شدیم و پس از آن به هتل "بالیک چیلار" رفتیم که ایرانیان در لابی هتل جمع بودند و برنامۀ سماع زیبا و پرشوری را اجرا کردند. پس از پایان برنامه مجدد به خانۀ شمارۀ 5 برگشتیم. مراسم حنابندان و سماع برگزار شد و آقای بشیر به نمایندگی از ایرانیان به مناسبت خداحافظی با دیار مولانا، برنامۀ زیبایی همراه با سماع آقای فرهاد و سایرین اجرا کرد. ساعت 5/1 شب هنوز برنامه ادامه داشت که ما به هتل برگشتیم. جالبترین مسئله وجود نیروی انتظامی فراوان در خیابانها و پشت بامها و طبقات بالای خانه ها و مغازه ها بود، برای حفظ امنیت.

جمعه 27/10/94:

صبح ساعت بیست دقیقه به ده حرکت کردیم به طرف بام قونیه. در طول مسیر از توضیحات زیبا و مفید استاد ارجمند آقای دکتر خیرآبادی بهره بردیم و پس از رسیدن به آن محل زیبا، تولد مریم جان را جشن گرفتیم و آنکاه به سوی مرام حرکت کردیم.

مرام: منطقه ای بسیار زیبا در 6 کیلومتری قونیه که به دلیل سرسبزی و حاصیخیزی محل چراندن حیوانات بوده ولی به خاطر هوای سالم و کوهستانی منطقه، مورد توجه ثروتمندان قرار گرفته است. بنا به گفتۀ راهنما، پلی که در اینجاست سمبل قونیه است و تمام مناطقی که توسط این پل به هم وصل می شود گران هستند و ملاک تشخیص ثروت سکنۀ شهر نزدیکی به این پل می باشد.

در ابتدا خانواده ای از هندوستان به این محل آمدند که ارادت زیادی به مولانا داشتند و شروع به ساخت و ساز کردند و مقبرۀ آنها هم موجود است. سپس خانوادۀ (کارامان اوغلی) در اینجا مسجد ساختند و سپس حمام و جامعه را مدیریت می کردند. از جمله قانونی گذاشته بودند که همه باید ترکی صحبت کنند و به همین دلیل خانوادۀ مولوی به قونیه رفتند.

این مسجد قبلاً عبادتگاه بود و بعد از بازسازی مسجد شده است و کلّ بنا از مصالح محلی ساخته شده و از آن هم برای عبادت و هم برگزاری جلسات استفاده می شده که بعداً و در طی بازسازی محراب و مغازه به آن اضافه شده و قسمتی به بانوان اختصاص داده شده و کلاً تغییرات بسیاری کرده است.

پس از این قسمت مقبرۀ "طاووس آتا" را دیدیم. بزرگان منطقه ثروتمند و مذهبی بودند و دوست داشتند که مقبره بسازند. طبق گفتۀ راهنما، این مقبره متعلق به زنی بوده به نام "طاووس آنا" که معمولاً خانمها در این محل جمع می شدند و آواز می